چپتر 1003: آسمان زرد است
0«هاه، هاه... هاه... هاه!»
آسمان زرد بود.
نامگونگ دان تازه فهمید که اصطلاح «آسمان زردنیمه است» فقط یک استعاره نیست. آسمانی که الانصاف به آن خیره شده بود، واقعاً رنگ زردی داشت.
نه، فقط آسمان نبود.
«هوک... هوک...»
دیدش داشت زرد میشد.شرطبندی دقیقتر بگویم، انگار رنگهایدرخشانی دنیا داشتند کمکم محو میشدند.
«کوو...»
در همان لحظه، پای نامگونگ دان بهشروع سنگی گیر کرد. بدنش بدون اینکه حتی بتواندتلوتلو مقاومتی نشان دهد، به سمت جلو سقوط کرد.
نه، داشت سقوط میکرد که...
«هوپ!»
اما قبل از اینکه بدنش حتی تا نیمه خمشود شود، کسی که با سرعت خودش را به او رساندهخالی بود، شانهاش را گرفت و او را صاف نگه داشت.
«...»
نامگونگ دان با نگاهیساده خالی به شخص کنارشمیونگ خیره شد. یون جونگ بود؟
او لبخند پهنی زد، انگارآره که به مویی از یک تصادفدلتون بزرگ جلوگیری کرده باشد، و گفت:
«به نظر میرسه هنوز یه کم جون تونیمه تنت مونده، ولی واسه افتادن خیلی زوده. حالا،صاف روحیهت رو حفظ کن و به دویدن ادامه بده.»
«...»
«هم؟ مشکلی پیش اومده؟»
«...آخ.»
«بله؟»
پاهای نامگونگ دانبیحالی با بیحالی بهدوباره سمت جلو کشیده میشدند.
تق. تق. تق. تق.
و بعد دوباره شروع به دویدن کرد،میونگ در حالی که مثل خیمهشببازیای که نخهایش رارفتار اشتباه کشیده باشند، جیرجیر میکرد و تلوتلو میخورد.
«چرا کار به اینجا کشید؟»
بله، همهچیزپاهای خیلی سادهکشیده شروع شد...
«یه شرطبندی؟»
«آره.»
چونگ میونگپاهای با لبخند درخشانیبعد این را گفت:
«میگین دلتون میخواد باهاتون خوب رفتار بشه، ولی اینکه فقطاین بدون هیچ دلیلی بخواین باهاتون خوب رفتار کنیم، یه کمبخواین غیرمنطقیه. پس بیایین ببینیم اصلاً لیاقتش رو دارین یا نه.»
«...»
«اگه شما ببرین، تمام پولی کهاما گرفتم رو پس میدم و از اونرسانده به بعد دیگه دست به سیاهوسفید نمیزنم.»
«واقعاً؟»
«در عوض، اگه ما ببرین، بایدآره بدون هیچ غرغری هر کاری کهدلتون میگم رو انجام بدین. سادهست، نه؟»
نامگونگ دان باساده چهرهای محتاط بهچونگ چونگ میونگ نگاه کرد.
«اما، دوجانگ...»
«آه.»
چونگ میونگ دستش را تکان داد، انگارچونگ میدانست نامگونگ دان چه میخواهد بگوید. طوریباهاتون رفتار میکرد که انگار مگسهای مزاحم را میپراند.
«میدونم میخوای چی بگی. منمآره وجدان دارم، میدونی که. مگهمیگین واقعاً ازتون میخوام با من بجنگین؟»
«پـ- پس چی؟»
«بچهها انجامش میدن.»
چونگ میونگ بههمهچیز پنج شمشیر که پشتچونگ سرش بودند اشاره کرد.
«و اگه بخوایم مبارزه تنبهتن کنیم،چونگ نتیجهش خیلی واضحه، پس بیایین یهمیخواد کار عادلانه بکنیم. یه چیز کاملاً عادلانه.»
«...عادلانه؟»
«آره.»
