چپتر 826: چپتر 826
0کالسکهٔ سفید و اعضایالان عمارت دههزار نفره کهبدیم به دنبالش میرفتند، دور شدند.
تانگ گوناک که همراهسامون خاندان تانگ رسیده بود، باعجلهای دیدن این صحنه آهی کشید.
«انگار خیلی دیر رسیدم.»
«نه.»
چونگ میونگمیشم سرش راالان تکان داد.
«بهموقع رسیدی.»
«بدنت...»
«خب، فقط در همین حده.»
کلمهٔ «آشولاش» نمیتوانست توصیفالان بهتری برای وضعیتش باشد، اماعجلهایه چونگ میونگ بیتفاوت لبخند زد.
در واقعیت، این زخمها در گذشته برایشبیشتر چیز مهمی نبودند. اینطور نبود که عضویچشمان از بدنش را از دست داده باشد.
«...من چند نفر رو آوردمفهمیدم که توی طبابت عالی هستن،نیست پس اول باید درمان بشی.»
«نه، خوبم. مهمتر از اون!»
وقتی چونگ میونگ سعیالان کرد برگردد، تانگ گوناکبدیم شانهاش را محکم گرفت.
«...»
چونگ میونگ با گیجی بهفهمیدم او نگاه کرد و تانگنیست گوناک با قاطعیت تکرار کرد:
«اول درمان شو.»
«...»
«داری چیکار میکنی؟»
«بله، گاجو-نیم!»
یکی از بزرگان خاندان تانگ که پارچهای سفید رویمال شانهاش انداخته بود، با عجله جلو آمد. چونگ میونگبهم با چهرهای که کمی خجالتزده به نظر میرسید، ملچملوچی کرد.
«درمان میشم. واقعاً میشم. امابیا نه الان. بیا اول کارهابیشتر رو سر و سامون بدیم.»
«عجلهایه؟»
«بیشتر از اینکهنهایت عجلهای باشه! کاریهیادت که باید انجامش بدم.»
تانگ گوناک که به چشمان چونگ میونگیادت نگاه میکرد، انگار که ناراضی باشد تردید کرد،یعنی اما در نهایت با بیمیلی سر تکان داد.
«فهمیدم. فقط یه چیز رو یادتکارها باشه. بدنِ تو فقط مال خودتعجلهای نیست. رهبری کردنِ آدمها یعنی این.»
«...»
«چرا اونجوری بهم نگاه میکنی؟»
«نه، فقط...»
چونگ میونگمیشم پشت سرشالان را خاراند.
«هیچی.»
این حرفیتردید بود که درفهمیدم گذشته خیلی میشنید.
— ای عوضی!تردید فکر میکنی بدنتفهمیدم فقط مال خودته!
«غرغر...»
انتظار نداشت دوباره اینجا آن غرغرهای آشنا رااینکه بشنود. نوک دماغش به دلیلی میسوخت، شاید بهناراضی این خاطر که تازه از خطر جسته بود.
«خب. جانگ ایلسو چطور بود؟»
«...اون یه ماره.»
«یه مارِ خیلیواقعاً گنده. دنیا به همچینسامون مارِ غولپیکری میگه اژدها.»
«اژدها کجا بود.کارها در بهترین حالتعجلهایه هنوز همون مارن.»
چونگ میونگ به کالسکهٔ جانگفهمیدم ایلسو که حالا فقط نقطهاینیست در دوردست بود، خیره شد.
«فعلاً از خوشحالیت لذت ببر.»
اما دفعهٔ بعدی که همدیگربیا را ببینند، آن لبخند کاملاًبیشتر از روی صورتش پاک خواهد شد.
«نوچ.»
چونگ میونگتردید با حرص نوچیفهمیدم کرد و برگشت.
«بیا بریمناراضی بالا. رهبرنهایت فرقه اون بالاست.»
«میفهمم، اما چه اتفاقِ لعنتیای افتاد؟ وضعیتت نشون میده کهبیشتر یه مبارزهٔ بزرگ در کار بوده، ولی چرا جانگ ایلسو اینقدرنهایت راحت عقبنشینی کرد؟ حتی به نظر نمیرسید آسیب زیادی دیده باشه.»
