چپتر 961: چپتر 961
0«گوان پیونگ!»
نامگونگ میونگ نیروی درونیاش رابدن به درون دانتینِ مردی کهتقریباً داشت از هوش میرفت، وارد کرد.
«فقط یه کم...دانتینش فقط یه کمحالی دیگه دووم بیار!»
وضعیت مجروحان لحظهبهلحظه بدتر میشد. نه تنهاشبیه زخمهای فیزیکیشان وخیم بود، بلکه بزرگترین مشکل،مراقبت از بین رفتنِ ارادهشان برای زندگی بود.
چون «امید»شانانرژیِ را ازتخلیه دست داده بودند.
«سوگاجو حتماً راه نجاتی پیدابدن میکنه. پس دووم بیارین! فقطتقریباً یه کم دیگه طاقت بیارین!»
نامگونگ میونگانرژیِ با تمامتخلیه توانش فریاد زد.
او همین حالا هم تمام انرژیِ درون دانتینش را تخلیه کرده بود.کسانی در حالی که خودش را مجبور میکرد تا ذرهای دیگر انرژی بیرون بکشد،آسمان عرق از سر و رویش میبارید. اما وضعیت گوان پیونگ مدام بدتر میشد.
«چرا دووم نمیاری! لعنتی!»
در نهایت، فریادیشماها خشمگین از دهانحداقل نامگونگ میونگ خارج شد.
دستش را از رویتخلیه دانتینِ گوان پیونگ برداشتمجبور و یقهاش را محکم چسبید.
«مگه با چشمای خودت ندیدی!ناامیدانهٔ ندیدی گاجو-نیم چطور رفت! ندیدی چرامیرفتند بزرگترها جونشون رو به خطر انداختن!»
«...»
چشمان گوان پیونگشماها که بیحالت شده بودند،باید ناگهان دوباره متمرکز شدند.
«میخواین مرگشون رو بیهوده کنین؟ اوناحالی جونشون رو دادن تا شماها روانرژی نجات بدن! حداقل باید دووم بیارین، لعنتیا!»
فریاد ناامیدانهٔ نامگونگ میونگ تقریباً شبیه به یک زجه بود. مجروحانیمیرفتند که داشتند از هوش میرفتند و کسانی که از آنها مراقبتدادند میکردند، همه سرشان را پایین انداختند و بغضشان را قورت دادند.
گوان پیونگ که با چشمانی تار بهخودش آسمان دوردست خیره شده بود، با تقلابکشد نگاهش را به سمت نامگونگ میونگ چرخاند.
«گا...جو...»
لبان خشکیدهاش بهدانتینش سختی تکان خوردند وخودش از هم باز شدند.
«سو...گاجو... سوگاجو...»
«آره!»
نامگونگ میونگ باشماها عجله دست گوانحداقل پیونگ را محکم گرفت.
«اون حتماً میاد! یه راهی پیدا میکنه ومجبور برمیگرده! پس یه کم دیگه دووم بیار! دندوناترویش رو به هم فشار بده و طاقت بیار!»
اینطور نبودحداقل که چیزِ خاصیناامیدانهٔ تغییر کرده باشد.
فقط لبهایی که با ضعف باز شده بودند، حالا محکم بسته شده بودند. وضعیتبکشد هنوز وخیم بود و شرایط هیچ فرقی نکرده بود. اما برای نامگونگ میونگ، همیندستش تغییر کوچک کافی بود. همین که ارادهشان برای زندگی را رها نکرده بودند، کفایت میکرد.
نامگونگ میونگ دندانهایش رانجات به هم سایید ولعنتیا سرش را بالا آورد.
«...همگی، فراموش نکنیندانتینش چرا گاجو-نیم جونشحالی رو فدا کرد.»
نگاهی مصممحداقل در چشمانلعنتیا همه پدیدار شد.
«کسایی که اون مرگ رو با چشمای خودشون دیدن، کسایی که اسم نامگونگبیرون رو یدک میکشن، همون اسمی که اون میخواست ازش محافظت کنه، حداقل نبایددهان با خفت بمیرن! پس به هر قیمتی که شده، تا برگشتن سوگاجو دووم بیارین!»
