---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت فرقه کوه هوآ

چپتر 773: چپتر 773 • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 773: چپتر 773

0

«بمییییرید!»

«اوووااا! این دزدهای دریاییِ حروم‌زاده!»

«فقط بمیرید!»

شاگردان هواشان با‌ماهی​ چشم‌های از حدقه‌مسموم​ درآمده هجوم بردند.

«چـ-چی شده؟»

«این حروم‌زاده‌ها چه‌شون شده؟»

بالا بردنِ‌بودند​ روحیه در برابر‌طبیعی​ دشمن کاملاً طبیعیه.

اما بینِ بالا بردنِ انگیزه و لبریز شدن از کینه‌ای‌سگ‌صفت‌های​ عمیق، فرقِ بزرگی هست. شاگردان هواشان طوری به سمت دزدهای دریایی‌اون​ یورش بردند که انگار با قاتلِ پدر و مادرشون روبه‌رو شده‌ن.

«آآآآخ! حروم‌زاده‌ها!»

«چرا، آخه‌کشیده​ چرا این‌کار‌تور​ رو می‌کنید؟!»

شاید دزدهای دریایی حسابی هول‌طبیعی​ کرده بودند، اما از دیدِ شاگردان‌تمرین​ هواشان این واکنش کاملاً طبیعی بود.

توی این‌مثل​ مدت چقدر سخت‌زدیم​ تمرین کرده بودند؟

بعد از مبارزهٔ تمرینی با وودانگ، به ضعف‌های خودشون پی برده بودند‌تقصیرِ​ و برای همین، با فراموش کردنِ استراحت، تمامِ وجودشون رو وقفِ تمرین‌همه‌شون​ کردند. و مگه هنر الهی ابر بنفش رو هم یاد نگرفته بودند؟

با این‌که به خاطرِ تسلطِ ناکافی هنوز قدرتِ‌ماهی​ کاملش رو نشون نمی‌داد، اما هنر الهی ابر‌البته​ بنفش هنوز هم هنر الهی ابر بنفش بود.

اون‌ها بدونِ هیچ شکی باور داشتند‌بود​ که با توجه به اون‌همه یادگیری و‌مبارزهٔ​ تلاش، توی این نبرد قراره حسابی بدرخشند.

اما...

«دنبالِ کشتی کشیده شدیم!»

«توی تور گیر‌شدیم​ افتادیم و مثل‌افتادیم​ ماهی دست‌وپا زدیم!»

«مسموم شدیم!»

«این کاریه که‌ماهی​ یه آدم می‌کنه؟!‌مسموم​ ای سگ‌صفت‌های حروم‌زاده!»

البته که تقصیرِ این‌ها نبود. اما برای شاگردان هواشان که هنوز اون‌قدرها‌تقصیرِ​ تو عمقِ زندگی غوطه‌ور نشده بودند، این دزدِ دریایی یا اون دزدِ‌همه‌شون​ دریایی هیچ فرقی با هم نداشتند؛ همه‌شون یه مشت دزدِ دریایی بودند.

شاگردان هواشان که مثل چونگ میونگ چشم‌هاشون رو برگردونده بودند، شمشیرهاشون رو به حرکت‌می‌کنه​ درآوردند. با نگاه به مسیرِ عجیب و تکانهٔ وحشیانهٔ شمشیرها، به نظر می‌رسید این‌نداشتند​ نه یه فرقهٔ درستکار، بلکه یه فرقهٔ شیطانیه که برای جنگِ قدرت هجوم آورده.

«اووهااات!»

شمشیر جو گول طوری‌دست‌وپا​ می‌چرخید که انگار می‌خواست‌آدم​ آدم‌ها رو چرخ کنه.

«حـ-حروم‌زادهٔ روانی!»

«نمی‌تونیم جلوشون‌کشیده​ رو بگیریم!‌تور​ بپرید پایین!»

«کجا می‌رید، حروم‌زاده‌ها!»

شاگردان هواشان در حالی که تقریباً فقط سفیدیِ چشم‌هاشون معلوم‌سگ‌صفت‌های​ بود، با وحشی‌گری هجوم می‌بردند و دزدهای دریایی هم با‌دزدِ​ استیصال فرار می‌کردند و خودشون رو به زحمت توی رودخونه می‌انداختند.

«دارید فرار می‌کنید؟»

«هی! برید‌کشیده​ اون‌ور، برید اون‌ور!‌گیر​ بعدی اون کشتیه!»

