چپتر 716: گلولهها
0یبوس که تازهاونه میخواست معنای «زیرمیزی» راطولِ توضیح دهد، غافلگیر شد.
«ما داریم کلی تلاش میکنیمبگیرید تا کاربوناری رو مهار کنیمتاجرِ و پیشرفتِ قابلتوجهی هم کردیم.»
عضوِ مکتبِرسیدن حقیقت با شنیدنِپیششرطِ این حرف خندید.
«اونا دارن سعی میکنن دولت رو سرنگونکنترلِ کنن و نظامِ خودشون رو بسازن. اینتاجرِ دقیقاً همون نتیجهایه که ما امیدواریم ببینیم.»
به نظرِ ژنا حرفهای یبوس با هم جور درنمیآمد: «ولیزیادی مگه هدفِ شما این نیست که از طریقِ آدمهای طبقهٔدوباره بالا مثل موران آوینی، آرومآروم کنترلِ دولت رو به دست بگیرید؟»
یبوس خندیدآرومآروم و لحنی آموزگارانهبگیرید به خود گرفت.
«یه تاجرِ عاقل همهچیزش رو رویکارشون یه سرمایهگذاری به خطر نمیندازه. همین اصلکلامیِ در موردِ جاهطلبهای استثنایی هم صدق میکنه.»
لومیان با شنیدنِمثل این حرف، ناگهانآرومآروم موضوع را عوض کرد.
«از چیزایی که توصیف کردی، جاهطلبها بیشترطولِ بدن، ادراک و نیروی روحیشون رو تقویت میکنن.گذاشت به نظر نمیاد ربطی به هوششون داشته باشه؟»
پیش از آنکه یبوسدست بتواند جوابی بدهد، فرانکاخود با نیشخندی پاسخ داد:
«کی میگه جاهطلبها به هوش نیاز دارن؟ این با توطئهگر بودن فرقپاسکاریِ داره. برای جاهطلبها، خودِ جاهطلبی مهمتر از تواناییِ رسیدن به اونه. هوشِقبل استثنایی پیششرطِ کارشون نیست. ما تو طولِ تاریخ جاهطلبهای احمقِ زیادی دیدیم.»
این پاسکاریِ کلامیِمثل آن دو، یبوسآرومآروم را بیحرف گذاشت.
خوشبختانه لومیان روی اینهوشِ موضوع توقف نکرد. او بحثاحمقِ را دوباره به کاربوناری کشاند.
«آلبرت گنکورآرومآروم از قبلدست اومده طرفِ شما؟»
یبوس با تردیداونه جواب داد: «احتمالاً. منطولِ با کاربوناری سروکار ندارم.»
لومیان به یادِ ژنرال فیلیپ افتاد وکنترلِ پرسید: «به خاطرِ شما دلالها بود کهتاجرِ گروهِ خیریهٔ رؤیاجویان با کاربوناری ارتباط برقرار کرد؟»
یبوس دوباره پوزخند زد: «فیلیپ مردی با آرزوهای بزرگ بود که از مدتها پیش هدفش این بود سازمانهای سرّیِ مختلف رو دورِ همگنکور جمع کنه. ما بهعنوانِ دلال، بازرگانِ سایه و جاهطلب، قطعاً باید بهش کمک میکردیم. متأسفانه با اینکه نقشهش موفقیتآمیز بود، بقیه ازش سوءاستفادهمردی کردن. خودش هم تو اون شهرِ زیرزمینیِ باستانی ناپدید شد. راستی، نمیدونم خبر دارید یا نه، ولی اونجا در واقع تریرِ دورانِ چهارمه.»
فرانکا فکری در سر داشتبگیرید اما آن را پیشِ خودشتاجرِ نگه داشت. فقط آهی کشید: «شماها...»
تازه آن موقع بود که لومیانکارشون دربارهٔ زیرمیزی پرسید: «تو ردهٔ ۵پاسکاریِ چه قابلیتهای اضافهای به دست میارید؟»
یبوس چشمانش رامثل روی دو دیوبانوآرومآروم ثابت نگه داشت.
