چپتر 1079: فصل 1079
0جانگ ایلسو که در سکوت قدم برمیداشتتلخی و شاگردان کوه هوآ را پشت سر میگذاشت،اگه نگاهی به عقب و به هو گامیونگ انداخت.
«همم.»
با شنیدن این صدای تودماغیِ عجیب، هوراههای گامیونگ با چشمانی گیج به جانگ ایلسومصرفشون نگاه کرد. جانگ ایلسو دهان باز کرد.
«انتظارش رو نداشتم.»
«...ریونجو-نیم دروفاداریِ مورد کدوممشاور بخش حرف میزنن؟»
«فکر میکردم الان دیگه پیشنهادتلخی میدی که دوباره بریم سراغ اوناینطور بچهها و کارشون رو تموم کنیم.»
هو گامیونگ آهواقعاً عمیقی کشید. پیشبینیاشبگیرن کاملاً هم غلط نبود.
دلیل اینکه عقبنشینی کرده بود این بود که امنیت جانگ ایلسو تضمینمیگن نشده بود. هرچند که اینقدر بالا بردنِ جایگاه شمشیر جوانمرد کوه هوآ بهمصرفشون غرورش لطمه میزد، اما جان جانگ ایلسو هزار بار از غرورش مهمتر بود.
بنابراین، مثل همیشه، حالا که امنیت جانگ ایلسو تضمینچهرهٔ شده بود، ممکن بود از کوره در برود و اصراربگیرن کند که زیر قولشان بزنند و آن آدمها را بکشند.
«ریونجو-نیم.»
«هم؟»
«من اونقدرها هم احمق نیستم.»
جانگ ایلسو با شنیدن حرف هو گامیونگ ریزخندهای کرد. البته، جانگ ایلسو کسیاینطور بود که هرگز فکر نمیکرد هو گامیونگ احمق باشد. جانگ ایلسو آدم چندان مهربانیمصرفشون نبود که فقط به خاطر وفاداریِ بالا، مقام مشاور را به کسی تقدیم کند.
لبخند تلخی روی چهرهٔلبخند هو گامیونگ نشست و برایبرای لحظهای به او نگاه کرد.
«ریونجو-نیم اینطور میگن، اما... اگه ریونجو-نیم واقعاً میخواستنزیادی جونشون رو بگیرن، راههای زیادی وجود داشت. مگه نهخیلی اینکه از نظر ریونجو-نیم، تاریخ مصرفشون هنوز تموم نشده؟»
جانگ ایلسو باتقدیم شنیدن این حرفروی لبخند محوی زد.
«خیلی خوب میشدمقام اگه یکم زودترلبخند این رو میفهمیدی.»
«کار آسونی نیست، ریونجو-نیم.»
هو گامیونگ آه عمیقی کشید.
«دلیلش هر چی که باشه، کدومروی زیردستی میتونه فقط تماشا کنه کهمیگن اربابش خودش رو میندازه تو چاه آتیش؟»
«نوچ، نوچ. مشکلت دقیقاً همینه.»
«ریونجو-نیم هر چیتقدیم که بگن، منروی قصد ندارم عوض بشم.»
هو گامیونگ قطعاً آدم احمقی نبود. درراههای واقع، او در زمینهٔ مدیریت نیروهایشان تواناییمصرفشون بیشتری نسبت به جانگ ایلسو نشان میداد.
دلیل اینکه جانگ ایلسو میتوانست بدون هیچ تردیدی استراتژیهای دیوانهوارش را اجرامیگن کند، این بود که هو گامیونگ را داشت تا نیروهایشان را طوریتاریخ مدیریت کند که با هر کاری که او انجام میدهد هماهنگ باشند.
یک زیردست کسی است که نقشههایت را عملیروی میکند. از این نظر، هو گامیونگ واقعاً لیاقت اینمیخواستن را داشت که دست راست جانگ ایلسو نامیده شود.
با این حال، فقط یک دلیل وجود داشت کهبرای هو گامیونگ گاهی اوقات روی اعصاب میرفت. برای او، امنیتزیادی جانگ ایلسو همیشه قبل از پیروزی یا سود قرار داشت.
