چپتر 789: بازگشتِ فرقهٔ هواشان
0بوم!
شاه اژدهای سیاه، درست مثل یه ببردلیلش خشمگین، در حالی که آخرین پلهها رو بالاحفظ میاومد با غضب به جانگ ایلسو خیره شد.
«توله سگ... خیلی رواعضای داری. که اینقدر بیخیال پاتمام شدی اومدی تا این هانگژو.»
اگه یه آدم معمولی بود، هموندلیلش نگاه به تنهایی قلبش رو از کارموجهشون مینداخت. اما طرفِ مقابل، جانگ ایلسو بود.
شُرشُر.
حتی زیر اون نگاهِ درنده،تهمتهای جانگ ایلسو با خونسردی برای خودشدرستکار یه نوشیدنی ریخت و لبخند زد.
«بفرما، بشین.»
«...»
«مگه این همهعادلانه راه نیومدی کهمیکنن با هم حرف بزنیم؟»
«شایدم اومدهتحمل باشم تاتمام گلوت رو ببرم.»
«هاهاها!»
جانگ ایلسو که با صدای بلند به شاهبرخلافِ اژدهای سیاه میخندید، آروم گلوش رو نوازش کرد.سعی جواهراتِ روی مچ دستش صدای جرینگجرینگِ ضعیفی دادن.
«فکر نمیکردم این گردن اینقدر باارزش باشه. اونقدر کهحداقل شاه اژدهای سیاهِ بزرگ رو تا اینجا بکشونه. انگارچطوری این زندگی به عنوان جانگ ایلسو، اونقدرها هم بیفایده نبوده.»
با دیدنِ جانگ ایلسو که اینقدردنیاست نرم و روان حرف میزد، چشمهایظاهرِ شاه اژدهای سیاه کمی باریک شد.
«حرومزادهی مارصفت.»
زندگی کردن به عنوان یکی از اعضای جناح پلید، مثل تحمل کردنِ تمام تهمتهای دنیاست. دلیلش اینهدارن که برخلافِ اون بچهمثبتهای جناح درستکار که ظاهرِ عادلانه و موجهشون رو حفظ میکنن و سعی دارن حداقلفرقه یه توجیهی برای کارهاشون بتراشن، آدمهای جناح پلید اصلاً براشون مهم نیست که چطوری حریفشون رو شکست میدن.
کسانی که در سطحِ رهبرانِ پنج فرقه بزرگ پلید هستن، آدمهاییانکارهاشون که با دست و پای خودشون از دلِ مبارزاتی بیرون اومدن وسطحِ به این مقام رسیدن که آدمهای معمولی حتی نمیتونن تصورش رو بکنن.
اما...
نگاهِ سردِ شاهیکی اژدهای سیاه رویپلید جانگ ایلسو چرخید.
این مردکردنِ با اونتهمتهای آدمها فرق داره.
هجده دژ آبی رودخانهموجهشون یانگتسه، هفتاد و دو پایگاهحداقل جنگل سبز و فرقه هائو.
همه این فرقهها جاهایی هستن که تاریخچه خودشون رو دارن. رهبرانِ فعلیِ پنج فرقه بزرگ پلید،میکنن نیروهایی رو که از پیشینیانشون به ارث رسیده بود، در دست گرفتن یا غصب کردن. البته، هیچکسسطحِ نمیتونه بگه که این روند آسون بوده، اما قطعاً با بالا اومدن از صفرِ مطلق فرق داره.
اما درکردن مورد جانگاعضای ایلسو اینطور نبود.
این مرد به معنای واقعی کلمه از کفِ زمین بالادرستکار اومد تا عمارت دههزار نفره رو تأسیس کنه و حتیکارهاشون اون رو تا سطحِ پنج فرقه بزرگ پلید بالا بکشه.
به همین دلیله که با وجود اینکه جوونترین وحداقل کمتجربهترین رهبرِ فرقه بود، وقتی این عنوان به عمارتچطوری دههزار نفرهش اعطا شد، هیچکس جرئت نکرد مسخرهش کنه.
فکر کردن به اینکه چه چیزیدنیاست ممکنه پشتِ اون لبخندِ درخشان و نرمعادلانه پنهان شده باشه، دلش رو آشوب میکرد.
«حالا که ارزشِ گردنتاعضای رو فهمیدی، فکر نکنمکردنِ اگه قطع بشه بیانصافی باشه.»
