چپتر 983: فصل 983
0اعضای خاندان نامگونگ که پیکر نامگونگ هوانگ را برداشته بودند، بااست گریه از فرط خستگی روی زمین افتادند. در هر صورت، دوامسنگینی آوردن برایشان سخت بود، چون به حد نهاییِ توانشان رسیده بودند.
و خاندان تانگ هم هربیهوش کاری که از دستش برمیآمدچشمان برای مراقبت از آنها انجام داد.
«وضعیت چطوره؟»
تانگ گوناک بااین نگاهی آرام بهباقیه هیون جونگ نگاه کرد.
«آدمهای زیادی جراحات وخیمی دارن،آهی اما خوشبختانه به نظر میرسهباقی که دیگه تلفات جانی نخواهیم داشت.»
«...این جای شکرش باقیه.»
آهی ازنخواهد دهان هیونبیهوش جونگ خارج شد.
با اینکه گفت جای شکرش باقی است، امادهان خودش هم شک داشت که آیا واقعاً استفادهواقعاً از این کلمه در اینجا درست است یا نه.
'نامگونگ بهای خیلی سنگینی داد.'
گاجو و بزرگان همه با هم از دست رفتند. علاوه بر این، تنها یکسوم از کسانی کهبار وارد جزیره شکوفه آلو شده بودند، زنده ماندند. با توجه به اینکه تقریباً تمام نیروهای خاندان نامگونگ درسرش این مأموریت به جزیره شکوفه آلو درگیر بودند، این خسارتی است که جبرانش به این سادگیها نخواهد بود.
هیون جونگ به نامگونگ دویِ بیهوش نگاه کرد.میرسید او بسیار خسته و درهمشکسته به نظر میرسید،بار اما با چشمان بستهاش، ظاهر جوانش کاملاً مشخص بود.
'این بار خیلی سنگینه.'
شاید الان آنقدرها به آن فکر نکند. اما وقتیگفت غم و اندوه فروکش کند و دوباره به خودش مسلط'نامگونگ شود، تازه واقعیت مثل پتک بر سرش آوار خواهد شد.
مهمتر از همه، بزرگترین مشکل از دست دادنِ تقریباً تمامِ افراد باتجربهای بودجوانش که قرار بود نیروی اصلیِ خاندان باشند. میگویند که نامگونگ میونگ هنوز زندهفروکش است، اما محال است که او بتواند نقش گاجو را بر عهده بگیرد.
و این تمامِ ماجرا نبود.
حتی اگر نامگونگ دوی یک نابغهٔ آسمانی باشد و بتواند دوباره خاندان نامگونگاست را رهبری کند، باز هم خیلی جوان است. در بهترین حالت، بیش ازبزرگان ده سال طول میکشد تا بتواند جای خالیِ نامگونگ هوانگ را پر کند.
'درندههای کانگهو تا اونباقیه موقع خاندان نامگونگ رواینکه به حال خودشون رها نمیکنن.'
مگر فرقه کوهنخواهد هوآ قبلاً اینبسیار را تجربه نکرده بود؟
برای فرقهای که قدرت کافی ندارد، شهرتِ درخشانِ گذشته بیشتربستهاش شبیه به یک نفرین است. هرچه شهرتش بیشتر شود، تعدادآنقدرها کسانی که به آن چشم طمع میدوزند هم بیشتر میشود.
خسارتِ عظیمداشت و قطع ارتباطشکرش با نسلِ گذشته.
انگار که...
هیون جونگ کهنخواهد غرق در افکارش بود،خسته سرش را تکان داد.
'این اتفاق نمیافته.'
چون او نمیتوانست فقط بایستدشکرش و تماشا کند که آنهااینکه هم همان درد را تحمل کنند.
«ازتون میخوام که کمکشون کنید.»
«نگران نباشید.»
تانگ گوناک لبخندِ محوی زد.
طرزِ درخواست کردنش مثل کسی بود که شاگردش را به یک طبیب میسپارد. نگرانیخودش و مهربانیِ فراوانی در چشمانش موج میزد. برای هیون جونگ، رابطهاش با خاندان نامگونگ تنهارفتند یک مسئلهٔ کوچک بود، اما چطور میتوانست چنین صمیمیت و خلوصی از خودش نشان دهد؟
'هرچی بیشتر میبینمش،شکرش بیشتر متوجه میشمدهان که چقدر آدمِ فوقالعادهایه.'
نه، فقطسادگیها هیون جونگ نبودبیهوش که فوقالعاده بود.
