چپتر 738: چیدمانِ اولیه
0خانمِ شعبدهباز کوتاه موافقت کرد و گفت: «مشکلی نیست.باشه فوریتِ قضیه رو درک میکنم. وقتی من و آقای مردِخسیسبازی آویخته زمان رو قطعی کردیم، شما رو به اونجا میبرم.»
لومیان لحظهایچیزی سکوت کرد وبخشِ بعد گفت: «ممنونم.»
خانمِ شعبدهباز لحظهای درنگ کرد و بهارتقا او یادآور شد: «اما خیلی عجله نکنید. امپراتورخوب روزل یک بار گفت: "شتابِ بیشتر، سرعتِ کمتر."
«فقط به این خاطر نیست که بیطاقتی کورتون میکنه و روی قضاوتتون اثر میذارهخودتون و باعث میشه تو خیلی از مسائل انتخابهای اشتباهی بکنید. بلکه به این خاطرمبودید هست که خوردنِ معجون برای ارتقا، نیازمندِ وضعیتِ روانیِ خاصیه. خودتون باید اینو خوب بدونید.»
لومیان با آهی گفت: «میدونم.»
خانمِ شعبدهباز نگاهی به اطراف انداخت و به شوخی گفت:حیاتیای «همین الانشم خیلی مضطرب بودید. تمامِ این مدت داشتیم حرفالبته میزدیم، اما حتی یادتون رفت به من تعارف کنید بشینم.
«بله، گردابِ مکتبِ حقیقت مشخصاً به نیروهای ردهبالاتر مربوط میشه. ما تحقیقاتِ بعدی رو بهخوب عهده میگیریم. مأموریتِ اصلیِ شما اینه که طبقِ چیزایی که موران آوینی گفت، مردمِ آینهٔ نسبتاًمیزدیم مهم رو پیدا کنید. گمان میکنم چیزی در عالمِ آینهٔ خاص، بخشِ مهمی از گرداب باشه.
«این بار اطلاعاتِ حیاتیای به دست آوردید. ما اعضای آرکاناینیازمندِ اعظم تو دادنِ پاداش خسیسبازی درنمیاریم. البته این پاداش برایمیدونم گروهتونه، نه فقط شخصِ شما. نحوهٔ دقیقِ تقسیمش با خودتونه.»
با شنیدنِ جملهٔ آخر، لومیانخاص ناگهان در بهت فرو رفت. زیرِحیاتیای لب با خودش زمزمه کرد: «دوباره...
«اینم همونچیزی چیزیه کهخاص سرنوشت عطا کرده؟»
خانمِ شعبدهباز با لبخندی کنایهآمیز جواب داد: «نمیتونم با اطمینان بگم که اینطور نیست. وضعیتِ روانی و ذهنیتون ازنگاهی چیزی که انتظار داشتم بهتره. هنوز به نقطهای نرسیدید که دوباره به درمان نیاز داشته باشید، اما به نظر میرسهگردابِ از عوارضِ آسیبِ روانیای به اسمِ "موهبتِ سرنوشت" رنج میبرید. هر چیزی که میبینید، انگار با دستِ سرنوشت چیده شده.»
بدونِ اینکه منتظرِ جوابِ لومیان بماند، افزود: «راستش هیچ مشکلی تو این قضیه نیست. هوشیار بودن خوبه، اما فشارِ زیادی به خودتون نیارید. ذهنِ شماهمین مثلِ یه کش میمونه. اگه خیلی تحتِ تنش باشه، پاره میشه. میتونید در موردِ جزئیات هوشیار باشید، اما باید آروم بگیرید. بهش فکر کنید. درعهده هر حال نمیتونید در برابرِ یه چیدمانِ واقعی مقاومت کنید. پس چرا کاری کنید که نتونید خوب بخوابید، خوب غذا بخورید و هر روز عصبیتر بشید؟»
«بله.» لومیان چارهای نداشتعالمِ جز اینکه بپذیرد حقگرداب با خانمِ شعبدهباز است.
خانمِ شعبدهباز ازعالمِ تواناییِ لومیان در مهارِگرداب خودش ابرازِ رضایت کرد.
«البته، هر وقت چیدمانهایی رو کشفبرای کردید که مشخصاً مشکلسازن، یادتون باشه باباید خوندنِ نامِ مقدس، فوراً بهم خبر بدید.