«تقدیم کردنِکردنِ سرم اونقدرهاتهمتهای هم سخت نیست.»
«...»
جانگ ایلسوتحمل پوزخندی زدتمام و ادامه داد.
«اما اگه سرم رو بگیری و برگردی، چطورکردنِ میخوای با جناح درستکار که دارن رودخانه یانگتسهدرستکار رو به یه ویرونه تبدیل میکنن، کنار بیای؟»
«...تو!»
این همون لحظهای بود که نیتمیکنن کشتار از چشمهای شاه اژدهای سیاهبتراشن که از خشم میجوشید، بیرون زد.
«راست میگه.»
ناگهان، صدایی از کنار بهجناح گوش رسید که باعث شد شاهدنیاست اژدهای سیاه سریع نگاهش رو برگردونه.
«کِی...؟»
یه مردِ میانسال با ظاهریحفظ کاملاً معمولی، قبل از اینکه حتیکارهاشون متوجه بشه، اونجا ظاهر شده بود.
با وجودِ ریشبزیِ خاصش، تأثیرِ زیادی از خودش به جا نمیذاشت. یه مردِعادلانه میانسال با ظاهری بهشدت معمولی که آدم ممکنه توی یه خیابونِ شلوغ دههامهم بار از کنارش رد بشه، روی یه صندلی پشتِ یه میزِ خالی نشسته بود.
«صدا بالا بردن رو کهجناح هر کسی میتونه انجام بده. امادنیاست انجام دادنِ کارها یه بحثِ دیگهست.»
«...نجیبزاده هزارچهره.»
شاه اژدهایظاهرِ سیاه لبشموجهشون رو گاز گرفت.
هیچکس اسمِتحمل واقعیِ اینتمام مرد رو نمیدونست.
هیچکس حتیکردن چهرهی واقعیش روجناح هم ندیده بود.
چهرهای که نشون میداد فقط یه نقاب بود. اگهبچهمثبتهای میخواست، میتونست خودش رو با هر چهرهای تغییر قیافهحداقل بده و حتی صدا و هیکلش رو هم عوض کنه.
دلیلش سادهست.
چون اون مردکردنِ نجیبزاده هزارچهرهست، رهبرِدنیاست فعلیِ فرقه هائو.
«میتونم یه نوشیدنی بخورم؟»
جانگ ایلسو بدونِ اینکه حرفیدنیاست بزنه، لیوانِ خالیِ کنارش رودرستکار برداشت و جلوی اون گذاشت.
شُرشُر.
و بعد یه نوشیدنی ریختتهمتهای و به نرمی اون روبچهمثبتهای به سمتِ نجیبزاده هزارچهره سُر داد.
با اینکه لیوان توی هواجناح پرواز کرد، حتی یه قطرهتهمتهای هم از لیوانِ پُر بیرون نریخت.
نجیبزاده هزارچهره به محضِ گرفتنِ لیوان،دلیلش بدونِ معطلی اون رو سر کشیدعادلانه و فنجون رو روی میز کوبید.
«خوبه. با سلیقهت جور درمیاد؟»
شاه اژدهایتحمل سیاه آرومتمام پوزخند زد.
«معمولاً مثل موشی که تو لونهی گربه زندگی میکنه،تمام نفست رو حبس میکنی و ادای آدمای محتاط روعادلانه درمیاری، اما وقتی بقیه برات نوشیدنی میریزن، خوب مینوشی.»
«اگه لیوانی ازتمام طرفِ شاه اژدهای سیاهاینه بود، شاید میریختمش دور.»
«...چی؟»
نجیبزاده هزارچهرهتحمل با گرمیتمام لبخند زد.
«اما میتونم به شرابی که ارباب مستبد بهم میده اعتمادتهمتهای کنم. حداقل، ارباب مستبد آدمی نیست که برای یه سودِحفظ کوچیک، ریسکِ از دست دادنِ دستاوردهای بزرگ رو به جون بخره.»
«از حسننظرت ممنونم.»
«خواهش میکنم.»
«این حرومزادهها...»
شاه اژدهای سیاه ریششاعضای رو لرزوند و دندونهاشکردنِ رو به هم سایید.
نجیبزاده هزارچهره همچنانتمام لبخند میزد ودلیلش بهش نگاه میکرد.
«شاه اژدهای سیاه، باید خشمت رو کنترلسعی کنی. مگه الان توی این جمع، کسیاصلاً که از همه بیشتر عجله داره تو نیستی؟»
«داری بهم میخندی؟»
«اصلاً.»
