چپتر 673: چپتر 673
0شاگردان درجه یک بانفسِ نگاهی مصمم، شاگردان درجهبودم دو را هدایت میکردند.
آرایش آنها به اندازهٔ خاندان تانگ منظم و دقیق، به تیزیِیکِ کاخ یخی دریای شمال، یا به آزادیِ کاخ جانوران جنوبی (نانمان)نشده نبود. اما شاگردانی که در خطِ مقدم بودند، نگاهی استوار داشتند.
انگار کهمیشد به دریاچهای عمیقنفسِ خیره شده باشی.
همه با تماشای این صحنه آبِ دهانشان راکسانی قورت دادند. عمقی که بدونِ هیچ تلاشِ اضافهای ازشاگردانِ آنها ساطع میشد، باعث شد بعضیها نفسِ عمیقی بکشند.
«شنیده بودم شاگردایبعضیها درجه یکِ کوهبکشند هوآ مالی نیستن.»
«چه حرفِ مفتی. آخه اگه شاگردای درجهبکشند یک درست تربیت نشده باشن، چطور ممکنهمالی نسلِ پایینتر از اونا اینقدر معروف بشن؟»
«تربیت کردنِ آدمها تابعضیها این سطح اصلاً کارِشنیده راحتی نیست، این واقعاً شگفتانگیزه!»
وقتی انسانها مکانی راثمرهای میسازند، آن مکان همکسانی در عوض انسانها را میسازد.
میگفتند فرقههای زیادی در دنیا وجود دارد، اما آیا هیچ فرقهای بود که بهنیستن اندازهٔ کوه هوآ چنین ثمرهای داده باشد؟ شاگردان درجه یک همان کسانی بودند کهاینقدر تمامِ عمرشان با پستی و بلندیهای کوه هوآ سر کرده و دوام آورده بودند.
درست است که این شاگردانِ جوان بودند که دربودم دنیا برای خودشان اسم و رسمی به هم زدند،آخه اما هیچکس نمیتوانست ارزش و اعتبارِ ارشدها را انکار کند.
پشتِ سرِ شاگردان درجه یک، شاگردان درجه دوشنیده و درجه سهٔ کوه هوآ پدیدار شدند کهحرفِ هر کدام با فاصلهای مشخص از یکدیگر حرکت میکردند.
«شمشیرِ درستکارِ کوه هوآ!»
«اون مردباعث شمشیرِ درستکارِنفسِ کوه هوآست!»
همه با تحسین سر تکان دادند؛ بک چونشنیده با باوقارترین حالتِ ممکن قدم برمیداشت و شاگردانحرفِ درجه دو و درجه سه را رهبری میکرد.
«اون جین گوم-ریونگ از فرقهنفسِ لبه جنوبی (جونگنام) و حتی جینیکِ هیون از وودانگ رو شکست داده!»
«آه، خودشه؟ مگه نمیگن همین چند وقت پیشکسانی تو مبارزه با وودانگ، یه پیروزیِ قاطع دراست برابرِ یکی از شاگردای ارشدشون به دست آورد؟»
«چه حرفِ احمقانهای! اون اصلاً مهم نیست! مگه بزرگترین دستاوردِ شمشیرِ درستکارِ کوه هوآ،نیستن شکست دادنِ یوپ پیونگ از قبیله دههزار نفره (مانینبانگ) نیست؟! نمیدونم تو همردههای خودشاینقدر کی از همه قویتره، اما هیچکس نمیتونست کاری که اون کرد رو انجام بده!»
«نه! مگه این مهمتربعضیها نیست که تو سرکوبِشنیده راهزنها نقشِ مهمی داشت؟»
«... به این یکی فکر نکرده بودم،بکشند اما حالا که حرفت رو شنیدم، میفهمممالی که تا الان واقعاً کارِ شگفتانگیزی کرده.»
مردمِ دشتهای مرکزی یک بارِ دیگر متوجههمان شدند: کوه هوآ چقدر عظمت داشت ودوام چه تلاشِ عظیمی به خرج داده بود.
«به نظر میرسه بقیهٔنفسِ اعضای پنج شمشیرِ کوهبودم هوآ هم پشتِ سرش هستن؟»
«پنج شمشیرِمیشد کوه هوآ، درسته؟نفسِ باید خودشون باشن!»
