چپتر 832: بازگشت فرقه هواشان
0شایعهٔ اینکه اتحاد مستبدین پلید با ده فرقه بزرگ پیمان عدمرها تجاوز امضا کرده، مثل طوفان تو جونگوون پیچید. اولش خیلیها باورشون نمیشد،میشدن اما وقتی همون خبر مدام تکرار شد، همه تو ناباوریِ مطلق موندن.
«آخه چطور یهشنیده جناح درستکار میتونه بایانگتسه فرقههای شیطانی تبانی کنه؟»
«اصلاً درسته بهش بگیم تبانی؟»
«اگه اینجنوب تبانی نیست،حقیقت پس چه غلطیه؟!»
«آره خب، ولی...»
اعصابخردکنترین بخشِ خبر برای اونایی که شایعهیانگتسه رو شنیده بودن، این بود که رودخانهآسیبِ یانگتسه رو به حالِ خودش رها کرده بودن.
دزدانِ دریاییِ رودخانه یانگتسه تو این جنگ آسیبِ شدیدی دیده بودن. اگهرهبریِ ده فرقه بزرگ و پنج خاندان بزرگ از قدم گذاشتن تو یانگتسه منعگرفته میشدن، کاملاً واضح نبود که اون دزدها قراره هار بشن و وحشیبازی دربیارن؟
این دقیقاً به این معنی بود که ده فرقه بزرگ و پنجوودانگ خاندان بزرگ، مردمِ عادیِ گانگنام رو به امانِ خدا ول کردن. (گانگنام درطرفِ اینجا به تمامِ زمینهای جنوبِ رودخانه یانگتسه اشاره داره. گانگ: رودخانه، نام: جنوب).
مردم از این حقیقتشنیده خشمگین بودن، اما خبرهای بعدیحالِ حتی از اینم شوکهکنندهتر بود.
– این هو دوجین ازبود فرقه وودانگ بود که رهبریِرها این پیمان رو بر عهده داشت.
– بوپ گه، بزرگِ شائولین، نامگونگ هوانگ،حتی گاجوی خاندان نامگونگ، و بک هیونجا، رهبرداشت فرقه چینگچنگ، طرفِ هو دوجین رو گرفته بودن.
– فرقههایی از ده فرقه بزرگ وبعدی پنج خاندان بزرگ که به رودخانه یانگتسه نرفتهداشت بودن هم قراره به این پیمان پایبند بمونن.
اولش فقط یه شوک بود، اما بارِ دوم تبدیل به خشم شددزدانِ و بارِ سوم در نهایت به تنفر رسید. اونایی که با شنیدنِکاملاً پشتسرهمِ این اخبار منفجر شده بودن، خودشون از کوهستانِ وودانگ بالا رفتن.
کسانی که بعد از غروبِ آفتاب بهیانگتسه دروازهٔ اصلیِ وودانگ رسیدن، با دیدنِ دروازههایی کهشدیدی کیپ تا کیپ بسته شده بود، خشکشون زد.
«اوضاع رو اینجوریحقیقت به گند کشیدین وحتی حالا رفتین تو بونگمون؟»
«بیشرمی هم حدی داره!»
«بیاین بیرون!اونایی همین الانشنیده بیاین بیرون!»
راستش، اگه وودانگ به استقبالِ کسایی که اومده بودن میرفت ودزدانِ دروازهش رو نمیبست، اوضاع کمی فرق میکرد. مهم نبود چقدر احساسِمیشدن بیعدالتی میکردن، کمتر کسی پیدا میشد که علناً جلوی وودانگ فحاشی کنه.
اما اون دروازهٔ محکم بسته شده، مثلِحتی بنزینی بود که روی آتیشِ دلِ اوناییداشت ریخته شد که با کمی خویشتنداری اومده بودن.
«حرومزادههای لعنتی!جنوب اونوقت به خودتونخشمگین میگین فرقه درستکار؟!»
