چپتر 1389: فصل ۱۳۸۹ - اونا مردم رو دستکم میگیرن. (۴)
0درد وحشتناکحرومزاده و تپندهای تویآبی ران پاش پیچید.
ضربهای که چند لحظهلحظهای پیش خورده بود، عمیقتر ازتحمیل چیزی بود که فکر میکرد.
هر از گاهیشدن موجی از سرگیجهجلوی بهش هجوم میآورد.
نمیفهمید این حالت به خاطر از دست دادنِگیرش خونِ زیاده، یا سمی که از زخمش ترشحنمیترسید میشد داشت با سرعت بدنش رو از درون میخورد.
نفسهاش هرحرومزاده لحظه نامنظمتررداهای و بریدهبریدهتر میشد.
«هاا! هاا! هاا!»
اما الان نمیتونست متوقف بشه.
«بگیریدش!»
صدای خشنیحرومزاده از فاصلهای نهچندانآبی دور طنینانداز شد.
تعقیبکنندههاش بیرحم و سنگدل بودن.
لحظهای که گیرش میآوردن، چنانرزمیکار درد عظیمی بهش تحمیل میشداونا که برای مرگ التماس میکرد.
اما از درد نمیترسید.
چیزی که واقعاً ازش وحشتآبی داشت، این بود که زندگیشخیره توی همچین جایی به پایان برسه.
اینکه مثل یه کرم روی زمین بخزهچنان و بمیره، بدون اینکه به چیزی رسیدهواقعاً باشه یا چیزی رو به دست آورده باشه.
فقط همینشکافته یک موردهوا براش غیرقابلتحمل بود.
سویش!
در همون لحظه،اونا درد طاقتفرسایی تویداشتن ساق پاش پیچید.
«کوک!»
پسرک تعادلش رو ازهوا دست داد و با شتابیحرومزاده که داشت، روی زمین افتاد.
بعد از چند بار بالاسنگدل و پایین پریدن و غلت خوردن،عظیمی بدن پسرک روی زمین ولو شد.
سووش!
با صدای کوتاهِ شکافتهلحظهای شدن هوا، چند رزمیکارعظیمی جلوی پسرک فرود اومدن.
«ای حرومزاده...»
اونا که رداهای آبی بهسنگدل تن داشتن، با چشمهایی شرورچنان و غضبناک به پسرک خیره شدن.
با اینکه پسرک همین حالا هم غرق درشرور زخم بود و روی زمین افتاده بود، حتیذره یه ذره هم دلسوزی توی نگاهشون دیده نمیشد.
نگاههاشون چنان از نفرت شعلهور بود کهچنان در مقایسه باهاش، نگاهی که آدم بهواقعاً دشمن خونیش میندازه ملایم به نظر میرسید.
اما کسایی که اینطورهوا از پسرک نفرت داشتن،اومدن دلایل خودشون رو داشتن.
«چطور جرئت کردی... همین که با بیشرمیلحظهای گنجینهٔ ارزشمند فرقه رو دزدیدی و فرار کردیالتماس کافی نبود؟ حتی رهبر فرقه رو هم کشتی؟»
«ما با هزاران بار بریدنآبی و تکهتکه کردنِ بدنت، انتقامخیره رهبر فرقه رو ازت میگیریم.»
پسرکی که جلوشون بود، در نگاه اول شبیه یه بچهٔبرای بیفکر و ضعیف به نظر میرسید، اما در واقعیت، یهپایان شیطان شرور بود که حتی مارها و عقربها هم ازش میترسیدن.
اون به رهبر فرقه که باهاش رفتار ویژهای داشت واونا با قصد اینکه اونو جانشین خودش کنه، لطف بیکرانی در حقشافتاده کرده بود، درست در زمان گردش چیِ رهبر حمله کرده بود.
بعدش، هنر نهاییتعقیبکنندههاش محافظ فرقه رو دزدیدهلحظهای و فرار کرده بود.
تعداد کسایی که این حرومزادهآبی فقط در حین فرارش کشته بود،حالا به رقم حیرتانگیزِ ده نفر میرسید.
«حتی یه سگِ لال هم میفهمه لطفچنان چیه. تویی که از سگ هم کمتری!واقعاً فکر کن رهبر فرقه چقدر بهت محبت میکرد!»
«کوک کوک کوک کوک.»