جانگ ایلسو سرش را تکانجونشون داد، انگار که از متقاعدداشت کردن او دست کشیده باشد.
«همونطور که گفتیه. اونا هنوز نباید بمیرن.چهرهٔ نه، اگه بخوام دقیقتر بگم، شمشیر جوانمردواقعاً کوه هوآ هنوز نباید بمیره. حداقل نه امروز.»
در آن لحظه، نجیبزاده هزارچهرهتقدیم که در سکوت به گفتگوینشست آنها گوش میداد، با احتیاط پرسید:
«به خاطر ماگیوئه؟»
جانگ ایلسو نگاهی به نجیبزادهجونشون هزارچهره انداخت. گوشهٔ لبش به طرزمگه ترسناکی به سمت بالا کج شد.
«خب. تو چی فکر میکنی...؟»
وقتی نجیبزاده هزارچهرهمقام آن لبخند رالبخند دید، دهانش خشک شد.
جانگ ایلسو در حال حاضر به دلیل جراحاتش در وضعیتی نبود که بتوانداگه درست مبارزه کند. شاید خطرناکترین شخص برای جانگ ایلسو در این لحظه، فرقههنوز کوه هوآ یا ماگیو نبود، بلکه نجیبزاده هزارچهره بود که در کنارش قرار داشت.
بدون شک، جانگ ایلسو از این واقعیتراههای آگاه بود. با این حال، او کوچکترین احتیاطهنوز و ترسی نسبت به نجیبزاده هزارچهره نشان نمیداد.
همین خونسردی باعث میشد نجیبزاده هزارچهره حتی بیشتر عصبی شود. البته، حتی در گذشتهواقعاً هم حضور او در دنیا بینظیر بود، اما جذبه و ابهتی که جانگ ایلسویخیلی فعلی از خودش ساطع میکرد آنقدر عظیم بود که اصلاً با آن زمان قابلمقایسه نبود.
«ماگیو. درسته،وفاداریِ اونا قطعاًمشاور یه تهدید بودن.»
چشمان جانگ ایلسو بالبخند به یاد آوردن تصویرنشست قاتل آسمانی باریک شد.
«اون... اون باعثواقعاً شد مو بهبگیرن تنم سیخ بشه.»
ماگیو قدرتمند است.
انکار این واقعیت نه مایهٔ افتخار است و نه منطقی. نادیده گرفتن واقعیت، صرفاً حماقت است.واقعاً ماگیو، جایی که شخصی مثل قاتل آسمانی به این راحتی در آن وجود دارد، ممکن است آنقدریکم قدرتمند باشد که حتی اگر تمام جونگوون هم متحد شوند، برای مقابله با آنها به دردسر بیفتند.
«اما قضیه فقط همینه.»
جانگ ایلسواگه با قاطعیت مرزجونشون مشخصی تعیین کرد.
«اینکه برای آینده آماده نشیم حماقته، اما اینکه به خاطر یه آیندهٔ دور، کارهایی کهمیخواستن الان باید انجام بشن رو پشت گوش بندازیم، حماقتِ بزرگتریه. من اونقدرها هم بیکار نیستممیشد که حواسم با یه مشت متعصبِ احمق که ممکنه هر لحظه دوباره پیداشون بشه، پرت بشه.»
«بله، ریونجو-نیم. اگه وجودمشاور اهریمن آسمانی که ازشروی حرف میزنن حقیقت داشته باشه...»
«حتی اگهمشاور اینطور هم باشه،تلخی چیزی عوض نمیشه.»
صدای جانگاگه ایلسو با بیتفاوتیجونشون به گوش رسید.
«مطمئناً... یه روزی، همونطور که میگن،روی ممکنه روزی برسه که اهریمن آسمانیمیگن برگرده و ماگیو به جونگوون حمله کنه.»
هو گامیونگ سر تکان داد.
نادیده گرفتن احتمال ظهور اهریمن آسمانی، تنها بر اساس وجود قاتل آسمانی، دشوار بود.واقعاً دلیلش این بود که برای عقل سلیم هو گامیونگ غیرقابل درک بود که شخصیخیلی با چنین سطحی از قدرت، به یک افسانهٔ توخالی باور داشته باشد و پنهان بماند.
