چپتر 1410: فصل ۱۴۱۰ - وقتشه از خواب بیدار بشیم. (۵)
0بیگدار به آب زدن بود؟
یا احمقانه؟
از هر زاویهای که نگاهکردن میکردی، کارِ الانِ بک چوناینکه از این دو حالت خارج نبود.
اما هیچکس از اونایی کهبدونِ از پشت نگاهش میکردن، دلشانداختنِ نمیاومد بهش همچین برچسبی بزنه.
هر کسی که شمشیربرای دست میگیره، باید به پایانِکشیده کارِ خودش هم فکر کنه.
همونطور که چونگ میونگ همیشه میگفت، کسی کهملایمی شمشیر دست میگیره باید همیشه یادش باشه کهخطر یه روز ممکنه با همون شمشیر کشته بشه.
پس، وقتی یه رزمیکار با دشمنی روبهروماست میشه که نمیتونه شکستش بده، وقتی بانیومده مرگِ حتمی چشمتوچشم میشه، باید چیکار کنه؟
الان، بک چون داشتدستورِ جوابِ این سوال روبرای به همه نشون میداد.
هیون جونگ سرشارادهای رو چرخوند وانداختنِ به عقب نگاه کرد.
آهِ آرومیبزرگ از سینهـشایمیونگ بیرون اومد.
«آه...»
و ایننکنه فقط ماجرایدستورِ پنج شمشیر نبود.
شاگردهای کوه هوآ که پشتِ سر رو پر کرده بودن، اعضای خاندانداد تانگ، و رزمیکارهای خاندان نامگونگ و نیروهای بیرونی، همه با چهرههایی کهپای دوباره آرامششون رو به دست آورده بود، به هیون جونگ نگاه میکردن.
«این چه قیافهایههان که به خودتیخی گرفتی، رهبر اتحاد؟»
بزرگ هان ایمیونگداد از کاخ یخیتوهین لبخندِ ملایمی زد.
«نکنه فکر میکنی ما فقط با دستورِارادهای رهبر اتحاد و بدونِ هیچ ارادهای برایشدیم به خطر انداختنِ جونمون، به اینجا کشیده شدیم؟»
«بزرگ هان...»
هان ایمیونگبزرگ سرش روایمیونگ تکون داد.
«اینطوری نگاه کردن توهین به ماست. هیچکس اینجا بهزور کشیدهاینکه نشده. و هیچکس هم بدونِ اینکه بدونه جونش تو خطره،میدونستیم نیومده. ما با پای خودمون اومدیم، درحالیکه همهچیز رو میدونستیم.»
خیلیها با شنیدنِمیکنی حرفهای هان ایمیونگهیچ سر تکون دادن.
نتیجهای کههیچ باهاش روبهرو شدهخطر بودن بیرحمانه بود.
اما هیچکس قصدهان نداشت هیون جونگیخی رو سرزنش کنه.
هیون جونگ فقط تمامِ تلاششکردن رو کرده بود؛ انتخابِ عبوراینکه از رودخونه پای خودشون بود.
«اما...»
«البته، هیچکس اینجا نیست کهخطر از مردن تو این مکانشدیم حسرت نخوره. با این حال.»
نامگونگ میونگبزرگ با چهرهایایمیونگ مصمم گفت.
«صد شرف داره بهاینطوری اینکه بشینیم و مردنِ رفقاموننشده رو اونطرفِ رودخونه تماشا کنیم.»
«دقیقاً ازنکنه برادر ارشدِ خودمونبدونِ همین انتظار میرفت.»
«دقیقاً. نامگونگ ترجیحارادهای میده بمیره تاانداختنِ اینکه همچین کاری کنه!»
خاندان نامگونگ که تو جزیره شکوفه آلولبخندِ طعمِ تلخِ رها شدن رو چشیده بودن،ارادهای حالا بهجاش چهرههایی پر از آرامش داشتن.
هیون جونگتکون لبش رواینطوری گاز گرفت.
میدونست.
میدونست که بیشترِ این حرفهاخطر فقط برای سبک کردنِ بارِشدیم روی دوشِ اون زده میشه.
ظاهرشون رو آروم نشونایمیونگ میدادن، اما درونشون حتماًملایمی پر از ترسی غیرقابلکنترل بود.
«رهبر اتحاد.»
تو همون لحظه،میکنی تانگ گوناک باهیچ صدایی خونسرد گفت.
«آسون نیست... اما باید امتحانش کنیم. مهم نیست که جانگشدیم ایلسو اینجاست، اتحاد چهار مستبد با ما فرق داره. کساییبدونه که همیشه با هم درگیر بودن، نمیتونن با هماهنگیِ کامل بجنگن.»
