چپتر 894: فصل 894
0سوووت.
شب، غرق در تاریکیِ مطلق بود و حتیتیزبینش ماه هم پشتِ ابرها پنهان شده بود. سایهایچیزِ سیاه بهآرامی بهسمتِ انبارِ اتحادیه تجاری اونها حرکت میکرد.
سایه درحالیکه اطراف رو میپایید،کالاها یواشکی توی تاریکی قایم میشدبهآرومی تا از چشمِ رهگذرها دور بمونه.
به نظر میرسید مهارتهای رزمیاش حسابی بالاست، چون حتی رزمیکارهایروی اتحادیه تجاری که حتماً آموزشِ درستوحسابی دیده بودن هم نتونستنقفل حضورش رو حس کنن و بیتفاوت از کنارش رد میشدن.
«...»
بعد از اینکه صبر کرد تا نگهبان کاملاً دور بشه،اونجا هیکلِ سایهوار با احتیاط به انبار نزدیک شد. درحالیکه به قفلِهمهجا بزرگِ روی در خیره شده بود، چشماش با سردی برقی زد.
کیریک.
سایه، آروم انگشتهاش رو روی سوراخِ کلیدِ قفل گذاشت. بعدروی از اینکه یه لحظه بیحرکت موند، دستش رو عقب کشید وگذاشت یه سیمِ نازک از جیبش درآورد و با مهارت خمش کرد.
سیم که حالاکرد شکل گرفته بود،بشه رفت توی سوراخِ کلید.
و چند لحظه بعد.
تق.
قفل بدونِبشه هیچ زحمتیسایهوار باز شد.
سایه با دقت قفلِ بازشده رو برداشت، یهسایهوار بارِ دیگه اطراف رو نگاه کرد، نقابش روچشماش مرتب کرد و بعد بیسروصدا واردِ انبار شد.
خش. خش.
صدای پارچهای که برای محافظتکالاها از کالاها روی زمین پهن شدهخشخش بود، زیرِ پاهاش بهآرومی خشخش میکرد.
سایه بعد از اینکه در رو با موفقیت پشتسرش بست، با چشمهای تیزبینش انباربرقی رو برانداز کرد. اونجا پر از انواعواقسامِ وسایلِ قیمتی بود، اما به نظر میرسیدسیمِ هدفِ سایه چیزِ دیگهایه، چون برای گشتن و زیرورو کردنِ همهجا هیچ عجلهای نداشت.
خیلی زود، همون وسطِ انبار آروم چشماشهیکلِ رو بست. انگار میخواست بگه چیزی کهروی دنبالشه رو نمیشه فقط با چشم پیدا کرد.
و...
برق.
لحظهای بعد، وقتی چشماشسایهوار رو دوباره باز کرد،قفلِ نورِ خیرهکنندهای ازشون ساطع شد.
«همونجاست.»
بدونِ هیچ تردیدی رفت جلو و باچشمهای پشتِ دستش به جعبهای که توی سردتریناما و انتهاییترین نقطه نگهداری میشد، ضربه زد.
تق. تق.
گوشههای لبِ سایههیکلِ که زیرِ نقاب پنهاننزدیک شده بود، رفت بالا.
«خودشه.»
سایه با دقت پارچهای که دورِ جعبه پیچیدهتیزبینش شده بود رو باز کرد. وقتی جعبه کاملاً نمایاندیگهایه شد، درِ میخکوبشدهاش رو محکم گرفت و زور زد.
قرچ. قرچ.
درست همون موقعهیکلِ که درِ جعبهانبار داشت کاملاً کنده میشد،
بام!
درِ انبار که بسته بود،پشتسرش با شدت باز شد واونجا یه گروه از رزمیکارها ریختن تو.
«تکون نخور!»
مردی که داشت درِ جعبه رو باز میکرد جابزرگِ خورد و برگشت عقب رو نگاه کرد. چشمهایی کهسوراخِ از شکافِ نقاب معلوم بودن، بهطرزِ وحشتناکی در هم رفتن.
«...لعنتی.»
دستش زودتر از مغزش عمل کرد. بهمحضچشمهای اینکه فهمید اوضاع خیطه، مردِ نقابدار جعبه روهدفِ چپوند تو بغلش و به زمین لگد زد.
«بگیریدش!»
