چپتر 1395: فصل ۱۳۹۵ - او منتظر ما خواهد بود. (۵)
0«استراتژیست! تیم جونگ محاصره رو کاملعنوان کرده! تیمهای مو و گی دارنفرار به سمت مواضع تعیینشدهشون حرکت میکنن!»
«تیم اول در حال حاضرسکوت با اهریمن شمشیر شکوفه آلواحساساتِ درگیره! احتمال شکستهشدن محاصره خیلی زیاده!»
هو گامیونگ با شنیدنبودند این سیل گزارشها، نگاهششده هر لحظه سردتر میشد.
سرعت اهریمن شمشیر شکوفهبود آلو، چونگ میونگ، در حینبرای درهمشکستن محاصره داشت کم میشد.
نه، اگر بخواهیم دقیقتر بگوییم،موضوع مسافتی که بعد از شکستن خطوطجهت طی میکرد، بهشدت کاهش یافته بود.
پیش از این، او این موضوع راماندند به عنوان یک حرکت عمدی برای خریدنِحسِ زمان جهت فرار نیروی اصلی تفسیر میکرد، اما...
«با در نظرهمین گرفتن همهٔ شرایط،هیجان این دفعه فرق میکنه.»
نگاه هوکاهش گامیونگ بهشدتبود سنگین شد.
هر چه این وضعیتپیش بیشتر طول میکشید، حلقهٔبرای محاصره دور او تنگتر میشد.
او کسی نبودبودی که از اینخیره وضعیت بیخبر باشد.
اینکه این را بدانی وچهرههایشان باز هم نتوانی فرار کنی، یعنیلبان دیگر قدرتی برای درهمشکستن محاصره نداری.
آن هیولاکاهش بالاخره محدودیتهایش راپیش نشان داده بود.
هو گامیونگیافته نگاهی بهپیش اطراف انداخت.
به نظر میرسید زیردستانش همسکوت همین موضوع را حس کرده بودند؛متفاوتی چهرههایشان از هیجان سرخ شده بود.
کلماتی شبیه بههمین یک آه از لبانسرخ هو گامیونگ خارج شد.
«در نهایت...کاهش تو هم فقطپیش یه انسان بودی.»
زیردستان دریافته سکوت به هوموضوع گامیونگ خیره ماندند.
صدایش مملوانسان از احساساتِزیردستان متفاوتی بود.
کینه و نفرت.
حسِ آسودگی ازیافته اینکه بالاخره حریف راعنوان به دام انداخته بود.
خوشحالی از اینکه درپیش نهایت میتوانست فرمان رهبربرای اتحاد را اجرا کند.
اما هر کسی کهزیردستان صدایش را مستقیماً میشنید، میتوانستمملو یک چیز را تشخیص دهد.
اینکه صدایش حاملِهمین حسِ ظریفی ازهیجان حسرت هم بود.
این احساسی بود که استراتژیستِ قبیله دههزارعنوان نفره، و فراتر از آن، استراتژیستِ اتحادنیروی چهار مستبد، هرگز نباید از خود نشان میداد.
بسته به شرایط، اینپیش موضوع حتی میتوانست دلیلیبرای برای برکناریِ او باشد.
اما زیردستان به خودشانزیردستان زحمت ندادند که بهصدایش این موضوع اشاره کنند.
نه به این خاطر که از اشاره به لغزشِ هو گامیونگ میترسیدند،خارج بلکه به این دلیل که آنها هم میتوانستند قلب هو گامیونگ رامتفاوتی که در نهایت آن کلمات را به زبان آورده بود، درک کنند.
«...نیازی به عجله نیست.»
هو گامیونگ این راپیش گفت، انگار که داشتبرای خودش را محکم میکرد.
«ما بهانسان زندگیش پایان میدیم؛سکوت آروم، اما قطعی.»
«بله، استراتژیست!»
درست همان موقع بود کهپیش هو گامیونگ، پس از به دستزمان آوردنِ اطمینانِ خاطر، میخواست حرکت کند.
جیییییغ!
فریاد تیزِانسان یک شاهین ازسکوت بالا طنینانداز شد.
هو گامیونگ چشمانش رابودند ریز کرد تا به بالاکلماتی نگاه کند و اخم کرد.
«یه پیام فوری؟»
شاهین که انگار برای شکارِموضوع طعمه پایین میآمد، بال زد وجهت روی بازوی درازشدهٔ هو گامیونگ نشست.
هو گامیونگ نامه را ازسکوت لولهٔ متصل به پای شاهین برداشتمتفاوتی و بدون معطلی آن را خواند.