چونگ میونگ دستهایشهمهچیز را به همآره کوبید و ادامه داد:
«دویدن.»
«...»
برای لحظهای، چهرهٔ نامگونگ دانبعد هاجوواج شد، اما چونگ میونگخیمهشببازیای با خونسردی به حرفش ادامه داد:
«قوانین سادهست. اول شما شروع به دویدن میکنین و بچههای مامیگین میافتن دنبالتون. هر کی که دستگیر بشه، از بازی حذفه. اگهغیرمنطقیه تا غروب آفتاب حتی یه نفر هم گیر نیفته، اونوقت شما بردین.»
«نه، این...»
«در عوض!»
قبل از اینکه نامگونگکشیده دان بتواند چیزی بگوید، چونگمثل میونگ حرفش را قطع کرد.
«ولی برای اینکه حتی عادلانهتر هم بشه،چونگ بچههای ما به هر کدوم از دستوپاشونباهاتون بیست گون وزنه میبندن، یعنی حدود بیست کیلوگرم.»
با شنیدن این حرف،شرطبندی چهرهٔ شمشیرزنان خاندان نامگونگ بهاین طرز وحشتناکی در هم رفت.
«...داری ما رو دستکم میگیری؟»
«هم؟ یه کم زیادهروی کردم؟ پسدوباره بیایین سی گون، یعنی حدود سیاشتباه کیلوگرم دیگه هم به بدنشون ببندیم.»
«دوجانگ!»
نامگونگ دان نتوانست جلویشرطبندی خودش را بگیرد ودرخشانی با صدای بلند فریاد زد.
«اوه، چرا داد میزنی؟»
چونگ میونگ با انگشتکشیده کوچکش گوشش را خاراند ومثل بعد به آن فوت کرد.
«اگه میترسین،کشید مجبور نیستینساده انجامش بدین.»
«انجامش میدیم!»
«دا- دان-آه!»
«هیونگنیم!»
نامگونگ دان در حالیساده که دندانهایش را رویمیونگ هم میسایید، اعلام کرد:
«در عوض،همهچیز حتماً سرشرطبندی اون قولتون بمونین!»
چونگ میونگ پوزخند زد.
«حرف دلم رو زدی.کشیده فقط مطمئن شین کهحالی شما هم سر حرفتون میمونین.»
شمشیرزنان خاندان نامگونگ بهساده نامگونگ دان نگاه کردندمیونگ و با نگرانی گفتند:
«در مورد این کار مطمئنی؟»
«این...»
«کافیه!»
نامگونگ دانکشید حرف بقیهساده را قطع کرد.
«مهم نیست چقدر میگن نقطه قوت نامگونگ هنر سبکی بدن نیست،دلتون چه بهونهای داریم اگه کسایی که به دستوپاشون وزنه بستن بهمونبیایین برسن؟ مخصوصاً وقتی این بازیایه که برای باختن، باید تکتکمون دستگیر بشیم؟»
«...»
«واقعاً میتونینپاهای تحمل کنین کهبعد اینقدر تحقیر بشین؟»
چهرهٔ شمشیرزنان نامگونگ سرد شد.
نامگونگ دان که میدید آنها عزمشانچونگ را جزم کردهاند، دندانهایش را روی همباهاتون فشرد و به چونگ میونگ خیره شد.
«غرور هم حدی داره.»
اگر از آنها خواسته بود با شمشیر رقابت کنند،مثل اینقدر عصبانی نمیشد. اما آنها انتخاب کرده بودند کهکار در استقامت و قدرت درونی رقابت کنند، نه شمشیرزنی.
مگر این همان زمینهای نبودشرطبندی که خاندان معتبر نامگونگ بیشتراین از همه در آن اعتمادبهنفس داشت؟
«میدونم دوجانگ آدمساده بزرگیه، ولی اینچونگ بار خیلی مغرور شدی.»
«کوه، دنیا واقعاً بزرگه.میکرد بالاخره یکی پیدا شدنیمه که به من بگه مغرور.»
«...»