«طبقِ چیزی که کاخ یخی دریای شمالبکشند گفته، اونا رفته بودن دریای شمال تامالی جلوی رشدِ فرقه شیطانی (ماگیو) رو بگیرن، نه؟»
«اونا خیلی جوونن...»
مردم با دیدنِ یو ایسول، یون جونگ،شنیده جو گول و چونگ میونگ که به دنبالِحرفِ بک چون میآمدند، از روی شگفتی نوچنوچ کردند.
اغراق نبود اگر آنها را پنج نمایندهٔ کوه هوآبودم مینامیدند. وقتی پای بالا بردنِ اعتبارِ فرقه در میانآخه بود، آنها همیشه در هستهٔ اصلیِ کوه هوآ قرار داشتند.
اگر کسی کوه هوآ را نمیشناخت، شاید متوجهشنیده نمیشد، اما کسانی که دربارهٔ این فرقه میدانستند،حرفِ محال بود که پنج شمشیرِ کوه هوآ را نشناسند.
پشتِ سرِ این پنج نفر،داده شاگردان درجه دو و درجهعمرشان سه در یک صف حرکت میکردند.
«آدمهای کوه هوآ...»
بیشترِ کسانی که از این کوهِعمیقی پرشیب بالا آمده بودند، راهِ درازی راهوآ فقط برای دیدنِ آنها طی کرده بودند.
رک و پوستکنده بگوییم، کوه هوآ هنوز فرقهای نبود کهشاگردای بتوان آن را بهترین در دنیا نامید. اما دلیلی که مردمِتربیت دشتهای مرکزی نمیتوانستند آنها را دستکم بگیرند، خودِ کوه هوآ بود.
وقتی زمانش میرسید که این جوانان بزرگ شوند و رهبریِ کوه هوآ را بهدوام دست بگیرند، چه کسی در دنیا جرئت میکرد کوه هوآ را نادیده بگیرد؟ چیزی کهانکار این جمعیت برای دیدنش آمده بودند، کوه هوآی فعلی نبود، بلکه کوه هوآی آینده بود.
و حالا، آیندهٔبعضیها کوه هوآ درست درشنیده برابرِ چشمانشان قرار داشت.
مردمِ دشتهای مرکزی از نحوهٔ حرکتِعمیقی شاگردان کمی مسحور شده بودند و سعیهوآ میکردند همه را با دقت تماشا کنند.
«اژدهای الهیِ کوه هوآ کیه؟»
«باید بینِبود همین پنج شمشیرِداده کوه هوآ باشه.»
اعتبارِ پنج شمشیرِ کوه هوآ بینظیر بود. بابودم این حال، بحث کردن دربارهٔ وضعیتِ فعلیِ کوه هوآآخه بدونِ اشاره به اژدهای الهیِ کوه هوآ غیرممکن بود.
بهترینِ آینده.
حالا دیگر حتی این لقب هم حقِ مطلبشنیده را دربارهٔ او ادا نمیکرد. یکی از آنهاحرفِ که داشت اطراف را نگاه میکرد، فریاد زد:
«اون اژدهای الهیِ کوه هوآست!»
«آه، کی! کدومشون؟!»
«همون که اونجاست!باعث اونی که جثهاشعمیقی یه کم کوچیکتره!»
«... اون شخص...»
چونگ میونگ در انتهای صفِ پنج شمشیر، بیسروصدا قدم برمیداشت.عمرشان در نگاهِ اول، قامتش آنقدرها هم صاف نبود، اما قدمهایشخودشان برای کسانی که او را زیر نظر داشتند، حسِ متفاوتی داشت.
اگر کسی که شهرت و مهارتِ کمی داشت چنین طرزِ راه رفتنی را نشان میداد،حرفِ همه اخم میکردند. اما اژدهای الهیِ کوه هوآ پیش از این مهارتهایش را به همهٔ دنیاکردنِ ثابت کرده بود. بنابراین، آن گامهای سبک، شبیهِ قدم برداشتنِ یک مردِ قدرتمند به نظر میرسید.
«اژدهای الهیِ کوهباعث هوآ، که توعمیقی کلِ دنیا شناختهشدهست!»
«و یکی ازباعث بزرگهای وودانگ روعمیقی هم زمین زده...»
«همونطور که انتظار میرفت!ثمرهای تو همون نگاهِ اولکسانی هم متفاوت به نظر میرسه!»
