---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت فرقه کوه هوآ

چپتر 454: چپتر 454: چرا اون شخص باید بیاد اینجا؟ (4) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 454: چپتر 454: چرا اون شخص باید بیاد اینجا؟ (4)

0

می‌درخشید.

راهب اعظم که زیر‌داره​ نور خورشید ایستاده بود،‌زدن​ چشم‌ها رو خیره می‌کرد.

«عجب برقی می‌زنه.»

نه، قضیه فقط این نبود.

چونگ میونگ که داشت به راهب‌های شائولین پشت‌نفر​ سر راهب اعظم نگاه می‌کرد، با نارضایتی سرش رو‌افت​ کج کرد و با صدایی شبیه به ناله گفت:

«اون یارو اینجا چی‌کار می‌کنه؟»

یون جونگ ترسیده بود‌نداره​ و سرش داد زد:‌شیرینی​ «او-اون رهبر شائولینه، پسره‌ی احمق!»

اما چونگ‌نفر​ میونگ اصلاً‌گرم​ اهمیتی نداد.

«خب که‌برای​ چی؟ رهبر فرقه‌ی‌داره​ ما که نیست.»

«...»

یون جونگ که از این‌آدم​ حرف زبونش بند اومده بود،‌رفع​ فقط سرش رو تکون داد.

«فقط بیا‌نفر​ بریم ببینیم‌گرم​ چی می‌گه.»

هیون جونگ شاگرداش رو هدایت‌داره​ کرد و به سمت دروازه‌گرم​ رفت و بعد تعظیم عمیقی کرد.

«خوش اومدید، راهب اعظم.»

«مدتی می‌شه که همدیگه‌نداره​ رو ندیدیم، رهبر فرقه.‌شیرینی​ امیدوارم حالتون خوب بوده باشه.»

هیون جونگ‌نفر​ لبخندی زد‌گرم​ و گفت:

«به لطف توجه شما، تونستیم بدون هیچ مشکلی‌نفر​ پیش بریم. از کوه سونگ تا اینجا راه درازیه.‌افت​ چی باعث شده این همه راه رو بیاید اینجا؟»

راهب اعظم لبخند زد:

«مهم نیست راه چقدر طولانی باشه، هیچ‌شهد​ دلیلی وجود نداره که آدم از جایی که‌نفر​ شهد شیرینی برای رفع تشنگی داره، رو برگردونه.»

چشمان هیون جونگ برقی زد.

«شهد.»

اون دو نفر لبخند زدن و با هم‌زدن​ گرم صحبت شدن، اما کسایی که از کنار‌افت​ تماشاشون می‌کردن، افت نامحسوس دما رو حس کردن.

«هوا سرد نیست؟»

«خب، زمستون تو راهه.»

«درسته، اما...»

راهب اعظم چرخید و به‌برگردونه​ چونگ میونگ که با دست‌های‌صحبت​ به سینه ایستاده بود، نگاه کرد.

«حالت خوبه؟»

«با اون بار و‌گرم​ بندیلی که شائولین فرستاد کوه‌تماشاشون​ هوا، خیلی هم راحت نبودم.»

«بار و بندیل.»

راهب اعظم لبخند تلخی‌داره​ زد. منظورش از بار‌زدن​ و بندیل، هه یون بود.

«فکر کنم بستگی به اون بار و‌شهد​ بندیل داشته باشه. با این حال، بهتر نیست‌نفر​ اون رو یه گنجینه‌ی ارزشمند در نظر بگیری؟»

«ها؟ حرفم رو نشنیدی؟ کچل؟»

«...»

«اگه می‌خوای چیزی بفرستی، حداقل باهاش پول هم بفرست! یه یارویی‌شدن​ رو با دست خالی فرستادی که فقط علف می‌خوره، اونم علفی که‌راهه​ تو کوه هوا به سختی پیدا می‌شه؟ شما که کلی پول دارید!»

«...»