«برای پاداشِ این دفعه، فرمولِ معجونِ ردهٔ ۴ مسیرِ شکارچی رو هم میذارم تا جستوجوتون برای پیداخوب کردنِ اشیاء تو انتقامجوی آبی راحتتر بشه. در موردِ پاداشهای دوی جام، هفتِ جام و چهارِ شمشیر،حتی منم چیزی نمیدونم. بیشتر بستگی به این داره که خانمِ داوری، خانمِ گوشهنشین و بقیه چی پیشنهاد بدن.»
لومیان هیچ مخالفتی با این ترتیب نداشت. حتی اگر خانمِ شعبدهباز حرفی از آن نمیزد یا معتقددادنِ بود اطلاعاتِ مربوط به گرداب و مردمِ آینه ارزشِ فرمولِ معجونِ سطحِ نیمهخدا را ندارد، خودش پیشقدمزیرِ میشد و درخواست میکرد طرفِ مقابل اول فرمول را بدهد تا بعداً سهمِ مشارکتِ ازدسترفتهاش را جبران کند.
همینطور که لومیانعالمِ آرامشش را بازمییافت،مهمی سؤالی از ذهنش گذشت.
«مادام، آقای کِی از سازمانِ سپیدهدم قبلاً مشارکتهای منو جلوی بُتِ آفریدگارِ راستین بازگو کرده وبدونید از وی خواسته منو بهعنوانِ نامزدِ غیبگویی معرفی کنه. وقتی یکی از غیبگوهای رسمی به خطر بیفته،یادتون من نامزدِ اصلیِ جایگزینیش میشم. وقتی اون زمان برسه، آیا واقعاً میشم یکی از آقایونِ سازمانِ سپیدهدم؟
«علاوه بر این، آقای کِیهست قولِ پاداشهای مادی تو چندنیازمندِ روزِ آینده رو هم داده.»
خانمِ شعبدهباز آرام سر تکان داد و گفت: «ساختارِ سازمانیِ سازمانِ سپیدهدم خیلی عجیبه. با اینکه غیبگوها مستقیماً یه قدیس بالای سرشون دارن،شخصِ بیشترشون میتونن هذیانها و دستوراتِ وی رو مستقیماً بشنون و این بهشون استقلالِ زیادی میده. بله، اونا همچنان از دستوراتِ قدیسهای مافوقشون پیرویجواب میکنن و تو بیشترِ مسائل بهشون گزارش میدن، اما چند تا مسئله هست که کاملاً مافوقها رو دور میزنه. پیشنهادِ نامزدِ غیبگویی یکیشه.
«غیبگوی خدا فقطعالمِ میتونه از وحیِمهمی خدا سرچشمه بگیره.»
خانمِ شعبدهباز پس از آهی کوتاه، خندید و گفت: «تا وقتی مشکلِ بزرگی تواینو ارزیابی نباشه، راحت باشید و پاداشهای مادی رو قبول کنید. شما تا همین الانممدت بهاندازهٔ کافی از عطایای سرنوشت دریافت کردید. بیشتر از اینم تغییرِ اساسیای ایجاد نمیکنه.
«فکر نمیکنم غیبگو شدنتون اتفاق بیفته. غیبگوهای سازمانِ سپیدهدم منطقهٔ تبلیغیِ ثابتی دارن. اینخودتون قابلقیاس با این نیست که ولتون کنن اینور و اونور بگردید و خطراتِ پنهانِبودید مختلفِ خدایانِ پلید رو فعال کنید. این کار کمکتون میکنه معجونو هضم کنید. اِهم...»
در این لحظه،چیزی حالتِ چهرهٔ خانمِبخشِ شعبدهباز رفتهرفته عجیب شد.
لومیان عجلهای برای پرسیدن نداشت.بخشِ منتظر ماند تا عضوِ آرکانای اعظمدست خودش برای توضیح دادن پیشقدم شود.
پس از چند ثانیه، خانمِ شعبدهباز همان حالتِ چهرهوضعیتِ را حفظ کرد و با تردید گفت: «شاید، چیدمانِ اولیهٔنگاهی اون شخص این بوده که برای مدتی آقای فلان باشید.»