«ولی بهتر نیست اینساده حرفها رو بذاری واسهمیونگ بعد از اینکه بردی؟»
نامگونگ دان که چهرهٔ موذیانهٔآره چونگ میونگ را دید، دندانمیگین غروچهای کرد و سر تکان داد.
«قضیه اینطوری بود...»
اولین باری که حس کرد ممکنآره است چیزی اشتباه پیش رفته باشد، زمانیمیخواد بود که در خط شروع صف کشیدند.
در نهایت صدای شمشیر درستکار کوه هوآ را شنیداین که در حالی که با وزنههای آهنی روی دستهادلیلی و پاهایش راه میرفت، از شمشیر جوانمرد کوه هوآ پرسید:
— چطوری انجامش بدیم؟
— پدرشون رو دربیاریم.
— گرفتم.
احساس عجیبی بود.
او شمشیر جوانمرد کوه هوآ را نمیشناخت، اما شمشیر درستکار کوه هوآ کسیرسانده نبود که آنها را دستکم بگیرد. ولی از همان لحظهای که شنید او باتصادف بیخیالی چنین مکالمهای دارد، چیزی شبیه به یک پیشگویی شوم از قلبش عبور کرد.
اما نامگونگ دان سعی کرد این فکر را از سرش بیرون کند. شرایطباشند هر چه که بود، رسیدن به آنها در حالی که بیش از هشتادمیونگ گون، یعنی حدود هشتاد کیلوگرم وزن را حمل میکردند، غیرممکن به نظر میرسید.
هشتاد گون تقریباً معادلِ وزنِ یک آدمِ بالغمیونگ بود. اصلاً با عقل جور درمیآمد که کسیرفتار با یک آدم روی کولش، بتواند به بقیه برسد؟
برای همین، نامگونگ دان اصلاً نگران نبود. فقط با خودش فکر کرد که این بهترین فرصت برایهیچ به خاک مالیدنِ پوزهٔ شمشیرِ جوانمردِ کوه هوآست. و البته فرصتی عالی تا به نامگونگ دوی کهاون با وجودِ دیدنِ این وضعیت هنوز مهرِ سکوت به لب زده بود، نشان دهد چه چیزی درست است.
از همان لحظهٔ شروعِ حرکت، این طرزِ فکرش تغییری نکرده بود. کمی بعد که شاگردانِ کوهصاف هوآ تعقیبشان را شروع کردند هم اوضاع بر همین منوال بود. چون پنج شمشیر نتوانستند فاصلهای رانظر که خاندانِ نامگونگ در ابتدا ایجاد کرده بود پر کنند و فقط از پشت سر دنبالشان میکردند.
اما بعد...
پس از مدتی، نامگونگ دان بالاخره فهمید. فهمیدمیونگ که چرا شمشیرِ جوانمردِ کوه هوآ شرط گذاشته بودبشه که این مسابقه باید تا غروبِ آفتاب طول بکشد.
نیم ساعت از تعقیبشرطبندی و گریز نگذشته بود کهاین تعقیبکنندگان سرعتشان را بالا بردند.
گیر افتادن به دستِ کسانی کهاما هشتاد گون وزنه به خودشان بسته بودند؟رسانده غرورشان هرگز اجازهٔ چنین خفتی را نمیداد.
شمشیرزنانِ خاندانِ نامگونگ که احساسِبعد خطر کرده بودند، با تمامِ تواننخهایش و تا سرِ حدِ مرگ دویدند.
و از همانهمهچیز لحظه بود کهآره جهنم آغاز شد.
«اوه، خیلی کندین که.»
«ایبابا، بیاین تندتر بریم.»
«مگه حلزونِ آبپز خوردین؟»
آن تولهسگهای دیوانهٔ کوه هوآشرطبندی درست بیخِ گوششان رسیده بودند ومیگین از پشت به آنها سیخونک میزدند.
داشتند دیوانههمهچیز میشدند و بالاآره و پایین میپریدند.
