چپتر 854: چپتر 854
0«آه...»
کواک هی با چهرهای رنگپریده و شبیه به مردهها واردجون سالن غذاخوری شد. یا بهتره بگیم، درستتر این بود کهسرش بهزور خودش رو به داخل کشید تا همونجا ولو نشه.
تلوتلوخوران جلو رفت ومیرسید خیلی زود روی صندلیجون افتاد و ولو شد.
احساس میکرد داره میمیره.
این جملهای بود که قبلاً راحت به زبون میآورد.زده اما حالا کواک هی اصلاً نمیتونست به زبون بیاردش، چونهمیشه بالاخره وزن و سنگینیِ این کلمات رو درک کرده بود.
چون الانجلوش احساس میکردجوری داره میمیره؟
نه.
چون آدمی که جلوش نشستهگونهش بود، جوری به نظر میرسید کهافتاده انگار هر لحظه ممکنه جون بده.
«سا... ساسوک. حالت... خوبه؟»
کواک هی بانشسته چشمهایی لرزان بهمیرسید بک چون نگاه کرد.
بک چون آروم سرش رو بالالحظه آورد. لحظهای که کواک هی اونخوبه چهره رو دید، ناخودآگاه نگاهش رو دزدید.
خدای من...
واقعاً وحشتناک بود.
اگر کسی ده روز از کوهمیرسید هوآ میرفت و برمیگشت، عمراً نمیتونستساسوک تشخیص بده این آدم همون بک چونه.
از اون چهرهٔ شادابمیرسید و سرزندهٔ بک چونجون دیگه هیچ خبری نبود.
گونههاش فرو رفته بود و استخونهای گونهشزده بیرون زده بود، و چشمهاش اونقدر گودمیچسبید افتاده بود که انگار داشت به گردنش میچسبید.
پوست روشنش که همیشه میدرخشید، حالا مثل پوستِ درخت کاجچشمهاش تیره و زبر شده بود، و چشمهاش که زمانی همیشه برقمثل میزد، حالا کدر شده و آدم رو یاد ماهی گندیده میانداخت.
اصلاً شبیه آدمیزاد نیست.
فقط از روی ظاهرش میشد گفتلحظه انگار یکی یه جنازه رو ازخوبه قبرستون کشیده بیرون و همونجا نشونده.
«...ایگو. ساسوک...»
«ایگو...»
کسانی کهجلوش میدیدنش، اصلاً دلشوننظر نمیاومد حرفی بزنن.
اما هیچکس نمیپرسید چرا بک چونلحظه به این روز افتاده. دلیلش همینخوبه الان روی بدنش کاملاً واضح بود.
زیر اون چهرهٔ تکیده،استخونهای گردنش هنوز رنگ سفیدشچشمهاش رو حفظ کرده بود.
خطوط قرمز بیشماریگونههاش اینور و اونورِاستخونهای گردنش کشیده شده بود.
حرومزادهٔ بیرحم.
کواک هی بانظر دیدن اون جایلحظه زخمها به لرزه افتاد.
بعد از اون روز، چونگ میونگ هر وقت حوصلهاش سرگود میرفت با بک چون مبارزه میکرد. و هر بار کهپوستِ ضربهای میزد، یه جای زخم روی گردن بک چون جا میذاشت.
کواک هی اولش نمیفهمید. وضعیت بک چون، بابیرون اینکه در پایان هر جلسهٔ تمرین هیچ جراحتمیچسبید جدیای نداشت، به طرز محسوسی داشت بدتر میشد.
اما کواکجلوش هی خیلی زودنظر دلیلش رو فهمید.
زمانی بود که چونگ میونگ، بعد ازممکنه ناکار کردن هر پنج شمشیر، شاگردهای درجه سهنگاه رو جمع کرد و مبارزه رو شروع کرد.
کواک هیفرو تا اوناستخونهای موقع نمیدونست.
شمشیر چونگ میونگ که بدون لحظهایاستخونهای تردید به سمت گردنش پرواز میکرد، بهافتاده وضوح نیت کشتار رو تو خودش داشت.