«...اتحاد دوستان آسمانی؟»
خندهای توخالیکاهش از لبانشبود خارج شد.
«میدونستم بیباکی تخصصشونه،بود اما... این دیگهعنوان از حد گذشته.»
زیردستانی که نامهٔ درزیردستان دستِ هو گامیونگ راصدایش دیدند، چهرههایشان در هم رفت.
«استراتژیست، این...»
«نیازی به نگرانی نیست. اوناپیش در هر صورت نمیتونن کاری اززمان پیش ببرن. اما... باید آماده باشیم.»
هو گامیونگ موقعیتهای محاصرهٔ اطراف چونگعنوان میونگ را کمی تنظیم کرد، دستوراتشفرار را داد و با آرامش گفت:
«من میرمانسان همونجایی کهزیردستان اون هست.»
«ا-استراتژیست! این خطرناکه!»
«خطرناک؟»
با وجود اینکه صداهای بازدارنده ازعنوان هر طرف بلند شد، هیچ تغییریفرار در چهرهٔ هو گامیونگ ایجاد نشد.
«آیا الان برای مازیردستان خطری بزرگتر از این هستمملو که اون زنده فرار کنه؟»
زیردست برای لحظهای زبانش بند آمد،هیجان به هو گامیونگ نگاه کرد وخارج سپس سرش را عمیقاً خم کرد.
«راه رو نشون بده.»
در نهایت،یافته زیردستان سرپیش تکان دادند.
«از این طرف!»
در حالی که هو گامیونگچهرههایشان به دنبال زیردستش قدم برمیداشت،شبیه چشمانش با سردی فرو رفت.
«اجازه نمیدم حتییافته یه متغیرِ کوچیکموضوع هم به وجود بیاد.»
مرگ بینقصِ چونگ میونگ.
در تمام اینبودی مسیر، این تنهاخیره هدفِ هو گامیونگ بود.
❀ ❀ ❀
«ص-صبر کنید!»
نامگونگ دوییافته با عجلهپیش فریاد زد.
تخصصِ او چی شمشیری بودسکوت که بر پایهٔ نیروی درونیِاحساساتِ عظیمش، دشمنان را در هم میشکست.
به دلیل ماهیتِهمین شمشیرزنیاش، حملات اوهیجان ناگزیر دامنهٔ گستردهای داشتند.
مشکل اینجا بود که هر بارموضوع سعی میکرد شمشیرش را تاب دهد،جهت یک نفر مدام میپرید جلوی او.
«د-دائوئیست! فقط یه لحظه!»
«یه لحظه برای چی، لعنتی!»
جو گول فریادهمین زد و جلوتر ازسرخ نامگونگ دوی حمله کرد.
چی شمشیرِ قرمزی که با انفجارموضوع آزاد شد، در یک چشمبههمزدن اعضایجهت مهاجمِ قبیله دههزار نفره را قیمهقیمه کرد.
او که حتی بعد از انداختنِ بیش از سهخریدنِ نفر با یک ضربه راضی نشده بود، بدنش را تقریباًهمهٔ تا روی زمین پایین آورد و به جلو هجوم برد.
«اوواااااااه!»
اما سول سوبک کهبودند قبل از جو گولشده بیرون پریده بود، سریعتر بود.
پات!
همانطور که شمشیر سول سوبکموضوع مثل صاعقه دشمن را میشکافت،زمان سرمای سفیدرنگی بهسرعت روی بدنشان نشست.
به نظر میرسید آن دو نفرخیره که در حال باز کردنِ راهکینه بودند، داشتند با هم رقابت میکردند.
نه، شاید عبارتهمین «باز کردن راه» برایسرخ این صحنه مناسب نباشد.
توصیفِ آن به این شکل سخت بود، وقتی آنهابرای بدون اینکه حتی بررسی کنند آیا همهٔ دشمنان افتادهاندنظر یا کارشان تمام شده، به میان صفوف دشمن میپریدند.
«از سریافته راه بریدپیش کنار! حرومزادههای لعنتی!»
آن دو فریادبودی میزدند و بیوقفهخیره شمشیرهایشان را تاب میدادند.
با دیدنِ ظاهر خطرناکبودند و بیمحابای آنها، نامگونگ دویکلماتی با عجله نگاهش را چرخاند.
او بهکاهش دنبال بکبود چون میگشت.
«س-سرپرست فرقه. مابود باید این وضعیتعنوان رو تحت کنترل دربیاریم...»