«...»
«پس فقط کافیه یه راهِ نفوذ باز کنیم. خاندان تانگاینکه تو خط مقدم میایسته. از قضا... اون آشغالهای دژ آبیمیدونستیم هم تقریباً رسیدن به ساحل، پس میتونیم کشتیهاشون رو تصاحب کنیم.»
پهلو گرفتنِ دژ آبی به اینهیچ معنی بود که تعدادِ دشمنهایی که بایدکشیده تو این خشکی باهاشون میجنگیدن، بیشتر میشد.
این قطعاً خبرِارادهای خوبی برای اتحادانداختنِ دوستان آسمانی نبود.
اما هیون جونگهان بهجای اشاره به اینلبخندِ موضوع، سر تکون داد.
«آره، گاجو. باید امتحانش کنیم.»
هیون جونگنکنه شمشیرش رودستورِ محکم چسبید.
تسلیم شدنهیچ حتی مجازبرای هم نبود.
تنها چیزی کههان باقی مونده بود، جنگیدنلبخندِ با تمامِ توانشون بود.
حتی اگه یهداد مقاومتِ بیهوده بود،توهین تا آخرین نفر میجنگیدن.
هیون جونگ ناخودآگاهمیکنی برگشت و به بزرگانِارادهای کوه هوآ نگاه کرد.
معلوم نبود ارادهـش بهشونبرای منتقل شده بود یا ازکشیده قبل همون فکر رو میکردن.
چشمهاشون همون نوریهان رو داشت کهیخی تو چشمهای خودش بود.
تو همون لحظه، گوم یانگبک شاگردهاییتوهین رو که سعی میکردن جلوش روجونش بگیرن کنار زد و اومد جلو.
«اگه قراره کسی تودستورِ خطِ مقدم بایسته... اونبرای شخص باید من باشم.»
«رهبر فرقه!»
«رهبر فرقه، شما نمیتونید...!»
زانوهاش جوری میلرزید کهاینطوری انگار هر لحظه ممکن بودنشده خم بشه، اما محکم ایستاد.
«...نمیخوای کهنکنه بهم نهدستورِ بگی، مگه نه؟»
لبخندی رویهیچ چهرهٔ رنگپریدهٔبرای گوم یانگبک نشست.
طبیعتاً، هیونبزرگ جونگ نمیتونستایمیونگ همچین کاری کنه.
کی جرئت داشت الاناینطوری تو روی گوم یانگبک نگاهنشده کنه و بهش نه بگه؟
این کاری نبودمیکنی که از دستِهیچ یه انسان بربیاد.
«رهبر فرقه گوم...»
لبخندِ گوم یانگبک عمیقتر شد.
«به نظر میرسهداد بالاخره یه جاتوهین برای مردن پیدا کردم.»
«...»
«بهاندازهٔ کافی زندگیارادهای کردم. الان فقطانداختنِ یه آرزو برام مونده.»
نیازی نبودبزرگ بلند بهایمیونگ زبون بیاردش.
آرزوش کاملاً واضح بود.
و ایننکنه آرزوی هیوندستورِ جونگ هم بود.
'آه، نیاکانِ من.'
حالا احساس میکرد که میفهمه.
اینکه چرا نیاکانِ کوه هوآکردن تو اون کوهستانهای بزرگ واینکه دورافتاده، جونشون رو به خطر انداختن.
اینکه موقعِنکنه جنگیدن چهدستورِ احساسی داشتن.
تنها آرزوشون این بود کهخطر کسایی که تو یه سرزمینِشدیم دورافتاده باقی موندن، زنده بمونن.
قطعاً فقطبزرگ و فقط همینکاخ یه آرزو بوده.
«بک چون، برو عقب.»
«...بله؟»
بک چون با چهرهای ناباورانهخطر برگشت، اما هیون جونگ باشدیم قاطعیت سرش رو تکون داد.
این حقیقت داشت که بک چون،یخی حتی اگه فقط برای یه لحظهبدونِ هم بود، همه رو رهبری کرده بود.
و اصلاً انکار نمیکرد کهکردن بک چون همین الان هماینکه از اون پیشی گرفته بود.
این فقط... آخرین لجبازیِ یه پیرمردهیچ تو پایانِ یه زندگیِ سخت بود،اینجا چیزی بیشتر از یه طمعِ پیرمردانه نبود.
«شاگردها، بریدهیچ عقب. وبرای بزرگان، بیاید جلو.»
«بله! رهبر اعظم فرقه!»