وقتی همچین شمشیری سردیِ خودش رو به گردنش رسوند، کواک هیبده به وضوح مرگ رو احساس کرد. یه حس وحشتناک، انگار کهآورد هوشیاریش قطع شده و کل بدنش داره به یه پرتگاه سقوط میکنه.
— توجوری همین الانمیرسید یه بار مُردی.
وقتی به خودش اومد، شمشیری که تا همین چند لحظهگود پیش محکم تو دستش بود روی زمین افتاده بود وپوستِ کواک هی در حالی که روی زمین نشسته بود، بیاختیار میلرزید.
تا سهنبود روز بعدشفرو کابوس ولش نمیکرد.
هر بار که چشمهاش رو میبست، خواب میدید یه شمشیر دارهبده به سمتش میاد و گردنش رو میزنه. با جیغ از خوابآورد میپرید و وقتی دوباره میخوابید، همون خواب از ادامه شروع میشد.
تازه اون موقعنظر بود که کواکلحظه هی واقعاً فهمید.
کلمهٔ «مرگ» که اینقدراستخونهای بیخیال به زبون میآوردش، تواونقدر واقعیت چقدر عمیق و سنگینه.
من فقط باگونههاش یه بار تمریناستخونهای به این روز افتادم.
پس دربارهٔ بک چون کهنظر روزی دهها بار این روجون تجربه میکنه، چی میتونست بگه؟
تلپ.
«سا... ساگو!»
«حالتون خوبه، ساگو؟»
«نه، چونگجلوش میونگ، این پسره...نظر هرچقدر هم که...»
یو ایسول که با قدمهایی لرزان راه میرفت، کنار بکساسوک چون ولو شد. ظاهرش هیچ فرقی با بک چون نداشت. هیچکسلحظهای با دیدن قیافهٔ الانش نمیتونست اون خودِ همیشگیش رو تصور کنه.
اگه صورت بک چون مثل مرگ تیرهزده شده بود، صورت یو ایسول مثل یهمیچسبید جنازه سفیدِ سفید بود، بدون یه قطره خون.
بعد یو ایسول لبهایفرو خشکش رو باز کرد وزده چیزی زیر لب زمزمه کرد.
«بله، ساگو؟»
«...اون»
«بله؟»
یو ایسول بعد از اینکه چنداستخونهای بار آب دهن خشکش رو قورتگود داد، بالاخره تونست دهنش رو باز کنه.
«بیرون... اون... گول... یون جونگ.»
«...بله. همین الان میرم میارمشون.»
به نظر میرسید داره بهش میگه یون جونگ و جو گول روداشت که تو زمین تمرین افتادن بیاره. با اینکه همه تو وضعیت اسفناکیزبر بودن، چند نفرشون پاشدن تا هرجور شده اون دو تا رو بیارن.
اما همون موقع.
قیژ.
در یهو باز شد و یهلحظه نفر در حالی که دو نفر دیگهچشمهایی رو کول کرده بود، آروم وارد شد.
«هیییییک.»
«را... راهب!»
هه یون.
در حالی که یون جونگ و جوممکنه گولِ ولوشده رو روی زمین میکشید، داشت بانگاه بدبختی خودش رو تو سالن غذاخوری جلو میآورد.
«زو... زود باشین کمکش کنین!»
«بدینشون به من، راهب!»
اون راهب هه یون بود، مگه کول کردن دوممکنه نفر براش کاری داشت؟ اما با دیدن وضعیت الانِکرد هه یون، آدم چارهای نداشت جز اینکه به سمتش بشتابه.
چهرهای که انگارنظر یه دهه بهشلحظه غذا نرسیده بود.
هه یونفرو تلوتلو خورد وگونهش صندلی رو چسبید.
بک چون، یو ایسول ورفته هه یون فقط تو سکوت بااونقدر چشمهایی خسته به هم خیره شدن.
شاگردهای کوه هوآ با دیدن اینمیرسید صحنه، با بدبختی سعی میکردن جلویساسوک اشکهاشون رو بگیرن و قورتشون بدن.