چند تا از رزمیکارها شمشیر کشیدن و مثل برقبزرگِ پریدن جلو، اما مرد خیلی سریعتر از اونایی کهسوراخِ دنبالش بودن رفت هوا. قصد داشت از سقف فرار کنه.
تو همون لحظه، یهنگهبان نورِ طلاییِ آتیشین درستسایهوار بالای سرِ مردِ نقابدار درخشید.
«اووووووه!»
هه یون با یه مشتِ خشمگین خودش رو پرت کرد سمتِ مردِ نقابدار. مرد کهچشمهای یه لحظه جا خورده بود، بدنش رو تو هوا چرخوند تا مسیرش رو عوض کنه. امانداشت همون موقع، بک چون شمشیرش رو کشید و انرژی شمشیرش رو بهسمتِ مردِ نقابدار رها کرد.
«کوک!»
چشمهای مرد بیشترکرد از قبل دربشه هم گره خورد.
اگه میخواست بجنگه هیچکس حریفش نمیشد، اما هرچیتیزبینش بیشتر لفتش میداد، آدمهای بیشتری میریختن سرش. بهجایچیزِ اینکه یکییکی باهاشون درگیر بشه، باید میزد به چاک...
همون لحظه بود.
جرینگجرینگ!
صدای درهمتنیدهشدنِ فلز رو از پایینبشه شنید و بعد یه تورِ آهنیِ بزرگبزرگِ پرواز کرد و خورد به مردِ نقابدار.
«آخ!»
مردِ نقابدار که تویمحافظت تور گیر افتاده بود، باپاهاش مغز سقوط کرد رو زمین.
«محکم نگهش دارین!»
«نذارین در بره!»
«گرفتمت، عوضی!»
یون جونگ و جو گول انتهای تور رو محکم گرفتن و اونوموفقیت چسبوندن به کفِ زمین. مرد که یه لحظه تقلا کرده بود، باچیزِ چشمهایی پر از زهرِ کینه به کسایی که زمینگیرش کرده بودن خیره شد.
«این...»
صدای دندونقروچهای از دهنِ مرد بیرونبشه اومد. بک چون آروم بهش نزدیک شد،بزرگِ با سردی بهش نگاه کرد و گفت:
«...اول نقابشو دربیارین.»
«چشم، ساسوک.»
وقتی جو گول دستش رو بردانبار تو تور و نقاب رو برداشت،چشماش یه صورتِ خیلی آشنا نمایان شد.
«خاااااک!»
اونایی کهبهآرومی صورتش رو دیدن،پشتسرش همزمان آه کشیدن.
شخصِ نقابدار، یا بهتره بگیمکالاها چونگ میونگ، با چشمهایی پر ازخشخش حرص به هه یون خیره شد.
«اون راهبِ کچلِهیکلِ لعنتی! با اونانبار مشتت جدی بودی؟»
«...آمیتابها. یه سوءتفاهم بود، سیجو.»
«سوءتفاهم؟ سوءتفااااااااااهم؟ آها، آره؟ سوءتفاهمه،پشتسرش نه؟ دو تا سوءتفاهمِ دیگه پیشانواعواقسامِ بیاد که میزنی آدم میکشی! سوءتفاهم؟»
«اهم.»
هه یون که خجالت کشیده بود، بانزدیک دستپاچگی سرش رو برگردوند. این بک چون بودکیریک که اونو از این وضعیتِ خجالتآور نجات داد.
«هرچقدر هم که...»
طوری اخم کرده بودموفقیت که انگار اصلاً نمیتونستتیزبینش قضیه رو هضم کنه.
«هرچقدر هم که دلت لک زدهزمین باشه واسه مشروب، پا میشی میریموفقیت از اتحادیه تجاری دزدی میکنی؟ هان؟ روانی!»
درست همون موقع، یه بطریِاحتیاط مشروبِ سفید از بغلِ چونگروی میونگ غلتید و افتاد بیرون.
وقتی یون جونگ سریعنگهبان بطری رو قاپید، چونگ میونگاحتیاط با چشمهای ازحدقهدررفته داد زد:
«هنوز حتیبهآرومی یه قطرهـشموفقیت رو هم نچشیدم!»
بک چون با ناباوری سرش روزمین تکون داد. بعد نگاهش رو چرخوندموفقیت و تانگ سوسو رو تحسین کرد:
«...همونطور کهبشه گفتی، تورسایهوار جواب داد.»