پسرک که روی زمین درازسنگدل کشیده بود، خندهای خفه سر دادعظیمی و آروم بالاتنهش رو بالا کشید.
«لطف...»
از لابهلای چتریهای آشفتهلحظهای و غرق در خونش،عظیمی چشمهای ذاتاً رنگپریدهش نمایان شد.
نوری ترسناک ازشون ساطع میشد.
«اصلاً همچینطنینانداز چیزی توی اینسنگدل دنیا وجود داره؟»
«...چی گفتی؟»
«اون پیرمرد فقط میخواست منو طوری بزرگ کنه کهتحمیل بشم دست و پای خودش. اگه من استعدادی نداشتم،همچین اون چیزی که بهش میگید لطف، اصلاً سمتم میاومد؟»
«ای حرومزاده...»
«آدما خیلی عجیبان. معمولاً بدون اینکه حتی به همچینمیآوردن چیزایی فکر کنن زندگی میکنن، اما وقتی نوبت بهازش وراجی میرسه، جوری ازش تعریف میکنن انگار چیز خیلی بزرگیه.»
پسرک مشتهاش رو جوری گره کردداشتن که انگار داره زمین رو چنگ میزنهزخم و آروم و کامل روی پاهاش ایستاد.
«احمق. حتی اگه نیت رهبر فرقه همون چیزی باشه که تو میگی، اگه باواقعاً صبر و حوصله آموزشهای مستقیمش رو دریافت میکردی، میتونستی به یه استاد نامدار تبدیل بشی.بدون تو خودت اون فرصت رو پس زدی. و به خاطر همین، مرگ فلاکتباری در انتظارته.»
«یه استادشکافته نامدار... باهوا شاگردیِ اون پیرمرد؟»
پسرک زد زیر خندهایبیرحم واضح، انگار که خود اینمیآوردن ایده به نظرش مضحک میاومد.
خندهش آشکارا بااونا تمسخر بدبینانه وداشتن خودتحقیری ترکیب شده بود.
به نظر نمیرسید اینلحظهای خنده بتونه از دهنعظیمی یه پسربچه بیرون بیاد.
یه استاد نامدار.
حتی اگه توی یه جای دورافتاده مثللحظهای اینجا برای خودش اسمی دست و پامرگ میکرد، آخه چی توی دنیا تغییر میکرد؟
یه زندگیِحرومزاده سراسر کثافت، یهآبی شهرتِ سراسر کثافت.
زندگیای که صرفِ دستوپالحظهای زدن برای به دست آوردنِتحمیل همچین چیزایی بشه، چقدر بیارزشه؟
شاید یه نفرشدن میتونست با همینجلوی چیزا راضی بشه.
اما حداقل،طنینانداز این پسرکبیرحم راضی نمیشد.
یه زندگیِ بدونِ صعودرداهای و پیشرفت، از یهشرور مرگِ فلاکتبار هم ترسناکتر بود.
«فقط رهبر فرقه نبود! همهگیرش توی فرقه امید زیادی بهت داشتن.مرگ اونا فکر میکردن اگه تو باشی...»
«امید؟ دقیقاً برای چی؟»
پسرک در حالیتعقیبکنندههاش که به مردبودن نگاه میکرد، پوزخند زد.
«اینکه من آدماونا بزرگی بشم، زندگیِداشتن شماها رو تغییر میده؟»
«ای... ای حرومزاده!»
«ارزش شما رو تغییرهوا میده؟ شماها در هراومدن صورت یه مشت آدم بیمصرفید.»
مرد حالا ازتعقیبکنندههاش شدت خشم در آستانهٔلحظهای کف کردنِ دهنش بود.
در همون لحظه،اونا صدای تیزی از بینچشمهایی لبهای پسرک خارج شد.
«فرقه؟ امید؟ به خاطر اینه که به همچین چیزایی تکیه میکنید که اینطوری زندگی میکنید. تنها کسی که میتونید بهش اعتماد کنید،اینکه خودتونید! اگه میخواید تغییر کنید، اگه میخواید چیزی به دست بیارید، تنها کسی هم که باید ازش کار بکشید و بهش فشارتعادلش بیارید، خودتونید. اگه یه آدم بیصلاحیت دستش به چیزی برسه که فراتر از حد و اندازهشه، در نهایت چیزی جز بدبختی براش نمیمونه.»