«اون...»
چونگ میونگ در حالی که سعییادت میکرد کلمات مناسب را پیدا کند،کردنِ پشت سرش را خاراند و آهی کشید.
«توضیح دادنش یکم پیچیدهست.»
چشمان تانگمیشم گوناک پرالان از کنجکاوی شد.
«چونگ میونگ-آه!»
پنج شمشیر که با اضطراب منتظر بودند، بابدنِ دیدن چونگ میونگ که از صخره بالا میآمدچرا جا خوردند و با عجله به سمتش دویدند.
آنها میخواستند با او بروند، اما وقتی چونگ میونگ گفت که اگر چندباشه نفر بروند دوباره درگیری پیش میآید، چارهای جز صبر کردن نداشتند. تازه اینطورمال هم نبود که اگر سعی میکردند جلویش را بگیرند، او بیخیالِ رفتن شود.
«حالت خوبه؟ اون جانگسامون ایلسوی حرومزاده دوباره خواستاینکه حقههاش رو پیاده کنه؟»
«مگه جرئتش رونهایت داره؟ اگه نمیخواد بمیرهبدنِ باید دهنش رو ببنده!»
«...من واقعاً درکت نمیکنم.»
پس از بررسی وضعیت جسمانی چونگکارها میونگ، تنها زمانی که مطمئن شدندعجلهای زخم جدیدی برنداشته است، نفس راحتی کشیدند.
«چه غلطی کردی؟»
«چیز مهمی نبود. اگه همینجوری ولش میکردمبدنِ بره، اعصابم به هم میریخت، برای همینیعنی رفتم تا اعصاب اون رو به هم بریزم.»
«...ای روانی. تو رو خدا!»
بک چون سرِ دردمندش را گرفت.کارها در همان لحظه، هیون جونگ با قدمهایباشه سنگین از میان پنج شمشیر جلو آمد.
چونگ میونگ با دیدنسامون هیون جونگ که درستاینکه روبهرویش میآمد، با دستپاچگی گفت:
«رهبر فرقه...»
هیون جونگناراضی لبهایش را محکمبیمیلی به دندان گرفت.
با دیدن وضعیت چونگ میونگ، احساسکارها کرد که درونش در حال سوختن استباشه و گوشت تنش را زنده زنده میبرند.
او با دستانیکارها لرزان شانههای چونگعجلهایه میونگ را لمس کرد.
«...خیلی زحمت کشیدی.»
با این حال، سرش را کمیفهمیدم پایین انداخت. انگار که نگاه کردنِرهبری مستقیم به چونگ میونگ برایش سخت بود.
«واقعاً... واقعاً زحمتواقعاً کشیدی! من ازکارها خودم خجالت میکشم...»
او نتوانسته بود کاری انجام دهد چون عمارت دههزار نفره راهش را بسته بود. اومیکرد باور داشت که این بهترین انتخاب برای کاهش تلفاتِ شاگردانشان است، اما حالا که چونگچرا میونگ را جلوی خودش میدید، حتی این دلایل هم پوچ و بیمعنی به نظر میرسیدند.
آیا درست بود که برایفهمیدم محافظت از بقیه، تمام فداکاریها رارهبری فقط به دوش این بچه بیندازد؟
«من...»
در آن لحظه، چونگالان میونگ بهآرامی دست هیونبدیم جونگ را روی شانهاش گرفت.
«رهبر فرقهبیا کار درستیسامون انجام داد.»
«...»
«اگه رهبر فرقه احساساتی عمل میکرد، هیچکس دربدنِ امان نمیموند. به لطف حضور رهبر فرقه بودچرا که من تونستم با خیال راحت مبارزه کنم.»
هیون جونگ نتوانستواقعاً چیز دیگری بگوید وسامون چشمانش را محکم بست.
«این بچهٔ لعنتی.»