«اما آیا این یعنی ما باید فقط بشینیم و دست رومگه دست بذاریم و منتظر روزی بمونیم که ممکنه هرگز نرسه؟ عمرمیفهمیدی انسان اونقدرها هم طولانی نیست. صبر من هم اونقدرها زیاد نیست.»
حالت ترسناکی برای لحظهای از چهرهٔ جانگچهرهٔ ایلسو عبور کرد. اما به سرعت محوواقعاً شد، انگار که هرگز آنجا نبوده است.
«تازه... هیچ راه واقعیای هم برای آماده شدنروی وجود نداره، مگه نه؟ حالا چون ماگیو ترسناکه، مامیخواستن باید بریم با اون خوکهای فرقههای درستکار رفیق بشیم؟»
«...این کار سختیه.»
این کار عملاً غیرممکن بود. حتی اگر جانگ ایلسو همداشت میخواست، فرقههای درستکار هرگز آن را نمیپذیرفتند. شکاف عاطفی ویکم کینهٔ بین آنها از قبل بیش از حد عمیق شده بود.
«در واقع...»
هو گامیونگوفاداریِ به عقبمشاور نگاه کرد.
اگر مرکز فعلی فرقههای درستکار، اتحاد دوستان آسمانی شامل شمشیر جوانمرد کوه هوآاگه بود، شاید راه دیگری وجود داشت. با این حال، در وهلهٔ اول غیرممکنهنوز بود که ده فرقه بزرگ و اتحاد مستبدین پلید با یکدیگر همکاری کنند.
«اگه از ماگیوواقعاً میترسیم، فقط یهبگیرن راهحل وجود داره.»
نجیبزاده هزارچهره و هو گامیونگ همزمان به جانگنشست ایلسو نگاه کردند. جانگ ایلسو حتی به آنهاجونشون نگاه نکرد، بلکه نگاهش را به آسمان دوردست دوخت.
«قبل از اینکه اون اهریمن آسمانی برگرده تا به جونگوون حمله کنه، مناینطور جونگوون رو یکپارچه میکنم. اونوقت دیگه نیازی نیست کار خاصی بکنیم، چون همهتاریخ مجبورن با هم همکاری کنن. همه زیر پرچم من مثل یک تن واحد میجنگن.»
این هم حرف مزخرف وتلخی بیمعنیای بود. امکان نداشت یکپارچگیلحظهای جونگوون به این راحتیها باشه.
اما به گوش اونها، این حرف منطقیتر به نظر میرسید.داشت در مقایسه با داستانِ خیالی و رویاییِ همکاری بین فرقههای درستکارزودتر و پلید، عبارتِ «یکپارچگی جونگوون» حداقل کمی با عقل جور درمیاومد.
و...
چشمان نجیبزادهوفاداریِ هزارچهره کمیمشاور باریک شد.
«الزاماً هممشاور چیز سختیلبخند به نظر نمیرسه.»
همین سه سال پیش، هیچکس نمیتونست چنین چیزی رو تصور کنه. اینکه جانگ ایلسو پنج فرقهمحوی بزرگ پلید رو با هم متحد کنه، اتحاد مستبدین پلید رو بسازه و رهبرش بشه. واربابش فقط توی سه سال، حتی اتحاد مستبدین پلید رو هم کاملاً زیر پاش مطیع خودش کنه.
در مقایسه با اون دستاوردِ دیوانهوار،روی رهبریِ اتحاد مستبدین پلید و یکپارچهمیگن کردن جونگوون کار راحتی به نظر نمیرسید؟
«آب راکد تا وقتی که سد شکسته نشه، جریان پیدا نمیکنه.برای امکان نداره اون آدمهای تنبل، حتی اگه خنجر زیر گلوشون باشه، ازداشت وجود ماگیو که حتی با چشمای خودشون هم ندیدنش احساس خطر کنن.»
«...»
«پس چیزی عوض نشده.میخواستن ما فقط باید کار خودمونوجود رو بکنیم. درست مثل قبل.»
هو گامیونگمشاور با سنگینیلبخند سر تکان داد.