«همهش از فرقه تائویی وبودن اینجور خزعبلات حرف میزدین، و حالارها دارین مردمِ بیگناه رو ول میکنین؟»
«تمامِ اون سالهاییشنیده که بهتون اعتمادرودخانه کردیم حروم شد!»
جماعتی که جلوی دروازهٔ کوهستان جمع شده بودن،اینم شروع کردن به پرت کردنِ چیزهایی که توبزرگِ دستشون بود به سمتِ دروازه و از روی دیوار.
همیشه بارِ اول سخته. وقتی نفراتِ جلویی شروع بهاینم فحاشی و پرت کردنِ اشیا کردن، بقیه هم پاشائولین پس نکشیدن و صداشون رو علیه وودانگ بلند کردن.
توهینها هر لحظه شدیدتر میشد وبود بعضیها حتی با لگد به دروازهٔدزدانِ بسته میکوبیدن و روش تف میکردن.
«...»
اونطرفِ دروازه، جین هیون کهخبرهای هنوز داشت به فحشها گوشدوجین میداد، چشماش رو محکم بست.
«جین هیون.»
مو جین باشایعه احتیاط دستش روبود روی شونهٔ اون گذاشت.
«بیا بریم داخل.شنیده موندن اینجا فقط اعصابتیانگتسه رو به هم میریزه.»
«...نه، ساسوک.»
اما جین هیونمردم سرش رو تکونخبرهای داد و تحمل کرد.
«باید درست همهچیز روشنیده ببینم. مگه نادیده گرفتنشونیانگتسه میتونه واقعیت رو عوض کنه؟»
«شاید اینطور باشه، اما...»
جین هیون آهِ عمیقی کشید و دوباره نگاهش رو بهدوجین دروازه دوخت. کوبیده شدنِ مشت و لگد به دروازه و آشغالهاییهیونجا که از روی دیوار پرت میشدن، قلبش رو به درد میآورد.
تا این حد...
با صدایی ناامید زمزمه کرد.
«نمیدونستم انقدر سرد و بیرحمبود میشن. با این حال، کارایرها زیادی به اسمِ وودانگ انجام شده.»
«اینطور نیست که چون کاری نکردیم عصبانی باشن.اینم به خاطر اینه که خیلی کارها کردیم. اگهبزرگِ انتظاری نباشه، ناامیدی هم در کار نیست، مگه نه؟»
«...درسته.»
اما این حرفها مایهٔ تسلیِ جینبود هیون نشد. به بیانِ دیگه، ناامیدیِدزدانِ اونا تا این حد بزرگ بود.
«ساسوک.»
«بگو.»
«میدونم که انتخابِ رهبرِ فرقهخشمگین اشتباه نبود. و اینکه تمامِشوکهکنندهتر اون انتخابها به خاطرِ ما بود.»
«...»
«با این حال... الان که اینا رو میبینم، بعضی وقتا بادزدانِ خودم میگم نکنه بهتر بود همونجا میمردیم... نمیگم این مایهٔ ننگه...میشدن ولی اگه میدونستم اسمِ وودانگ قراره اینجوری به خاک مالیده بشه...»
مو جینمردم با احساسِ استیصال،خبرهای آهِ عمیقی کشید.
چرا نبایدجنوب نگرانیِ جین هیونخشمگین رو درک کنه؟
شاگردِ وودانگ بودنشایعه برای اونا یهبود افتخارِ مطلق بود.
چطور میتونستن اون نگاههای حسرتباری رو کهیانگتسه وقتِ رژه رفتن تو خیابونهای اصلی با لباسِشدیدی فرمِ وودانگ به سمتشون سرازیر میشد، فراموش کنن؟
اما حالا،مردم دیگه خبری ازخبرهای اون نگاهها نبود.
برای مردم، وودانگ تبدیل شده بودخبرهای به یه مشت فرصتطلب که فقط برایرهبریِ زنده موندن با فرقههای شیطانی همکاری میکردن.
مو جین آهیشایعه کشید و زدبود رو شونهٔ جین هیون.