«...»
«من اینطوری زندگی نمیکنم. اگه چیزی باشه کهگیرش بخوام، با دستهای خودم به دستش میآرم و فداکاریهاییواقعاً رو که باید به عنوان بهاش بپردازم، تحمل میکنم.»
بهانهجویی یه بچهاونا یا غرورِ کسیداشتن که از دنیا بیخبره...
آیا همچین کلماتیبودن میتونست این پسرکمیآوردن رو توصیف کنه؟
صدای پسرک چنان با زهرِ غلیظی آمیخته بوداومدن که حتی تحملش برای کسایی که بیشتر ازغضبناک دو برابرِ اون عمر کرده بودن هم سخت بود.
حتی حدس زدنِتعقیبکنندههاش منبع این زهربودن هم غیرممکن بود.
«...پس کار تو بود.»
در همون لحظه، صدای دردمندی ازمیآوردن لبهای یکی از مردا جاری شد،التماس انگار که تازه متوجه چیزی شده بود.
«کسی که ارباب جوانِ فرقه روح صبحگاهی رو کشت واونا کتابچه مخفیشون رو برداشت... کسی که دختر خاندان آکهو روزخم کشت و با شیء الهیشون فرار کرد... همهش کار تو بود.»
با شنیدن اینتعقیبکنندههاش حرفها، همه با شوکلحظهای به گوینده نگاه کردن.
«پـ-پس تمام اتفاقاتی کهرداهای توی چند سال گذشتهشرور توی فرقهها افتاده، همهش...؟»
«...امکان نداره. اونابودن نمیتونستن تا اینمیآوردن حد احمق باشن.»
«یعنی ماشکافته که گولهوا خوردیم احمقیم؟»
با اینطنینانداز حرف، همهبیرحم ساکت شدن.
نه، اونا احمق نبودن.
اونا هرگز نمیتونستن احمق باشن.
خاندان میونگدو فرقهای بودهوا که توی منطقهٔ فوژواومدن شهرتی مثل خدای مرگ داشت.
اگر رهبرانش واقعاًتعقیبکنندههاش احمق بودند، چطور میتوانستندلحظهای به جایگاه فعلیشان برسند؟
«اینطور نیست که ما احمق باشیم. کار این حرومزادهست! اینخیره عوضی زیادی مکار و حیلهگره. اونقدر مکار که تونست توینمیشد یه مدت به این کوتاهی، همه رو اینقدر بینقص فریب بده.»
مردها لبهایشان را گاز گرفتند.
یکی از آنهاشدن با چهرهای پرجلوی از تحقیر زمزمه کرد:
«پستتر از سگ.»
«کهکهکه...»
پسرک بهآرامی خونیبودن را که از صورتشچنان پایین میچکید، پاک کرد.
خون سرخ در گوشههای دهانشرزمیکار پخش شد، درست مثل آرایشِاونا اغراقآمیزِ یک بازیگر اپرای پکن.
در یک نگاه، اوبیرحم شبیه دیوانهای بود که بامیآوردن دهانی کاملاً باز لبخند میزد.
همین یک کار،اونا تصور آنها را ازچشمهایی پسرک کاملاً تغییر داد.
چهرهای که تا پیش از اینمیآوردن معصوم و موقر به نظر میرسید،التماس به چهرهی شیطانی بینهایت شرور تبدیل شد.
«واقعاً تقصیر منه؟»
«باز داریطنینانداز چه چرتوپرتهاییبیرحم سر هم میکنی...!»
«میتونی بفهمی؟ اینکه الان دارم بهداشتن چی فکر میکنم. اینکه وقتی بهتغرق نگاه میکنم چه افکاری توی سرم میگذره.»
چهرهی مرد در هملحظهای رفت، چرا که نمیتوانست بفهمدتحمیل این حرومزادهی شرور چه میگوید.
«نمیدونی، مگه نه؟ معلومه که نمیتونی بدونی. هیچ راهی برای دونستنِ قلب یهداشتن آدم دیگه، یا نیتهای یه نفر دیگه وجود نداره. حتی اگه فقط یکدیده ژانگ فاصله داشته باشی و با نفرت بهم خیره بشی، بازم هرگز نمیتونی بفهمی.»
چشمان مردها برای لحظهای لرزید.
لبخندی روی لبهای پسرک نشست.