«بزن بریم!»

راهزنانِ نوکریم با‌ماهی​ دیدنِ چشم‌های دیوانه‌وارِ اون‌ها،‌کاریه​ بی‌سروصدا دهن‌هاشون رو بستند.

«بهتره سر به سرشون نذاریم.»

«به خاطر اینه که اون‌ها هم‌افتادیم​ تو کوهستان زندگی می‌کنن... در مقایسه‌کاریه​ با اون‌ها ما واقعاً هیچی نیستیم.»

«به همه‌بودند​ می‌گم که هرگز‌طبیعی​ با هواشان درنیفتن.»

اون رئیسِ اوباشِ(؟) دیوونه که‌زدیم​ اون‌طرف داره تنهایی وحشی‌بازی درمیاره به‌البته​ کنار، حتی نوچه‌هاش(؟) هم حسابی درنده‌ن.

اگه این بچه‌ها فقط یه تیکه پوستِ‌کاریه​ حیوون تن‌شون می‌کردند، می‌تونستند یه کوهِ گنده رو‌اون‌قدرها​ قورت بدن. اون‌وقت کلاً چشم‌اندازِ نوکریم عوض می‌شد...

«برید اون‌ور! برید اون‌ور!»

«اونجا یه عالمه‌دیدِ​ از این دزدهای‌بود​ دریاییِ حروم‌زاده هست!»

«بزنید همه‌شون رو بکشید!»

«دو- دوجانگ‌نیم...‌مثل​ شاید بهتر‌دست‌وپا​ باشه یکم آروم...»

«چی؟»

«نـ-نه...»

معلوم نیست‌مثل​ راهزن کیه‌دست‌وپا​ و تائویی کیه.

خوشبختانه یا متأسفانه، هیچ‌کس اون‌قدر‌زدیم​ دل‌وجرئت نداشت که این واقعیت رو‌البته​ زیرِ سؤال ببره و بررسی‌ش کنه.

«اوراچاااا!»

گورورونگ!

در همین حین، چونگ‌دست‌وپا​ میونگ داشت یه کشتیِ‌آدم​ دیگه رو جلوتر غرق می‌کرد.

در جلو، مثل یه پرنده پرواز می‌کرد و کشتی رو در هم می‌کوبید، در‌نبود​ حالی که در عقب، گروهی شاملِ اون راهب و بک چون رهبریِ راهزنان رو‌چشم‌هاشون​ بر عهده داشتند، از کشتی به کشتیِ دیگه می‌پریدند و دزدهای دریایی رو جارو می‌کردند.

«آآآآآآخ!»

«لعنتی!»

نگاهِ سردرگم و گیجی روی چهرهٔ‌مسموم​ دزدهای دریایی که کشتی‌هاشون رو ول‌تقصیرِ​ کرده و فرار می‌کردند، کاملاً مشهود بود.

از همون اول هم، دزدهای دریایی اگه با برتریِ عددی‌سگ‌صفت‌های​ فشار نمی‌آوردند، نمی‌تونستند با شاگردان هواشان رقابت کنند. پنج شمشیر‌دزدِ​ حالا از بیشترِ اساتیدِ رزمیِ پیشگامِ فرقه‌های معتبر هم قوی‌تر بودند.

به محض این‌که پاشون به کشتی می‌رسید، از دیدِ دزدهای دریایی دیگه‌کاریه​ کاری از دست‌شون برنمی‌اومد. روی کشتی‌هایی که فضای محدودی دارند، استفاده از‌نشده​ برتریِ عددی سخته و استفاده از سلاح‌های مختلف هم کارِ راحتی نیست.

بنابراین باید خالصانه فقط با تکیه بر مهارت می‌جنگیدند، اما‌سخت​ هر چقدر هم که جای پای شاگردان هواشان لغزان بود، اون‌ها‌فراموش​ کسانی نبودند که با این تعداد دزدِ دریایی به مشکل بربخورند.

علاوه بر این،

«اووواااا! دنبالِ رهبرها برید!»

«هواشان! هواشان! پایگاه هواشان!»

«پایگاه هواشان‌بودند​ نیست، فرقهٔ‌واکنش​ هواشانه، ای عوضی!»

«چه فرقی می‌کنه!»

راهزنان که معمولاً دورِ افرادِ قوی جمع می‌شن،‌آدم​ تحت‌تأثیرِ تکانهٔ شاگردان هواشان قرار گرفته بودند و‌عمقِ​ با فریاد زدن، دزدهای دریایی رو به عقب می‌روندند.