کی میدونستجوری بونگمون قرارهمیرسید اینجوری باشه.
ما فکر میکردیم فقطاستخونهای باید سخت تلاش کنیم واونقدر تا پای جون مایه بذاریم.
«...یه چیزی رو خوب فهمیدم.»
«چی میگی؟»
بک سانگ پوزخند توخالیای زد.
«...بونگمون کردن کار درستی بود.گونهش همچین صحنهای اصلاً چیزی نیستگود که بشه به بقیه نشون داد.»
«...»
همه باجلوش شنیدن این حرفنظر سر تکون دادن.
کی میتونه شمشیر زدن چونگ میونگ روممکنه به بقیه نشون بده، اونم وقتی جوری میجنگهنگاه که انگار واقعاً میخواد ساهیونگِ خودش رو بکشه؟
راستش، اونا قبلاً هم وقتهاییگونهش که کنار هم میجنگیدن، اینگود صحنه رو چند بار دیده بودن.
هر کسی که شاگرد کوه هوآ باشهگونهش میدونه که وقتی اون وارد یه مبارزهٔ واقعیگردنش میشه و شمشیرش رو میکشه، کاملاً عوض میشه.
اما اوناجلوش یه چیزیجوری رو نمیدونستن.
اینکه وقتی اون شمشیر به سمت خودشون گرفتهجون بشه چه اتفاقی میافته. کسانی که با چونگکرد میونگ درگیر میشدن، چی میدیدن و چه حسی داشتن؟
عمارت دههزارفرو نفره صداستخونهای برابر بهتره.
حتی وقتی با عمارت دههزار نفره که بینبیرون فرقههای شیطانی به شقاوت و بیرحمی معروف بودمیچسبید روبهرو شدن، هرگز چنین ترسی رو احساس نکرده بودن.
«...واقعاً میتونیم اینو تحمل کنیم؟»
تمرینی که تانظر الان انجام میدادن،لحظه فقط امتدادِ تلاشهاشون بود.
اما فقط چند روزاستخونهای بعد از شروع اینچشمهاش تمرین، همه متوجه شدن.
این تمرین،نبود مسئلهی تلاشفرو کردن نیست.
این مسئلهی غلبه کردنه.
مسئله اینه که آیا آدم میتونه با تکرار مداومِ نبردهایی شبیهحالت به مبارزهی واقعی، یا حتی بدتر از مبارزهی واقعی، بر ترساون و دلهرهش غلبه کنه و شمشیرِ خودش رو پیدا کنه یا نه.
«واقعاً از پسش برمیایم؟»
اعتماد به نفسی کهفرو وجود همه رو پر کردهزده بود، به شدت فرو ریخت.
«ساهیونگ. یکمجلوش فرنی بخور. وگرنهنظر نمیتونی دووم بیاری.»
بک سانگ فرنیای رو که آورده بود به بک چون تعارف کرد. بکچشمهایی چون که خیره و بیروح به سقف زل زده بود، آروم سرش رو چرخوند.دزدید چشماش اونقدر بیجون بود که جای شک داشت اصلاً بتونه کاسهی فرنی رو ببینه.
با این حال،
تق.
بک چون که یهو کاسهی فرنی روانگار قاپیده بود، دهنش رو تا ته بازخوبه کرد و همهش رو یه جا سر کشید.
«سا- ساهیونگ؟»
«اوغ!»
به نظر میرسید بدنش حتی تحمل پذیرش فرنی رو همچشمهاش نداره، چون سعی کرد جلوی عق زدنش رو بگیره. امامیدرخشید بک چون به زور هم که شده اون رو قورت داد.
قلوپ.
بعد از چند بار تکرارِ این کار و خالی کردنساسوک کاسه، بک چون با لرز از جاش بلند شد. بعد شمشیرشلحظهای رو که کنارش بود برداشت و تلوتلوخوران به سمت در رفت.
«کجا... کجا داری میری؟ ساهیونگ!»