«پس با چه رویی اینقدر محکم به غریبهای اعتماد کردید که حتی نمیتونید افکار درونیش رو بخونید؟زندگیش و چرا از اینکه بهتون خیانت شده اینقدر عصبانی هستید؟ مگه اعتمادی که کردید چیزیه که طبیعتاًهمین حق دارید در ازاش پسش بگیرید؟ اگه اینطور نیست، پس از کجا حق انتقاد و فحاشی پیدا کردید؟»
«این دیگه چه سفسطهایه...»
«اگه قضیهطنینانداز اینه، پسبیرحم واقعاً کوتهفکریه.»
شاید این فقط یکرداهای تمسخر ساده نبود، بلکهشرور یک سؤال واقعی بود.
پسرک نمیتوانست درک کند.
کسانی را که به دیگران تکیه میکردند، کسانیاومدن که امیدشان را به دیگران میبستند، و حتی کسانیخیره که انتظار داشتند دیگران طبق میل آنها حرکت کنند.
در چشمان پسرک، این کار هیچ تفاوتی با اینمیآوردن نداشت که آدم خودش را درون چاهی عمیق بیندازد،ازش در حالی که حتی نمیتواند یک وجب جلوترش را ببیند.
این کارِ یک دیوانه بود که همهچیزش را رویغضبناک خوشبینی و ایمانی بیاساس شرط ببندد، بدون اینکه بداندنگاهشون چه هیولاها یا چه پرتگاهی در آن نهفته است.
شاید آنها او را یکگیرش دیوانه میدیدند، اما برای پسرک، اینمرگ دنیا بود که دیوانه شده بود.
دنیا پر از کسانیهوا بود که عقلشان رااومدن از دست داده بودند.
در چشمان پسرک، تماشایبیرحم چنین دنیایی چندشآور بود... ومیآوردن در عین حال، بینهایت زیبا.
میدرخشید.
به همین دلیل بودلحظهای که میخواست آن راعظیمی در چنگ خود داشته باشد.
این دنیا را، کههوا پر از چیزهایی بوداومدن که هرگز نمیتوانست صاحبشان شود.
«برام مهم نیست چه چرتوپرتهاییسنگدل میگی. ما کاری میکنیم که تاوانعظیمی کارهایی رو که کردی پس بدی.»
«آدمایی مثل شما؟»
«جرئتت رو تحسین میکنم. اما تو، ای تولهسگ، خیلیتحمیل کم از دنیا میدونستی. و به لطف تو، بقیه همجایی یاد میگیرن. که انتقام خاندان میونگدو چقدر بیرحمانه و همهجانبهست!»
با شنیدنشکافته این حرفها،هوا پسرک پوزخندی زد.
البته، بدنشطنینانداز در بدترین وضعیتسنگدل ممکن قرار داشت.
علاوهبر آن، تعقیبکنندگان دیگریرداهای هم از دور درشرور حال نزدیک شدن بودند.
اما پسرک حتیبودن ذرهای احساس تنهاییمیآوردن یا انزوا نمیکرد.
«برای همینه که آدمای کودن...»
«چی گفتی؟»
«با دهن خودت گفتی. که من همون کسیـمشرور که کتابچه مخفی فرقه روح بامدادی رو دزدیدم، ودلسوزی من کسیـم که گنجینه ارزشمند خاندان آکهو رو دزدیدم.»
مردها از حرفهایش یکه خوردند.
«پس فکر میکنی باهاشون چیکاررزمیکار کردم؟ فکر کردی اونا رواونا به یه پول سیاه فروختم؟»
«ز-زود باشین،طنینانداز اون حرومزادهبیرحم رو بگیرین...»
«حالا فهمیدید؟ دلیل اینکه فرار کردم این نبود کهغضبناک از آدمایی مثل شما میترسیدم. فقط نمیخواستم اسمم بیشتر ازدیده این اینجا پخش بشه. باید از قبل این رو میفهمیدید!»
جنونی شرورانهسنگدل از چشمانلحظهای پسرک فوران کرد.
فریادی پر ازشدن درد از جاییجلوی به گوش رسید.
نیت کشتاری کهتعقیبکنندههاش پوست را میشکافت،بودن از دوردست حس میشد.