چطور میتوانستند عقلشان را از دست ندهند وقتی این آدمها، با آنکهخودش وزنِ یک انسانِ کامل را حمل میکردند، چسبیده بودند به پشتشان ولبخند در حالی که با نهایتِ سرعت میدویدند، خیلی خونسرد با آنها حرف میزدند؟
«نه بابا،پاهای نمیتونین به اینبعد زودی تسلیم بشین!»
«هنوز جا دارین!»
«یالا، جون بگیرین!»
ترجیح میدادند از این لعنتیهاهوپ فحش بشنوند و مسخره شوندکسی تا اینکه اینطوری تشویق شوند.
با لطف و توجهِ (؟) شاگردانِ کوه هوآ، افرادِمثل نامگونگ آنقدر دویدند که پاهایشان داشت از جا کنده میشد.اینجا این دیگر یک مسابقه نبود، پای غرورشان در میان بود.
با این حال، یک ساعتشرطبندی که گذشت، کمکم دهانِ افراد کفمیگین کرد و یکییکی روی زمین افتادند.
«...»
«آه، هی.جلو یکی دیگهمیکرد هم افتاد.»
«اِ... اوپ!»
«اَه! بالا نیار دیگه!»
چیزی که بیشتر از همه روی اعصابشان میرفت و دیوانهشان میکرد،دلتون این بود که شاگردانِ کوه هوآ که از پشت سر میآمدندبیایین کاملاً سرحال بودند و هیچ اثری از خستگی در چهرهشان دیده نمیشد.
نامگونگ دان در حالی که میلرزید، سرش را که حالاکسی به سنگینیِ یک تکه آهن شده بود، به زور بالاشخص آورد. افرادشان اینجا و آنجا روی زمین پخش شده بودند.
نابودیِ مطلق. جارو شدنِ کامل.
نوادگانِ مغرورِ نامگونگ که تا آخرین لحظهچونگ در نبرد با دژِ آبی زنده مانده بودند،خوب حالا مثلِ مرغهای مریض گوشهوکنارِ حیاط افتاده بودند.
«چطور... چطور ممکنه...»
نامگونگ دان در حالی کههوپ سرش کج شده بود، پاهایش راسرعت کشید و تلوتلوخوران به عقب رفت.
آنها خاندانِ نامگونگ بودند.
آنها به خلوصِ نیروی درونیشان میبالیدند و باور داشتند کهاین در تمامِ دنیا بیرقیباند. و استقامتشان که حاصلِ تمریناتِ طاقتفرسابخواین از دورانِ کودکی بود، اصلاً با فرقههای دیگر قابلمقایسه نبود.
پس چراهمهچیز کار بهشرطبندی اینجا کشیده بود؟
«او... اوغ...»
موجی از حالتِ تهوع به اودوباره هجوم آورد. نامگونگ دان غریزی بااشتباه هر دو دست جلوی دهانش را گرفت.
اوضاع هر چقدر هم کهشرطبندی بد بود، نمیتوانست چنین رفتارِاین چندشآوری از خودش نشان دهد.
«دارم... دارم میمیرم...»
دیگر کار از سیاهی رفتنِ چشم و اینجور چیزها گذشته بود. با هر قدمشانهاش احساس میکرد دست و پاهایش دارند برای خودشان مستقل حرکت میکنند، و هر بار کهجلوگیری پایش به زمین میرسید، حس میکرد بدنش از وسط تا میشود و دوباره صاف میشود.
همان موقع، صدایبیحالی نوچنوچِ کسی از پشتشروع سرش به گوش رسید.
«انگار کارِکشید این یکیساده هم تمومه، نه؟»
«نه بابا. فکرساده نمیکنی بتونه یهچونگ کم دیگه دووم بیاره؟»
«پس بیا شرط ببندیم ساهیونگ.هوپ که میتونه یه لحظهٔ دیگه دوومسرعت بیاره یا نه. من میگم نمیتونه.»
«...منم شرطپاهای میبندم کهکشیده دووم نمیاره.»
«اِ. این چه وضعشه!»
«توی شرطبندیهمهچیز باید منطقی وآره سرد تصمیم گرفت.»
