چپتر 781: مأموریتهای فردی
0دو روز بعد،جمع در گوشهای خلوتهیولا از اسکلههای بندرِ بانامو.
ژنا در لباسی سیاه که چیزی بینِ پیراهندکلها و ردا به نظر میرسید، به اقیانوسِ آبیهشتپای که در مِهی رقیق پوشیده شده بود، چشم دوخت.
وظیفهاش این بود که اسکلهها را زیرِزده نظر بگیرد و اولین کسی باشد کهباز ناوچمدارِ دریاسالارِ ژرفا، یعنی نیوینز، را میبیند.
البته این تنها یکی از مسئولیتهایش بود. مهمترین بخشِ کار این بود که مطمئنجایی شود ناوگانِ هیچ شاهِ دزدانِ دریایی پیش از نیوینز به بندرِ بانامو نمیرسد. اگرشکافت چنین میشد، باید بیدرنگ به لومیان خبر میداد تا آن ماجراجوی ناشناس بتواند ناپدید شود.
ژنا قدم میزد یا جاییبالاییِ برای نشستن پیدا میکرد وتوپهای صبورانه در انتظارِ هدفش میماند.
ناگهان دید جثهای غولآساصدها سطحِ آب را شکافتدکلها و از اعماق بیرون آمد.
آن شیءِ عظیم، فلزی و کاملاً سیاه بود و آبِ دریا ازبالاییِ سطحش سرازیر میشد. شبیهِ دوکِ بادکرده و کشیدهای بود که لولهای فلزی،دکلها باریک و خمیده مانندِ شاخکِ چشمِ حلزون از بالایش بیرون زده بود.
لحظهای بعد، لولهٔ فلزی جمع شد و نیمهٔ بالاییِ آن هیولا شکافتقدم و رو به بیرون باز شد تا عرشهای پهناور، توپهای جنگیِ پرشماردید و صدها دزدِ دریایی را نمایان کند. دکلها و بادبانها برافراشته شدند.
ژنا لحظهای مسحور شد. با اینکه لومیان توضیح داده بود هشتپایجنگیِ سیاه متعلق به باسیل استخوانشکن چگونه به زیرِ آب میرود، رویاینکه آب میآید و باز میشود، دیدنِ آن از نزدیک حیرتانگیز بود.
حسِ قدرتمندی ازپرشمار زیباییِ مکانیکی درنمایان آن موج میزد!
افزون بر این، آن هیولا از جدیدترینزده اقیانوسپیماهای بخار چیزی کم نداشت و بسیارباز برتر از کشتیهای بادبانیِ سنتیِ دزدانِ دریایی بود.
ژنا برای اینکه بداند این ناوچمدارِخبر دریاسالارِ ژرفا، هاول کنستانتین، یعنی نیوینزقدم است، به تأییدِ بیشتری نیاز نداشت.
او بهسرعت استنتاج کردنیمهٔ که نیوینز تنها وعرشهای بدونِ هشتپای سیاه آمده است.
از وقتی دریاسالارِ دومِ گرگومیش، بولاتوف ایوان، به شاهِ گرگومیش تبدیل شده بود، کشتیهای دیگرِ ناوگانِ دریاسالارِ ژرفا بهندرتاستخوانشکن همراهِ ناوچمدار سفر میکردند. نیوینز و هشتپای سیاه میتوانستند به زیرِ آب بروند و مخفیانه سفر کنند، کاری کهبسیار از عهدهٔ کشتیهای دیگر برنمیآمد. مجبور کردنشان به دنبال کردنِ این دو، تنها حرکاتِ هاول کنستانتین را لو میداد.
این یکی از دلایلیچشمِ بود که فرانکا دریاسالارِلحظهای ژرفا را هدف گرفته بود.
ژنا در حالی که بهلومیان نیوینز خیره شده بود، با خودناپدید فکر کرد: چه ماشینِ کیمیاگریِ قشنگی...