«ردهٔ ۴ مسیرِ شکارچی با نامِ شوالیه خونآهنین شناخته میشه. این معجون همهٔ مصرفکنندهها رو به مرد تبدیل میکنه. آیینش نیازمندِ تشکیلِ گروهیانداخت دستکم ۳۰ نفرهست. اونا باید بعد از مدتها پرورش، بتونن فقط از روی نگاه و حرکاتتون نیتِ شما رو بفهمن—انگار که همگی تقریباًردهبالاتر یک تن هستین. هرچه قدرت و درکِ متقابلِ گروه بیشتر باشه، تأثیرِ آیین بهتره.» بهش فکر کنید. بارزترین ویژگیِ سازمانِ سپیدهدم چیه؟ تعصب.
«بعد از اینکه تبدیل به یک آقای خاص شدید، بیشک قلمرو و زیردستانِ پرشماری خواهید داشت. اونا متعصباند وخسیسبازی کاملاً از دستوراتِ غیبگوی یک ایزد مثلِ شما پیروی میکنن. با کمی آموزش، میتونن شرایطِ آیین رو برآورده کنن.اینم چیزی که باید نگرانش باشید اینه که چطور قدرت و درکِ متقابلشون رو بالا ببرید تا آیین مؤثرتر بشه.»
چی— نقشهٔ اصلی این بود که بعد از هضمِ معجونِ دروگر یه غیبگو بشم تااعظم بتونم گروهی بسازم و آیین رو هرچه زودتر کامل کنم. حالا چطور باید این آیینناگهان رو اجرا کنم؟ فرانکا و بقیه مشکلی ندارن، اما تعدادشون خیلی کمه... لومیان بیاختیار اخم کرد.
خانمِ شعبدهباز با دیدنِ این صحنه خندیدارتقا و گفت: «کلیسای دانش که تو مسیرِاینو شکارچی تبحر داره، راهِ جایگزینی پیشنهاد داده.»
«البته پیششرطش اینه که بتونیدهست لودویگ رو رام کنید. فرشتهها میتوننوضعیتِ بیشترِ نیازهای کمّی رو جبران کنن.»
لومیان سرانجام از خانمِ شعبدهبازخاص اطلاعاتی دربارهٔ قدرتِ لودویگ بهاطلاعاتِ دست آورد و پرسید: «سطحِ فرشته؟»
خانمِ شعبدهبازچیزی توضیحِ بیشتری ندادبخشِ و گفت: «بله.»
رام کردنِ لودویگ؟ تنها کاری که الان ازنیازمندِ دستم برمیاد اینه که بهش «رشوه» بدم وبدونید دستوراتِ ساده صادر کنم... لومیان به فکر فرو رفت.
خانمِ شعبدهباز نگاهی به او انداخت و گفت: «میتونید صبر کنید تاروانیِ معجونِ دروگر رو هضم کنید و به شهر تبعیدیها، مورورا برید، وشوخی بعد تصمیم بگیرید از کدوم روش برای برآورده کردنِ شرایطِ آیین استفاده کنید.»
«راستی، بیایید جزئیاتِ گردابعالمِ رو از طریقِ نامهگرداب با هم در میون بذاریم.»
لومیان سر تکان دادخاص و ناپدید شدنِ خانمِ شعبدهبازاطلاعاتِ را در هوا تماشا کرد.
به حاشیهٔ تاریکی که رفتهرفته گستردهتر میشد خیرهنیازمندِ ماند، چشمانش را بست و هرچه را آنبدونید روز دیده و شنیده بود به یاد آورد.
بیآنکه بداند، مشتهایش را محکم گرهخوردنِ کرد و شعلههای سفید و سوزان ازخاصیه میانِ مشتهایش زبانه کشیدند و بهشدت سوختند.
ژنا روی مبلی در اتاقِ نشیمن نشسته بود و بیصدااطلاعاتِ انتظار میکشید تا لومیان در را باز کند و بیرون برود.البته صدای جویدن و گاز زدن از اتاقِ غذاخوری به گوش میرسید.
لومیان بطریِ نیمهکارهٔ آبسنتخاص را به بالکن برد، رویاطلاعاتِ صندلی نشست و جرعهای نوشید.
ژنا با قدمهایی سبک بهمعجون او نزدیک شد و چندروانیِ ثانیه براندازش کرد. «حالت بهتره.»