«اژدهای الهیِباعث کوه هوآ! اژدهایعمیقی الهیِ کوه هوآ!»
همانطور که صدای مردمِ دشتهای مرکزیعمیقی در اطراف طنینانداز میشد، چونگ میونگکوه نگاهی به اطراف انداخت و نیشخند زد.
«کواک. خب، حالا یه مردِنفسِ شگفتانگیز قدم به میدون گذاشته.شاگردای درسته، اژدهای الهیِ کوه هوآ.»
اما بعد، انگارچنین که عصبی شدهباشد باشد، لبخندش کمی لرزید.
اما درست در همان لحظه.
کواک!
آرنجِ یو ایسول محکم بهنفسِ پهلوی چونگ میونگ که درشاگردای حالِ لبخند زدن بود، کوبیده شد.
«کواک...»
دستِ چونگ میونگبعضیها پایین آمد وبکشند پهلویش را گرفت.
«...»
سرش را چرخاند تا به یو ایسولبکشند نگاه کند، کسی که طوری به راه رفتننیستن ادامه میداد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.
«نه آخه، چراچنین من باید بغلِباشد دستِ این راه برم؟»
لبهای چونگباعث میونگ کهنفسِ میلرزیدند، ساکت شدند.
کواک.
این به خاطرِ این نبود که حواسش بهشنیده یو ایسول جمع شده باشد. بلکه به خاطرِحرفِ حسِ سرمایی بود که باعث میشد کمرش درد بگیرد.
چونگ میونگ که خون از چهرهاش پریده بود، به آرامی چرخید وبلندیهای تانگ سوسو را دید که با درخشندگی لبخند میزند. یک سوزنِ بلند کهنمیتوانست از دیدِ بقیه پنهان بود، به آرامی به کمرِ چونگ میونگ فشار میآورد.
«...»
چونگ میونگ که با وجودِ آن ظاهرِ آرام،شنیده متوجهِ آن چشمانِ گودرفته و ترسناک شده بود،حرفِ خفه خون گرفت و به راه رفتن ادامه داد.
«...»
«...»
مردمانِ دشتهای مرکزی که تماشاگرِعمیقی این صحنه بودند، شروع کردند بهکوه پچپچ کردن و نگاههای یواشکی انداختن.
«...خودشه، مگه نه؟»
«انگار خودشه.»
یه جورایی، وقتی حتی سر وباشد کلهٔ اژدهای الهی کوه هوآ هم پیداکرده شد، انتظاراتِ تماشاچیها سر به فلک کشید.
خاندان تانگ سیچوان، کاخ یخی دریای شمال، کاخ جانوران جنوبییکِ و حالا هم حضورِ فرقهٔ هواشان. دیدنِ این چهار فرقهتربیت کنارِ هم باعث شد قلبشون تندتند بزنه و صورتشون سرخ بشه.
در نهایت، فرقهٔباعث هواشان ظاهر شد وبکشند درست در مرکز ایستاد.
مهمانانِ نامدارِ کانگهو که از میزِ اصلی شاهدِشنیده ماجرا بودند، باید تمامِ تلاششون رو میکردند تاحرفِ حالتِ خشک و عصبیِ چهرهشون رو پنهان کنند.
«...آمیتابها.»
بوپ گه سعی کرد با کمیبکشند دعا خوندن ذهنِ خودش رو آروم کنه،مالی اما اضطرابش اصلاً قصدِ فروکش کردن نداشت.
مطمئناً...
دیدنِ این صحنهباعث باعث میشد همهچیز خیلیبکشند واقعی به نظر برسه.
این فرقهها چنان هویتِ مستقل و سرکشی داشتند که باورشعمرشان سخت بود برای یک هدفِ مشترک دورِ هم جمع شدهخودشان باشن. اما بوپ گه تونست نقطهٔ اشتراکِ بینشون رو پیدا کنه.
خاندان تانگ سیچوان تو کلِ دنیا به خاطرِبودم مهارتش تو ترور شناخته میشد. اما دقیقاً به همونآخه دلیل هم بقیه به چشمِ تحقیر بهشون نگاه میکردند.
کاخ جانوران جنوبی نفوذِ عظیمینفسِ تو جنوب داشت، با این حالیکِ چون بربر فرض میشدند، منفور بودند.