داستانهایی که به طرز مضحکی توهمآمیز به نظر میرسیدن و اونهایی که به طرز عجیبی واقعگرایانه بودن، باجونشون هم ترکیب شده بودن. این داستانی بود که سخت میشد فهمید کدوم بخشش رو باید باور کرد وکار کدوم رو نادیده گرفت. با این حال، حرفهای جانگ ایلسو به وضوح قدرت جذب کردن آدمها رو داشت.
«ریونجو-نیم.»
«همم؟»
«میتونم فقط یه سؤال بپرسم؟»
«بپرس.»
وقتی جانگ ایلسو بالبخند ملایمت پذیرفت، هو گامیونگنشست کمی مکث کرد و پرسید.
«اما شاید... اگه حملهٔ ماگیو زودتر از حد انتظاروجود اتفاق بیفته، و درست زمانی رخ بده که ما درمیشد حال جنگ با فرقههای درستکار هستیم، ریونجو-نیم چه برنامهای دارن؟»
«نوچ، نوچ.مشاور گامیونگ-آه، گامیونگ-آه. داریتلخی حرفهای عجیبی میزنی.»
جانگ ایلسو خندید.
«چرا باید نگران این موضوع باشیم؟ اگه فرقههای درستکار برای آتشبس و اتحاد التماسواقعاً کردن، اونوقت میتونیم بهش فکر کنیم، و اگه حتی وقتی کار به اونجا رسیدخیلی باز هم غرورشون رو زیر پا نذاشتن، مگه بد میشه که همه با هم بمیرن؟»
«...»
«این رو خوب بفهم. بعد از اینکه برای دفع ماگیو متحد بشیم، دیگه غیرممکنهواقعاً که دوباره بتونیم بجنگیم و فرقههای درستکار رو شکست بدیم. به ماهیت اون هنرخیلی رزمی شیطانیِ لعنتی فکر کن. طرفی که آسیب بیشتری میبینه، بدون شک ما خواهیم بود.»
قیژژژ.
حلقهٔ جانگ ایلسوتقدیم برای لحظهای صدایروی مورمورکنندهای ایجاد کرد.
«به عبارت دیگه، تا اون موقع، دنیا دیگه هیچوقت مالداشت من نمیشه. اگه دنیایی باشه که نتونم داشته باشمش، چهیکم اهمیتی برام داره که نابود میشه یا نه؟ در عوض...»
چشمان جانگمشاور ایلسو انحنای عجیبیتلخی به خود گرفت.
«خیلی بهتر میشه اگهمشاور همهچیز فقط به خاکسترروی تبدیل بشه و بسوزه.»
هو گامیونگ بدونتقدیم اینکه کلمهای بگهروی چشماش رو بست.
در واقع... حتی اگه فرقههای درستکاربگیرن و پلید برای دفع ماگیو متحد بشن،تاریخ در نهایت فقط فرقههای درستکار سود میبرن.
«...اگه میخوایم خواستههای ریونجو-نیم روتلخی برآورده کنیم، باید قبل ازلحظهای ظهور ماگیو کار رو یکسره کنیم.»
«آره.»
«میفهمم.»
هو گامیونگ با سنگینی سر تکان داد، انگار کهوجود تصمیمش رو گرفته باشه. برای اون، مهمترین چیز امنیت جانگمیشد ایلسو بود. و در درجهٔ دوم، اجرای ارادهٔ جانگ ایلسو.
«اما... این چه ربطی به زنده گذاشتن شمشیرنشست جوانمرد کوه هوآ داره؟ طبق حرفهای ریونجو-نیم، بهترجونشون نیست هر تهدید بالقوهای رو سریع از بین ببریم؟»
«بهت که گفتم، نگفتم؟ الان، اتحاد دوستان آسمانی دور اون متحد شدن. اگه وجود شمشیر جوانمرد کوه هوآجونشون از بین بره، اتحاد دوستان آسمانی هیچی نمیشه. اگه همینجا شمشیر جوانمرد کوه هوآ رو بکشیم و حذف کنیم،آسونی اتحاد دوستان آسمانی و بقیهٔ فرقهها در یک چشمبههمزدن از هم میپاشن و تبدیل به یه طعمهٔ راحت میشن.»
«این قطعاً درسته.»