پدرش کارگر بود و علاقهاشبالاییِ به ماشینآلات، او و برادرش ژولینجنگیِ را عمیقاً تحتتأثیر قرار داده بود.
در تریر که پر از انواعِ ماشینهای مفید و عجیببرافراشته بود، ژولین در جوانی تقریباً ایمانش به خورشیدِ فروزانِ ابدی رامیرود کنار گذاشته بود تا به کلیسای خدای بخار و ماشین بپیوندد.
ژنا نگاهش را گرفت وحلزون از اسکله دور شد؛ تاجمع حدودی نگرانِ چیزِ دیگری بود.
برادرش ژولین کمی بیش از یک ماهِ دیگر، پس از پایانِ دورهٔ تحصیلیِ تبادلیاش، به تریر برمیگشت. او نمیخواست برادرش به زندگیمیماند در این شهرِ خطرناک که روی یک «دهانهٔ آتشفشان» بنا شده بود، ادامه دهد. دلش میخواست ژولین در جایی ساکن شود که نیروهایباریک رسمیِ قدرتمندی داشته باشد اما بهاندازهٔ تریر خطرناک نباشد. بندرِ لوسور که اکنون در آن اقامت داشت، یا شهرکِ مشابهِ دیگری، ایدهآل بود.
ژنا میدانست نمیتواند ژولین را متقاعد کند. برادرش نگرانِ او میشد، مگر اینکهصدها شخصِ قابلاعتمادی برای ازدواج پیدا میکرد. گذشته از این، ژولین در تریر بزرگ شدهباسیل بود و آنجا فرصتهای بیشتری برایش فراهم میکرد. چطور میتوانست زادگاهش را ترک کند؟
باید یه راهی پیدا کنم، یه چیزِ موقت که راضیش کنه. جابهجاییِمسحور دائمی چیزیه که ژولین عمراً قبول کنه. همونطور که فرانکا گفت، شایدمیشود بهتر باشه اول برای سه سال امتحان کنیم، بعد سه سالِ دیگه...
ژنا اصلاً به این فکرحلزون نکرد که از آنتونی بخواهدجمع مستقیماً ژولین را «هیپنوتیزم» کند.
درست در همان لحظه، دو دزدِ دریاییِمیداد مست تلوتلوخوران به اسکله آمدند و ژناجایی را در آن لباسِ کلاهدار و پیراهنمانندش دیدند.
چند ثانیه او رانیمهٔ برانداز کردند، نگاهی به همپهناور انداختند و راهش را بستند.
«آهای خانم، قیمتت رو بگو.»
«اگه دلتمانندِ نمیخواد، خودمونچشمِ تصمیم میگیریم!»
دزدانِ دریایی همزمان بابیدرنگ این حرف، دست درازماجراجوی کردند تا ژنا را بگیرند.
در بندرِ بانامو، این اتفاقِ نادری نبود. زنانِ محلی یا بهعنوانِ روسپی در مکانهای محافظتشدهای مثلِ بارها کار میکردند یا در خانه میماندندتوضیح تا توجهِ دزدانِ دریایی را جلب نکنند. بهترین پیامد، رسیدنِ کلانتر و دریافتِ غرامت بود، و بدترین حالت این بود که دزدانِ دریاییِنداشت بیمیل به پرداختِ پول، آنها را درجا بکشند و جسدشان را به دریا بیندازند یا به کشتی ببرند و در جای دیگری بفروشند.
پیش از آنکه دزدانِ دریایی بتوانند بهکند او دست بزنند، ناگهان خود را درتوضیح محاصرهٔ شعلههای سیاه، پلید و بیصدایی یافتند.
موجی از ترس و درد را حسزده کردند، در یک آن مستی از سرشانباز پرید و وحشتزده پا به فرار گذاشتند.
دویدند و فریاد کشیدند: «ساحره!»
«ساحره!»