«زیرمیزی تنها قابلیتمونه،اونه اما دو راهکارشون برای استفاده ازش هست:
«اولیش اینه که تو مبارزه و موقعیتهای اضطراری، یه فضای زیرمیزیِ نامرئی و آروم ایجاد کنیم. میتونی با پیشنهاد دادنِ چیزای باارزش بهمیکنه دشمن، خواستههات رو بهزور برآورده کنی، اما نمیتونی بهشون صدمه بزنی یا به هیچ شکلِ دیگهای روی وضعیتشون تأثیر بذاری. علاوه بر این،آنکه باید رفتارت عادی باشه. وگرنه دشمنی که با این معاملهٔ زیرمیزی "موافقت کرده"، بهراحتی میتونه بفهمه یه جای کار میلنگه و به خودش بیاد.
«هیچ تضمینی نیست که اینجور معاملاتِ زیرمیزی جواب بدن. تمایل و تجربهٔ هدف تو قلمرویگذاشت خاکستری، میزانِ موفقیت رو تعیین میکنه. قابلیتِ ادراکِ خاکستریِ ردهٔ دلال میتونه این رو بسنجه. اگهندارم مقابلِ یه بیسایه از مسیرِ خورشید قرار بگیری، حتی بدونِ سرکوبِ الوهیت هم موفقیت تقریباً غیرممکنه.»
بیسایه بهبالا ردهٔ ۴ مسیرِآوینی خورشید اشاره داشت.
لومیان متوجهِ چیزی شد: «قبلاًپیششرطِ هم با یه همچین معاملهٔزیادی زیرمیزیای مجبورم کردی ولت کنم؟»
یبوس رکوپوستکنده گفت: «درسته. تو تجربهٔلحنی گستردهای تو قلمروی خاکستری داری وهمهچیزش تمایلت هم تو این زمینه زیاده.»
فرانکا از طرفِ لومیانهوشِ از یبوس تعریف کرد واحمقِ گفت: «تو آدمشناسی استعداد داری!»
یبوس با لحنی که ظاهراً واقعبینانه مینمود، لافدست زد: «ادراکِ خاکستری شاید قابلیتی باشه که توهمهچیزش ردهٔ ۹ دلال به دست میاد، اما فوقالعاده مفیده.»
ژنا پافشاریرسیدن کرد: «و اونپیششرطِ یکی معاملهٔ زیرمیزی؟»
یبوس با لبخند جواب داد: «اونلحنی یکی به یه مقدار زمان نیاز داره.روی برای مبارزه یا موقعیتهای اضطراری مناسب نیست.
«اگه بخوام ساده بگم، ما از یه فضای نیمهمهرومومشده بهعنوانِ هدفِ عملیات استفاده میکنیم تا یه سناریوی واقعیِ زیرمیزی بسازیم. ما یه طرفِ اینقبل معاملهٔ زیرِ میز میشیم. موجودِ رازآلود یا موجودیتِ خطرناکی که تو سایهها و تاریکی پنهان شده، طرفِ دیگه قرار میگیره، اما ما از قبل هویتشمدتها رو نمیدونیم. در طولِ معامله هم نمیتونیم حس کنیم طرفِ مقابلمون کیه. ممکنه موجودیتی باشه که قبلاً باهاش سروکار داشتیم یا چیزی از دلِ ناشناختهها.
«اساساً تو این حالتِ زیرمیزی، که نه طرفِ مقابلت رو میشناسی و نه میدونیتاجرِ نیازت چطور از طریقِ معامله برآورده میشه، میتونی با بیانِ درخواستت و پیشنهادِ چیزیلومیان که طرفِ مقابل میخواد، به نتیجهٔ دلخواهت برسی. اینکه چطور این اتفاق میافته اهمیتی نداره.»
ژنا کنجکاوانه پرسید:اونه «معامله فقط میتونهکارشون بینِ دو طرف باشه؟»
یبوس در به اشتراک گذاشتنِ دانشِ علومِ غریبهاش خساست به خرج نداد: «نه، میتونه یه معاملهٔ سهطرفه، چهارطرفه یا حتی بیشتر باشه. فقط بایدلومیان از قوانینِ معاملهٔ زیرمیزی پیروی کنی. معامله ممکنه موفقیتآمیز هم نباشه. بستگی به سختیِ کار و محدودیتهای اقلامِ ارائهشده داره. ضمناً، فکر نکن اونجوابی موجوداتِ رازآلود و موجودیتهای خطرناک به قولشون عمل میکنن. بینشون کلاهبردار کم نیست؛ کسایی که میتونن راههایی برای دور زدنِ محدودیتهای زیرمیزی پیدا کنن.»