راهب اعظم پلک زد. راستش‌صحبت​ اصلاً به ذهنش هم خطور‌می‌کردن​ نکرده بود که پول بفرسته...

«اما علفی‌برای​ که به‌تشنگی​ سختی پیدا می‌شه؟»

راهب اعظم لبخند معذبی زد.

«هاها... با‌دلیلی​ این حال،‌نداره​ مگه کمکی نکرد؟»

«کمک؟»

همین‌طور که چونگ میونگ سرش رو کج کرد، راهب اعظم روش رو‌شدن​ برگردوند و گلوش رو صاف کرد. با اینکه فقط چند کلمه با‌راهه​ هم حرف زده بودن، دوباره یادش اومد که چونگ میونگ چه جور آدمیه.

و در‌رفع​ حال حاضر، وضعیت‌برگردونه​ کمی خجالت‌آور بود.

هیون جونگ قدمی به جلو برداشت تا‌شهد​ قبل از اینکه چونگ میونگ خودش رو‌چشمان​ تو دردسر بندازه، جلوی حرف زدنش رو بگیره.

«لطفاً بفرمایید داخل. می‌ترسم مردم دنیا‌شدن​ بهم لعنت بفرستن که راهب اعظم‌نامحسوس​ شائولین رو دم دروازه نگه داشتم.»

«یه مهمون ناخونده چطور می‌تونه‌داره​ درخواست مهمان‌نوازی کنه؟ اگه فقط یه‌صحبت​ لیوان آب بهم بدید، ممنون می‌شم.»

درست همون موقع که‌داره​ داشتن کلمات آرومی رو‌زدن​ رد و بدل می‌کردن...

«راهب اعظم!»

یه نفر در حالی که‌صحبت​ فریاد می‌زد، بیرون پرید و‌می‌کردن​ مستقیم به سمت راهب اعظم دوید.

«اوه، هه یون...»

ها؟

چشمان راهب‌دلیلی​ اعظم از‌نداره​ تعجب گرد شد.

«هه یون؟»

ها؟

مرد بیچاره‌رفع​ مجبور شد چند‌برگردونه​ بار پلک بزنه.

«این همونه؟»

آخه کی جز اون می‌تونست اون‌شدن​ ردای زردی که داد می‌زد مال‌نامحسوس​ شائولینه رو بپوشه و به سمتش بدوه؟

البته، حق با اون‌تشنگی​ بود؛ کسی که به سمتش‌زدن​ می‌دوید واقعاً هه یون بود.

اما...

«این هه یونه، اما...»

یه چیزی عجیب بود.

اون پسری که به نظر می‌رسید فقط چشم‌های معصومی‌زدن​ داره، اصلاً پیدا نبود، پس چرا این مرد جوون‌نامحسوس​ با پوست صاف و براق داشت به سمتش می‌دوید؟

علاوه بر این،‌تشنگی​ صورتش خیلی متفاوت‌چشمان​ به نظر می‌رسید.

به خاطر پوست برنزه‌ش بود؟ یا چیز دیگه‌ای؟ اون بچه دیگه خجالتی‌داره​ به نظر نمی‌رسید. وقتی تو چشماش نگاه می‌کرد، یه نیروی قوی وجود‌افت​ داشت. انگار همین الان می‌تونست یه شیطان رو با دست‌های خالی بکشه.

«اوه...»

راهب اعظم چشماش رو‌تشنگی​ مالید و دوباره به‌نفر​ شخص روبه‌روش نگاه کرد.

«نـ-نه. اگه دقیق‌تشنگی​ نگاه کنی، ظاهرش‌چشمان​ خیلی تغییر نکرده.»

راهب اعظم خیلی زود‌نداره​ فهمید که شک و‌شیرینی​ تردیدش از کجا نشأت می‌گیره.

اون چشم‌ها.

چشمان هه یون که زمانی نرم و‌چشمان​ ضعیف بود، طوری که انگار حتی نمی‌تونست‌کنار​ به یه مورچه دست بزنه، حالا می‌درخشید.