«همه دوشایعه دستی بهبودن جونشون چسبیدن.»
«...»
«اشتباه، اشتباهه. اما اگه خطایی شده، میتونیم جبرانش کنیم.اینم اگه روزی برسه که دوباره جوانمردیِ وودانگ رو ثابتشائولین کنیم، حتی همین آدمای عصبانی هم دوباره بهمون نگاه میکنن.»
«...بله، ساسوک.»
«بیا بریم.»
«چشم.»
مو جین سر تکون داد و چرخیدبعدی تا بره، و جین هیون هم دنبالشعهده راه افتاد. اما تو قدم برداشتن مردد بود.
جین هیون با حالتی تلخبودن به پشتِ سرِ مو جینخودش که جلوتر میرفت، نگاه کرد.
اما ساسوک. اونجاشنیده کسایی بودن که دویانگتسه دستی به جونشون نچسبیدن.
یعنی اونامردم هیچ ترسی نداشتن؟خبرهای نه، امکان نداره.
فقط یه تفاوتمردم بین اونا وخبرهای وودانگ وجود داشت.
آیا میتونستن حتیشایعه تو اوجِ ترس همرودخانه پای باورهاشون محکم بایستن؟
آیا میتونستن حتیشنیده وقتی میترسن، قدمرودخانه به جلو بردارن؟
همین تفاوتِ کوچیک که چندانخبرهای هم بزرگ نبود، باعثِ همچیندوجین اختلافِ فاحشی تو نتایج شده بود.
خیلی سخته.
اینکه جوانمردیاونایی چیه. اینکهشنیده درستکاری چیه.
چیزهایی که فکرشنیده میکرد میدونه، براشرودخانه مبهم شده بود.
هنوز هم صدای فحشهایخشمگین رکیکِ مردمِ عادی ازاینم پشتِ در به گوش میرسید.
این حقیقت که هیچکدوم ازخشمگین اون فحشهایی که میدادن بیراهشوکهکنندهتر نبود، بیشتر از قبل غمگینش میکرد.
متأسفم.
اینو از تهِشنیده قلبش گفت. عذرخواهیای بودیانگتسه که نمیدونست مخاطبش کیه.
با اینکه شایعه ذاتاً سرعتِ بالایی داره، اما ایناینم بار، فرقه هائو فعالانه بهش دامن زد، برای همینشائولین خیلی سریعتر از حالتِ عادی تو کلِ دنیا پخش شد.
هر کسی که میشنید عصبانی میشد،بود اما تو این بین، کسایی هم بودندریاییِ که حتی وقتِ عصبانی شدن هم نداشتن.
اونا کسایی بودنشنیده که رودخانه یانگتسهرودخانه شریانِ اصلیِ زندگیشون بود.
کوااااانگ!
کشتیِ تندرو بیرحمانه به کشتیای که داشت از رودخانه یانگتسه عبور میکرد، کوبید. همینطور کهداشت کشتی کج شد، زنجیرهایی از کشتیِ تندرو شلیک شد و این دو تا رو به همفقط وصل کرد. دزدانِ دریایی با قدم گذاشتن روی زنجیرها، سریع خودشون رو به کشتیِ مقابل رسوندن.
«کـ- کمکم کنین!»
با دیدنِ دزدان دریایی، رنگبود از چهرهٔ مردم پرید ورها همونجا روی زمین پهن شدن.
دزدان دریایی که حالاخشمگین سوارِ کشتی شده بودن،اینم برقِ وحشتناکی تو چشماشون میدرخشید.
«اگه مچ کسی رو موقع قایم کردنِ چیزی بگیرم، درجاشوکهکنندهتر کشته میشه! هر چی دارین رد کنین بیاد! شماها، برینهوانگ کابینها رو باز کنین، هر چی ارزش داره رو بردارین!»
«چشم!»
«هـ-همهچیز؟ این دیگه خیلیبودن بیانصافی نیست؟ ما عوارضحالِ رو کامل میدیم، پس لطفاً...»