چرا حتی در چنین وضعیتی هم به فکرمال بقیه است؟ کسی که بیشتر از همه دراونجوری اینجا زجر کشیده، هیچکس جز خود چونگ میونگ نیست.
«این بچه هرتردید بار از یهفهمیدم همچین جهنمی عبور کرده.»
این فکرمیشم ناگهان بهالان ذهنش خطور کرد.
این حقیقت که کوه هوآی کنونی ممکن است از خونهایی که چونگانجامش میونگ ریخته، ساخته شده باشد. درون هیون جونگ با روبهرو شدن با ایننیست واقعیتی که نمیتوانست از آن رو برگرداند، در آتش سوخت و خاکستر شد.
«من...»
«رهبر فرقه،ناراضی گاجو-نیم ازنهایت خاندان تانگ اینجاست.»
آه عمیقی از دهانالان هیون جونگ که میخواستبدیم چیزی بگوید، خارج شد.
او سرش را بالا آورد و تانگ گوناک را دید که باانجامش کمی فاصله ایستاده است. وقتی چونگ میونگ کنار رفت و راه راخودت باز کرد، هیون جونگ با آرامش به تانگ گاجو ادای احترام کرد.
«خیلی وقتهتردید هم روبیمیلی ندیدیم، تانگ گاجو-نیم.»
«از دیدنتون خوشحالم، منگجو-نیم.»
تانگ گوناکمیشم در پاسخالان مؤدبانه تعظیم کرد.
«عذر میخوامبیا که اینقدرسامون دیر رسیدم...»
«نه، همین کهنهایت اومدید کافیه. امایادت از کجا متوجه شدید...»
«من پیغامی ازتردید اژدهای الهی کوهفهمیدم هوآ دریافت کردم.»
با شنیدن این حرف، هیون جونگکارها برگشت تا نگاه کند و چونگ میونگباشه با حالتی معذب پشت سرش را خاراند.
«اوضاع یه کم پیچیده بود. با خودم گفتماینکه شاید الکی بکشونمشون اینجا، اما باز هم بهتر ازتردید اینه که خطر کنیم. ببخشید که زودتر خبر ندادم.»
«نه. نه.»
هیون جونگ سر تکان داد.
تا قبل از اینکه خودش به اینجا بیاید، اصلاً به ذهنشاینکه خطور نکرده بود که اوضاع تا این حد عجیب است. پسبیمیلی برای چونگ میونگ هم سخت بود که از قبل چیزی بگوید.
'دارن جلوی دستکارها و پای اینعجلهایه بچه رو میگیرن.'
هم آنها و همبیمیلی فرقه کوه هوآی فعلی، هنوزخودت برای چونگ میونگ ناکافی بودند.
«تو راه که میاومدم،نهایت کموبیش در جریان جزئیاتبدنِ قرار گرفتم، رهبر اتحاد.»
با شنیدن این حرف، هیون جونگکارها آهی کشید. چون حس کرد صدای تانگباشه گوناک سردتر و خشکتر از همیشه است.
«...کجان؟»
تانگ گوناک در حالیبیمیلی که لبهایش را محکم رویخودت هم فشار میداد، دوباره پرسید:
«بقیهشون الان کجان؟»
«آخ...»
«حالت خوبه، ساجه؟»
کسانی که از صخره پایین آمده بودند، حالابدنِ داشتند به مجروحان رسیدگی میکردند. هر بار که چشمشاناونجوری به جنازههای پراکنده میافتاد، غمی وصفناپذیر چهرهشان را میپوشاند.
«سا- ساهیونگ!»
یکی از شاگردان وودانگ که از درد بهاینکه خود میپیچید، بازوی کسی که سعی داشت کمکش کندتردید را محکم چسبید و با زور صدایش را درآورد:
«شیطانی... اون حرومزادههای فرقه شیطانی!»
«...»
آن شخص نتوانست خودش را راضیکارها کند که جوابی بدهد. با چشمانیعجلهای بسته سرش را برگرداند و کوتاه گفت:
«اول... اولبیا به فکرسامون بدن خودت باش.»
«سا- ساهیونگ!»