«بله!»
نامگونگ میونگ لبش را گاز گرفت و بهمجبور آسمان نگاه کرد. از برقراری تماس چشمی با شاگردانمیبارید اجتناب میکرد، چون میترسید هر لحظه بزند زیر گریه.
خاندان نامگونگ با از دست دادن گاجو و بزرگانش، مرکز ثقل خودکسانی را از دست داده بود. نامگونگ میونگ نمیتوانست به تنهایی آنها را رهبریآسمان کند. بنابراین، تنها کسی که میشد به او تکیه کرد، نامگونگ دوی بود.
«سوگاجو...»
او میدانست. انتظاراتی که روی دوشحداقل این مردِ هنوز جوان گذاشته شده بود،مجروحانی بیش از حد بزرگ و بیرحمانه بود.
اما این سرنوشت کسیتخلیه بود که قرار بودمجبور گاجوی خاندان نامگونگ شود.
«خواهش میکنم،حداقل هر چهلعنتیا زودتر برگرد...»
چشمان نامگونگ میونگ به سرزمین پهناورِحالی آنسوی رودخانه چرخید. به سرزمینی کهانرژی نامگونگ دوی قرار بود آنجا ایستاده باشد.
پـاااات!
پرتوی ازحداقل نور، جنگللعنتیا انبوه را شکافت.
بلافاصله پس از آن، دههاکرده پرتوی نور دیگر به دنبالشذرهای آمدند و زمین را درنوردیدند.
«هاف!»
نفسِ تندیانرژیِ از دهان گدایکرده سیوو خارج شد.
فارغ از اینکه او یکی از بزرگانِ اتحادیه گدایان بود یا نه،کسانی به هنر سبکی بدنِ خودش اطمینان کامل داشت. اما تنها کاری کهتار از دستش برمیآمد، دنبال کردنِ کسانی بود که در حال حاضر پیشتاز بودند.
گدایانی که با او آمدهکرده بودند، خیلی وقت پیش عقب افتادهدیگر و از دید خارج شده بودند.
«خـ... خدای من...»
البته، شرایط را هم باید در نظر میگرفت. گدایمیکرد سیوو با تمام توانش به همراه نامگونگ دوی تااما ووهان دویده بود و تمام استقامتش را تخلیه کرده بود.
با این حال...
«مگه اونا هم همین امروز،کرده بارها و بارها بین کوگانگذرهای و ووهان رفت و آمد نکردن؟»
و با اینشماها وجود، بازم میتوانستند اینباید سرعت را حفظ کنند؟
چشمان گدای سیوو به مردِ جلویش چرخید. اومجبور بک چون بود که نامگونگ دویِ بیهوش رارویش روی کولش گذاشته بود و به جلو میتاخت.
پـاااات!
هر بار که پای بک چون محکم به زمین میخورد، بدنش به جلو پرتاببکشد میشد، بدون اینکه کوچکترین بیثباتیای در بالاتنهاش دیده شود. او سعی میکرد تا حددستش امکان کمترین فشار را به نامگونگ دوی که به شدت مجروح شده بود، وارد کند.
«حالش چطوره؟»
«...خوب نیست.»
وقتی بک چون به آرامی پرسید، تانگشبیه سوسو که در حال بررسی وضعیت نامگونگمراقبت دوی بود، با صدایی ضعیف جواب داد.
«خونِ خیلیانرژیِ زیادی ازتخلیه دست داده.»
تانگ سوسودادن لبش رانجات کمی گاز گرفت.
نامگونگ دوی چندین زخمِ عمیق داشت که نیاز بهمیکرد استراحت فوری داشتند. کشاندنِ چنین آدمی به میدان نبرد؟اما از دیدگاه یک پزشک، این کار دیوانگی محض بود.
اما...
«نمیتونم جلوش رو بگیرم.»
تانگ سوسو اگرچه یک پزشک بود، اما یک رزمیکار هم به حساب میآمد. به همین دلیل میتوانستآنها موقعیت نامگونگ دوی را درک کند. رها کردنِ کسانی که مثل خانوادهاش بودند زیر تیغِ دشمن، تاسمت منتظر مرگ بمانند؟ اینکه اینجا بماند و در حالی که آنها آن بیرون در حال جنگند، استراحت کند؟
حتی اگر به قیمت جانشکرده هم تمام میشد، محال بودذرهای اجازه دهد چنین اتفاقی بیفتد.