ایم سوبیونگ که بدونِ عبور از کشتی،‌مثل​ روی دماغه ایستاده بود و این روند رو‌سگ‌صفت‌های​ تماشا می‌کرد، با بادبزنش پشتِ سرش رو خاروند.

«این دیگه...»

سرش رو کمی کج کرد.

«اصلاً با عقل جور درمیاد؟»

البته نه این‌که ناراضی باشه. برعکس، کاملاً‌مثل​ واضح بود که وضعیت خیلی رضایت‌بخشه. اما‌می‌کنه​ نمی‌تونست جلوی حسِ مسخره بودنِ ماجرا رو بگیره.

«این از اون موقعیت‌هایی‌واکنش​ نیست که جریانِ نبرد‌مدت​ باید این‌جوری پیش بره.»

طرفِ مقابل از شرایطِ محیطی استفاده کرده بود و به عاقلانه‌ترین شکلِ‌تقصیرِ​ ممکن واردِ نبرد شده بود. حتی اگه ایم سوبیونگ شخصاً رهبری می‌کرد‌همه‌شون​ و با نیروی مشابهی می‌جنگید، چاره‌ای جز تحملِ یه مقدار تلفات نداشت.

«باید آماده می‌بودم‌ماهی​ که حداقل نصفِ‌مسموم​ کشتی داغون بشه.»

موقعِ نزدیک شدن برای نبردِ تن‌به‌تن، حملهٔ توپ‌ها اجتناب‌ناپذیر‌دست‌وپا​ بود. حتی اگه گونگ‌میونگ هم زنده می‌شد، شاید تلفات‌این‌ها​ کمتر می‌شد اما باز هم تغییرِ وضعیت کارِ سختی بود.

با این حال، اون آدمِ‌طبیعی​ مسخره تنهایی پرید وسط و‌سخت​ ورقِ میدونِ نبرد رو برگردوند.

«هاهاهات. داره دیوانه‌ـم می‌کنه.»

این لحظه‌ای بود که تمامِ آموخته‌هاش‌مسموم​ زیرِ سؤال می‌رفت، اما ایم سوبیونگ بیشتر‌این‌ها​ از این‌که عصبانی باشه، سرگرم شده بود.

«آره، این‌کشیده​ اژدهای الهی‌تور​ کوه هوآست!»

همون بهتر که‌دیدِ​ اون آدم یه‌بود​ نمه روانی باشه.

«برای کوبیدن آماده‌ماهی​ بشید! به کشتیِ‌مسموم​ بعدی حمله می‌کنیم!»

«بله!»

چوااک!

ایم سوبیونگ‌بودند​ بادبزنش رو‌واکنش​ کاملاً باز کرد.

«تکانه‌مون رو از دست ندید! فشار بیارید و‌آدم​ فوراً پشتیبانی کنید! کماندارها! دارید چی‌کار می‌کنید! تیراندازی کنید‌زندگی​ و همهٔ اون‌هایی رو که دارن غرق می‌شن بکشید!»

«بله!»

با پیچیدنِ صدایی شبیه‌به سوت‌گیر​ در گوش‌ها، کماندارهای روی هر‌زدیم​ کشتی شروع به تیراندازی کردند.

«کووواااغ!»

«تـ-تیر! برید زیرِ آب!»

«نـ-نه!»

جریانِ آبِ‌کشیده​ این‌جا به‌طرزِ‌تور​ وحشتناکی قویه.

«آآآآخ!»

کسانی که تیر بهشون اصابت می‌کرد، جیغ‌های وحشتناکی می‌کشیدند. اون‌هایی‌سگ‌صفت‌های​ که گلوشون سوراخ می‌شد درجا می‌مردند و غرق می‌شدند، اما‌دزدِ​ اون‌هایی که دست‌وپاشون تیر می‌خورد هم نمی‌تونستند نفسِ راحتی بکشند.

دلیلش این بود که جریان تند آب،‌کاریه​ اون‌هایی رو که نمی‌تونستن درست حرکت کنن، با‌اون‌قدرها​ خودش می‌برد و می‌کشید توی یه گرداب عمیق.

«نـ... نجاتم بدین!»

«نجاتم بدین! خواهش می‌کنم!»

جو سونگ با‌ماهی​ دیدن این صحنه‌های وحشتناک‌کاریه​ روی رودخونه، نوچ‌نوچ کرد.