تنها کسی که درزیردستان اینجا میتوانست این دیوانهها رامملو آرام کند، بک چون بود.
اما بک چونی که اوچهرههایشان اینقدر ناامیدانه به دنبالش بود،شبیه دیگر در کنارش حضور نداشت.
«هر کسی جلومو بگیره، میمیره!»
از جلو، یکبود چی شمشیرِ سرخ وعمدی تیز به پرواز درآمد.
چی شمشیری کهبودی هنوز به یک شکوفهٔماندند آلو تبدیل نشده بود.
چی شمشیری که ظرافتِ ضروریِ شمشیرِ هواشان راشده کنار گذاشته بود و تنها با حملِ قدرتیبودی سریع، بهطور خام و خشونتآمیزی دشمنان را درو کرد.
«ک-کی رفت اونجا...؟»
آرایشی که آنها از هاینان تاعنوان اینجا حفظ کرده بودند، مدتها بودفرار که معنایش را از دست داده بود.
همه به بیرون هجوم میبردند،سکوت گویی برای ایجاد یک مسیراحساساتِ با یکدیگر در رقابت بودند.
نامگونگ دوی نمیتوانستهمین از دیدن اینهیجان منظره دستپاچه نشود.
«اووووووه!»
در همان لحظه، درخششپیش نور بودای طلایی و خیرهکنندهایخریدنِ از پشت سرش فوران کرد.
«ه-هی...!»
نامگونگ دوی باهمین خشونت خودش راهیجان به کناری پرتاب کرد.
نور بودا که با فاصلهٔ مویی از جایی کهبرای او ایستاده بود عبور کرد، اعضای در حال عقبنشینیِ قبیلهگرفتن دههزار نفره را با یک ضربهٔ مهلک در هم کوبید.
کوواااااانگ!
انفجارِ چیِ متعاقبِ آن،زیردستان حتی ذرهای از رحمتِ یکمملو بودایی را در خود نداشت.
نامگونگ دویِ وحشتزدههمین برگشت تا بههیجان هه یون نگاه کند.
«ر-راهب. این خطرناکه!»
«چی؟»
«ن-نه، فقط من نه،زیردستان سرپرست فرقه هم نزدیکصدایش بود باهاش جارو بشه...»
«خودش جاخالی میده!همین اگه نمیتونه، بهشهیجان بگو بره کنار!»
«...»
«خیلی کنده!»
هه یون بعدبودی از این فریاد، انگارماندند از جایش غیب شد.
'هنر حرکتِ تغییرِ شکل؟'
هه یون که مثل جادو درموضوع خطِ مقدم ظاهر شده بود، مثل یکفرار شیر غرش کرد و مشتی پرتاب کرد.
مشت آرهات در اوجِ خودش به نمایشعمدی درآمد و دست و پاهایش در حالی کهتفسیر به هر طرف ضربه میزدند، انگار تکثیر شدند.
نامگونگ دوی بابودی دیدنِ این صحنه،خیره زبانش بند آمده بود.
یون جونگ، آرامترین فردِ کوه هوآ، مثل یک اهریمنکلماتی جولان میداد و تانگ سوسو، کوچکترین عضوِ کوه هوآ، ساهیونگشخیره را زیرِ پا له میکرد تا راه را باز کند.
عجیب بود؟
نه، عجیب نبود.
حالا که فکرشبودی را میکرد، اتحاد دوستانماندند آسمانی همیشه همینطور بود.
مگر نامگونگزیردستانش دوی همبودند این را نمیدانست؟
تنها دلیلی که اینبود صحنه الان برایش ناآشنا بهبرای نظر میرسید، یک چیز بود.
'پس همه تابود الان خودشون روعنوان نگه داشته بودن.'
با تماشای این صحنه، میفهمید که در طولِصدایش سفر از هاینان، در حالی که بارهای سنگینیحریف به دوش میکشیدند، چقدر خودشان را سرکوب کرده بودند.
حالا که تنها هدفشان نجاتِچهرههایشان چونگ میونگ بود، همه بدونِ هیچلبان محدودیتی خودِ واقعیشان را نشان میدادند.
آنها هم خسته بودند.
اما آخرین قطرههای توانشانپیش را جمع میکردند تا بیامانخریدنِ دشمن را به عقب برانند.
تا هرچه سریعتربودی به چونگ میونگ کهماندند در خطر بود برسند.
'من، منمزیردستانش باید همینبودند کار رو بکنم!'
لحظهای که نامگونگ دوی با دندانهایموضوع بههمفشرده میخواست به جلو هجوم ببرد،جهت ناگهان وزنِ سنگینی روی شمشیرش نشست.