لومیان بیآنکه سربلکه برگرداند، بیتفاوت پرسید: «تومعجون هم میتونی اینو بفهمی؟»
ژنا صندلیایگمان جلو کشید، نشستخاص و پوزخند زد.
«این رفتارِ ساکت و تودارتبخشِ بیشتر از اون رفتارِ هیجانزدهحیاتیای و پرحرفِ قبلیت بهم آرامش میده.»
لومیان به شبِ بیرونِ بالکنمعجون خیره ماند و مدتِ درازیروانیِ سکوت کرد. ژنا هم سؤالی نپرسید.
ناگهان، لومیان بابلکه صدایی بم گفت: «اونمعجون پریِ مارمولکمانند رو دیدم.»
ژنا حرفهای او را دربارهٔ کوردو شنیده بود و میدانست این حرفدست چه معنایی دارد. با تعجب گفت: «مگه نرفتی سازمانِ سپیدهدم تا بانحوهٔ آقای کِی دیدار کنی؟ چرا... اون پریِ مارمولکمانند ربطی به سازمانِ سپیدهدم داره؟»
صدای لومیان گویی ازخاص اعماقِ تاریکی برمیخاست: «سرچشمهاش هموناطلاعاتِ کسیه که بهش ایمان دارن.»
ژنا ناگهان دلیلِ حالتِ پیشینِ لومیان را فهمید و گفت:روانیِ «جای تعجب نداره... خانمِ داوری گفت کسی که سازمانِ سپیدهدماطراف بهش ایمان داره، از نظرِ قدرت به آقای ابله نزدیکه...»
این چیزی نبود که آدمیان بتوانندخوردنِ مستقیماً با آن روبهرو شوند، چه رسدخاصیه به اینکه بخواهند از آن انتقام بگیرند!
پس از سکوتی کوتاه، ژنا کهبخشِ ماجرا را دریافته بود پرسید: «همیندست الان با خانمِ شعبدهباز دیدار کردی؟»
لومیان رو به ژنا کردبخشِ و گفت: «بعد از خوردنِحیاتیای معجونِ ساحره حسابی باهوش شدی.»
ژنا بیاختیارخاطرم پرسید: «شکارچیها نمیتوننمعجون درست حرف بزنن؟»
لحظهای مکث کردبلکه و افزود: «خانمِخوردنِ شعبدهباز چی گفت؟»
لومیان بهسادگی جواب داد: «گفت فعلاً تحمل کنمگرداب و منتظر بمونم تا آقای ابله بیدار بشه،اعظم بعد به این فکر کنم که قدمِ بعدی چیه.»
ژنا کوتاهچیزی تأیید کرد وبخشِ لحظهای کلامی نیافت.
پس از لحظهای برخاست، پیشِ لودویگ در اتاقِ غذاخوری رفتروانیِ تا لیوانی بیاورد و به بالکن برگردد. بطریِ آبسنت رااطراف از دستِ لومیان قاپید و یکسومِ آن را برای خودش ریخت.
ژنا تازه جرعهای از آنهست مایعِ سبزِ رؤیایی نوشیده بودنیازمندِ که چهرهاش بیاختیار در هم رفت.
«لعنتی، شماها چرا از خوردنِ آبسنت خوشتون میاد؟ مزهاشباشه افتضاحه!» ژنا بهعنوانِ یک ستارهٔ نمایشِ سابق الکلِ زیادیپاداش نوشیده بود، اما هنوز نمیتوانست طعمِ آبسنت را بپذیرد.
لومیان پوزخندچیزی زد اماخاص توضیحی نداد.
ژنا با لحنی معمولی گفت: «یه بار کتابی دربارهٔ یه نویسنده خوندم که اسمشاینو یادم نیست. میگفت اونایی که از آبسنت لذت میبرن، یا ازش استفاده میکنن تامدت تظاهر کنن آدمای باتجربهای هستن، یا برای این مینوشنش که خاطراتشون رو مرور کنن...»
لومیان بیصدا گوش داد،خاطرم بطری را برداشت وبرای جرعهای دیگر سر کشید.
الکلِ کمی سوزان ازعالمِ گلویش پایین رفت وگرداب تلخیِ آشنایی بر جا گذاشت.