«وقتی رودخونه‌مثل​ رو دست‌کم بگیری،‌زدیم​ همین می‌شه دیگه.»

برای همین، مهارت‌شدیم​ شنا برای یه نبرد‌مثل​ آبیِ درست‌وحسابی از واجباته.

«اون... جناب شاه جنگل سبز.»

«چیه؟»

جو سونگ‌مثل​ با حالتی‌دست‌وپا​ شرمنده گفت:

«به نظرِ حقیرم، فکر کنم ایدهٔ‌افتادیم​ خوبی باشه که چند نفر رو‌کاریه​ با نیزه لبهٔ کشتی مستقر کنیم.»

«نیزه‌دار؟»

«بله... وقتی آدم‌ها می‌افتن تو آب، دیگه چشم‌شون جایی رو نمی‌بینه، واسه‌تقصیرِ​ همین براشون مهم نیست که این کشتیِ دشمنه یا هر چیز دیگه‌ای،‌همه‌شون​ فقط سعی می‌کنن بیان بالا. قبل از هر چیزی فقط دنبال زنده موندنن.»

«هووم.»

ایم سوبیونگ با‌شدیم​ نگاهی سرگرم به‌افتادیم​ جو سونگ خیره شد.

«پیشنهادِ خوبیه.‌بودند​ همین کار‌واکنش​ رو می‌کنیم.»

«ممنونم!»

جو سونگ سریع تعظیم کرد.

جو سونگ که تا حالا حتی برای رئیسِ دژ آبی نهنگ بزرگ، یعنی ماهی سیاه‌سگ‌صفت‌های​ وحشی، این‌قدر دولا راست نشده بود، خوب می‌دونست که ایم سوبیونگ شخصیتِ خیلی مهم‌تریه که‌مشت​ اصلاً با اون قابل‌مقایسه نیست. مگه اون هم‌ردهٔ شاه اژدهای سیاه، امپراتور رودخانه یانگ‌تسه نبود؟

فقط به خاطر اینکه شاه جنگل‌بود​ سبز نظرش رو قبول کرده بود، اون‌قدر‌مبارزهٔ​ ذوق‌زده شد که کل بدنش گر گرفت.

«آدمِ باهوشی هستی.»

«مـ... ممنونم.»

«رئیست که خیلی‌شدیم​ باهوش به نظر نمی‌رسید.‌مثل​ مطمئنم حسابی سختی کشیدی.»

«... یه کم...»

«قصد نداری‌مثل​ بیای زیردستِ‌دست‌وپا​ من کار کنی؟»

«بله؟ می‌تونم؟»

«اوه، فقط جهت اطلاع می‌گم، احتمالاً انتخاب دیگه‌ای‌ماهی​ نداری. اگه نیای زیردست من، احتمالاً اون یارو می‌کِشدت‌تقصیرِ​ و بقیهٔ عمرت رو باید تو جهنم زندگی کنی.»

با حرف‌های ایم سوبیونگ، جو سونگ با‌توی​ چهره‌ای مات‌ومبهوت سرش رو برگردوند. چونگ میونگ رفته‌وودانگ​ بود بالای کشتی و با عصبانیت عربده می‌کشید:

«آهاهاهات! بمیرین! بمیرین، حروم‌زاده‌ها!»

«...»

جو سونگ که دوباره‌تور​ با چهره‌ای بی‌حالت سرش رو‌دست‌وپا​ برگردونده بود، همون‌جا وا رفت.

«اگه به همین‌دیدِ​ راحتی قبول کنی،‌بود​ من حرفی برام نمی‌مونه.»

«خوشحالم که زود دوزاریت می‌افته. پس اول لباست رو عوض‌سگ‌صفت‌های​ کن. اون یارو چهره‌ها رو خوب یادش نمی‌مونه، واسه همین‌دزدِ​ ممکنه تا چشمت بهت بیفته، یه کتک مفصل بهت بزنه.»

«...»

«نوچ، نوچ، نوچ. خیلی وحشیه.»

رهبر راهزن‌ها، اون تائوئیست رو به‌بود​ وحشی‌گری متهم می‌کرد، اما هیچ‌کس روی‌بعد​ کشتی فکر نمی‌کرد این قضیه عجیب باشه.

واقعاً صحنهٔ غم‌انگیزی بود.

«عـ... عقب‌نشینی!»

«برگردین به پایگاه!‌شدیم​ ما عمراً بتونیم‌افتادیم​ اینجا پیروز بشیم!»