'ها؟'
جاخورد و برگشتبودی تا شخصِ پشتِخیره سرش را ببیند.
یو ایسول بود.
او شمشیرش رایافته به آرامی روی شمشیرِعنوان نامگونگ دوی فشار میداد.
«تائویست ایسول؟»
نامگونگ دوی لحظهای گیج شد.
منظورش این بودهمین که الان وقتِهیجان جلو رفتنِ او نیست؟
اما کلماتِکاهش بعدیِ او بیتفاوتپیش و واضح بودند.
«من رو بفرست.»
«...بله؟»
«من رو بفرست.»
«...»
«زود باش!»
نامگونگ دوی که ماتومبهوت مانده بود،خیره پایش را به زمین کوبید وکینه شمشیرش را با تمامِ توان تاب داد.
یو ایسول که به نرمی رویهیجان شمشیر سوار شده بود، مثل یکخارج پرندهٔ افسانهای به هوا پرتاب شد.
سپس، روی سرِیافته دشمنانی که جلو راعنوان بسته بودند فرود آمد.
پات!
شمشیر شکوفه آلو درزیردستان دستانِ یو ایسول، نیمدایرهایصدایش زیبا در هوا رسم کرد.
گردنِ کسانی که در مسیرِچهرههایشان این نیمدایره قرار گرفتند، یکیشبیه پس از دیگری به هوا پرید.
«سریعتر بدوید، تنبلهای لعنتی!»
«مـمیدونم!»
بک چون دندانهایش را به همخیره فشرد و شمشیرش را در بدنِ دشمنینفرت که در حالِ عقبنشینی بود فرو کرد.
بدونِ اینکه لحظهای برای افتادنِ او صبر کند،شده به سینهٔ مرد لگد زد و جریانهای بیشماریبودی از چی شمشیر را به اطراف پراکنده کرد.
'سریعتر!'
هرچه بیشتر احساسِبود اضطرار میکرد، رگهایعنوان فکش بیشتر بیرون میزدند.
مهم نبود چند نفرزیردستان را از پا درمیآورد، اینمملو دستهٔ مورچهها انگار تمامی نداشتند.
انگار هرچقدر همهمین میجنگید، دشمنان تاهیجان ابد جایگزین میشدند.
دلیلِ اینکه بک چون الانپیش احساسِ اضطرار میکرد، این نبودخریدنِ که مقابله با آنها طاقتفرسا بود.
دلیلش این بود که چونگموضوع میونگ مدتها بود که بهتنهاییزمان با آنها روبهرو شده بود.
میتوانست حدس بزند.
سطحِ دشمنانی که راهِبودند گروهِ اتحاد دوستان آسمانی راکلماتی بسته بودند، چندان بالا نبود.
با در نظر گرفتنِ اینکهپیش حریفشان قبیله دههزار نفره بود،خریدنِ این اتفاق هرگز نباید میافتاد.
این فقط یک معنی داشت.
تمامِ اعضای ماهرِ قبیلهزیردستان دههزار نفره برای تعقیبِصدایش چونگ میونگ فرستاده شده بودند.
میتونست دوام بیاره؟
البته، اون مرد یه هیولاپیش بود، اما با اون وضعیتشخریدنِ واقعاً میتونست از تعقیبشون فرار کنه؟
«اووواااه! لعنت بهش!»
بک چون بابودی چشمانی دیوانهوار چیخیره شمشیر شلیک کرد.
احتمالاً میتونست فرار کنه.
البته که میتونست.
اما بکیافته چون اینپیش را هم میدانست.
اون مردانسان تو همچین وضعیتیسکوت هرگز فرار نمیکرد.
اونقدر لفتش میداد تا به آخرین حدشسرخ برسه و فقط وقتی تو آخرین لحظهفقط گیر میافتاد، سعی میکرد راهش رو باز کنه.
حتی اگه نتیجهش خوب نمیشد.
'فکر میکنی کی هستی، حرومزاده؟!'
نیت کشتارانسان در چشمانِ بکسکوت چون موج زد.
«ساسوک! اونجا!»
در همان لحظه، فریادی ازپیش همان نزدیکی بلند شد وخریدنِ سرِ بک چون به بالا پرید.
و واقعاً همبود گروهی از افراد درعمدی میدانِ دیدشان ظاهر شدند.
آنها نه به گروهِزیردستان اتحاد دوستان آسمانی، بلکهصدایش به جهتِ مخالف نگاه میکردند.
بک چون غریزی فهمید.