کاخ یخی دریای شمال تو یه سرزمینِ سرد وبودم دورافتاده دنیای خودشون رو ساخته بودند و همونجا زندگیآخه میکردند، اما فاصلهشون از دشتهای مرکزی خیلی زیاد بود.
و...
حتی فرقهٔ هواشان که یهعمیقی زمانی تو کلِ دنیا معروفیکِ بود، کاملاً نابود شده بود.
همهشون فرقههایی بودند که خارج از اصولِ رایجِ فرقهها قرارشاگردای داشتند و دلِ خوشی از دشتهای مرکزی نداشتند. و حالا چنینتربیت آدمهایی در نهایت زیرِ پرچمِ هواشان دورِ هم جمع شده بودند.
کانگهو چطورمیشد میخواد اینبعضیها رو هضم کنه؟
آیندهٔ غیرقابلپیشبینی بهشدت تاریک به نظر میرسید و در نهایت، همهجا غرق درکرده سکوت شد. نگاهِ مردمانِ دشتهای مرکزی به سمتِ سکو چرخید. کاملاً مشخص بودارزش که قدمِ بعدی چیه و همین باعث شد هیجان و انتظار به اوج برسه.
و انگار که نمیخواستندنفسِ انتظاراتِ بقیه رو ناامید کنند،شاگردای چهار نفر روی سکو رفتند:
رهبر فرقهٔ هواشان.
تانگ گوناکمیشد از خاندانبعضیها تانگ سیچوان.
منگ سوبود از کاخثمرهای جانوران جنوبی.
سول سوبکباعث از کاخنفسِ یخی دریای شمال.
همون لحظه که رهبرانِ این چهار فرقه که اتحادبودم دوستان آسمانی رو تشکیل میدادند اونجا ایستادند، همه تازهآخه فهمیدند که چقدر بزرگ و باعظمتن. رهبرانِ چنین فرقههایی!
از بینِ اونها کهبعضیها تو سکوت نگاه میکردند، تانگبودم گوناک یه قدم جلو اومد.
همه با دیدنِچنین نگاهِ سردش آبِباشد دهنشون رو قورت دادند.
شاه سم، تانگ گوناک.
در میانِ کسانی که اونجا جمع شده بودند، تنها کسی کهیکِ میتونست با اعتبار و شهرتِ اونها برابری کنه، تانگ گوناک بود.نشده به همین دلیل، او شایستهترین فرد برای اعلامِ این موضوع بود.
تانگ گوناک نگاهیباعث به آدمهای اطرافشعمیقی انداخت و گفت:
«اول از همه.»
صدایی بم اما قدرتمندنفسِ که تو تمامِ قلهٔبودم کوه هوآ طنینانداز شد.
«میخوام از اهالیِ کانگهو که باعمیقی حضورشون در مراسمِ افتتاحیهٔ اتحاد دوستانکوه آسمانی به ما افتخار دادند، تشکر کنم.»
صداش آروم و دربعضیها عینِ حال خونسرد بود، امابودم قدرتِ عجیبی توش حس میشد.
حرفهای تانگ گوناکچنین توجهِ همه روباشد به خودش جلب کرد.
«فرقهٔ هواشان، خاندان تانگ سیچوان، کاخ یخی دریای شمال و کاخ جانوران جنوبی. این چهار فرقه قراره تحتِ نامِ اتحادتربیت دوستان آسمانی دورِ هم جمع بشن و برای رفاه و آیندهٔ کانگهو تلاش کنند. اینجا مکانیه تا ارادهٔ این چهار فرقهانسانها برای پیوستن به هم و شروعی تازه به عنوانِ اتحاد دوستان آسمانی رو به مردمِ کانگهو نشون بدیم و اعلام کنیم.»
تانگ گوناکمیشد نگاهی بهبعضیها پشتِ سرش انداخت.
«بدونِ هیچگونه مخالفتی، هر چهار فرقه رهبرِ فرقه، هیون جونگ از هواشانکوه رو به عنوانِ رهبرِ اتحاد انتخاب کردند. از همین لحظه به بعد، هیونممکنه جونگ از هواشان رهبرِ ما میشه و اتحاد دوستان آسمانی رو هدایت میکنه.»
به محضِ اینکه اینثمرهای حرف رو زد، همهکسانی به سمتِ هیون جونگ چرخیدند.