این حرفها تقریباً آخرینمیکرد ذرهٔ ارادهٔ نامگونگ داننیمه را هم در هم شکست.
با این حال، اوکشیده باز هم دوید و دوید.مثل دلیلی برای ادامه دادن داشت.
«یالا، جون بگیر!»
با هر قدم، در حالیآره که دیدش تار میشد ومیگین تاب میخورد، چهرهای آشنا را دید.
«سو... سوسو...»
دیدنِ او که داشت با نگاهدوباره کردن به او نوچنوچ میکرد، افکارِاشتباه نامگونگ دان را به هم ریخت.
«چطور... چطور ممکنه سوسو...»
تانگ سوسویی که او میشناخت هیچ ربطی به هنرهای رزمی نداشت.دلتون مگر هر بار که با خاندانِ تانگ رفتوآمد داشت، تصویرِ اوبیایین شبیهِ زنی از یک خاندانِ اشرافی با لباسهای فاخرِ درباری نبود؟
با این حال، حالا اینجا بود، خیلیقبل راحت پا به پایشان میدوید و باشانهاش چهرهای بیتفاوت از کنارش به او روحیه میداد.
«دیوونهکنندهست...»
تلپ.
در نهایت، بدنِ نامگونگشرطبندی دان دیگر نتوانست دوام بیاورداین و به زمین کوبیده شد.
با صورت توی خاک افتاد و به نفسنفس افتاد. هوا باسرعت شدت واردِ ریههایش میشد و با خودش ابری از گرد ویون خاک را به داخل میکشید، اما حتی جرئت نداشت سرش را برگرداند.
حس میکرد تمامِ بدنش با یک چماقِ بزرگ تکهتکه شده است. این وضعیتیباشند نبود که بشود فقط با خستگی یا درد توصیفش کرد. آیا تا به حالدرخشانی در زندگیاش پیش آمده بود که فقط با تمرین کردن به چنین روزی بیفتد؟
«نه بابا،کشید دو ساعت همشرطبندی نتونستی دووم بیاری؟»
«...من کههمهچیز اصلاً اونقدرهاشرطبندی هم تند نمیدویدم.»
«سوسو. چی شد؟»
«چرا، چرا دارین باکشیده من این کار رو میکنین!مثل خاندانِ تانگ که اینطوری نیست!»
صداهایی که کنارشهمهچیز وِروِر میکردند، به ذهنِچونگ مهآلودِ نامگونگ دان نمیرسیدند.
حس میکرد ذهنش زیرِ آب غوطهور شدهمیونگ است. با خودش فکر کرد اگر الان چشمهایشرفتار را ببندد، شاید برای همیشه به خواب برود.
اما...
اتفاقِ بهشدت عجیبی بود، اما حتی در میانِ آنمثل همه هیاهو، نامگونگ دان میتوانست آن را واضح بشنود.کار صدای قدمهای سنگینِ کسی که داشت به سمتش میآمد.
تق. تق. تق. تق.
با زحمتهمهچیز پلکهایش راشرطبندی بالا کشید.
«اوچا.»
بعد از اینکه به وضوح حس کرد کسی بامثل پا به او سقلمه زد و برش گرداند، آسمانِ آبیاینجا قابِ چشمانش را پر کرد. خورشید در وسطِ آسمان میدرخشید.
از گوشهای از آنساده آسمانِ آبیِ روشن، ناگهان چهرهٔدرخشانی کسی بالای سرش ظاهر شد.
چهرهای کههمهچیز شرارت ازشرطبندی آن میبارید...
«خب.»
«...»
«با صدکشید گونِ اضافهساده شروع کنیم؟»
«...»
«داری گریه میکنی؟»
«...»
«ساسوک، داره گریه میکنه؟»
«بس کن دیگه، حرومزاده!»
«ای بیوجدان!»
«هی، روش روبیحالی بپوشون! صورتش رودوباره بپوشون! زود باش!»
اینجا... اینجا لونهٔ شیاطینه.