چپتر 1199: فصل ۱۱۹۹ - آخه چطور این رو تحمل کردی؟ (۴)
0تانگ گوناک تازه بعد از اینکهارزیابی بهزور افکارِ آشفته و طوفانیاش رامگه مرتب کرد، دوباره به حرف آمد.
«پیچیدهست، ولی اگه بخوام سادهش کنم: اولدربارهٔ فقط یه نیروی کوچیک به جزیره جنوبیجمع بفرستیم و بعد از نیتشون باخبر بشیم؟»
«بله، گاجو.»
«اگه بگن به اتحاد دوستان آسمانی ملحق میشن، اونوقت بدنهٔ اصلیِ اتحاد پشتیبانی میکنه ودنیا راهی برای بیرون کشیدنِ فرقه جزیره جنوبی پیدا میکنه؛ ولی اگه تصمیم بگیرن توی نه فرقهبهطور بزرگ بمونن، ما یه خط ارتباطی بین نه فرقه بزرگ و فرقه جزیره جنوبی برقرار میکنیم؟»
«بله.»
«اگه خوب پیش بره که چه بهتر؛دربارهٔ اگه نره، ممکنه تصادفاً گند بزنیم به شائولین...سمتِ نه، یه راه برای جزیره جنوبی باز کنیم؟»
«دقیقاً.»
چونگ میونگتمامِ با شنیدن اینسمتِ حرف نیشخند زد.
«در این صورت، ترجیحبخواین میدم جزیره جنوبی یکمدربارهٔ وفاداری نشون بده. هههه.»
«...چونگ میونگ. تو یه تائوئیستی.»
«کی میگه نیستم؟ اوهیهیهیهیت!»
«...»
تانگ گوناک که با نگاهی کجومعوجارزیابی به چونگ میونگ خیره شده بود، چانهاشتمامِ را مالید تا افکارش را جمعوجور کند.
'بد نیست.'
همین که خطر بهشدت کم میشه، خودش وسوسهکنندهست. راستشبره رو بخواین، درسته—هر ارزیابی و حدسی دربارهٔ موضعِ جزیرهباز جنوبی، چیزی جز گمانهزنیِ اتحاد دوستان آسمانی نیست، مگه نه؟
اگه تمامِ قدرتمون رو جمع کنیم و به سمتِ جزیره جنوبی لشکر بکشیم،چشمِ فقط برای اینکه رهبر فرقه جزیره جنوبی بگه: «واسه چی اومدین؟»، اونوقت اتحادچهار دوستان آسمانی جلوی چشمِ همهٔ دنیا شبیهِ یه مشت احمق به نظر میرسه.
'هرچی نیروی بیشتری با خودموندرسته—هر ببریم، احتمال اینکه اتحاد چهار فرقهگمانهزنیِ حساس بشه بیشتره؛ اونم بهطور تصاعدی.'
بنابراین، پیشنهادِ فرستادنِ یه نیروی کوچیک بهدربارهٔ جزیره جنوبی که در مواقعِ اضطراری راحتجمع بشه عقبنشینی کرد، قطعاً ایدهٔ خوبی بود.
اینکه بک چون ناگهان سرپرست فرقه شده بود و در مذاکره باممکنه بوپ جونگ حرفهای تند و رادیکالی زده بود، باعثِ نگرانی میشد، امااین به نظر میرسید بهتر از حدِ انتظار تعادل را حفظ کرده است.
«اما.»
«بله.»
«اما دقیقاً چطوربخواین میخوای اون خطحدسی ارتباطی رو حفظ کنی؟»
تانگ گوناک سرش رابین کج کرد، انگار نمیتوانستپیش موضوع را درک کند.
«نه فرقه بزرگ الکی سعی نکردن روابطشون رو بابگه جزیره جنوبی قطع کنن. چارهای نداشتن. از جزیره جنوبیاحمق تا سواحلِ شمالی حداقل سیصد کیلومتر فاصلهست، مگه نه؟»
«اوهوم. درسته.»