«اما وضعیتش...»
چشمان تانگ سوسو به چهرهٔ رنگپریده و بدونِ خونِ نامگونگذرهای دوی چرخید. نبضش بیش از حد ضعیف و نامنظم بود. آنقدرنمیاری که اگر همین الان از تپش میایستاد هم جای تعجب نداشت.
«سرفه!»
در همان لحظه، نامگونگ دوی که قاعدتاً بایدمجبور بیهوش میبود، مقدار زیادی خون بالا آورد. تانگرویش سوسو شوکه شد و شانهٔ بک چون را گرفت.
«ساسوک! این دیگه خیلی زیاده...»
«برو کنار.»
در آن لحظه، کسی وسط حرفش پریدباید و نزدیک شد. وقتی تانگ سوسو برگشت،داشتند تانگ گوناک را دید که در کنارش میدوید.
او سرش را تکان دادکرده و راه را برای رسیدنذرهای به کنار نامگونگ دوی باز کرد.
«همم.»
چهرهٔ تانگ گوناک پستخلیه از معاینهٔ کوتاهِ نامگونگمجبور دوی، کمی در هم رفت.
«شمشیرِ جوانمردِ کوه هوآ.»
چونگ میونگ که باتخلیه چهرهای بیتفاوت جلوتر از همهمیکرد میدوید، نگاهی به عقب انداخت.
«وضعیتش بحرانیه. با اینلعنتیا وضع، اصلاً جای تعجبزجه نداره اگه تو راه بمیره.»
«...»
«چیکار کنیم؟»
چونگ میونگ طوری جوابتخلیه داد که انگار اصلاًمجبور نیازی به فکر کردن نداشت.
«یه رزمیکار تو میدونِ نبرد...»
گوشههای لبش بالادانتینش رفت و دندانهای سفیدِخودش براقش رو نشون داد.
«اگه اینقدر شانس داشته باشهبدن که روی کولِ یکی دیگهتقریباً بمیره، واقعاً براش یه تجمله.»
این کلمات به شکلِ ترسناکی سرد و بیروحمجبور بودن. اما تانگ گوناک طوری سر تکون دادرویش که انگار دقیقاً انتظارِ همین حرف رو داشت.
«الان موقعیتِ مناسبی برای استفادهناامیدانهٔ از داروهای درجهیکِ خاندان تانگ نیست.میرفتند یوسانگدان یا اکسیری دمِ دست دارید؟»
سرِ چونگ میونگ به سمتِکرده هیون جونگ چرخید. بعد هیونذرهای جونگ بدونِ معطلی دهان باز کرد.
«هیون یونگ!»
«بله، رهبرِ فرقه!»
«بهش جاسودان بده.»
«چشم.»
در حالِ حاضر، فقط چند تا جاسودان تو کوه هوآ باقی موندهزجه بود. قطعِ تجارت با یوننان در دورانِ بسته بودنِ درهای فرقه، مانعبغضشان از این شده بود که بتونن موادِ اولیهٔ لازم رو تهیه کنن.
به همین خاطر، این جاسودان بهشدت مهم بود. چون اونا نمیدونستن تو مسیریبیرون که الان دارن توش میدون چه اتفاقی قراره بیفته، و همین یه دونهدهان قرصِ جاسودان میتونست جونِ یکی دیگه از شاگردهای کوه هوآ رو نجات بده.
با این حال، نه هیون جونگ که این دستور رو داد و نهآنها هیون یونگ که دستور رو گرفت، هیچ تردیدی از خودشون نشون ندادن. هیوندوردست یونگ فوراً یه جاسودان بیرون آورد و اون رو به تانگ گوناک داد.
«همم!»