«...تمرین.»
«چی؟ تمـ- تمرین... عقلت رو ازمیرسید دست دادی؟ باید یکم استراحت کنی!ساسوک با این وضع کجا میخوای بری؟»
«...مجبورم.»
«چی؟»
بک چون در حالی که بااستخونهای چهرهای خالی از احساس به بکگود سانگ نگاه میکرد، زیر لب زمزمه کرد:
«...تمرینی که... عصر انجام دادیم... فقطمیرسید یه مبارزهی... واقعیه. فقط با همون...ساسوک مهارتم پیشرفت نمیکنه. باید... تمرینِ شمشیرزنی کنم.»
«...»
«نمیتونم... یه روزرفته هم از دستبیرون بدم. حتی یه روز.»
این آدم واقعاً دیوونه شده؟
دستاش اونقدر میلرزید که نمیتونست شمشیر روانگار درست نگه داره، و حتی پاهاش همخوبه جوری میلرزید که انگار هر لحظه ممکنه بشکنه.
و باجوری این بدن میخوادانگار تمرین شمشیرزنی کنه؟
«یکم مراعات کن...!»
همون موقع بود.
تق!
یو ایسول کاسهی فرنی روی میزلحظه رو برداشت و درست مثل بکخوبه چون، اون رو تو دهنش ریخت.
«اون... اون دیگه چی بود؟»
هه یوننبود هم همینفرو کار رو کرد.
حتی یون جونگ و جو گول هم که رویممکنه زمین افتاده بودن، با درد خودشون رو بالا کشیدن،کرد کاسههای فرنیشون رو برداشتن و یه جوری چپوندن تو دهنشون.
«ما... ماجوری باید... باید بخوریمانگار تا زنده بمونیم...»
«اووووغ! اوغ!»
اونا هر جور کهفرو بود فرنی رو دادنبیرون پایین و سر پا ایستادن.
«آخ...»
«این واقعاً داره منو میکشه...»
در حالی کهرفته شمشیرهاشون رو محکم چسبیدهزده بودن، تلوتلوخوران رفتن بیرون.
«نـ- نه. ساهیونگ!»
«آهای! همه دیوونه شدن؟»
جو گول بانظر چهرهای مثل مردههالحظه سرش رو چرخوند.
«...نشنیدی ساسوک چی... میگفت؟»
«...»
«تمرین شمشیر...جلوش باید جداگونهجوری انجام بشه.»
دهن شاگردهاجوری از تعجبمیرسید باز موند.
«...وقتی ساسوک داره چیزی بهگونهش این سختی رو تحمل میکنه...گود من چطور میتونم ناله کنم؟ لعنتی.»
«بریم.»
«...آره.»
وقتی حتی یون جونگ و جولحظه گول هم تلوتلوخوران رفتن بیرون، سکوتخوبه سردی سالن غذاخوری رو فرا گرفت.
«...اینا واقعاًفرو عقل تواستخونهای کلهشون نیست.»
«اصلاً میتونننبود با اینفرو وضع دووم بیارن؟»
از لای درِ باز،جوری صدای تاب خوردن شمشیرها ازممکنه زمین تمرین به گوش میرسید.
خورشید خیلیجوری وقت پیشمیرسید غروب کرده بود...
وقتی همه اونقدر شوکهاستخونهای بودن که نمیتونستن حرفی بزنن،اونقدر کواک هی دهن باز کرد:
«پس چونگ میونگ کجاست؟»
«...کار چونگجلوش میونگ هنوزجوری تموم نشده.»
«ها؟ منظورت چیه؟»
بک سانگفرو آهی کشیداستخونهای و گفت:
«بعد از اینکه تمرین ما تموم میشه،گونهش اون با ساسوکها تمرین میکنه، و بعدداشت از اون، حتی با بزرگترها هم تمرین میکنه.»
«...»
«احتمالاً بعد ازنظر اون هم جلسهی تمرینممکنه شخصی خودش رو داره.»
نگاه کواکفرو هی برایاستخونهای لحظهای مات شد.