تانگ گوناک نگاهی به شاگردانِبسیار کوه هوآ انداخت که از کنارظاهر نردهها به رودخانه یانگتسه نگاه میکردند.
'در واقع ایناین طرف ماجراست کهباقیه آدم رو شگفتزده میکنه.'
البته، او میدانستشکرش که کوه هوآدهان قویتر شده است.
خیلی عجیب میشد اگر کسانی که سه سال توسط شمشیر جوانمرد کوه هوآجوانش آموزش دیده بودند، قویتر نمیشدند. با این حال، صحنهای که آنها با شمشیرهایشان بهکند نمایش گذاشتند، حتی تانگ گوناک را که تا حدودی انتظارش را داشت، غافلگیر کرد.
'چه جور تمریناتی روبیهوش پشت سر گذاشتن کهمیرسید اینقدر چشمگیر رشد کردن؟'
طبیعی است که قدرتِ درونیِ یک نفر قویتر شودخارج و هنرهای رزمیاش صیقل بخورد. مگر همهٔ رزمیکاران تمامِ وقتشاناینجا را بدون هیچ قید و شرطی صرفِ همین هدف نمیکنند؟
اما قدرتِ آنهاشکرش را نمیتوان فقط باخارج این عوامل توضیح داد.
'به هرسادگیها حال، اوندویِ آدمِ شگفتانگیزیه.'
تانگ گوناک لبخندِ کمی تلخی زد و نگاهش را به بیمارانی کهجوانش داشت به آنها رسیدگی میکرد، برگرداند. برای او، این یک مسئلهٔ غافلگیرکنندهاندوه و کنجکاوکننده بود. و از طرفی دیگر، بسیار هم ارزشمند و رضایتبخش بود.
با این حال، این به این خاطر بود که تانگ گوناک تا حدودی فرقهخودش کوه هوآ را میشناخت و درک میکرد. اما برای گدای سیوو که ناخواسته بادست کوه هوآ تا جزیره شکوفه آلو همراه شده بود، درکِ وضعیتِ فعلی اصلاً آسان نبود.
'کوه هوآ اینقدر قوی بود؟'
در چشمانِ او، تفاوتِ چندانی بین زمانی که وارد جزیره شکوفه آلوظاهر شدند و الان وجود نداشت. کوه هوآ و خاندان تانگ بهمعنای واقعی کلمه،اندوه خاندان نامگونگ را بدون هیچ آسیبی از جزیره شکوفه آلو نجات داده بودند.
«...این قرارهنخواهد حسابی سروصدابیهوش به پا کنه.»
رهبرِ اتحاد دوستان آسمانی بدون شک کوه هوآ بود. با اینگفت حال، این بدان معنا نبود که کوه هوآ قویترین فرقه دربهای اتحاد دوستان آسمانی است. همه اینطور فکر میکردند. حداقل تا الان.
دلیلِ اینکه کوه هوآ میتوانست رهبر باشد، این بود که آنها نقطهٔ مرکزیِ اتحاد دوستان آسمانیکلمه بودند و فرقهای محسوب میشدند که ارزشهای موردِ نظرِ این اتحاد را به اثبات رسانده بودند.وارد به عبارتِ دیگر، این یعنی قدرتِ نظامیِ واقعیِ اتحاد دوستان آسمانی در دستانِ خاندان تانگ سیچوان بود.
اما...
'دیگه نه.'
وقتی اتفاقاتی که اینجا روی رودخانهباقیه یانگتسه رخ داد به گوشِ دنیاباقی برسد، دیگر هیچکس نمیتواند اینطور فکر کند.
حالا، فرقهای به نام کوه هوآ، چه در نام و چه در واقعیت،آیا بر تختِ پادشاهیِ اتحاد دوستان آسمانی نشسته است. آنها تبدیل به یک فرقهٔدست بزرگِ واقعی شدهاند که میتوان آن را با رهبرانِ ده فرقه بزرگ مقایسه کرد.
'برام سؤاله کهنخواهد اونا چطور بابسیار این وضعیت کنار میان...'
نگاهِ گداینخواهد سیوو به سمتِبسیار ساحلِ رودخانه چرخید.
هنوز شائولین، کونگتونگ وجای چند گدا از اتحادیهدهان گدایان آنجا اردو زده بودند.
بوپ جونگ با حیرت به دوبسیار کشتیای که نزدیک میشدند نگاه کرد.ظاهر ناحیهٔ اطرافِ چشمانش کمی منقبض شد.