«حتی کبوترِ نامهرسانِ ویژه و معروفِ اتحادیه گدایان، یعنی کبوتر آبی هزار متری، نمیتونه بیشتر از صدبکشیم کیلومتر رو تو یه نوبت طی کنه. میگن هزار متر، اما در واقعیت بهزور به پونصد متر میرسه.احتمال برای همینه که اتحادیه گدایان همهجا ایستگاههای بینراهی میسازه و از سیستمِ رلهٔ نامهرسانی استفاده میکنه، مگه نه؟»
همه سر تکان دادند. اینبرقرار روشی بود که در سراسرِبهتر موریم بهخوبی شناخته شده بود.
«اما ما نمیتونیم تو سرزمینهای جنوبی شعبه تأسیس کنیم، پسواسه طبقِ نقشهٔ تو باید یه خط ارتباطی بسازیم که مسافتِمیرسه تقریبیِ هشتصد کیلومتری رو بدونِ هیچ شعبهای پوشش بده، همینه؟»
«...»
وقتی بک چونبخواین ساکت ماند، تانگ گوناکدربارهٔ چشمانش را ریز کرد.
«نکنه واقعاً پیشنهاد میدی یه نامهٔ دستنویس از رهبربره فرقه جزیره جنوبی بیاریم و سعی کنیم باهاش افکارباز عمومی رو تغییر بدیم، هان؟ این کار عملاً غیرممکنه.»
«من هیچوقت نگفتمقدرتمون که میخوایم افکارلشکر عمومی بسازیم، اما...»
«همم؟ تو که قطعاًبخواین میخواستی افکار عمومی رودربارهٔ به سمتِ... شائولین تغییر بدی...»
«من گفتم فقط وضعیت رو گزارشحدسی میدم. یکم تند نمیری...؟ البته، کینهٔتمامِ گاجو نسبت به شائولین رو درک میکنم.»
«...»
برای لحظهای،تمامِ چهرهٔ تانگ گوناکسمتِ کمی سرخ شد.
«اهم. انگاروسوسهکنندهست یه لحظهبخواین دچارِ سوءتفاهم شدم.»
«سوءتفاهم؟»
«فقط همینطوری در نظرش بگیر.»
«باشه.»
تانگ گوناک دوباره گلویشبخواین را صاف کرد ودربارهٔ به بک چون نگاه کرد.
«خب؟ قصد نداری افکاردرسته—هر عمومی رو تغییر بدی،موضعِ یعنی همچین اقداماتی لازم نیست؟»
«خب...»
درست وقتی بک چونجمع میخواست جواب بدهد، چونگرهبر میونگ با بیخیالی گفت:
«چرا نگرانِ این موضوعین؟»
«ها؟»
همین که تانگ گوناکبین به سمتِ چونگ میونگ چرخید،بره چونگ میونگ سرش را برگرداند.
«هی! نقشه!»
«بله.»
با فریادِ چونگ میونگ، ایم سوبیونگ فوراً جواب داد. بقیه طوری بهتمامِ اطراف نگاه کردند که انگار هیاهویی به پا شده، و ایم سوبیونگهمهٔ بلند شد و نقشهای را که همان نزدیکی افتاده بود، باز کرد.
«خوب گوش کنین!»
«...بله.»
هیچکس نتوانست تحمل کند ودرسته—هر به این صحنه نگاه کند،چیزی برای همین همه سرهایشان را برگرداندند.
خدای من... مردی کهدرسته—هر از شاه جنگل سبزِ قلمروچیزی بهعنوانِ پایهٔ نقشه استفاده میکنه.
مهم نیست شاه جنگل سبز از فرقهخوب شروره، بازم مستحقِ همچین رفتاری نیست... آخهگند اون یارو تو اتحاد دوستان آسمانی چیکار میکنه؟
«اونجا رو ببینین.»
«همم؟»
کسانی که نقشه را دیدند، ناخودآگاه اخم کردند. آنهاچیزی از قبل میدانستند، اما دیدنِ نقشه باعث شد فاصلهٔرهبر جزیره جنوبی تا اینجا دوباره مثلِ پتک توی سرشان بخورد.
«اما جزیرهبمونن جنوبی واقعاًبین بزرگه، مگه نه؟»
«تقریباً اندازهٔتمامِ یه شهرِ حسابیه؟سمتِ شاید نصفِ شاآنشی.»