نجیبزاده هزارچهرهکردنِ سرش روتهمتهای آروم تکون داد.
در همون لحظه، حالتِ چهرهش کاملاً عوض شد. چهرهش که تا همین چندآدمهای لحظه پیش خیلی نرم و مهربون به نظر میرسید، دیگه اثری ازش نبودفرقه و چشمهاش که مثل تیغ تیز بودن، روی شاه اژدهای سیاه قفل شد.
«منظورم اینه که اوضاع اونقدرها همدنیاست که فکر میکنی خوب نیست. اگه قرارهعادلانه نسنجیده عمل کنی، مزاحم نشو و گمشو.»
«ای حرومزادهی موشصفت!»
در لحظهای که شاه اژدهای سیاهدلیلش میخواست از خشم منفجر بشه، نجیبزادهعادلانه هزارچهره دوباره رو به جانگ ایلسو کرد.
«جنگل سبز احتمالاًعادلانه نمیاد... آه، اصلاًمیکنن سعی کردی صداش کنی؟»
«تلاشِ بیفایدهای میشد.»
«منم همینطور فکر میکنم.»
نجیبزاده هزارچهره جوریتمام سر تکون داد کهاینه انگار از قبل میدونست.
اون رهبرِ فرقه هائوئه. فرقه هائو جاییه که در کنار اتحادیه گدایان،بتراشن اطلاعاتِ کلِ دنیا رو به اشتراک میذاره. امکان نداره ندونن که دلِرهبرانِ جنگل سبز از قبل برگشته و به اتحاد دوستان آسمانی ملحق شده.
«فکر میکردم یه همچین چیزی بشه، اما هیچوقت فکر نمیکردم بادرستکار دستای خودشون قلادهی سگ بندازن گردنشون و برن تو لونهی سگ. نکنهآدمهای به خاطر اینه که ارباب مستبد خیلی به جنگل سبز زور گفته؟»
این اشارهای بود بهاعضای جنگِ گذشته میانِ عمارتِکردنِ دههزار نفره و جنگلِ سبز.
«اگه حدشونکردنِ فقط همینقدره، پسدنیاست کاریش نمیشه کرد.»
جانگ ایلسوظاهرِ از تهِموجهشون دل خندید.
«تازه همهش هم تقصیرِ من نیست. اگه نجیبزادهاینه هزارچهره خنجرش رو پشتِ سرم نگه نداشته بود، مگهسعی خیلی وقت پیش جنگلِ سبز رو شکست نداده بودم؟»
«اونوقت ما نفرِ بعدی بودیم کهپلید شکست میخوردیم. یا شایدم دزدای دریاییدلیلش میموندن و از آبِ گلآلود ماهی میگرفتن.»
نجیبزاده هزارچهره با شیطنت خندید.
جناحِ شرور اینطوری کار میکرد.
نبردِ همه علیهِ همه.
دشمنِ دیروز، متحدِ امروزهاعضای و متحدِ دیروز همکردنِ لزوماً دشمنِ امروز نیست.
اصلاً از همون اول هم چیزی به اسمِ «متحد» تو جناحِ شرور وجود نداشت. حتی همون لحظهایدارن که با هم میجنگیدن هم، فقط دشمن وجود داشت و دشمنِ دیگر. اگه جنگی در بگیره، معلومه کهفرقه باید پشتِ حریف رو هدف بگیری. اگه این کار رو نکنی، از بزدلی نیست، از حماقت و غفلته.
به همین خاطر، پنج فرقه بزرگ شرور در حالی که از قلمرویبتراشن خودشون دفاع میکردن، فقط درگیرِ نبردهای پراکنده میشدن. اگه یه جنگِ تمامعیار درپنج میگرفت، قطعاً یکی پیدا میشد که از پشت به اون یکی خنجر بزنه.
«بقیه جاها چی؟»
«نامهها رو فرستادهـم.»
«همم.»
نجیبزاده هزارچهرهظاهرِ سرش روموجهشون تکون داد.
«بیشتر از این منتظر موندنتهمتهای بیفایدهست. خب، ارباب مستبد بهبچهمثبتهای چه دلیلی ما رو احضار کرده؟»
شاه اژدهایکردن سیاه دندونهاش روجناح روی هم سایید.
«من که هنوزتمام نگفتهـم میخوام بهدلیلش حرفاش گوش بدم.»