«ببریدشون تو کشتی.»
«چشم.»
کسانی که مجروحان راسامون حمل میکردند، سریع بهاینکه سمت کشتی لنگرانداخته حرکت کردند.
جین هیون که داشتبیمیلی این صحنه را تماشامال میکرد، بیاختیار چشمانش را بست.
جوانمردی بر پایهٔ فداکاری استوار است. کسانی که ادعای عدالتخودت دارند، باید بدانند چطور جانشان را به خاطر عدالت مثلخاراند کاه دور بیندازند. این چیزی بود که به آن باور داشتند.
پس...! کسانی که اینجاالان مردند، به خاطر چه هدفیعجلهایه جانشان را از دست دادند؟
آنها نتوانستند جوانمردی راسامون حفظ کنند، و دراینکه حفظ عدالت هم شکست خوردند.
پس بازماندهها از چه چیزی محافظتیادت کردند؟ تنها چیزی که با حقارتکردنِ توانستند نجات دهند، جان خودشان بود.
«عجله کنید!»
صدای یخزدهٔمیشم نامگونگ هوانگالان طنینانداز شد.
«باید قبل ازکارها غروب آفتاب کارعجلهایه رو تموم کنیم!»
«بله.»
اعضای خاندان نامگونگ جواب دادند.بیمیلی اما برخلاف زمانی که به اینجانیست آمده بودند، صدایشان هیچ رمقی نداشت.
البته، نامگونگمیشم هوانگ همالان نمیتوانست سرزنششان کند.
قژژژ.
مشتش را محکم گره کرد و به اطراف نگاهیخودت انداخت. بازماندگان دژ آبی اژدهای سیاه دیده میشدند کهپشت انگار داشتند به این سمت زل میزدند و تماشا میکردند.
دندانهایش روی هم ساییده شد.
شاید آن عوضیهای نفرتانگیز داشتند مسخرهشان میکردند، اما نامگونگ هوانگ نمیتوانست دستش راباشه به آنها برساند. آنها همین الان هم به اندازهٔ کافی تلفات داده بودند. درخودت چنین شرایطی، خالی کردن خشمش روی آنها فقط باعث میشد رقتانگیزتر به نظر برسند.
'یانگتسه.'
شاید دیگرتردید نیازی بهبیمیلی هیچ معاهدهای نباشد.
چون او دیگر هرگز با پای خودش قدم بهمال رودخانه یانگتسه نخواهد گذاشت. حتی دیدن جریان آب همبهم به طرز دردناکی تحقیر امروزش را به یادش میآورد.
«گاجو-نیم، رسیدگیمیشم به اوضاعالان تموم شد.»
«مردهها چی؟»
«...با احترام بهشون رسیدگی شد...»
نامگونگ هوانگناراضی آرام سرنهایت تکان داد.
وقتی خوب فکرش را میکرد، خسارت آنقدرها هم کهعجلهایه میترسید زیاد نبود. کسانی که از صخره پایین افتادندمیکرد جراحات شدیدی برداشتند، اما تعداد کشتهها آنقدرها هم بالا نبود.
نگاه نامگونگبیا هوانگ روی یکبدیم نقطه ثابت ماند.
راهب جوانی دیده میشد کهفهمیدم داشت صخرههای فروریخته را کنار میزدرهبری و مشغول بیرون کشیدن مجروحان بود.
خیلی کم پیش میآمد که او قدردانیاش را به دیگران ابراز کند، اما در این لحظه، واقعاً ازبهم او ممنون بود. اگر این مرد در آن پایین جلوی دژ آبی اژدهای سیاه را نگرفته بود، کسانیدماغش که در اثر سقوط مجروح شده بودند، جانشان را به دست دژ آبی اژدهای سیاه از دست میدادند.
«...اسمش هه یون بود، درسته؟»
«بله. همونی کهکارها با فرقه کوهعجلهایه هوآ سفر میکرد...»
«باز هم کوه هوآ.»