وقتی پیرمردی جلو اومدخشمگین و التماس کرد، چشمهایاینم دزد دریایی ریز شد.
«تو کی هستی؟»
«من ناخدای این کشتیـم، قربان. اگهبود همهچیز رو ببرین، ما ورشکست میشیم.دزدانِ اگه ورشکست بشیم، اونوقت شما آقایون هم...»
خچ!
تو همون لحظه، شمشیرخشمگین دزد دریایی تو یهاینم حرکت سینهٔ ناخدا رو شکافت.
«آااااخ!»
ناخدای پیر باشایعه سینهٔ شکافته همونجابود افتاد و فریاد کشید.
«هیییک!»
مردمی که دیدن یه نفر توبعدی یه چشمبههمزدن با شمشیر بریده شدرهبریِ و افتاد، از ترس به لرزه افتادن.
«حرومزادهٔ پررو، چطورمردم جرئت میکنی بهخبرهای من درس بدی؟»
دزد دریایی خونِ روی شمشیرش روبود با زبون لیسید، گوشهٔ لبش رودزدانِ کج کرد و نیشخند شرورانهای زد.
«حتی اگه شماها هم پول ندین، خیلیهای دیگه هستنخودش که این کار رو بکنن. اگه یه بار دیگهخاندان غر بزنین، همهتون رو میکشم و میندازم جلوی ماهیها.»
«اگه مچ کسی روخشمگین موقع قایم کردنِ چیزیاینم بگیرم، درجا کشته میشه!»
«یالا بجنبین!»
مردم یکییکی شروع کردن به باز کردن کیسههای پولشون. چهرههای رنگپریدهشونرها پر از تسلیم و ناامیدی بود. غارت شدنِ تمام پولشون بهمنع معنی گرسنگی کشیدن بود، اما باز هم از مرگ بهتر بود.
«چطور کار به اینجا کشید...»
دزدان دریایی کینهتوزتر و بیرحمتر از همیشه شده بودن. تو گذشته،وودانگ اونا رودخونهٔ یانگتسه رو فقط با گرفتن عوارضِ معقول مدیریت میکردن،رهبر اما اخیراً مسیرشون فقط با فریادهای وحشت و بدبختی گره خورده بود.
به لطف نابودیِ دژ آبی توسط ده فرقه بزرگاینم و پنج خاندان بزرگ، این دژهای آبیِ آسیبدیده حالا داشتننامگونگ بیرحمانه و بدون هیچ ملاحظهای آدم میکشتن و غارت میکردن.
«با این وضع، تمامشنیده تاجرایی که از یانگتسهیانگتسه استفاده میکنن نابود میشن.»
«حالا قراره چی بشه...»
«اگه اونا پاشون روخشمگین تو رودخونهٔ یانگتسه نذاشته بودن،شوکهکنندهتر هیچکدوم از این اتفاقا نمیافتاد!»
هر کدوم از اونا تو دلشون دندونقروچه میکردن. یه جورایی خندهدار بود. مگه خشم و کینهشون نسبتبزرگِ به ده فرقه بزرگ و پنج خاندان بزرگ که باعث و بانیِ این وضعیت بودن، خیلی بیشتر ازتبدیل خشمشون نسبت به راهزنهایی نبود که همین الان جلوشون ایستاده بودن و داشتن این جنایتها رو انجام میدادن؟
«همهچیز رو جمعشایعه کردیم. با اینبود آدما چیکار کنیم؟»
«ولشون کنین برن.»
شخصی که بهحقیقت نظر میرسید سردستهشونبعدی باشه با پوزخندی گفت.
«مأمورای دولتی تا وقتی که مردم دستهجمعی نمیرن، خودشون روشوکهکنندهتر قاطی نمیکنن. پول چیز خوبیه. اون مأمورا هم آدمایی نیستنهوانگ که فقط چون ما اینا رو لخت کردیم، ازشون مالیات نگیرن.»