هه یون‌رفع​ که به سمتش‌برگردونه​ می‌دوید، صدا زد:

«راهب اعظم!»

«... هه یون؟»

«بله، راهب اعظم!»

راهب اعظم یه جواب واضح‌برگردونه​ گرفت، اما هنوز هم پذیرفتنش‌صحبت​ براش سخت بود. چی باید می‌گفت...

بعد از چند روز ترک کردن‌جایی​ خونه، اون جوجه حالا تبدیل به یه‌برگردونه​ خروس گنده شده بود و برگشته بود.

راهب اعظم با‌زدن​ این احساس دهنش‌شدن​ رو باز کرد:

«... خیلی تغییر کردی.»

«نمی‌فهمم منظورتون چیه.»

هه یون سرش رو کج کرد، اما‌شهد​ بک چون و بقیه که از پشت تماشا‌نفر​ می‌کردن، با حرفای راهب اعظم سر تکون دادن.

«خیلی تغییر کرده.»

«آره. وقتی با هم بودیم زیاد بهش‌چشمان​ فکر نمی‌کردم، اما در مقایسه با زمانی‌کنار​ که تازه اومده بود اینجا، خیلی عوض شده.»

«... الان‌رفع​ یه کم‌داره​ احساس بدی دارم.»

راهب اعظم مات و‌نداره​ مبهوت به نظر می‌رسید‌شیرینی​ و نمی‌تونست حرف بزنه.

«واقعاً چه اتفاقی افتاده؟»

کسی که برای پیدا کردن حقیقتِ چیزها رفته بود، برگشته بود و‌شدن​ راهب اعظم رو دیده بود. اما چرا شخصی که روبه‌روش بود، بعد‌راهه​ از فقط چند ماه تجربه کردن دنیا، این‌قدر تغییر کرده به نظر می‌رسید؟

راهب اعظم ناخودآگاه‌تشنگی​ دهنش رو باز کرد‌نفر​ اما بعد جا خورد.

اینجا کوه هوا بود و اون از شائولین اومده‌برای​ بود. حالا هر چقدر هم که اوضاع شوکه‌کننده بود،‌صحبت​ نباید شوکه‌شده به نظر می‌رسید. بنابراین با لحنی جدی پرسید:

«اهم. درسته. به روشنگری رسیدی؟»

«... روشنگری‌برای​ می‌تونه بره‌تشنگی​ خودشو بکشه.»

«ها؟»

الان چی شنیدم؟

اما هه یون اصلاً‌گرم​ به واکنش اون اهمیتی نداد‌تماشاشون​ و فقط با گریه گفت:

«راهب اعظم! اومدید‌رفع​ دنبالم؟ می‌دونستم می‌تونم به‌چشمان​ راهب اعظم اعتماد کنم.»

«... منظورت‌رفع​ از این‌داره​ حرف چیه؟»

راهب اعظم کمی خجالت‌زده به نظر می‌رسید، اما هه یون‌رفع​ شبیه کسی بود که نمی‌تونست حرف بقیه رو بشنوه، در حالی‌کنار​ که با چشم‌های پر از اشک دست‌های راهب اعظم رو گرفت.

«بـ-بیاین برگردیم شائولین...»

«تچ تچ. اون رو ببین.»

چونگ میونگ‌رفع​ همون‌طور که تماشاش‌برگردونه​ می‌کرد، نوچ‌نوچ کرد.

«حتی حیوونا هم می‌دونن وقتی بهشون‌جایی​ غذا و پناه می‌دی چطور قدردانی کنن،‌برگردونه​ اما این بشری که اینجاست رو ببین.»

«...»

با شنیدن این حرف،‌تشنگی​ هه یون ساکت شد‌نفر​ و به عقب نگاه کرد.

آه. حرف‌هاش اشتباه نبود.

اون‌ها بهش غذا می‌دادن. اما این به‌شهد​ خاطر این بود که با آدم‌ها مثل گاو‌نفر​ و گوسفند رفتار می‌کردن، فقط بهش علف می‌دادن!