ژنا حس کرد کمی از معجونِ ساحرهاش از ترس و دردِشدند آنها هضم شد. به آنها نگاه کرد که زیرِ شعلههای سیاهروی تحلیل میرفتند و همانطور که میدویدند، نقشِ زمین شدند و جان دادند.
سپس ژنامانندِ بر سرِچشمِ دوراهی ماند.
تصویرِ مرموز و پلیدِ یه ساحره رومیداد حفظ کنم یا به غریزهم گوش بدمجایی و پولها رو از روی جنازهشون بردارم...
...
در میخانهای در بندرِ بانامو.
آنتونی با لیوانی آبجو رویحلزون چهارپایهٔ میخانه نشسته بود و بهنیمهٔ لافزدنِ دزدِ دریاییِ روبهرویش گوش میداد.
وظیفهاش در دو روزِ گذشته اینخبر بود که با دزدانِ دریایی بیامیزد، نظارتمیزد کند و «افکارِ عمومی» را هدایت نماید.
هرچند لومیان تحلیلهای زیادی کرده بود، اما کاملاً مطمئن نبود که جامعهٔپرشمار دزدانِ دریایی چه واکنشی نشان خواهد داد. ذاتِ انسان پیشبینیناپذیر بود وداده در میانِ اینهمه دزدِ دریایی، طبیعی بود که عدهای برخلافِ منطق رفتار کنند.
توطئهگر نمیتوانست مانندِ غیببین، پیشگو یا تماشاگرِ ردهبالا رویدادها را باشدند قطعیت پیشبینی کند. آنها باید تدابیرِ اضافهای میاندیشیدند تا مطمئن شوندروی همهچیز طبقِ برنامه پیش میرود و با اولین انحراف از هم نمیپاشد.
از این رو، آنتونی به میخانههای محبوبِ دزدانِ دریایی رفتوآمد میکرد و تا جای ممکن دوست مییافت تا واکنشِ آنها را بهنمایان تحریکاتِ ماجراجوی ناشناس بفهمد. او صداهایی را که میتوانستند تأثیرِ چشمگیری بر نتیجه بگذارند شناسایی میکرد و با استفاده از تواناییهای هیپنوتیزورش،حسِ نگرشِ چند دزدِ دریاییِ بانفوذ را بیسروصدا هدایت میکرد و تغییر میداد تا مطمئن شود افکارِ عمومی با اهدافِ لومیان همخوانی دارد.
این هدایتِ گسترده و پنهان بهخبر آنتونی کمک کرد تا بخشِ بزرگیقدم از معجونِ هیپنوتیزورش را هضم کند.
این کار شاملِ هیپنوتیزمِ واقعی بودهیولا و ظاهراً روانِ جمعیِ دزدانِ دریاییِپرشمار بندرِ بانامو را بهطور غیرمستقیم هدایت میکرد.
دزدِ دریاییِ کنارِ آنتونی، جرعهای ازنمایان آبجوی طلاییاش سر کشید و درمسحور دل دوستِ جدیدش را تحسین کرد.
به نظرش این دوستِ جدید نهتنها خوشبرخورد بود، بلکهلولهٔ در میانِ دزدانِ دریایی شنوندهٔ خوبی هم به شمارجنگیِ میرفت و وسطِ داستانهای دیگران نمیپرید تا خودنمایی کند.
سرورِ توفانهای مقدس، خیلی کمهلومیان که آدم همچین دزدِ دریاییای ببینه.ناپدید بالاخره تونستم داستانم رو تموم کنم!
استیلولِ دزدِ دریایی در دل خداهیولا را ستایش کرد و از آنتونیپرشمار پرسید: «میخوای بیای تو خدمهٔ ما؟»
آنتونی لبخند زد و جوابدزدِ داد: «فکر نکنم اونقدر مهارت داشتهشدند باشم که یکی از شماها بشم.»
استیلول با غرور خندید: «هاها.»