«پس برو، شاهعادلانه اژدهای سیاه. مامیکنن که جلوت رو نمیگیریم.»
نجیبزاده هزارچهره نوچنوچ کرد.
«رقابت برای قدرتنمایی اینجا هیچ فایدهای نداره.تحمل الان آتیش به جونِ همه افتاده. نه، شایدبچهمثبتهای خنجر همین الانش هم بیخِ خرمون باشه. و...»
نگاهِ نجیبزاده هزارچهره بهتهمتهای شاه اژدهای سیاه مثلِبرخلافِ یه تیغه برنده بود.
«مطمئنم دزدای دریاییعادلانه این رو بهتر ازسعی هر کسِ دیگهای میدونن.»
«...»
شاه اژدهای سیاهیکی لبش رو گاز گرفتتحمل و خشمش رو فروخورد.
«که چی؟ داری میگی یهدنیاست ضیافت راه بندازیم و پاچهخواریِدرستکار اون حرومزادههای مغرور رو بکنیم؟»
«این واقعاًظاهرِ میتونه یهموجهشون فرصتِ ارزشمند باشه.»
با شنیدنِ یهکردنِ صدای ناآشنای دیگه،دنیاست شاه اژدهای سیاه برگشت.
شخصی داشتکردن آروم ازاعضای پلهها بالا میاومد.
چهرهاش هیچکردنِ احساسی روتهمتهای نشون نمیداد.
هیچ ردی از احساسات تو صورتش نبود و حتیحداقل رنگِ چهرهاش هم رنگپریده و بیخون بود. با این حال،حریفشون فشارِ شدیدی به هر کسی که نگاهش میکرد وارد میآورد.
مردِ آبیپوش، بهمحضِکردنِ رسیدن به بالاترین طبقه،دلیلش با صدایی سرد گفت:
«مهم اینه که چطور از اینپلید دورهمی سود ببریم. اگه قرار نیستدلیلش چرتکه بندازین، پس این جمع شدن بیمعنیه.»
«...لعنتی.»
شاه اژدهای سیاه به مردحفظ ناسزا گفت، اما نجیبزاده هزارچهرهتوجیهی به نشانهٔ تأیید سر تکون داد.
البته سودی که اون تو ذهنش داشت با سودی کهبچهمثبتهای این مرد بهش فکر میکرد کمی فرق داشت. این مردتوجیهی همهچیزِ این دنیا رو به سود و زیان تقسیم میکرد.
همه توکردن جناحِ شرور بهجناح خواستههاشون صادق نبودن.
گاهی اوقات، برای یه هدفِ بزرگتردلیلش تحمل میکردن یا خودشون رو پنهان وموجهشون استتار میکردن تا یه تلهٔ بینقص بسازن.
اما این مرد فرقموجهشون داشت. تو سرش چیزیدارن جز سودِ فوری نبود.
البته، آدمهای پولپرستِ بیشماری تو دنیا وجود دارن و طبیعتاً تاجرها بیشتر از همه تشنهٔحفظ پولن. کسایی که حاضرن روحشون رو برای طلای درخشان بفروشن و برای بهدست آوردنش ازشکست طی کردنِ هزاران مایل هم دریغ نمیکنن. به همین دلیل، معمولاً به تاجرها میگن «ارواحِ پول».
با این حال، کسایی که واقعاً دنیا روکردنِ میشناسن، از کلمهٔ «روح» برای اینجور آدمها استفاده نمیکنن.ظاهرِ چون آدمهای دیگهای هم هستن که واقعاً مجنونِ پولن.
کسایی که برایتمام پول دست بهدلیلش هر کاری میزنن.
کسایی که از اصولِ دنیا پیروی میکنن، جونشون رو رویتوجیهی طلای زرد قمار میکنن، اما کسایی که حتی اصولِ دنیاشکست رو هم به سخره میگیرن، جونشون رو روی «طلای واقعی» میذارن.
طلا فقط یه وسیلهٔ تجملاتیه.
طلای واقعی کهیکی مردم رو کنترل میکنه،تحمل طلا نیست، بلکه نمکه.
بنابراین، تو هر کشوری، معمولاً اجازه نمیدن تاجرها بهتنهاییبچهمثبتهای تجارتِ نمک رو دست بگیرن. دست زدن به نمکحداقل اغلب همتراز با خیانتِ بزرگ در نظر گرفته میشه.
اون ارواحِ سیاهی که جرئت میکنن تمامِسعی این خطرات رو به جون بخرن و خودشونبراشون رو درگیرِ تجارتِ غیرقانونی و مخفیانهٔ نمک کنن.