ژنا پرسید: «بعد از استفاده از زیرمیزی برای انجامِاحمقِ یه کارِ خیلی سخت، خطراتِ دیگهای هم وجود داره؟»نکرد و به معاملهٔ زیرمیزیِ صاحبِ اقتدارِ خودش فکر کرد.
یبوس بابالا جدیت سرموران تکان داد.
«بله، بستگی داره کدوم موجودِ رازآلود یا موجودیتِ خطرناکی بهتون کمک کردهپاسکاریِ باشه و اینکه آیا نیتِ شومی داره یا نه. من یه بارقبل یه هفته بدبیاری آوردم و نزدیک بود به دستِ پالایندگان دستگیر بشم.»
ژنا متفکرانه سر تکان داد و در دل اندیشید: به نظر میرسه معاملهٔ زیرمیزیِ صاحبِ اقتدار یه نسخهٔ متفاوت ازجاهطلبهای تواناییِ استانداردِ زیرمیزیه. بهجای اینکه طرفِ مقابل درخواستی بکنه، این ماییم که چیزِ ارزشمندی رو پیشنهاد میدیم. با این حال،نمیاد فقط میتونه مسائلِ پیچیده رو ساده کنه و کارهای سخت رو آسونتر. نمیتونه مستقیماً کارها رو انجام بده. محدودیتهای بزرگی داره...
بهای استفاده ازش، روبهرو شدنپیششرطِ با معاملهایه که پای اهریمنها ودیدیم موجوداتِ شومِ دیگه در میون باشه...
لومیان وقتی دید بحثِ زیرمیزیآوینی رو به پایان است، سؤالِ تازهایآموزگارانه پرسید: «دربارهٔ ناظرها چه اطلاعاتی داری؟»
یبوس آشفتهرسیدن به نظر میرسیدپیششرطِ و جوابی نداد.
لومیان با دیدنِ ایندست واکنش، موضوع را عوضخود کرد: «چه چیزهایی همراهت داری؟»
یبوس نگاهی به فرانکا انداختپیششرطِ و چند شیءِ مختلف رازیادی از جیبِ مخفیاش بیرون آورد.
«این یه عاملِ شفابخشه که از پیروانِ مادرِ بزرگبگیرید به دست اومده. اینها هم گازِ بیهوشی، گازِ بیداری وخطر معجونِ اعتراف هستن که از پیروانِ درختِ مادرِ هوس گرفتم...»
عاملِ شفابخش، آرامبخش، نمکِ بویاییِ علومِ غریبه وتاریخ سرمِ حقیقت. همهشون چیزای باارزشیان... لومیان به چهار قوطیِتوقف فلزی با برچسبهای مختلف، تکانِ کوچکی به سرش داد.
سپس نگاهش به کفِ دستِبگیرید دیگرِ یبوس کشیده شد؛ جاییتاجرِ که شش گلوله قرار داشت.
هر شش گلوله برنجی بودند، اما نقشونگار و رنگِ سطحشان تفاوت داشت. یکی عادی به نظر میرسید، یکینکرد نوکِ درخشانی داشت و دیگری انگار با اسیدی قوی خورده شده بود. یکی با نوری سبزِ تیره سوسوپرسید میزد، یکی نورِ درخشانِ ستارهای ساطع میکرد و آخری درخششِ مات و ضعیفی داشت، گویی بارها ساییده شده بود.
یبوس با اشتیاق آنها را معرفی کرد: «اینها گلولهٔ بارداری،لحنی گلولهٔ زهر، گلولهٔ پوسیدگی، گلولهٔ تضعیف، گلولهٔ درونشکافی و گلولهٔنمیندازه محرومیت هستن. اینا رو از پیروانِ ایزدانِ مختلف معامله کردم.»
فرانکا که کنجکاو شده بود،پیششرطِ از دور به گلولهٔ عادیزیادی اشاره کرد: «این گلولهٔ بارداریه؟»
یبوس با رگهای از ترس در صدایش گفت: «دقیقاً. آدماتاجرِ و حیوونایی که باهاش هدف قرار بگیرن، ناگزیر باردار میشنجاهطلبهای و علائمِ مربوط به اون بهسرعت خودش رو نشون میده.»
فرانکا پرسید: «یعنی بیهیچهوشِ فرقی هم روی مرداتاریخ اثر میذاره هم زنا؟»
یبوس با اطمینان گفت: «بله.»