اونا به نوبت با چونگ میونگ مبارزه میکردن. اما اگه حرفاونقدر بک سانگ درست بود، پس چونگ میونگ بیوقفه از سپیدهدم تاپوستِ سپیدهدمِ روز بعد میجنگید، و تازه روش تمرین شخصی هم داشت؟
«...اصلاً همچینجلوش چیزی برایجوری یه انسان ممکنه؟»
«اون کیجوری تا حالامیرسید آدم بوده؟»
بک سانگ بارفته چهرهای کلافه دندونهاشبیرون رو به هم سایید.
بعد، کاسهی کنار دستشفرو رو برداشت و همهشبیرون رو یه جا سر کشید.
«آه، لعنتی. خیلینشسته بیمزهست. بهشون بگیدمیرسید یکم بیشتر نمک بزنن.»
«ساسوک؟»
بک سانگ شمشیرشرفته رو برداشت و بهزده سمت بیرون راه افتاد.
«بریم.»
«...شما، شماجلوش از حالجوری میرید، ساسوک.»
«چه اهمیتی داره؟»
بک سانگ با تحقیر گفت:
«به هر حال تو تالاررفته مالی کار دیگهای برای انجامچشمهاش دادن نداریم. مگه بونگمون نکردیم؟»
«...بله؟»
«فقط به خاطر اینکه ازانگار حال میری، تفاوت بزرگی ایجاد نمیشه.حالت پس چه اهمیتی داره اگه بیفتی؟»
«...»
«به هر حالگونههاش با مهارت کهاستخونهای نمیتونیم برنده بشیم.»
بک سانگ همونطور کهجوری حرف میزد، نگاهی به تمامممکنه شاگردهای توی سالن غذاخوری انداخت.
«پس حداقل تو جربزهمیرسید کم نیارید. لعنتی. مگه منبده مهارت کم دارم، یا جربزه؟»
به نظر میرسید حرفهاش جرقهای رو روشنزده کرد. عزم و ارادهای وحشیانه بار دیگهمیچسبید چشمهای شاگردهای کوه هوآ رو پر کرد.
انگار که منتظر همین اشارهرفته باشن، همه کاسههای فرنی جلوشونچشمهاش رو برداشتن و سر کشیدن.
بام!
اونا کاسههای فرنی رو رویانگار میز کوبیدن و یکی پسساسوک از دیگری، تلوتلوخوران روی پاهاشون ایستادن.
«کی گفته ما داریم میبازیم؟»
«ما هم حرفای زیادی برای گفتن داریم. فقط به خاطرچشمهاش اینکه چونگ میونگ معمولاً با ساسوک و ساهیونگ میپره، معنیشمیدرخشید این نیست که اگه من جای اونا بودم اوضاع فرق نمیکرد.»
«اینکه یه بار پنج شمشیر کوه هوآ شدن، معنیشممکنه این نیست که تا ابد پنج شمشیر کوه هوآکرد میمونن. بعد از اینکه بونگمون تموم شد دوباره تصمیم میگیریم!»
همه توجوری سالن غذاخوری باانگار عجله ریختن بیرون.
زمین تمرین کوه هوآاستخونهای مثل همیشه روشن نبود، چوناونقدر اونا هیچ مهمونی رو نمیپذیرفتن.
صدای تاب خوردن شمشیرهافرو به طور مداوم تو زمینزده تمرینِ تاریک به گوش میرسید.
تمرینی که نه کسیجوری تماشاش میکرد و نه کسیممکنه به زور وادارشون کرده بود.
اولین قدم برای غلبهمیرسید بر محدودیتها و پیشیجون گرفتن از خود، ساختنِ ارادهست.
ارادهای قوی از لبهیاستخونهای شمشیرهای شاگردهای کوه هوآچشمهاش شروع به ساطع شدن کرد.
شاید.
ارادهای قوی که ممکنه تانظر آخر عمرشون دوام بیاره، درجون لبهی شمشیرهاشون در حال شکلگیری بود.