'چطور همچین چیزی ممکنه؟'
کسانی که داوطلبانه واردِ یک تله شده بودند، حالا داشتند به راحتیِ هرچه تمامتر ازآیا جزیره خارج میشدند. چیزی که حتی غیرقابلدرکتر بود، این واقعیت بود که کشتیهای دژِ آبی کهتنها قرار بود راهِ آنها را سد کنند، در واقع داشتند راه را برای خروجشان باز میکردند.
'آخه چطور...'
لبهای بوپ جونگ لرزید.
او هیچ قصدیدویِ نداشت که برایخسته همیشه اینجا بماند.
وقتی کوه هوآ و خاندان تانگباقیه پایشان را در جزیره شکوفه آلوباقی گذاشتند، دو نتیجهٔ احتمالی وجود داشت.
یا اینکه درشکرش جزیره شکوفه آلو بهخارج همراه نامگونگ کشته شوند.
یا اینکه پس از سختیهای فراوان موفق شوند از جزیره شکوفه آلوظاهر فرار کنند، اما بعد روی آبهای سردِ یانگتسه، یکییکی موردِ حملهٔ دژِوقتی آبی و عمارت دههزار نفره قرار بگیرند و یکی پس از دیگری بمیرند.
در موردِ اول، او نمیتوانست کاری انجام دهد، اما اگر موردِ دوم رخ میداد، حتی اگر فقط یک درالان هزار احتمال داشت، او طبیعتاً آماده بود که برای کمک به آنها به داخل یانگتسه بپرد. چون نمیتوانست تحملبزرگترین کند که بشنود آنها فقط ایستادهاند و کشته شدنِ آنها را در اینجا تماشا کردهاند و بعد خودشان فرار کردهاند.
اما وضعیتداشت کاملاً برخلافِ انتظاراتششکرش پیش رفته بود.
«چطور...»
حالا چشمانش بهشدت آشفته بود، انگاربسیار آن درخششی که همیشه از اوظاهر ساطع میشد، به گذشتههای دور پیوسته بود.
«این... آخهنخواهد چطور ممکنهبیهوش همچین اتفاقی بیفته...»
قضاوتی که وقتی اینجا ایستاده بود کرده بود، اصلاً اشتباه نبود.گفت مهم نبود چند بار مرورش میکرد، هیچ ایرادی در آن وجودبهای نداشت. ورود به اون جزیرهٔ شکوفهٔ آلو دقیقاً معادلِ خودکشی بود.
اما حالاجای همهٔ اینهاباقیه هیچ معنایی نداشت.
حالا که هواشان و خاندانِ تانگ، یعنی اتحادِ دوستانِ آسمانی، با پایِ خودشون بهکاملاً جزیرهٔ شکوفهٔ آلو پریده و نامگونگ رو نجات داده بودن، قضاوتِ خونسردانهاش تبدیل به اشتباهِمسلط یک احمق میشد و صبری که تا آخر حفظ کرده بود، بزدلی به حساب میاومد.
هیچ راهِ فراری از تحقیرِبسیار کلِ کانگهو وجود نداشت. نه، دهظاهر فرقهٔ بزرگ اینجا مسئلهٔ اصلی نبودن.
«...»
بوپ جونگ نگاهی به پشتِ سرش انداخت. راهبانِ شائولین که پشتِاست سرشون صف کشیده بودن، با چهرههایی بیتفاوت به دو کشتیِ درسنگینی حالِ نزدیک شدن نگاه میکردن و حتی نیمنگاهی هم به او نمیانداختن.
ناخودآگاه مشتهاش رو گره کرد.
اینها همون کسانی بودن که حتی وقتی هه بانگ رفت، سرِ جاشون موندن. اینمشخص یعنی آدمهایی بودن که حتی در اون لحظه هم ایمانشون رو به او ازمسلط دست نداده بودن. اما در این لحظه، حتی اونها هم بوپ جونگ رو نادیده میگرفتن.
«این احمقها!»
در حالی که بوپ جونگآهی مدام مانترا میخوند تا معدهٔباقی در حالِ جوشیدنش رو آروم کنه...
«...بانگجانگ.»
جونگنی هیونگ که از کنار اوضاع رو زیرِ نظر داشت، باظاهر چشمانی لرزان به بوپ جونگ نگاه کرد. او هم رهبرِ یکنکند فرقه بود. اونقدر احمق نبود که نفهمه اوضاع چطور داره پیش میره.
«حا- حالا باید چیکار کنیم؟»
«...»