«اِ، نهوسوسهکنندهست دیگه دربخواین حدِ نصف.»
«نه، اون نه!»
«ها؟»
چونگ میونگ با چانهاشجمع به بخشِ جزیره جنوبیرهبر روی نقشه اشاره کرد.
«اینجا. اینجا.»
چونگ میونگ که توجهِدرسته—هر همه را جلب کرده بود،چیزی شروع به توضیح دادن کرد.
«درسته که جزیره جنوبی وسطِ دریا شناوره،خوب اما فاصلهش تا سرزمینِ اصلی هم دوره وبزنیم هم نزدیک. درست بالای اون یه شبهجزیره هست.»
«درسته...»
روی قارهٔ بزرگ، شبهجزیرهای مثلِ یکارزیابی دُم بیرون زده بود و درستمگه زیرِ آن، جزیره جنوبی قرار داشت.
«پس اگه فاصلهٔ خطِ مستقیمارزیابی بینِ نزدیکترین ساحلها رو اندازهگمانهزنیِ بگیرین، فقط حدودِ شصت لی میشه.»
«بیست کیلومتر نزدیکه؟ارتباطی حتی با قایق همخوب چند ساعت طول میکشه.»
«آه، اون که چیزی نیست.»
«...»
آنها از این عظمت و پهناوریحدسی احساسِ شگفتی میکردند، اما این موضوعتمامِ فعلاً در درجهٔ دومِ اهمیت قرار داشت.
«اما... این چه ربطی به خط ارتباطی داره؟ منظورت کهبهتر این نیست آدم بفرستیم تا از اون تنگه رد بشن؛ مشکلچونگ فعلی اینه که آدما نمیتونن وارد سرزمینهای جنوبی بشن، مگه نه؟»
«خب پس حل شد دیگه.»
«ها؟»
«برای حفظ یه خط ارتباطی سه تا مشکل وجود داره: فقطمگه آدما میتونن با اطمینان همچین مسیر رفتوبرگشت طولانیای رو طی کنن؛ آدماچشمِ نمیتونن وارد سرزمینهای جنوبی بشن؛ و باید از دریا هم عبور کرد.»
«...درسته؟»
مشکلات کوچیکتری همقدرتمون وجود داشت، امالشکر اصل قضیه همین بود.
تانگ گوناک کهراستش بیدلیل احساس ناآرامی میکرد،حدسی با احتیاط اضافه کرد:
«اتحاد چهار فرقه که احمقارزیابی نیستن؛ اونا مثل یه دژ ازمگه اون شبهجزیره محافظت میکنن، مگه نه؟»
«آره، آره. میدونم.»
چونگ میونگ طوری سرجمع تکون داد که انگاررهبر موضوع کاملاً بدیهی بود.
«پس باید از روشی استفاده کنیم که هر سه تا مشکل رو یه جا حلجمع کنه: بتونه یه رفتوبرگشت هشتصد کیلومتری رو انجام بده، بتونه در یک چشمبههمزدن از اوننظر دریای بیست کیلومتری رد بشه و بدون اینکه کسی متوجهش بشه، تا اونجا سفر کنه!»
«ها؟»
همه سرشونبمونن رو کجبین کردن. همچین شخصی...
«خاندان شبح؟»
«عمراً. حتی خاندان شبح همدرسته—هر نمیتونه همچین کاری کنه. تحویلچیزی فوری هم بستگی به شرایط داره.»
«...پس چی؟»
درست تو همون لحظه بود.
چونگ میونگ ناگهان دستش روسمتِ کرد تو شالِ جلوی لباسشواسه و یه چیز سفید کشید بیرون.
«اوه؟»
«واو...»
«خدای من.»
«بیا اینم ازقدرتمون این... نه، اینلشکر حرومزاده داره مقاومت میکنه؟»
«کیییییییی!»
بک آه به لباس چونگ میونگ چنگ انداخت وچیزی با ناامیدی مقاومت کرد. از اونجایی که حیوونی بود کهبگه زبون آدما رو میفهمید، حس کرد یه جای کار میلنگه.
«هوووپ!»