تانگ گوناک جعبهٔ چوبی رو گرفت و بلافاصله درش رو باز کرد. عطرِ طراوتبخشی بهمیرفتند دماغش خورد. حتی در نگاهِ اول هم میشد فهمید که این یه اکسیرِ معمولی نیست.دوردست این شیءِ ارزشمندی بود که نمیشد فقط بهعنوانِ یه داروی گرونقیمتِ ساده در نظر گرفتش.
تانگ گوناک سر تکون داد وحالی جاسودان رو توی دهانِ نامگونگ دوی کهبیرون روی پشتِ بک چون بود، فرو کرد.
بعد از اینکه با تکنیکِ نقاطِ فشار قرصزجه رو به زور پایین داد، تانگ گوناک شروعهمه کرد به تزریقِ نیروی درونی به پشتِ نامگونگ دوی.
کنترلِ نیروی درونی در حالِ دویدن، گفتنش خیلی راحتتر از انجام دادنشه. کاملاًبیرون واضح بود که اگه حتی کوچیکترین اشتباهی میکرد، نه تنها نامگونگ دوی، بلکهدهان خودِ تانگ گوناک هم که داشت سعی میکرد درمانش کنه، تو خطر میافتاد.
اما دستهای تانگشماها گوناک با جسارت وباید بدونِ لرزش حرکت میکردن.
اووووونگ!
با گذشتِ زمان،باید قطرههای درشتِ عرقتقریباً روی پیشونیش نشست.
اطرافیان با دقت به این صحنه خیره شده بودن. گرفتنِذرهای چنین تصمیمی برای تخلیهٔ نیروی درونی تا این حد، اون همنمیاری درست قبل از ورود به میدونِ نبرد، اصلاً کارِ آسونی نبود.
این نشون میداد که تانگبدن گوناک هم داره تمامِ تلاشش روشبیه برای نجاتِ جونِ نامگونگ دوی میکنه.
چقدرِ دیگه دویده بودن؟
«هوو...»
بالاخره، نفسِ عمیقیدانتینش از دهانِ تانگحالی گوناک بیرون اومد.
«...از لحظهٔ بحرانی عبور کردیم. اما... اگه از این بیشتر به خودشزجه فشار بیاره، حتی اکسیری که خورده هم بیفایده میشه. در حالِ حاضر،بغضشان فقط تونستیم نبضی رو که به نظر میرسید قطع شده، دوباره برگردونیم.»
او این حرفها رو درکرده حالی که به چونگ میونگذرهای نگاه میکرد، به زبون آورد.
با وجود اینکه غیرمستقیم حرف زده بود،شبیه پیامش کاملاً واضح بود: هر فشارِ اضافهایمراقبت میتونست جونِ نامگونگ دوی رو به خطر بندازه.
اما چونگ میونگدانتینش با شنیدنِ این حرفهاخودش حتی پلک هم نزد.
«با ایندادن حال، بازمنجات با خودت میبریش؟»
وقتی دوبارهانرژیِ ازش پرسید،تخلیه چونگ میونگ خندید.
«معلومه که میبرمش.»
«...نمیتونم جلوت رو بگیرم.»
تانگ گوناکدادن سرش رونجات تکون داد.
اما خودش هم دقیقاً همون افکارِ چونگ میونگ رو داشت.ذرهای بهعنوانِ یه پزشک، احساس میکرد مجبوره مخالفت کنه، اما اگهچرا خودش هم جای نامگونگ دوی بود، همین انتخاب رو میکرد.
'حتی اگه دست و پاشناامیدانهٔ هم قطع میشد، بازم سینهخیزداشتند خودش رو به رودخانه یانگتسه میرسوند.'
برای یه رزمیکار، گاهیتخلیه اوقات چیزهایی مهمتر ازمجبور خودِ زندگی وجود داره.
نگاهِ تانگ گوناکشماها آروم به سمتِحداقل بک چون چرخید.
رهبرِ فرقهای که بدونِ هیچ تردیدی اکسیرِ باارزشش رو به شاگردِدیگر یه فرقهٔ دیگه میده، یا چونگ میونگ که کسی رو کهلعنتی هر لحظه ممکنه بمیره به سمتِ رودخانه یانگتسه میکشونه، همهشون شگفتانگیزن، اما...
'شاید شگفتانگیزترین چیز همینجا باشه.'