بوپ جونگ مثل یک صدف ساکت شد. این ضربالمثل کهچشمان «حتی اگه ده تا دهن هم داشته باشی حرفی برایالان گفتن نداری» احتمالاً دقیقاً برای همچین وضعیتی ساخته شده بود.
«اگه قرار بود اینطوری بشه، بهتر نبود وقتی هواشان راهیِبستهاش جزیرهٔ شکوفهٔ آلو شد، ما هم بهشون ملحق میشدیم؟ اگهآنقدرها اوضاع همینطوری پیش بره، حالا دنیا دربارهمون چه فکری میکنه؟»
وقتی بوپ جونگ با وجودِ این سرزنشهایآهی پیاپی ساکت موند، جونگنی هیونگ که انگارخودش کلافه شده بود صدایش رو بالا برد.
«بانگجانگ!»
«آروم باش!»
بوپ جونگ با چهرهای خشمگین بهخسته او نگاه کرد. جونگنی هیونگ برایجوانش لحظهای از اون چشمانِ تیز جا خورد.
بوپ جونگ قبل ازجای اینکه حرفی بزنه، لبشدهان رو کمی گاز گرفت.
«...اونها بهزودی میرسن. درستهباقیه که اینطوری بینِ خودموناینکه صدامون رو بالا ببریم؟»
«اما...»
«فقط صبر کن.»
حالا کشتیداشت داشت بهجای ساحلِ رودخونه میرسید.
«هنوز تموم نشده.»
نورِ آبیِ درخشانینخواهد از چشمانِ بوپبسیار جونگ ساطع شد.
در گیرودارِ همین اتفاقات،بیهوش کشتیهای حاملِ اتحادِ دوستانِمیرسید آسمانی بالاخره به ساحل رسیدن.
بوم!
صدای کشیده شدنِ سینهٔباقیه کشتی روی ساحلِ شنی،اینکه تقریباً مثلِ رعدوبرق کرکننده بود.
گلوپ.
در اون سکوتِ سنگین که حتیخسته صدای قورت دادنِ آبدهان هم شنیدهجوانش میشد، نگاهِ همه به سمتِ کشتی چرخید.
«مجروحها رو بااحتیاط جابهجا کنید!»
«چشم!»
رزمیکارانِ خاندانِ تانگِ سیچوان با لباسهایبسیار سبزرنگشون از کشتی بیرون پریدن، در حالیجوانش که بازماندگانِ خاندانِ نامگونگ رو حمل میکردن.
جونگنی هیونگ چشمانش رو بست.
«واقعاً نجاتشون دادن.»
وقتی از دور نگاه میکردن نمیتونستن مطمئن بشن. آیا خاندانِ نامگونگ واقعاًخودش توی اون کشتی بود؟ اما در این لحظه، این حقیقت که اتحادِبزرگان دوستانِ آسمانی نامگونگ رو نجات داده بود، به واقعیتی غیرقابلانکار تبدیل شد.
«حالا باید چیکار کنیم؟»
این باید یه موقعیتِ خوشحالکننده میبود. اتفاقیدرهمشکسته بود که باید بدونِ هیچ تردیدی جشنمشخص گرفته میشد و موردِ تحسین قرار میگرفت.
اما جونگنی هیونگ نمیتونست این کار رو بکنه. با وجودِ اینکه کسانیباقی که اونهمه زجر کشیده بودن حالا زنده از چنگالِ مرگ برمیگشتن، اوسنگینی از اینکه نمیتونستن واقعاً از این حقیقت خوشحال باشن، احساسِ انزجار میکرد.
شاید افرادِ کونگتونگ همباقیه که پشتِ سرش ایستادهاینکه بودن، همین احساس رو داشتن؟
در همین حین، بازماندگانِ نامگونگ همچنان از کشتی بیرون آورده میشدن.بستهاش خاندانِ تانگ جای صافی پیدا کردن و اعضای بیهوشِ خاندانِ نامگونگفکر رو روی زمین گذاشتن و یک بارِ دیگه وضعیتشون رو بررسی کردن.
پس از اون،دویِ جنگجویانِ شمشیرِ فرقهٔخسته هواشان بالاخره ظاهر شدن.
آنها با لباسهای سیاهرنگشون از کشتیباقیه بیرون اومدن و صف کشیدن. هیچکسباقی حرفی نمیزد و هیچکس نگاهش رو برنمیگردوند.
شاید این کار نشونهٔ بیتوجهی به افرادِ حاضر در اینجا بود.است مهم نبود موقعِ برگشت چقدر قهرمانانه به نظر میرسیدن، اینکه حتیسنگینی نگاهی هم به شائولین و کونگتونگ نمیانداختن، بهوضوح دور از ادب بود.