چرا کار به اینجا کشید؟
وقتی تازه به اینجا رسیده بودند، همه لبریز ازعجلهایه اعتمادبهنفس بودند. اما حالا، شبیه سگهای شکستخوردهای بودند که دمشانناراضی را روی کولشان گذاشته و آمادهٔ عقبنشینی به خانهشان بودند.
ناگهان، نامگونگ هوانگ با چشمانیبدیم پر از زهر به مسببباشه تمام این اتفاقات خیره شد.
هو دوجین.
او را به وضوح میدیدبیمیلی که شاگردان وودانگ را جمع میکردنیست و آنها را سوار کشتی میکرد.
غژژژ.
نامگونگ هوانگ پسکارها از ساییدن دندانهایش، بابیشتر تلخی به زبان آورد:
«حالا کل دنیانهایت انگشت اتهامشون رویادت به سمت ما میگیرن.»
«گاجو-نیم...»
«آخه چطورمیشم میتونیم این تحقیربیا رو تحمل کنیم؟»
«وقت برای جبرانش پیدا میشه. میگن انتقام یه نجیبزاده حتی بعدکاریه از ده سال هم دیر نیست. یه روز، اون رهبرِ مکارِبدنِ اتحاد مستبدین پلید رو تیکهتیکه میکنیم و بدهی امروزمون رو پس میدیم.»
«...لعنتی.»
درست همان موقع بود.
«هم؟»
نامگونگ هوانگ با حس کردن حضور ناآشناییبیشتر برای یک لحظه، سرش را برگرداند. چندچشمان نفر داشتند از صخرهٔ بالا پایین میآمدند.
'کوه هوآ؟'
چهرهٔ نامگونگ هوانگتردید به طرز نامحسوسیفهمیدم در هم رفت.
نامگونگ هوانگ اصلاًواقعاً دلش نمیخواست الان چشمشسامون به کوه هوآ بیفتد.
او هم انسان بود و طبیعتاً احساس قدردانی میکرد، اماباشه این موضوع از احساس فعلیاش جدا بود. راستش را بخواهید،فهمیدم از روی شرمندگی، روبهرو شدن با کوه هوآ برایش سخت بود.
اما... واقعیتی که نامگونگ هوانگفهمیدم با آن روبهرو شد، حتینیست از این هم بیرحمانهتر بود.
اولین چیزی که دید، چهرهٔبیمیلی آشنای اژدهای الهی کوه هوآ،خودت چونگ میونگ بود. و نفرات بعدی...
رنگ از رویواقعاً نامگونگ هوانگ پرید وقتیسامون نفر بعدی را شناخت.
شاید آخرین کسی کهسامون در این لحظه دراینکه دنیا میخواست ببیند، آنجا بود.
تق.
او به پایینتردید صخره رسید و آرامیادت به جلو قدم برداشت.
چهرهای به سردی والان بیتفاوتیِ کسی که انگاربدیم زرهی آهنین به تن داشت.
دستکشهای چرم گوزن کهسامون از زیر آستینهای گشاداینکه ردای سبزش نمایان بود.
«تانگ! گوناک!...»
صدایی که تقریباً شبیه بهبیمیلی یک ناله بود، از بینخودت لبهای نامگونگ هوانگ فرار کرد.
تانگ گوناک، گاجوی خاندانالان تانگ سیچوان، مستقیم بهبدیم سمت او قدم برداشت.
قدم. قدم. قدم.
تانگ گوناک در چند قدمی او ایستاد،بدنِ نگاهی آرام به اطراف انداخت و سپسیعنی چشمانش را روی نامگونگ هوانگ قفل کرد.
دهانش به آرامی باز شد.
«...این...»
«...»
«انتخابِ اونتردید پنج خاندانبیمیلی بزرگِ محترمه؟»
چهرهٔ تانگ گوناکتردید مثل یک اهریمنفهمیدم در هم رفت.
«شما... یهمیشم مشت احمقِالان نادون و بیشرمید!»
نامگونگ هوانگ در نهایت بهبدیم خاطر خشمِ بیپرده و خالصِباشه تانگ گوناک، چشمانش را محکم بست.