«معلومه، واسه گرفتنِ یه حیوونِکاملاً وحشی تور لازمه. هرچند اگهانبار شمشیر دستش بود هیچ فایدهای نداشت.»
«حتی اگه عقلش روموفقیت هم از دست دادهتیزبینش باشه، روی ساهیونگش شمشیر نمیکشه.»
«ولی مگه نکشید؟»
«...بیا فقط بگیمهیکلِ عقلش رو بدجوریانبار از دست داده بود.»
بک چون جلوی چونگ میونگ چمباتمهبشه زد و طوری بهش نگاه کرد کهبزرگِ انگار داره به یه غریبه زل میزنه.
«لطفاً یه کم مثلِموفقیت آدم رفتار کن، باشه؟تیزبینش فکر کردی اینجا کجاست...»
«نه، پس بهم پول بده!»
«...»
«یه پاپاسی هم تو جیبم نیست! نمیتونمهیکلِ برم بیرون! حتی نمیتونم یه قطره کوفت کنم!خیره پس باید چهغلطی بکنم؟ بشینم تائوئیسم تمرین کنم؟»
«...تو یه تائوئیستی، چونگ میونگ.»
و یه تائوئیستبرای ذاتاً کسیه کهزمین تائوئیسم تمرین میکنه!
همون لحظه بود که سرِ بکانبار چون افتاد پایین، انگار دیگه جونیچشماش واسه حرف زدن براش نمونده بود.
پاپ!
یه صدای فوقالعاده لذتبخش بلند شد.بست یون جونگ بدونِ اینکه فکر کنه،وسایلِ درِ بطریِ مشروب رو باز کرده بود.
در همان لحظه،برای رایحهای زلال و معطرپهن در سراسر انبار پیچید.
قورت.
در همان لحظه، سیب آدمِ بک چون بهشدت تکان خورد. آب دهانشقفلِ را قورت داد و با تعجب سرش را چرخاند، و دید کهقفل چونگ میونگ با چشمهایی کاملاً خونگرفته دارد آب از لبولوچهاش آویزان میشود.
«...اون...»
حتی بقیهپارچهای هم نمیتوانستند چشمکالاها از بطری بردارند.
یون جونگ که تازه فهمیدهاحتیاط بود چه اشتباه بزرگی کرده، باخیره عجله درِ بطری را دوباره بست.
«.......»
«.......»
سکوت عجیبی حاکم شد.
اولین کسی که این سکوت راانبار شکست و دهان باز کرد، البته کهسردی شجاعترین فردِ کوه هوآ، جو گول بود.
«اون... راستش، چونگ میونگ همکاملاً یه جورایی کمک کرده، پس... یهنزدیک بطری مشروب که ضرری نداره، نه؟»
البته، چونگ میونگ در طول این نبرد فقطتیزبینش با دستهای گرهکرده در پشتش از عقب تماشاچیزِ کرده بود، اما هیچکس به این واقعیت اشاره نکرد.
«د- درسته. راستش رو بخواین، برای کسی با خلقوخوی ساهیونگ چونگ میونگ، همین کهبست تا الان تحمل کرده خودش خیلی عجیبه. مثل اینه که یه ببر رو ببندیکردنِ و بهجای گوشت فقط بهش علف بدی. اگه دیوونه نمیشد جای تعجب داشت، مگه نه؟»
تانگ سوسو خیلی زودسایهوار پرید وسط تا ازقفلِ جو گول حمایت کند.
«همم. ولی ماکرد هنوز حتی برایبشه قربانیها درستوحسابی عزاداری نکردیم...»
«مگه آدمابهآرومی معمولاً تو مراسمپشتسرش ختم مشروب نمیخورن؟»
یون جونگ که سعی داشت مؤدبانه مخالفت کند،زیرِ به پریدنِ ناگهانیِ جو گول وسط حرفش نگاه کرد.برانداز اما در برابر این منطق، لحظهای زبانش بند آمد.
«البته که نباید زیادهروی کنیم. ولیانبار خب فقط یه بطریه... اگه فقط حواسمونسردی بهش باشه، مشکلی پیش نمیاد، مگه نه؟»
درست در همان لحظه که بک چونهیکلِ میخواست حرف جو گول را قطع کندروی و بگوید که اینها همه مزخرف است...