با شنیدن این حرف، چهرهٔبودن مردم عادی درهم رفت، چون میدونستنرها حرفِ این دزد دریایی کاملاً حقیقته.
«نیازی نیست الکی اوضاع رو بیخ پیدا کنیم. تازه، اگه بذاریم زندهدریاییِ بمونن، دفعهٔ بعد با پول بیشتری برمیگردن، مگه نه؟ میبینمتون. اگه دفعهٔ بعدنبود میخواین سرتون رو سلامت ببرین، یه کم پول با خودتون داشته باشین. هاهاهاهاها!»
بعد از غارتِ کاملِ کشتی، دزدای دریاییحتی با نیشِ باز به کشتیِ خودشون برگشتنداشت و خیلی زود تو دوردست ناپدید شدن.
مسافرای کشتی که تو شوکخشمگین فرو رفته بودن، بالاخره بغضشونشوکهکنندهتر ترکید و به گریه افتادن.
«...بدبخت شدم. تمام دار و ندارم رو پای اینحالِ سفر تجاری گذاشته بودم... با این وضع، حتی اگهپنج برگردم هم چارهای جز این ندارم که از گرسنگی بمیرم!»
«از گرسنگی بمیری؟ من کلی هم بدهی بالاحالِ آوردم! حالا هیچ کاری از دستم برنمیاد جزدیده اینکه منتظر بمونم تا به عنوان برده فروخته بشم!»
«لعنت بهش! تاحقیقت همین چند وقتبعدی پیش، اوضاع اینطوری نبود!»
«همهـش تقصیرجنوب اون عوضیهای دهخشمگین فرقه بزرگـه! لعنتی!»
اونا با وجود اینکه میدونستن این مسیر چقدر خطرناکه، با خیالرها راحت سوار کشتی نشده بودن. اونا خطرش رو میدونستن، اما برایمنع درآوردنِ خرجِ زندگیشون چارهای جز سوار شدن به این کشتیها نداشتن.
کسایی که رودخونهٔ یانگتسه شریانِ حیاتیشون بود، چارهای جز این نداشتن کهدریاییِ نونشون رو از همین رودخونه دربیارن. با اینکه میدونستن چقدر خطرناکه، اما پیدانبود کردنِ یه راهِ دیگه برای گذروندنِ زندگی تو این شرایط خیلی سخت بود.
«...آخه مامردم چطور بایدخشمگین زنده بمونیم؟»
(صدای هقهق)
این کشتی تنها شناوری نبود که بهرودخانه این سرنوشت دچار میشد. وضعیت مشابهی توجنگ سرتاسر رودخونهٔ یانگتسه در حال رخ دادن بود.
دژهای آبی که آسیبِ شدیدی دیده بودن، حالاحالِ با اجازهٔ شاه اژدهای سیاه حریصانه به جونِ کشتیهاپنج افتاده بودن و شکمشون رو از غارت پر میکردن.
تو حالت عادی، وقتی مردم میدیدن که جنایتهای اونا داره ازوودانگ حد میگذره، به یکی از فرقههای جناحِ درستکار پناه میبردن ورهبر کمک میخواستن، اما حالا چارهای جز تحملِ این ظلم و ستم نداشتن.
«ناخدا، حالتون خوبه؟»
«یه پارچهٔاونایی تمیز بیارینشنیده اینجا! همین الان!»
ملوانها مشغول رسیدگی به وضعیتِ ناخدایی بودن که روی زمین افتاده بود. باجنگ دیدنِ چهرهٔ رنگپریدهٔ ناخدا که خونِ زیادی از دست داده بود، بعضی ازاون خدمه تو ناامیدی فرو رفتن و با صدای بلند شروع به لعنت فرستادن کردن.
«لعنت بهمردم اون هوخشمگین دوجینِ حرومزاده!»
«مگه فقط فرقه وودانگ بود؟ خاندان نامگونگ وحتی فرقه شائولین هم بودن! ده فرقه بزرگ یابوپ پنج خاندان بزرگ، همهشون سر و ته یه کرباسن!»