اما در نهایت، بکجمع آه بیرون کشیده شدرهبر و تلپ افتاد روی زمین.
بک آه که روی زمین پهن شده بود، سریعموضعِ به اطراف نگاهی انداخت و درست تو همون لحظهای کهرهبر سعی کرد با تمام سرعت به یه طرف فرار کنه،
«اگه جرئت داری فرار کن.»
«...»
پاهای بکتمامِ آه توجمع هوا خشک شد.
«فکر کردی کجا میتونی در ری؟ آره. زمستون توموضعِ راهه و یه شالگردن خیلی به کارم میاد... الان حسابیرهبر چاق و چله میشی و یه شالگردن ضخیم ازت درمیاد.»
«...»
«ای آشغالِ حیووننما! وقتی بهت غذا دادم و بزرگت کردم، یعنینره بهم بدهکاری! این حرومزاده تو این فرقهٔ بیپولِ تائو هر تیکهمیونگ گوشتی که گیرش اومده رو کوفت کرده و حالا میخواد جا بزنه!»
«کیییییییی...»
تو همون لحظه، بقیه دیدن.
اشکهایی به درشتیبخواین فضلهٔ مرغ از چشمهایدربارهٔ راسوی سفید سرازیر شد.
«آخی، طفلکی.»
«چی به سرشقدرتمون اومده که بهلشکر این روز افتاده.»
«با این حال،راستش وضعش از شاهارزیابی جنگل سبز بهتر نیست؟»
منگ سو بابخواین دیدن این صحنهحدسی خندید و گفت:
«اگه رعد سفید باشه، احتمالاًبرقرار میتونه بدون مشکل تا فرقهبهتر جزیره جنوبی بره و برگرده.»
«وا... واقعاً عملیه؟»
«فکر کردین الکی بهش میگن "رعدارزیابی سفید"؟ اگه اراده کنه، میتونه روزیمگه سیصد و پنجاه کیلومتر رو طی کنه.»
«آه، اما دریا چی؟»
«حیوونا معمولاً بهتر از آدما شنامیکنیم میکنن. این جونور میتونه اون شصتممکنه لی رو تو یه چشمبههمزدن رد کنه.»
«واو...»
«جای تعجبوسوسهکنندهست نداره کهبخواین یه جانور روحانیه.»
منگ سوراستش با شنیدن اینارزیابی حرف پوزخند زد.
«به عنوان یه جانور روحانی که حتی تو کاخ جانوران هم بهطور ویژه باهاشگند رفتار میشه، تواناییهاش قطعیه. تا الان مشکل این نبود که میتونه این کار رومیدم بکنه یا نه، مشکل این بود که هیچ راهی برای کار کشیدن ازش نداشتیم...»
منگ سوتمامِ نگاهی بهجمع چونگ میونگ انداخت.
«...یه جورایی فکرراستش میکنم باید روشِ استفادهحدسی ازش رو یاد بگیرم.»
«نه، ارباب کاخ!»
«یادش نگیرین!»
«کاخ جانوران قراره دوستدارِ حیووناسمتِ باشه! این که دیگه دوستیواسه نیست، یه بردهداریِ شرورانه است!»
تانگ گوناکوسوسهکنندهست هم سربخواین تکون داد.
«دقیقاً... اونا شاید حواسشون به آدما باشه، اماموضعِ مراقب یه راسو نیستن. حتی اگه باشن هم، پیدابکشیم کردن این راسوی کوچیک تو اون منطقهٔ پهناور غیرممکنه.»
«دیدین؟»
«منطقیه. واقعاًتمامِ که جانوران روحانیسمتِ کاربردهای زیادی دارن.»
«هه هه هه. تمام این مدتارزیابی بهش جا و غذا دادم چونمگه میدونستم یه روزی به درد میخوره.»
«عالیه.»
«اما تکلیف خواب و خوراکش چی میشه؟ بحثِپیش یکی دو روز نیست؛ هر چقدر هم سریعشائولین باشه، یه رفتوبرگشت حداقل سه چهار روز طول میکشه.»
«نگرانی نداره که! حیوونه دیگه. اگهلشکر گشنهـش بشه، شکار میکنه؛ اگه خوابشجلوی بیاد، یه لونه حفر میکنه و میخوابه.»