«...و تا وقتی داریمموفقیت کشیک میدیم، خودمون همتیزبینش میتونیم یه کم بنوشیم.»
«سا- سامائه.»
بک چون با شوک به یو ایسول نگاهقفلِ کرد. اما او خیلی ترتمیز نگاهش را دزدیدآروم و از چشمتودوچشم شدن با او طفره رفت.
«ساسوک!»
«ها؟»
جو گول با چهرهای چنان مصممزمین حرف زد که انگار یک دشمنموفقیت بیسابقه و مرگبار جلویش ایستاده است.
«...تصمیم با شماست!»
«قضاوتِ خردمندانهٔ شما!»
«.......»
چشمهای لرزانِ بک چونمحافظت روی بطری مشروب درزیرِ دست یون جونگ قفل شد.
در حقیقت، کسانی که واقعاً تشنهٔ مشروب بودند چونگ میونگ نبود،خیره بلکه خودشان بودند. چونگ میونگ حتماً بین جلسات تمرین، مشروبهایی کهلحظه هوانگ جونگوی فراهم کرده بود را پیدا کرده و سر کشیده بود.
خب، حتماً برای چونگ میونگ هم سخت بوده که بعدانبار از ترک کوه هوآ و رفتن به کوهستان همین کار راانگشتهاش بکند، اما کسانی که طولانیترین مدت پرهیز را داشتند، آنها بودند.
«نـ- نه، ولی...»
بک چون سعی کرد سرش را تکان دهد و صبر و عقلانیتِ فراانسانیِ یکبست رهبر فرقهٔ آینده را به کار بگیرد، اما چشمهای پنج شمشیر کوه هوآ همگیکردنِ با هم هماهنگ شده و مثل تیرهای آتشین به بک چون خیره شده بودند.
«حرومزادههای سگصفت.»
گور بابای تصمیمگیری.کرد آنها از قبلبشه تصمیمشان را گرفته بودند.
«اوهوم.»
بک چون با چهرهای پر از عذاب گلویشزیرِ را صاف کرد و بهآرامی گوشههای دهانش راتیزبینش پاک کرد. رطوبت خفیفی روی آستینش دیده میشد.
«پس فقط یه بطری...»
در همان زمان، با شنیدنکاملاً صدای کوچکی که از جلوانبار میآمد، همه سرهایشان را بالا آوردند.
«...راهب؟»
جعبهای که چونگ میونگ باز کردهزمین بود را، هه یون قبل از اینکهپشتسرش کسی متوجه شود، یکجا بلند کرده بود.
«یه، یه بطری...»
«بله؟»
هه یون درخشخش حالی که چشمهایبست درشتش بهروشنی میدرخشید، پرسید.
«...چیزی نیست.»
جو گول و یون جونگاحتیاط در حالی که به بکروی چون نزدیک میشدند، بهآرامی زمزمه کردند.
«بیاین یواشکی جیم بشیم.»
«اگه ممکنه، بیرون ازموفقیت اتحادیه تجاری بخوریم. ممکنهتیزبینش تو راهِ برگشت گیر بیفتیم.»
«باید ردپامونپارچهای رو درستوحسابی پاککالاها کنیم. محض اطمینان.»
«اوهوم.»
جو گول و یون جونگ در حال بحثسایهوار کردن، یو ایسول که بیسروصدا کمک میکرد، و بکسردی چون که طوری سرفه میکرد انگار کاملاً بیگناه است.
در حالی که چونگ میونگ بابست نگاهی خالی به این صحنه خیره شدهقیمتی بود، صدای ضعیفی از دهانش بیرون خزید.
«...دارن حسابی خوش میگذرونن.»
این توربشه لعنتی رو ازاحتیاط روم بردار، عوضی!
بک چون، یو ایسول،موفقیت یون جونگ، جو گول، چونگبرانداز میونگ، تانگ سوسو، هه یون.
اگر کانگهو این گروه راکالاها میدید که در یک جا جمعخشخش شدهاند، قطعاً غرق در حیرت میشد.