«اون حرومزادههای ازخودراضی کِی به ما اهمیت دادن؟ پس اونخودش جوانمردی که هی ازش دم میزنن کجاست؟ همهشون باید تو کثافتگذاشتن غرق بشن! اون عوضیها هیچ فرقی با این دزدای دریایی ندارن!»
«تفو، حالم به هم میخوره!»
کشتی بامردم کندی و بیحالیخبرهای تغییر مسیر داد.
حالا که تمام بار و اموالشون غارت شدهحتی بود، دیگه رفتن به سمتِ مقصد هیچ فایدهای نداشت؛بزرگِ این کار فقط هزینهٔ سفرِ برگشتشون رو بیشتر میکرد.
«...فقط باید دعا کنیمشنیده تو راهِ برگشت بهیانگتسه پستِ دزدای دریاییِ بیشتری نخوریم.»
«ما کهشایعه دیگه لخت شدیم.بود چه فرقی میکنه؟»
«چرتوپرت نگو... اگه ببینن چیزیخبرهای برای غارت نداریم و ازدوجین عصبانیت بهمون حمله کنن چی؟»
«...»
یکی از تاجرها آهِ عمیقیبودن کشید، انگار که بارِ تمامِخودش دنیا روی دوشش سنگینی میکرد.
«زندگی خیلیشایعه سخته. واقعاً،بودن واقعاً سخته...»
با این نالهٔ او، همه تو سکوت و غم فرودوجین رفتن. تو همون حالی که هر کدوم غرق در غصهٔگاجوی خودشون بودن، یه نفر به بیرونِ کشتی اشاره کرد و گفت.
«اونجا رو ببینین...مردم انگار اون کشتیخبرهای هم گیر افتاده.»
«ایوای...»
دقیقاً همینطور بود؛ اونا از دور دیدن که یه کشتیِ دیگهدزدانِ داره نزدیک میشه. کشتیِ تندروی دزدها که متوجهِ این قضیه شدهمیشدن بود، دماغه رو چرخوند و به سمتِ کشتیِ تازهوارد حرکت کرد.
همه با چهرههایی غمگین به اون سمت خیره شدن.شوکهکنندهتر چارهای نداشتن جز اینکه با دلسوزی به بدبختیای کهنامگونگ قرار بود به سرِ اون کشتی بیاد نگاه کنن.
«اونجا رو ببینین، اونجا رو.»
«چی شده؟»
«یه کشتیِ دزد دریاییِ دیگهبود هم داره میاد. تازه یکی دودزدانِ تا هم نیستن، یه گلهٔ کاملـن.»
«آخه چهمردم بلایی داره سرِخبرهای رودخونهٔ یانگتسه میاد؟»
همه از دیدنِمردم این منظرهٔ وحشتناکخبرهای زبونشون بند اومده بود.
همون موقع، یهشایعه نفر با گیجیبود زیرِ لب زمزمه کرد.
«...ولی چرا اونشنیده کشتی داره بهرودخانه اون سمت میره؟»
«ها؟»
«مگه اون دزدای دریایی که اول به کشتی حمله کردن،شوکهکنندهتر صاحبِ اون شکار نیستن؟ اون کشتیِ تندرو که از قبل اونجاگاجوی رو گرفته، پس چرا اون یکی کشتی هم داره میره همونجا؟»
«...ها؟»
خدمه در حالی کهبودن پلک میزدن، دوباره بهحالِ اون سمت خیره شدن.
«داره خیلیمردم تند میره...خشمگین ها؟ هـااا؟ هـاااااا؟»
کشتیای که دیرتر پیداش شده بود، بدون اینکه حتی ذرهایشوکهکنندهتر سرعتش رو کم کنه، به جلو هجوم برد. و بعد، محکمگاجوی کوبید به کشتیِ تندرویی که به کشتیِ تجاری وصل شده بود.
گرااااامب!
«...چی؟»
چشمهای خدمهمردم از شدتِخشمگین شوک گرد شد.