اونها «دژ ارواح سیاه» هستن.
و این مرد که اینجاجناح ایستاده، استاد اعظم دههزار طلا،تهمتهای کونگ یاوول، رهبرِ دژ ارواح سیاهه.
عمارت دههزار نفره. فرقهتهمتهای هائو. هجده دژ آبیبرخلافِ رودخانه یانگتسه. دژ ارواح سیاه.
رهبرانِ چهار فرقه از پنج فرقه بزرگسعی شرور، تو بالاترین طبقهٔ این عمارت تو هانگژو،براشون یعنی عمارت چویهیانگ دورِ هم جمع شده بودن.
هر کسی که حتی شناختِ اندکیدنیاست از کانگهو داشت، با دیدنِ اینظاهرِ صحنه نفس کشیدن براش سخت میشد.
«روحِ پول...»
وقتی شاه اژدهای سیاه خواست چیزیدلیلش بگه، استاد اعظم دههزار طلا دستشعادلانه رو به نشانهٔ سکوت تکون داد.
«حرفای بیفایدهت رو برای خودت نگهمیکنن دار، شاه اژدهای سیاه. من آدمِبتراشن پرمشغلهایام. اول بیاین ببینیم کارتون چیه.»
«...»
«ارباب مستبد، بگو چرا ما رو آوردی اینجا. بگو چراتهمتهای ما رو احضار کردی. اگه بخوای در موردِ مسائلِ بیاهمیت وراجیمیکنن کنی، بهای سنگینی براش میپردازی. تلف کردنِ وقتِ من گناهِ بزرگیه.»
ارباب مستبدکردنِ با لبخندِتهمتهای عجیبی جواب داد:
«اگه یه چیز باشه کهحفظ تو کم داشته باشی، استاد اعظمکارهاشون دههزار طلا، اونم ظرافت و آرامشه.»
«هر چیزی کهکردنِ برام پول نیاره،دنیاست به هیچ دردم نمیخوره.»
«لطفاً، بشین.»
استاد اعظم دههزار طلا نگاهی به جانگ ایلسو انداخت،بچهمثبتهای اما هیچ نشونهای از مخالفت نشون نداد. اون فقطحداقل همونطور که بهش گفته شده بود، روبهروی ارباب مستبد نشست.
نجیبزاده هزارچهره هم جلو اومد و تو صندلیای که براش آماده شده بود نشست،اصلاً و شاه اژدهای سیاه که تا آخر سر پا ایستاده بود، با چهرهای ناراضیآدمهاییان پا کوبید و صندلی رو با خشونت عقب کشید. بعد قبل از اینکه بشینه، غرید:
«اگه بخوایتحمل چرتوپرتای بیمعنی بگی،تهمتهای میکُشمت جانگ ایلسو!»
«چرتوپرتای بیمعنی، ها...»
جانگ ایلسو با لمسیتهمتهای نرم، لیوانِ جلوش روبرخلافِ نوازش کرد و پوزخند زد.
«حفظِ شهرت خیلی حیاتیه.»
نگاهش بهتحمل شاه اژدهایتمام سیاه رسید.
«پول هم که البته بیقیمته.»
این بار بهتمام استاد اعظم دههزاردلیلش طلا نگاه کرد.
«اغراق نیست اگهعادلانه بگیم هیچچیزی مهمترمیکنن از اطلاعات نیست.»
در آخر، نگاهش روتمام به نجیبزاده هزارچهره دوختاینه و برای خودش نوشیدنی ریخت.
شُرشُر.
صدای ریختنِ نوشیدنی بهطرزِتهمتهای وهمآلودی تو بالاترین طبقهٔبرخلافِ ساکتِ عمارت چویهیانگ پیچید.
«اما همهٔ اینها...»
جانگ ایلسو در حالی که فنجون رو بالا میآورد، لبهاش رودرستکار کج کرد. لبخندش، برخلافِ قبل، یه پوزخندِ واضح بود. چشمهاش کهبتراشن به شکلِ یک هلال دراومده بودن، مثلِ نورِ ماه رنگپریده میدرخشیدن.
«...فقط تا زمانی به دردجناح میخورن که سرِ آدم هنوزتهمتهای روی تنش باشه، مگه نه؟»
فضای بالاترین طبقهتمام تو یه چشمبههمزدندلیلش مثلِ یخ سرد شد.