شمشیر اول کوه هوآ، چونگ میونگ، که از یک ستارهٔ نوظهور فراتر رفته و حتی تحسینِ جانگ ایلسو را همقفل برانگیخته بود؛ بک چون، که بهعنوان رهبر فرقهٔ آیندهٔ کوه هوآ توجه تمام دنیا را به خود جلب کرده بود.چند و پنج شمشیر کوه هوآ، که اصلاً قابلمقایسه با ستارههای نوظهور فرقههای دیگر نبودند، و حتی هه یون، استعداد برترِ شائولین.
آنها کسانی بودند که هیچ دستکمی از نوابغی که درانبار آینده کانگهو را رهبری میکردند، نداشتند. اینکه چنین افرادی درآروم یک جا دور هم نشستهاند، باید خیلی چشمگیر و باابهت باشد.
مسلماً چشمگیربهآرومی است. چشمگیرموفقیت است، اما...
«کوااااا!»
«واو! اینبشه واقعاً بهسایهوار زبون میچسبه!»
«به خاطر اینه کهنگهبان گرونه؟ یا چون خیلی وقتهاحتیاط مشروب نخوردیم اینقدر مزه میده؟»
«یه جام دیگه.»
«ساگو! بذارینپارچهای براتون بریزم!محافظت خودم میریزم!»
با دیدن تانگ سوسو که لیوان یونزدیک ایسول را پر از مشروب میکرد، بکبرقی چون نتوانست جلوی احساس غیرقابلوصفش را بگیرد.
«واقعاً این کار درسته؟»
هر چه کهخشخش باشد، دزدیدن مشروببست از انبار یکی دیگر...
قلوپ! قلوپ! قلوپ! قلوپ!
«.......»
اما خیلیصبر زود، بانگهبان رضایت لبخند زد.
از لحظهای که فهمید آن کسی که آنطرف داردبرانداز با ولع و مستقیم از بطری سر میکشد، هه یونزیرورو است نه چونگ میونگ، دیگر این نگرانیها هیچ معنایی نداشت.
«زیاد بهش فکر نکنیم.»
اما...
«کوووو!»
اوه. مشروبشبهآرومی عالیه. واقعاًموفقیت به دهن میچسبه.
بک چون که افکارش را دور ریختهپهن بود، جام مشروبی را بالا داد وبست با چهرهای آسوده به چونگ میونگ نگاه کرد.
قلوپ قلوپ قلوپ قلوپ.
داره میبلعدش.
چونگ میونگ طوری مشروب میخورد که انگارچشمهای آدمِ سرگردانی در بیابان است که بالاخره آبهدفِ پیدا کرده و دارد آن را سر میکشد.
«کووووو!»
وقتی چهرهٔ چونگ میونگ را در لحظهای که بطری خالی راخیره با صدای «پاپ» از دهانش جدا کرد دید... خب، نتوانست با خودشبیحرکت فکر نکند که مگر خوشبختی در زندگی چیزِ پیچیدهتری از همین است؟
«آه، فکر کردم دارم میمیرم.»
«...کسی از مشروب نخوردن نمیمیره.»
«من داشتمپارچهای میشدم اولین نفریکالاها که ازش میمیره.»
«...متأسفانه بعیدبشه میدونم همچینسایهوار اتفاقی بیفته.»
فقط دهنت رو ببند.
«ولی با این حال...»
بک چون با چهرهای جدی،کالاها در حالی که به چونگبهآرومی میونگ نگاه میکرد، دهان باز کرد.
«فکر میکنیبشه حالا قرارهسایهوار چه اتفاقی بیفته؟»
«همم؟ یهو داری درنگهبان مورد چی حرف میزنی؟سایهوار داشتم از مشروبم لذت میبردم...»
«دارم دربارهٔبهآرومی اتحاد مستبدینموفقیت پلید حرف میزنم.»
با فکر کردن بهمحافظت آنها، بهطور طبیعی سایهایزیرِ روی چهرهٔ بک چون افتاد.
«از چیزایی که شنیدم، به نظر میرسهنزدیک اوضاع اونجا هم خوب پیش نمیره. فکربرقی میکنی میتونن این وضعیت رو سروسامون بدن؟»
چونگ میونگ چانهاش رانگهبان که قطرهای مشروب رویشسایهوار چکیده بود، پاک کرد.
«همم.»
و بعد بطری را کنارشکالاها گذاشت. وقتی سرش را بالابهآرومی آورد، چشمهایش کمی تاریک شده بود.