اون‌هایی که زنده مونده‌واکنش​ بودن، با تمام توان شروع‌چقدر​ کردن به چرخوندنِ دماغهٔ کشتی.

صحنهٔ فرار دزدان دریایی به سمت خشکی‌کاریه​ برای در امان موندن از دست راهزن‌ها‌نبود​ و تائوئیست‌های کوه‌نشین، واقعاً داشت اتفاق می‌افتاد.

«این... این حروم‌زاده‌ها!»

«ما رو‌کشیده​ هم با‌تور​ خودتون ببرین!»

«خدای من...»

اون‌هایی که تو آب افتاده بودن و زیر بارونِ تیر قرار داشتن، با چشم‌هایی ناامید به کشتیِ‌زندگی​ در حال عقب‌نشینی نگاه می‌کردن. عقب‌نشینی چیزیه که اگه شرایطِ نبرد مساعد نباشه، هر لحظه ممکنه اتفاق بیفته،‌عجیب​ اما آخه کی وقتی نزدیک به نصفِ آدم‌هاش دارن غرق می‌شن، رفقاش رو ول می‌کنه و فرار می‌کنه؟

«ما... ما دیگه کارمون تمومه...»

هیچ راهِ دیگه‌ای نبود.

اون‌هایی که برای زنده موندن از کشتیِ دشمن بالا می‌رفتن، فوراً با یه نیزه ضربه‌وودانگ​ می‌خوردن و می‌افتادن پایین. حالا باید بین غرق شدن یا تیر خوردن یکی رو انتخاب می‌کردن.‌ابر​ شاید کسی پیدا می‌شد که بتونه تا ساحل رودخونه شنا کنه، اما تعدادشون خیلی کم بود.

درست تو همون‌ماهی​ لحظه‌ای که ناامیدی تو‌کاریه​ چشم‌های دزدان دریایی نشست...

«اون حروم‌زاده‌ها دارن فرار می‌کنن؟»

صدای عصبانی‌ای‌کشیده​ روی رودخونه‌تور​ منفجر شد.

«تعقیب‌شون کنین! برین دنبال‌شون!»

«اول کارِ‌مثل​ این باقی‌مونده‌ها‌دست‌وپا​ رو تموم...»

«تموم کردن و‌ماهی​ درد! تعقیب‌شون کنین!‌مسموم​ چرا تندتر نمی‌رین؟»

«دـ... داریم می‌ریم. همهٔ این حروم‌زاده‌ها‌افتادیم​ رو ول کنین و بیفتین دنبالِ‌کاریه​ کشتی‌ها! دیگه بهشون تیراندازی نکنین! تعقیب‌شون کنین!»

پاروهای جمع‌شده دوباره‌دیدِ​ پایین اومدن و کشتی‌ها‌توی​ شروع به حرکت کردن.

«اگه عقب‌مثل​ بیفتیم، همه‌تون‌دست‌وپا​ می‌میرین! بهشون برسین!»

«بله!»

کشتی‌ای که راهزن‌های جنگل سبز روش بودن، از بین کشتی‌های در حال غرق‌آدم​ شدن رد شد و با تمام سرعت شروع به پیشروی کرد. تو این فاصله،‌فرقی​ راهزن‌هایی هم که از کشتیِ دشمن بالا رفته بودن، سریع برگشتن تو کشتیِ خودشون.

«مگه حلزونِ‌بودند​ آب‌پز خوردین؟‌واکنش​ چرا این‌قدر کندین؟»

«مـ... ما همین‌ماهی​ الانم داریم تمام‌مسموم​ تلاشمون رو می‌کنیم.»

«تمام تلاشتون؟ نه بابا، شماها فقط باید پارو بزنین و حتی‌البته​ همین کار رو هم نمی‌تونین درست انجام بدین؟ اون‌وقت بازم می‌خواین‌فرقی​ بخورین و زنده بمونین؟ چیه، می‌خواین کاری کنم دیگه نتونین چیزی بخورین؟»

«هـ... همین‌کشیده​ الان سرعت‌تور​ رو می‌بریم بالا!»

«زود باشین!»

دزدان دریایی بدون تردید هجوم بردن تو کابین.‌آدم​ دزد دریایی‌ای که پارو رو تو کابین گرفت و‌زندگی​ فوراً نشست کفِ زمین، با صدای بلندی داد زد:

«سـ... سریع پارو بزنین! زود باشین، بچه‌ها!‌کاریه​ اگه ‹اون یارو› بیاد پایین تو کابینِ‌نبود​ پاروها، همه‌مون رو تا حد مرگ کتک می‌زنه!»