آنتونی نگاهی به اطراف انداختلومیان و صدایش را پایین آورد:بتواند «چیزی دربارهٔ اون ماجراجوی ناشناس شنیدی؟»
لبخندِ استیلول در دم محو شد.هیولا «آره، شنیدم. اینهمه کاپیتانِ دزدِ دریایی اینجاست،صدها ولی هیچکدوم به اون ماجراجو درسی ندادن!
منتظرِ چین؟ این فرصتیه کهدزدِ بیشتر اسم درکنن. حتی شایدبرافراشته بشن دهمین دریاسالارِ دزدانِ دریایی!»
استیلول در میانِ یاوهگوییهایش هرگز حرفیبالایش از این نزد که خودش آنبالاییِ ماجراجوی مغرور را به چالش بکشد.
ناگهان هیاهوییمیشد در میخانهبیدرنگ به پا شد.
استیلول آبجویش را برداشت وبالاییِ در حالی که بهسوی میزتوپهای میرفت، زیرلب گفت: «چه خبر شده؟»
پس از مدتی به پیشخواندزدِ برگشت و با هیجان به آنتونیشدند گفت: «دریاسالارِ دریای ژرف تو باناموئه!»
آنتونی با چهرهایشاخکِ خوشحال پرسید: «دریاسالارِبالایش دریای ژرف اینجاست؟»
استیلول با اشتیاق روی چهارپایهاش نشست و گفت: «آره، بالاخره یکی پیدا میشه که بهبرای اون حرومزاده درسِ حسابی بده! اون یه دریاسالارِ دزدانِ دریاییه! هر دریاسالاری لقبش رو تو نبردهایآمد واقعی به دست آورده، نه فقط با لافزدن. اگه بخوان میتونن همهٔ ماجراجوهای اینجا رو بکشن!»
وقتی حرفِ استیلول تمامنیمهٔ شد، آنتونی در تأییدعرشهای گفت: «از همین الان منتظرشم.»
استیلول دوباره لیوانِپرشمار آبجویش را برداشتنمایان و جرعهای سر کشید.
او لاف زد: «فکر میکردم دریاسالارِ دریای ژرفلحظهای میاد تا به این تحقیری که اون دزدهایپهناور دریاییِ بهاصطلاح سرشناس به بار آوردن پایان بده.»
آنتونی بامیشد کنجکاوی پرسید:بیدرنگ «چرا اینطوری میگی؟»
استیلول نگاهیلولهٔ به اونیمهٔ انداخت. «نمیدونی؟»
آنتونی لبخند زد و توضیح داد: «با اینکهدکلها اهلِ اینتیسم، ولی رئیسمون بیشتر تو دریای دیوانههشتپای به کشتیها حمله میکنه و بهندرت میاد دریای مه.»
استیلول با درک سر تکان داد و صدایش را پایین آورد:نیمهٔ «پس دلیلش اینه. ما شک داریم که دریاسالارِ دریای ژرف هرنمایان سال میاد بندرِ بانامو تا اون گنجِ افسانهای رو پیدا کنه.»
آنتونی مثلِ دزدِباید دریاییِ واقعی رفتارخبر کرد: «گنج؟ نوینزِ گمشده؟»
نوینزِ گمشده یکی از مشهورترین افسانههای گنج درعرشهای پنج دریا بود که شایعه شده بود درکند اعماقِ بخشِ خاصی از دریای مه قرار دارد.
میگفتند آنجا مکانِ تمدنی باستانی از موجوداتِ هوشمند بوده کهبرافراشته مدتها پیش نابود شده است. اغلب اشیای عجیبی در آنچگونه منطقه ظاهر میشدند که همگی به نوینزِ باستانی اشاره داشتند.
استیلول با تأکید سر تکان داد. «آره. بهش فکر کن. کشتیِ پرچمدارِ دریاسالارِ دریای ژرفعرشهای تو یه ویرانههایی پیدا شد و اسمش رو گذاشتن نوینز. هرکسی شک میکنه که اون ویرانههاداده همون نوینزِ گمشده باشن! تازه، منطقهای که میگن نوینز توش غرق شده از اینجا دور نیست.»