بک چون در حالی که یه آدمِ زخمی و بیهوش رو روی کولش داشت،بکشد در حالِ دویدن بود. حفظِ این سرعت در حالی که کسی رو حمل میکنیدستش اصلاً کارِ راحتی نبود، چه برسه به اینکه با اینهمه ثبات و تعادل انجامش بدی.
با در نظر گرفتنِ سنِ کمش، این موضوع حتی بیشتر بهشبیه چشم میاومد. در کمالِ تعجبِ تانگ گوناک، اون نه تنها نیروی درونیِانداختند عظیمی داشت، بلکه با ظرافتِ تمام هم از این انرژی استفاده میکرد.
اگه بک چون با این دقتحالی از نامگونگ دوی محافظت نکرده بود،انرژی درمان توی همچین شرایطی اصلاً غیرممکن میشد.
تانگ گوناک باباید نگاهِ تازهای بهتقریباً اطرافش خیره شد.
شاگردهای کوه هوآ که تمامِ تمرکزشون رو بهمجبور جلو داده بودن و با تمامِ توان به سمتِمیبارید جلو میتاختن، حسِ فشارِ خردکنندهای از خودشون ساطع میکردن.
اون قبلاً رشدِ چونگ میونگ رو با چشمهای خودش دیده بود.شبیه چیزی که تو مبارزهشون حس کرده بود، این یقین رو بهشپایین میداد که چونگ میونگ هنوز همه چیزش رو بهش نشون نداده.
اما شاید...
'در واقع، چیزی که واقعاًناامیدانهٔ ارزشِ توجه داره، شمشیرِ جوانمردِ کوهمیرفتند هوآ نیست، بلکه همین شاگردها هستن.'
تا به خودش بیاد، فاصلهٔ بینِ کوه هوآ و خاندانِذرهای تانگ شروع به بیشتر شدن کرد. حتی نخبگانِ خاندانِ تانگچرا هم برای پا به پا رفتن باهاشون به دردسر افتاده بودن.
البته که هنرِ سبکیِ بدن معیارِحداقل خوبی برای سنجشِ سطحِ هنرهای رزمیِ یهمجروحانی نفر نیست، اما قطعاً منظرهٔ قابلتوجهی بود.
حتی در حالی که تانگ گوناک داشت به اینهمهمیکرد چیزِ مختلف فکر میکرد، شاگردهای کوه هوآ، از جملهاما پنج شمشیرِ کوه هوآ، فقط داشتن عزمشون رو جزمتر میکردن.
'سریعتر.'
پـــات!
پاهای بکدادن چون بهنجات زمین کوبیده شد.
اگه دیر میرسیدن وتخلیه خاندانِ نامگونگ نابود میشد،مجبور تمامِ تلاشهاشون به باد میرفت.
'نمیتونیم بذاریم همچین اتفاقی بیفته.'
اونا دیگه حتی نمیخواستن دربارهٔکرده جوانمردی یا عدالت بحث کنن. الاندیگر دیگه این چیزا چه معنایی داشت؟
بک چون فقط میخواست ازبدن ارادهٔ خالصانهٔ این رزمیکار کهتقریباً روی کولش بود، محافظت کنه.
اگه کوه هوآ هم توکرده وضعیتِ مشابهی قرار میگرفت، بک چوندیگر هیچ فرقی با نامگونگ دوی نداشت.
'نگران نباش.حداقل حتماً تو روناامیدانهٔ به یانگتسه میرسونم!'
بک چون دندونهاشدانتینش رو به همحالی سایید و غرش کرد:
«سرعتتون رودادن بیشتر کنید! اصلاًبدن نباید دیر برسیم!»
«چشم!»
پـــات!
شمشیرزنِ کوه هوآ، در حالی کهحالی نامگونگ دوی رو به همراه داشت،انرژی با شتابِ خیلی بیشتری به جلو تاخت.
اما... با اینشماها حال، زمان بیرحمانه بهباید تیکتاکِ خودش ادامه میداد.
در نهایت، در پنجمین روزی کهحالی جانگ ایلسو بهش اشاره کرده بود،انرژی خورشید بر فرازِ رودخانه یانگتسه طلوع کرد.