اون همونجاست.
اگه فقط بتونیم ازپیش بینشون رد بشیم، چونگبرای میونگ دقیقاً پشتِ سرشونه!
یه محاصره به ضخامتِزیردستان یه دیوار هرگز نمیتونه تومملو یه منطقهٔ وسیع پخش بشه!
بک چون با تمامِبودند سرعت دوید و شمشیرششده را به حرکت درآورد.
کااااانگ!
اما شمشیرش، برخلافِ قبل،پیش فوراً توسطِ تیغهای که بهخریدنِ سمتش پرواز کرد، مسدود شد.
مردانی که نیت کشتارزیردستان در چشمانشان بود، غریدند ومملو به بک چون خیره شدند.
«ای بچه!»
چی تیغهٔ آبیرنگ وبود درندهای، پر از نیتِعمدی مرگبار، بیامان بیرون ریخت.
بک چون با دندانهای بههمفشرده حملات را دفعبرای کرد و شمشیرش را در گردنِ یکی ازاما جنگجویانِ قبیله دههزار نفره که روبهرویش بود فرو برد.
یکی، بعد یکی دیگه.
به کُندی،زیردستانش اما داشتبودند قلعوقمعشون میکرد.
به کُندی،کاهش اما داشت راهپیش رو باز میکرد.
اما...
'کافی نیست!'
این اصلاً کافی نبود.
باید قویتر باشم.
باید سریعتر باشم.
فقط اون موقعستبودی که میتونم بهموقع اینماندند مسیر رو باز کنم.
«کافی نیست، لعنت بهش!»
بالاخره فریادش به هوا رفت.
چهرهاش ازیافته خشم و استیصالموضوع در هم رفت.
او ناتوان بود.
اگه فقط یکم قویتربودند بود، حرومزادههایی مثل اینها روکلماتی تو یه چشمبههمزدن جارو میکرد.
اگه اینطور نبود که اون باید چونگ میونگ رو نجات میداد، بلکهجهت چونگ میونگ میاومد تا اون رو نجات بده، تا الان خیلی وقتمیکنه پیش به موقعیتِ بک چون رسیده بود و حتی فراتر هم رفته بود.
فقط باید قویتر میشد.
حتی اگه زمانِبودی زیادی هم طول میکشید،ماندند فقط باید قویتر میشد.
عهدی که زمانی بستهبودند بود، در این لحظهشده پوچ به نظر میرسید.
لحظهای که باید قوی میبود،پیش همیشه زودتر از لحظهای کهخریدنِ میتونست قوی بشه فرا میرسید.
مگه تا حالا بارها وموضوع بارها ناامیدیِ برخورد با اونزمان دیوار رو تجربه نکرده بود؟
در ذهنش، صحنهایبودی که بهشدت نمیخواست تصورشماندند کند مدام ظاهر میشد.
تصویرِ چونگ میونگهمین که با شمشیرهایهیجان دشمن تکهتکه شده بود.
و خودشکاهش که خیلیبود دیر رسیده بود.
'نه!'
ترجیح میداد بمیرهبودی تا اینکه اونخیره صحنه رو ببینه.
در یک لحظه،همین انرژیِ عظیمی از بدنِسرخ بک چون فوران کرد.
«ساسوک!»
«هی، حرومزادهٔ دیوونه!»
هنر الهی مه بنفشِ ناقص.
بک چونزیردستانش تمامش رابودند بیرون کشید.
یک هنرِ الهی که هنوزپیش به بلوغ نرسیده بود، بدنِ کاربرشزمان را میخورد و از بین میبرد.
این کارِ خطرناکی بود که درعنوان آن وارد شدن به انحراف چیفرار در هر لحظهای اصلاً عجیب نبود.
مخصوصاً در وضعیتی مثل الانسکوت که هیچ انرژیِ اضافهای برایش نماندهمتفاوتی بود، این کار معادلِ خودکشی بود.
«برین کنار!»
یون جونگ و جو گولِ وحشتزده با عجله سعیبرای کردند او را بگیرند، اما بک چون بدونِ ذرهای تردیدگرفتن آنها را پس زد و به سمتِ دشمن هجوم برد.
چی شمشیرِ قرمزرنگی که از شمشیرشعنوان بیرون میریخت، مثل غروبی که آسمانِفرار غربی را رنگین میکند، پخش شد.
'خواهش میکنم،انسان فقط زنده بمون،سکوت تحتِ هر شرایطی!'
من نجاتت میدم.
مهم نیستکاهش چه بهاییبود باید براش بپردازم.