«مگه مااگه نمیتونیم ثمرهشمیخواستن رو برداشت کنیم؟»
هو گامیونگ بعدتقدیم از لحظهای فکر کردن،چهرهٔ سرش رو تکان داد.
«سخته.»
«دلیلش؟»
«دلیلش اینه که ما نمیتونیم از رودخونه عبور کنیم مگه اینکه دژنظر آبی و دژ شبح سیاه رو تثبیت کنیم. و... در حال حاضر، مرگنیست استاد اعظم دههزار طلا و مجروح شدن شاه اژدهای سیاه هم ضربهٔ مهلکیه.»
«آره، درسته. پس کی ازتلخی فرصتی که ما ایجاد کردیم استفادهاینطور میکنه و ثمرهش رو برداشت میکنه؟»
«...اون ده فرقه بزرگِ زهرآگین.»
جانگ ایلسو سر تکان داد.
شاید، ده فرقه بزرگ هیچ فرقی با اتحاد مستبدین پلید نداشتهمگه باشن... نه، احتمالاً اونها حتی بیشتر از اتحاد دوستان آسمانی متنفرن.میفهمیدی بنابراین بدون شک و تردید از فرصتِ ضعیف شدنشون استفاده میکنن.
«تا الان، خط کشیدن در امتداد رودخانه یانگتسه معنی داشت. اما... وقتیمیگن ده فرقه بزرگ اتحاد دوستان آسمانی رو ببلعن، اون خط تبدیل بهتاریخ دیواری میشه که ما دیگه نمیتونیم ازش عبور کنیم. این بدترین سناریوی ممکنه.»
«قطعاً...»
بنابراین، جانگ ایلسو هملبخند مجبور بود چونگ میونگنشست رو زنده نگه داره.
این واقعاً یه رابطهٔ عجیبه.
«یه مهرهٔمشاور خیلی مفید،لبخند خیلی زیاد.»
جانگ ایلسو زیر لب زمزمه کردلبخند و به عقب نگاه کرد. بهلحظهای سمت کسی در آنسوی افقِ دوردست.
جانگ ایلسو که برای مدتیتلخی در سکوت به افق خیرهلحظهای شده بود، با صدایی سرد گفت.
«اما... دیگه نه.»
«...»
«آدم هیچوقت نباید موقع بزرگ کردن یه تولهببر گاردش رو پایین بیاره.لحظهای هیچوقت نمیدونی اون گربه کِی تبدیل به یه ببر واقعی میشه. کسیمگه که اون لحظه رو تشخیص نده، نیشهای ببر توی گردنش فرو میره.»
این دقیقاً همون نگرانیِ هو گامیونگ بود. اوننشست پسره به اسم چونگ میونگ خیلی خطرناکتر از اونهبگیرن که فقط به خاطر ارزشش زنده نگه داشته بشه.
«هر مهرهای یه زمانی دارهجونشون که فایدهاش تموم میشه. پس، اینمگه آخرین بار خواهد بود. دفعهٔ بعد...»
برقِ سردی برایتقدیم لحظهای در چشمانروی جانگ ایلسو درخشید.
او در حالی که مثل یک ایموگیِ غولپیکرروی که به دنیا چشم دوخته به افق خیرهواقعاً شده بود، خیلی زود بدون هیچ تردیدی روی برگرداند.
«بیا بریم.مشاور برای مدتیلبخند سرمون شلوغ میشه.»
«بله، ریونجو-نیم!»
همانطور که شروع به راهتلخی رفتن کردند، ذهن جانگ ایلسولحظهای به سرعت شروع به چرخیدن کرد.
«ماگیو، ده فرقهمقام بزرگ، اتحاد دوستان آسمانی،تلخی و اتحاد مستبدین پلید...»
در ترکیبی که از قبل به شدت پیچیده بود،برای متغیری به اسم ماگیو هم به وجود اومده بود.راههای اما جانگ ایلسو این وضعیت رو فقط لذتبخش میدونست.
«همه متوجه میشن. فرصتهامیخواستن چیزی نیستن که براشون صبروجود کنی، بلکه باید خلقشون کنی.»
چشمان هیجانزدهاش با بیرحمی درخشید.