«ادا درنیار و برگرد.»

چونگ میونگ نزدیک‌رفع​ شد و سر‌برگردونه​ هه یون رو گرفت.

هه یون مثل گاوی که دارن می‌برنش کشتارگاه، به‌گرم​ راهب اعظم نگاه کرد، اما این وضعیت اون‌قدر عجیب‌دما​ بود که چونگ میونگ فقط به کشیدنش ادامه داد.

در همون لحظه،‌وجود​ هیون جونگ گلوش‌جایی​ رو صاف کرد.

«فعلاً بیاید بریم داخل.»

«...د-درسته.»

راهب اعظم آهی کشید.

اینجا کوه هواست.

کوه هوا.

«اهم.»

«کواک.»

با اینکه روبه‌روی هم نشسته بودن،‌جایی​ نمی‌تونستن راحت حرف بزنن و سکوت‌داره​ معذب‌کننده‌ای فضا رو پر کرده بود.

راستش، کوه هوا و شائولین اون‌قدر به هم نزدیک‌تماشاشون​ نبودن که بتونن این‌طور رفتار کنن و در نتیجه، کسانی‌درسته​ که نشسته بودن هیچ حرفی برای گفتن به هم نداشتن.

لطفاً حداقل‌برای​ یه چیزی‌تشنگی​ بگید، رهبر فرقه.

ممکنه از خفگی بمیرم.

در حالی که ارشدها‌نداره​ به اطراف نگاه می‌کردن،‌شیرینی​ هیون جونگ نگاهش رو دزدید.

منم معذبم!

فقط توی مسابقات شرایطی پیش اومده بود که هر دو‌گرم​ طرف اون‌قدر احساس راحتی کنن که حرفی بزنن. اما الان، تحمل‌هوا​ این وضعیت برای راهب اعظم شائولین به تنهایی خیلی سخت بود.

شائولین تا الان حرفی نزده بود‌چشمان​ و در نتیجه، فقط یه نفر‌کسایی​ می‌تونست این فضا رو تغییر بده.

«چرا همه این‌قدر ساکتن؟»

چشم‌های ارشدهای کوه هوا به یه سمت چرخید، به سمت‌می‌کردن​ اون صدای آروم و معصومانه. لحظه‌ای که همه چونگ میونگ‌چرخید​ رو دیدن که نشسته، چشم‌هاشون پر از حس رهایی شد.

واقعاً خوشحالم که اینجاست.

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم‌تشنگی​ از حضور این‌چشمان​ پسره خوشحال بشم.

وقتی ارشدها بهش نگاه کردن، چونگ میونگ‌شهد​ طوری شونه بالا انداخت که انگار قضیه رو‌نفر​ گرفته و بعد به راهب اعظم نگاه کرد.

«ولی برای‌نفر​ چی اومدی؟ حتماً‌صحبت​ راه درازی بوده.»

«حرف‌هایی برای گفتن داشتم.»

راهب اعظم با لحن ملایمی‌برگردونه​ جواب داد و فنجان چایش‌صحبت​ رو بالا آورد و مزه‌مزه کرد.

«چای فوق‌العاده‌ست، رهبر فرقه.»

«اولین بارتون بود که این چای رو می‌چشید، برای همین‌می‌کردن​ نگران بودم. شاید چای خیلی اعلایی نباشه، اما حالا که‌چرخید​ توی کوه هوا هستید، چشیدن چای شکوفه آلو باید لذت‌بخش باشه.»

«عطر شگفت‌انگیزی داره.»

راهب اعظم سر تکون‌داره​ داد و بعد به‌زدن​ هیون جونگ نگاه کرد.

«در مورد‌دلیلی​ قبیله ده‌نداره​ هزار نفر شنیدم.»

«آه...»

«کوه هوا‌برای​ کار شگفت‌انگیزی‌تشنگی​ انجام داد.»

به نظر می‌رسید‌تشنگی​ راهب اعظم این‌چشمان​ دستاورد رو تحسین می‌کنه.