انگار تمام دنیا با بیرحمی درداشتن حال چرخیدن و فریاد کشیدن بود، فقطزخم برای اینکه او را بگیرد و بکشد.
اما این هیچ اهمیتی نداشت.
دنیا ازشکافته همان ابتداهوا همینطور بود.
و او هرگزتعقیبکنندههاش نمیخواست که دنیابودن جور دیگری باشد.
لحظهای که او این دنیای کثیف را مجبورشرور کند تا به پاهایش بیفتد، برای اولین بار، دلیلدلسوزی به دنیا آمدنش را بهطور کامل درک خواهد کرد.
حتی اگر در حین قدم برداشتن در اینعظیمی مسیر تکهتکه شود و حتی یک تکه ازوحشت گوشتش هم باقی نماند، هیچ پشیمانیای نخواهد داشت.
تنها کاری که باید میکردرزمیکار این بود که یک باراونا بخندد و به جهنم برود.
«حمله کنید!»
پسرک، جانگ ایلسو، با نگاه بهداشتن مردهایی که به سمتش هجوم میآوردند،غرق چشمانش را ریز کرد و لبخند زد.
«به دستش میآرم.»
تمام چیزهاییشکافته رو کههوا نمیتونم داشته باشم.
جانگ ایلسو در حالی که بهآرامیداشتن چشمانش را باز میکرد، با حالتی خمارزخم و بیحال به بیرون پنجره نگاه کرد.
«اتفاق نادری بود.»
او معمولاً خواب نمیدید.
مخصوصاً خوابِ آن دورانبیرحم فلاکتباری که در خاکگیرش و گل غلت میزد.
جانگ ایلسو که برایرداهای لحظهای در افکارش غرق شدهغضبناک بود، ناگهان دلش خواست بپرسد.
آیا چیزی روبودن که دنبالش بودممیآوردن به دست آوردم؟
نه. هنوزشکافته به دستشهوا نیاورده بود.
او هنوزطنینانداز دستش بهبیرحم هیچچیز نرسیده بود.
این قدرتی که دیگران اینقدر وحشتناک به آن حسادت میکردند، اینحالا شهرت بینظیر و بالا، و حتی این ثروتی که تا آخرنفرت عمر هم تمام نمیشد، هنوز برایش بسیار ناچیز به نظر میرسیدند.
چون هیچکدام از آنها چیزیگیرش نبودند که او واقعاً بهبرای دنبال به دست آوردنشان بود.
اما جانگ ایلسو مطمئن بود.
اگر در این مسیربیرحم استقامت میکرد، بهزودی همهچیزگیرش در دستانش قرار میگرفت.
بعد از اون...
«...خب، کی میدونه.»
جانگ ایلسوشکافته با چهرهایهوا بیحال زمزمه کرد.
«چیزی که بعدش پیشبیرحم میآد دیگه به منگیرش ربطی نداره. مگه نه؟»
بیشتر مردم درک نمیکنند.
که برای برخی، این زندگیای نیست که باعظیمی رسیدن به هدفشان به دست میآورند، بلکه خودِوحشت واقعیتِ رسیدن به هدف است که بسیار مهمتر است.
کسی که شاید این را درکجلوی کند، احتمالاً همین الان در یکآبی وضعیت جهنمی در حال دستوپا زدن است.
درست همانطور کهتعقیبکنندههاش جانگ ایلسوی گذشتهبودن این کار را میکرد.
و او احتمالاً تمام چیزهاییآبی را که جانگ ایلسوی گذشتهخیره حس میکرد، احساس خواهد کرد.
جانگ ایلسو همهچیزبودن را رها کرده بودچنان و زنده مانده بود.
اما آیا اوشدن هم میتوانست همینجلوی کار را بکند؟
«در هر صورت فرقی نمیکنه.»
لبخندی که در ظاهررداهای خیرخواهانه به نظر میرسید،شرور روی لبهایش نقش بست.
اما لبهای سرخش بهتدریجلحظهای کج شدند و هالهایعظیمی ترسناک از آنها تراوش کرد.
«میدونی، اونقدرها همشدن بد نیست کهجلوی بیای به این سمت.»
آنوقت شایدطنینانداز جانگ ایلسو بتواندسنگدل به دستش بیاورد.
یگانه وحرومزاده تنها شخص درآبی این دنیا را.
کسی کهسنگدل شاید بتواند اوگیرش را درک کند.