«...مگه نمیگفتنوسوسهکنندهست جانوران روحانی فرقیدرسته—هر با آدما ندارن؟»
«آه، اونا فقط حرفه. وقتی بهش نیازدربارهٔ باشه یه جانور روحانیه؛ وقتی هم دردسرجمع بشه فقط یه حیوونه. مگه دنیا همینجوری نمیچرخه؟»
«منطقیه.»
صحنهٔ تلخی در حال رقم خوردن بود: چهرههای قدرتمندِ اتحاد دوستان آسمانیجلوی که تو تمام موریم بهعنوان یه ائتلافِ بزرگ شناخته میشدن، با رضایتببریم لبخند میزدن و داشتن نقشهای برای سوءاستفاده از یه حیوونِ کوچیک میکشیدن.
بک چون دید که بک آه روی زمیندربارهٔ ولو شده و آه عمیقی میکشه. انگار میتونستسمتِ صدای زمزمهای رو بشنوه که میگفت: «هعی... زندگی.»
احساسِ همذاتپنداریِ عجیبی بهش دست داد.حدسی شاید به خاطر این بود که هرقدرتمون دوشون کلمهٔ «بک» رو تو اسمشون داشتن...
«اهم. بههرحال، اینارتباطی از مشکل شبکهٔمیکنیم ارتباطی که حل شد.»
تانگ گوناکتمامِ با عجله وضعیتسمتِ رو جمعبندی کرد.
«به اندازهٔ کافی حرف زدم؛ حالا مسئلهٔحدسی مهم اینه که آیا این نقشه واقعبینانهقدرتمون است و بقیهٔ فرقهها چه نظری دارن.»
تانگ گوناک سرش رودرسته—هر بلند کرد و بهموضعِ بقیهٔ رهبران فرقه نگاه کرد.
«نظرتون چیه؟بمونن از اینبین نقشه حمایت میکنین؟»
هنوز حرفش تمومقدرتمون نشده بود که نامگونگبکشیم دوی به حرف اومد:
«تائوئیست بکوسوسهکنندهست چون. نه،بخواین سرپرست فرقه.»
«بله، ارباب جوان.»
او در حالیارتباطی که مستقیم به بکخوب چون نگاه میکرد، گفت:
«بذارین یه چیزی رو تأییدسمتِ کنم. معیارِ انتخابِ کسایی که بایداومدین به فرقه جزیره جنوبی برن چیه؟»
«همونطور که گفتم، کسایی از هر فرقهحدسی که مهارت رزمیِ بالایی دارن، بهخصوص اوناییقدرتمون که تو هنرهای گامبرداری سریع هستن، گزینههای ایدهآلیان.»
نامگونگ دویراستش سرش رودرسته—هر تکون داد.
«منظورم این نبود. سوالم اینهبرقرار که چرا اصرار دارین ازبهتر هر فرقه یه نفر رو ببرین.»
«آه، دلیلش سادهست. برای اینه که نشونبکشیم بدیم تمام فرقههای وابسته به اتحاد دوستان آسمانیدنیا حاضرن برای فرقه جزیره جنوبی به پا خیزن.»
«فهمیدم. پس هر چی شخصیدرسته—هر که به فرقه جزیره جنوبیچیزی میره معتبرتر یا مشهورتر باشه، بهتره.»
«شاید اینطور باشه، اما...»
«پس.»
نامگونگ دوی سرشقدرتمون رو برگردوند و بهبکشیم تانگ گوناک نگاه کرد.
«خاندان نامگونگوسوسهکنندهست مناسبترین شخصبخواین رو میفرسته.»
«ها؟»
«کسی از خاندان نامگونگ که بالاترینمیکنیم قدرت رزمی و شهرت زیادی دارهممکنه و میتونه تو متقاعد کردنشون کمک کنه...»
«نـ-نکنه...»
«بله! خودم شخصاً میرم.»
تانگ گوناک صورتشبخواین رو با هرحدسی دو دست پوشوند.
چرا همیشه همینجوری میشه...
چرا همهشون اینجوریان.
ای جماعتِ بدبخت...