اما کسانی که اینجا ایستاده بودن،بسیار بیشتر سپاسگزار بودن. چون خودشون همظاهر رُوشون نمیشد با اونها چشمتویچشم بشن.
در همون لحظه بود کهبسیار هیون جونگ، رهبرِ فرقهٔ هواشان،بستهاش از پشتِ سرِ اونها ظاهر شد.
قدم.
بوپ جونگ که درباقیه سکوت مشغولِ تماشای کارهاشوناینکه بود، اولین قدم رو برداشت.
او با قدمهایی معنادار به سمتِ هواشانخسته رفت و در برابرِ هیون جونگ کهکاملاً به جلو قدم گذاشته بود، تعظیمِ عمیقی کرد.
«خسته نباشید، رهبرِ فرقه.»
هیون جونگ لبخندِ آرومی زد.
با اینکه این دو نفر قبل از اومدن بهگفت رودخونهٔ یانگتسه درگیریِ شدیدی رو تجربه کرده بودن، امادرست در چهرهشون هیچ اثری از کینهٔ اتفاقاتِ گذشته دیده نمیشد.
«چیزی نبود. من فقطدویِ کاری رو کردم کهدرهمشکسته طبیعتاً ازم انتظار میرفت.»
بوپ جونگ برای لحظهایبیهوش زبونش بند اومد ومیرسید لبِ پایینش رو گاز گرفت.
حرفهای هیونداشت جونگ فقط یهشکرش تواضعِ معمولی بود.
با این حال، اون بخش که گفت «کاری که طبیعتاً ازم انتظارخودش میرفت» مثلِ چنگالی روی اعصابِ بوپ جونگ کشیده شد. آیا این به اینهمه معنی نبود که شائولین کاری که طبیعتاً ازش انتظار میرفت رو انجام نداده؟
البته، هیون جونگ احتمالاً هیچ نیتِ بدی نداشت. بوپ جونگ میدونست که هیونجوانش جونگ آدمی نیست که کسی رو تو رُوش مسخره کنه یا بهش پوزخندفروکش بزنه. اما همین بیغرض بودن باعث میشد بوپ جونگ احساسِ حقارتِ بیشتری بکنه.
برقِ تیزینخواهد در چشمانِبیهوش بوپ جونگ درخشید.
«با این حال.»
او بهآرومی کمرش رو راست کرد و با چشمانی معنادار بهاست اطرافِ هواشان و خاندانِ تانگ نگاه کرد. سپس نگاهش رو به سمتِگاجو ناوگانِ دژِ آبی چرخوند که هنوز رودخونهٔ یانگتسه رو اشغال کرده بودن.
«فکر میکنمسادگیها باید یه چیزیبیهوش رو توضیح بدید.»
چشمانِ هیوننخواهد جونگ در یکبسیار لحظه باریک شد.
«توضیح؟»
«بله، رهبرِ فرقه. ممکنهباقیه مسئلهٔ کوچیکی باشه، اما درگفت عینِ حال خیلی هم مهمه.»
«...موضوع چیه؟»
بوپ جونگ بادویِ چشمانی سرد بهخسته هیون جونگ خیره شد.
«اگه چشمام اشتباه ندیده باشن، به نظر میرسید دژِخارج آبی و عمارتِ دههزار نفره داوطلبانه راه رو بازکلمه کردن تا اتحادِ دوستانِ آسمانی فرار کنه. مگه نه؟»
هیون جونگجای دهانش روباقیه بسته نگه داشت.
نه به خاطرِ محتوای سؤال. بلکه بهخسته این خاطر بود که تیزیِ نهفته درکاملاً حرفهای بوپ جونگ رو حس کرده بود.
«با عقلِ ناقصِدویِ این راهبِ حقیر، نمیفهممدرهمشکسته چطور همچین چیزی ممکنه.»
«بانگجانگ، حالا...»
«برای همین، نیازشکرش دارم که توضیحدهان بدید، رهبرِ فرقه.»
بوپ جونگ بانخواهد تأکید حرف میزدبسیار و چشمانش رو میچرخوند.
«اینکه آیا اتحادِ دوستانِ آسمانی در جزیرهٔ شکوفهٔمیرسید آلو با فرقههای پلید تبانی کرده یا نه...بار دلم میخواد برای برطرف شدنِ شَکَم توضیحی بشنوم.»
برای یکداشت لحظه، هوای اطرافِشکرش رودخونه یخ بست.