«آمیتابا. مقابله با اون‌ها کار آسونی نیست، اما‌شیرینی​ کاملاً مشخص شد که نیروهای کوه هوا چقدر‌زدن​ قدرتمندن و مردم دارن شما رو تحسین می‌کنن.»

«ممنونم.»

راهب اعظم‌برای​ به ارشدها‌تشنگی​ هم نگاه کرد.

«وقتی به زمانی که توی شائولین همدیگه رو دیدیم فکر می‌کنم،‌شدن​ نمی‌تونم به یاد نیارم که جایگاه کوه هوا چقدر تغییر کرده. فکر‌راهه​ نمی‌کنم از این به بعد تلاش‌های افراد کوه هوا نادیده گرفته بشه.»

با ادامه حرف‌هاش،‌وجود​ همه ارشدها مغرور و‌شهد​ سربلند به نظر می‌رسیدن.

راستش رو بخواید، این تعریف‌ها کم‌وبیش حقیقت ماجرا‌کنار​ بود، اما اینکه راهب اعظم شائولین داشت این‌سرد​ حرف‌ها رو می‌زد، تأثیرش رو چند برابر می‌کرد.

هر کسی هر چی می‌خواد بگه، راهب اعظم‌نفر​ شائولین همیشه بالاترین جایگاه رو توی دنیای هنرهای رزمی‌افت​ داشت. در حالی که لبخند می‌زدن، راهب اعظم گفت:

«و همچنین عذرخواهی می‌کنم. معمولاً وقتی همچین‌نفر​ اتفاقی می‌افته، قانون اینه که فرقه‌های رزمیِ نزدیک‌می‌کردن​ حمایت کنن، اما همه‌چیز خیلی ناگهانی اتفاق افتاد...»

«واقعاً ناگهانی بود.»

«اگه فرقه لبه جنوبی درهاش رو نمی‌بست، کوه هوا‌تماشاشون​ مجبور نمی‌شد به تنهایی بجنگه. اما حتی با این وجود،‌درسته​ کارهای اون‌ها هم چیزی نبود که ما پیش‌بینی کرده باشیم.»

«مشکلی نیست.»

هیون جونگ لبخند زد.

«راهب اعظم که این‌قدر سرش شلوغه، چطور می‌تونه از این‌رفع​ فاصله دور به همه این کارها رسیدگی کنه؟ تازه، این یه‌کنار​ اصل اولیه است که ما باید مشکلات خودمون رو حل کنیم.»

«نه، رهبر فرقه. این‌گرم​ چیزیه که من باید‌کنار​ به خاطرش عذرخواهی کنم.»

راهب اعظم با‌رفع​ چهره‌ای درهم‌رفته، نارضایتی‌اش‌برگردونه​ رو بیان کرد.

اما چونگ‌رفع​ میونگ داشت‌داره​ بهش چشم‌غره می‌رفت.

این راکونِ‌دلیلی​ پیر داره‌نداره​ چه آشی می‌پزه...

درسته که کوه هوا هیچ کمکی دریافت نکرد،‌کنار​ اما این تقصیر شائولین نبود، با این حال، این‌زمستون​ مرد طوری حرف می‌زد که انگار تقصیر اون‌ها بوده.

«با این اوضاع‌رفع​ وخیم، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم‌چشمان​ بتونن وارد شانشی بشن.»

«چطور می‌تونستید این رو بدونید و‌چشمان​ براش آماده بشید؟ اگه به گفتن‌کسایی​ این حرف‌ها ادامه بدید، معذب می‌شم.»

«آمیتابا. رهبر فرقه،‌وجود​ چطور می‌تونید فکر کنید‌شهد​ که تقصیر من نیست؟»

«ها؟»

و به‌برای​ هیون جونگ نگاه‌داره​ کرد و گفت:

«احساسات شما رو درک می‌کنم،‌برگردونه​ رهبر فرقه. ناامیدی شما رو‌صحبت​ از کسانی که کمک نکردن می‌فهمم.»