کی بود‌کشیده​ که ندونه‌تور​ ‹اون یارو› کیه؟

«هیییک!»

«طبل‌زن، عجله کن‌ماهی​ و طبل رو‌مسموم​ بکوب! زود باش!»

بوم! بوم، بوم،‌ماهی​ بوم، بوم! بوم، بوم،‌کاریه​ بوم، بوم، بوم، بوم!

طبل‌زنی که درست جلوی کابینِ پاروها نشسته بود،‌ماهی​ شروع کرد به تندتر کوبیدن روی طبل. بعدش،‌البته​ پاروزن‌ها هم هماهنگ با صدای طبل، تندتر پارو زدن.

پارو زدن کارِ بی‌نهایت طاقت‌فرسایی بود، خیلی بیشتر از اون‌سخت​ چیزی که بشه تصور کرد، اما این رزمی‌کارها که مقدار‌همین​ مشخصی نیروی درونی داشتن، تونستن با سرعتِ خیره‌کننده‌ای پارو بزنن.

«تندتر! بازم تندتر!»

«اوواااااا!»

«کیوووااااااا!»

با ترسی که به جون‌شون افتاده بود، دزدان دریایی‌ای که پاروها رو گرفته بودن جوری‌وودانگ​ پارو می‌زدن که انگار داشتن خون بالا می‌آوردن. صدای تَرَک خوردنِ پاروها جوری بلند شد‌الهی​ که انگار هر لحظه ممکن بود بشکنن، و کشتی با سرعتِ سرسام‌آوری شروع به حرکت کرد.

«خوبه!»

چونگ میونگ با رضایت سر تکون‌مسموم​ داد. فاصلهٔ بین اون‌ها و کشتی‌های‌تقصیرِ​ در حال فرار داشت کم‌کم بسته می‌شد.

«بزنیییییین برییییییم!»

چونگ میونگ که رفته بود‌طبیعی​ روی کشتیِ پیشتاز، شمشیرش رو‌سخت​ کشید و به جلو اشاره کرد.

طولی نکشید که کشتی‌های در حال فرار‌کاریه​ دیده شدن که متوقف شدن، جوری که انگار‌اون‌قدرها​ به یه جزیرهٔ پُر از نیزار کوبیده باشن.

«ها؟»

بوووم!

بوووووم!

کشتی‌هایی که روی سدِ شنی به‌مسموم​ گِل نشسته بودن، با صدایی شبیه به‌این‌ها​ رعدوبرق به عقب و جلو کج شدن.

«صـ... صبر کنین!‌ماهی​ هی، یواش‌تر! یه کم‌کاریه​ یواش‌تر! متوقفش کنین، عوضی‌ها!»

البته، کشتی‌ای که از‌تور​ قبل سرعت گرفته رو‌ماهی​ نمی‌شه یهویی متوقف کرد.

«داریم... داریم تصادف می‌کنیم!»

«محکم بچسبین!‌مثل​ بچسبـ... نه،‌دست‌وپا​ فقط بپرین پایین!»

«اوواااا! این‌مثل​ دیگه چه‌دست‌وپا​ لعنتیه، روانی‌ها!»

پاروها با ناامیدی پایین کشیده‌گیر​ شدن، اما هیچ راهی برای‌زدیم​ متوقف کردنِ کشتی وجود نداشت.

چونگ میونگ با دیدنِ کشتیِ‌طبیعی​ دشمن که با سرعتِ زیادی‌سخت​ نزدیک می‌شد، لبخندِ رضایت‌بخشی زد.

«یه کم زیاده‌روی نکردیم؟»

کوااااااانگ!

کشتیِ حاملِ چونگ میونگ دقیقاً‌گیر​ کوبید به عقبِ کشتیِ دشمن و‌مسموم​ بر اثر ضربه در هم شکست.

«ای‌وواااااا! ای حیوونِ حروم‌زادههههههه!»

صدای ناامیدانهٔ جو سونگ که نتونسته بود در برابر‌می‌کنه​ ضربهٔ تصادف مقاومت کنه و به آسمون پرتاب شده‌غوطه‌ور​ بود، به شکلی ضعیف روی رودخونهٔ خروشان طنین‌انداز شد.

ناولها | novelha.net