همه تا حدودی انتظارش رو داشتند، اما شنیدنِ رسمیِشاگردای اون یه چیزِ دیگه بود. این لحظهای بود که کاملاًدرست روشن کرد مرکزِ اتحاد دوستان آسمانی، فرقهٔ هواشان خواهد بود.
هیون جونگ که از همون اول توجهِ همه رو به خودش جلب کرده بود، نفسِنیستن عمیقی کشید و یه قدم جلو اومد. معمولاً تو چنین مواقعی سیلی از تبریک و تمجیدبشن سرازیر میشه، اما این بار همهجا آروم بود، انگار که اصلاً نیازی به این کارها نبود.
تانگ گوناک یه قدمبعضیها عقب رفت و هیونشنیده جونگ درست در مرکز ایستاد.
«من، هیونبود جونگ، رهبرِثمرهای فرقهٔ هواشان هستم.»
برخلافِ صدای سنگینِ تانگ گوناک، صدای اون نرمبودم و ملایم بود. و اونقدر احساسات توش موجمفتی میزد که باعث شد همه احساسِ آرامش کنند.
هیون جونگ تعظیمِ عمیقی کرد و همونطور موند. همهٔ کسانی کهیکِ تماشا میکردند شوکه شدند، چون با در نظر گرفتنِ اینکه اوننشده رهبرِ اتحاد بود، این تعظیم بیش از حد عمیق به نظر میرسید.
بعضیها جا خوردند و سعی کردند متقابلاًبکشند تعظیم کنند، اما خیلی زود فهمیدند که ایننیستن کار درست نیست و دوباره سرِ جاشون نشستند.
متفاوته.
پس هیون جونگِ معروف اینه...
بعضی از آدمهاباعث با نگاه بهعمیقی آینده دنبالِ قدرت میگشتند.
اما هیون جونگ با یه تعظیمِ ساده، یک بارِ دیگه جایگاهشیکِ رو ثابت کرد. با اینکه حالا بالاترین مقام رو داشت، اما ذرهایباشن غرور تو وجودش دیده نمیشد. کاملاً مشخص بود که چه جور آدمیه.
هیون جونگ صافچنین ایستاد و بهباشد همه لبخند زد.
اما قبلباعث از اینکهنفسِ بتونه حرفی بزنه...
بام!
از بینِ کسانی که تو صفِ جلو ایستاده بودند، یک نفر قدمِکوه محکمی به جلو برداشت. نه فقط کسانی که روی سکو بودند، بلکهچطور تماشاچیهای مراسم و آدمهای توی صف همگی به یک نقطه خیره شدند.
در انتهایبود نگاهِ اونها، چونگداده میونگ ایستاده بود.
اون بدنش رو صافنفسِ کرد و دستش روبودم به نشانهٔ احترام بالا آورد.
«به رهبرِمیشد اتحاد ادایبعضیها احترام میکنم!»
و به محضِ اینکه حرفش تمومعمیقی شد، تمامِ کسانی که تو صفکوه ایستاده بودند از چونگ میونگ پیروی کردند.
«به رهبرِبود اتحاد ادایثمرهای احترام میکنیم!»
صدها جنگجو با همون قدرتِ اون فریاد زدند، طوری که کلِ کوهستان بهمالی لرزه دراومد. ابهتی که ازشون ساطع میشد باعث شد مو به تنِ همهپایینتر سیخ بشه و کسانی که به هیون جونگ نگاه میکردند به لرزه بیفتند.
اونها یک بارِباعث دیگه فهمیدند کهعمیقی این مرد چقدر باعظمته.
این بچه...
هیون جونگ بهچنین چونگ میونگ نگاهباشد کرد و لبخند زد.
چونگ میونگ قدرتِ اتحاد دوستان آسمانیبکشند رو همزمان هم به مردمِ اطراف ومالی هم به خودِ هیون جونگ نشون داد.
فروتن بودن خوب بود، اما آدم نباید وقتی نمایندهٔ بقیهستشاگردای جایگاهش رو فراموش کنه. این یعنی تواضع کارِ درستی بود،درست اما آدم نباید خودش رو بیش از حد کوچیک میکرد.
چی بگم والا.
هیون جونگ آروم سر تکونداده داد و نگاهش جدی شد. درپستی نهایت، لب به سخن باز کرد.