هیون جونگ در حالی‌نداره​ که چهره‌اش سفت شده‌شیرینی​ بود پرسید: «...منظورتون چیه؟»

راهب اعظم رو به چونگ میونگ کرد و با چهره‌ای جدی‌افت​ گفت: «به همین دلیله که می‌تونم درک کنم کوه هوا داره سعی‌حالت​ می‌کنه با کسانی غیر از نه فرقه بزرگ متحد بشه، رهبر فرقه.»

چونگ میونگ اخم کرد.

پس قضیه اینه!

وقتی ازش پرسیدن چرا این‌همه راه رو تا اینجا‌برای​ اومده، جوابش این بود. با قدرت شائولین، فهمیده بود که‌شدن​ کوه هوا داره سعی می‌کنه با فرقه‌های دیگه متحد بشه.

برای همین‌نفر​ تصمیم گرفته بود‌صحبت​ وارد عمل بشه.

عوضی حروم‌زاده!

هیون جونگ که‌تشنگی​ جا خورده بود،‌چشمان​ گلوش رو صاف کرد:

«اهم. اون...»

«البته، من‌نفر​ درک می‌کنم،‌گرم​ رهبر فرقه. اما...»

چشم‌هاش رو ریز کرد.

«مسئله اینه که‌تشنگی​ آیا بقیه فرقه‌ها هم‌نفر​ درک می‌کنن یا نه.»

صورت چونگ‌دلیلی​ میونگ در‌نداره​ هم رفت:

«نه، این یارو رو ببین؟!»

«چونگ میونگ!»

«نکن!»

ارشدها فریاد زدن و مجبورش کردن بشینه. وقتی‌شیرینی​ شائولین داشت تماشا می‌کرد، یه شاگرد درجه سه‌زدن​ نباید جلوی چشم بقیه به ارشدها بی‌احترامی می‌کرد.

و راهب اعظم طوری لبخند‌صحبت​ زد که انگار می‌تونست حدس بزنه‌افت​ اون داره به چی فکر می‌کنه.

«رهبر فرقه.»

«بله، راهب اعظم.»

«می‌تونیم ما دو‌وجود​ نفر خصوصی حرف‌جایی​ بزنیم؟ مسئله مهمیه.»

«امم.»

هیون جونگ برای لحظه‌ای فکر کرد. اون از اون‌زدن​ آدم‌هایی نبود که چیزی رو از ارشدهاش پنهان کنه،‌نامحسوس​ اما حضور ارشدهای شائولین فضا رو سنگین کرده بود.

«همین کار رو می‌کنیم.»

هر دوی اون‌ها‌وجود​ به ارشدهاشون نگاه‌جایی​ کردن و گفتن:

«برید بیرون.»

«جاتون رو ترک کنید.»

کسانی که‌رفع​ نشسته بودن بلند‌برگردونه​ شدن و رفتن.

«آه.»

راهب اعظم صدا زد:

«تو همین‌جا‌برای​ بمون، اژدهای‌تشنگی​ الهی کوه هوا.»

چونگ میونگ که‌تشنگی​ داشت می‌رفت، به‌چشمان​ راهب اعظم اخم کرد.

«من؟»

«بله.»

«چرا؟»

«چون حرفی برای گفتن دارم.»

با دیدن پوزخند‌وجود​ این یارو، چشم‌های‌جایی​ چونگ میونگ دیوانه‌وار شد.

فکر نکنم‌نفر​ این حروم‌زاده دفعه‌صحبت​ قبل این‌شکلی بود؟

خب، بذار ببینیم.

این دفعه‌رفع​ می‌خوای چه‌داره​ مزخرفی ببافی؟

چونگ میونگ‌دلیلی​ بدون هیچ‌نداره​ حرفی نشست.

چشم‌های تیز او‌زدن​ و نگاه راهب اعظم‌کسایی​ روی همدیگه قفل شد...

ناولها | novelha.net