هاه... فرانکا صدایی درآوردهوشِ که آمیزهای از تحقیر،تاریخ ترس و شیفتگی بود.
ژنا با نگرانی پرسید:دست «شبیهِ یه گلولهٔ معمولیه.خود اگه قاطی بشه چی؟»
یبوس سر تکان داد.
«همچین اشتباهی نمیکنی. وزنشموران سبکه، انگار از چوبدست یا خاک ساخته شده باشه.»
هوف... لومیانرسیدن و آنتونیهوشِ آهِ آسودگی کشیدند.
لومیان به گلولهٔکنترلِ مات اشاره کرد: «اینآموزگارانه گلولهٔ محرومیته؟ کارش چیه؟»
تأثیرِ گلولههای دیگر سرراست بهپیششرطِ نظر میرسید، اما لومیان اززیادی کاربردِ گلولهٔ محرومیت مطمئن نبود.
یبوس صادقانه جواب داد: «کسایی که این گلوله بهشون بخورهلحنی یا حتی خراششون بده، توی یه ربع یکی از قدرتهاینمیندازه فرابشریشون رو از دست میدن. اینکه کدوم قدرت باشه، غیرقابلِ پیشبینیه.»
این میتونه مکملِ تواناییهای تصاحبکنندهٔ سرنوشت برای تعیینِ محرومیتاحمقِ باشه... لومیان یبوس را برانداز کرد و پرسید: «چیزِ دیگهایبحث هم داری؟ بهعنوانِ یه بازرگانِ سایه، هیچ شیءِ رازآلودی نداری؟»
یبوس با خجالت توضیح داد: «اخیراً عطیهٔ زیرمیزی رو دریافت کردم.عاقل برای اجرای آیینِ مربوطهش و جلبِ رضایتِ حقیقت، تمامِ چیزایی روصدق که به دست آورده بودم معامله کردم و فقط همینا برام موند.»
«قانونِ یه بازرگاناونه اینه که میتونی همهچیزطولِ رو بخری و بفروشی!»
فرانکا بابالا ناامیدی و تمسخرآوینی گفت: «بیچارهٔ مفلوک...»
سپس به یبوس گفت: «همهٔ اینا رو بده به ما. همینا دلیلِپاسکاریِ اصلیِ اینن که مدام گرفتارِ خطر و درگیریهای سطحِ ایزدی شدی. تحویلشونقبل بده تا آزاد بشی. وقتی جات امن شد، میتونی از نو شروع کنی.»
درست مانندِ واکنش به کلماتِ خوابآورِ آنتونی،آموزگارانه یبوس تصمیم گرفت این حرف را باورسرمایهگذاری کند و همهچیز را به فرانکا داد.
پس از آنکه فرانکا اشیاء را در جایتاریخ امنی گذاشت، لومیان نگاهی به اطراف انداخت و پرسید:توقف «مقرِّ مکتبِ حقیقت کجاست؟ به کدوم ناظر گزارش میدی؟»
با شنیدنِ این دوموران سؤال، ژنا، فرانکا و آنتونیبگیرید بیسروصدا به کنارِ لومیان رفتند.
یبوس چند ثانیه درنگ کردپیششرطِ و تازه میخواست جواب بدهدزیادی که ناگهان چهرهاش در هم پیچید.
لومیان با دیدنِ ایندست صحنه، بیدرنگ به فرانکاخود گفت: «مجسمه رو بنداز اونور!»
فرانکا همین کار را کرد. مجسمهٔ استخوانیِطولِ دیوبانوی نخستین را از کیفِ مسافرِ خودبیحرف بیرون آورد و بهسوی یبوس پرتاب کرد.
همزمان، او، آنتونی وموران ژنا شانهها، بازوها و جاهایبگیرید دیگرِ بدنِ لومیان را گرفتند.
در لحظهٔرسیدن بعد، هر چهارپیششرطِ نفر ناپدید شدند.
بوووم!
یبوس از درون به بیرون منفجر شدطولِ و گوشتِ متلاشیشدهاش با مِهِ سفیدرنگ و کمجانگذاشت درآمیخت و به مِهِ خونینِ عجیبی تبدیل شد.
مِهِ خونین بهآرامی پایین آمد،آوینی دورِ مجسمهٔ استخوانیِ دیوبانوی نخستین چرخیدآموزگارانه و سپس در خاک نفوذ کرد.
پس از چنداونه ثانیه، لومیان وکارشون بقیه با تلپورت برگشتند.