هیون سانگ و بزرگانِاینطوری نسلِ «اون» شاگردها رو فرستادننشده عقب و خودشون اومدن جلو.
حتی هیون یونگمیکنی هم تو سکوت وارادهای با قاطعیت اومد جلو.
«حالا، بزرگان...»
و همزمان،بزرگ گوم یانگبک صداشکاخ رو برد بالا.
«بزرگانِ هاینان،تکون بیاید بهاینطوری خطِ مقدم!»
«نامگونگ هم همینطور!»
«جوونترها، بریدهیچ عقب! اینجابرای جای شما نیست!»
اونایی که لقبِ بزرگ رو یدک میکشیدن، و حتی کسایی کهدستورِ رتبهشون به این مقام نمیخورد اما خودشون رو بزرگسال میدونستن، همهتکون بدونِ استثنا شاگردهای جوونتر رو هل دادن عقب و اومدن جلو.
«بزرگان، این...!»
«دهنت رونکنه ببند ودستورِ برو عقب!»
با این غرشِ برنده، کساییخطر که سعی داشتن منصرفشون کنن،شدیم با چهرههایی رنگپریده عقب کشیدن.
اینجا مخالفت هیچ فایدهای نداشت.
کسایی که عقبداد مونده بودن، لبهاشونتوهین رو گاز گرفتن.
هیون جونگ نگاهیمیکنی به همه انداخت وارادهای دهنش رو باز کرد.
«من بهتون نمیگم نجنگید.»
«...»
«این فقط یه روش متفاوت برای جنگیدنه. باز کردننشده راه، مبارزهی ماست. و مبارزهی شما اینه که هرطوردرحالیکه شده زنده بمونید و از اون رودخونه عبور کنید.»
«رهبر اتحاد...»
چه کسی جرئت داشتبرای به زبون بیاره کهاینجا این کار رو نمیکنن؟
اگه همهبزرگ اینجا میمردن،ایمیونگ همهچیز تموم میشد.
اما اگه کسیداد زنده میموند، ارادهشونتوهین ادامه پیدا میکرد.
و اینطوری،نکنه مرگهای اینجا بالاخرهبدونِ معنا پیدا میکرد.
پس چطور میشدارادهای این رو یه مبارزهیجونمون سبک در نظر گرفت؟
«رهبر خاندان تانگ...»
هیون جونگ میخواست ازش بخواد کهتوهین از عقب محافظت کنه، اما تانگجونش گوناک بدون هیچ حرفی محکم کنارش ایستاد.
«حالا میخوای بهم توهیندستورِ کنی و بگی بهبرای اندازهی کافی پیر نیستم؟»
هیون جونگهیچ در نهایتبرای به خنده افتاد.
چه کسی جرئتهان داشت به تانگ گوناکِلبخندِ بزرگ چنین حرفی بزنه؟
«من رهبر خاندان تانگـم.»
«درسته... یه لحظه بیادبی کردم.»
«جوخهی تعقیب همارادهای داره میرسه. وقتانداختنِ برای حرفای طولانی نیست.»
هیون جونگ سر تکونایمیونگ داد و با گوم یانگبکنکنه نگاهی رد و بدل کرد.
هرچی پایان تمیزتر باشه، بهتره.
اگه این آخرین چیزی بود کههیچ از خودشون به جا میذاشتن، حداقل بایدکشیده یه تصویر باوقار به شاگرداشون نشون میدادن.
حالا فقط بایدارادهای همهچیز رو وسطانداختنِ میذاشتن و میجنگیدن!
«اتحاد دوستانبزرگ آسمانی، بهایمیونگ من گوش کنید...!»
درست همون لحظهای که هیونکردن جونگ با این عزم شمشیرشاینکه رو بیرون کشید و فریاد زد،
صدای بلندی حرفشمیکنی رو قطع کردهیچ و پرید وسط.
«رهـ... رهبر اتحاد!»
«هان؟»
«اونجا! اونجا، اونطرفِ رودخونه!اینطوری نـ... نه! روی رودخونه!بهزور اونجا رو نگاه کنید!»
هیون جونگنکنه چرخید تادستورِ نگاه کنه.
چشماش گشاد شد.
«آه... چـ... چی؟»
یه اتفاق باورنکردنی داشت میافتاد.
چیزی که حتی یه باربدونِ هم تصورش رو نکرده بود،انداختنِ داشت جلوی چشماش رقم میخورد.
«شائولین! شائولینـه! شائولینارادهای و نه فرقهانداختنِ بزرگ، رهبر اتحاد!»
کسانی که اونطرفهان رودخونه بودن و ساحللبخندِ رو اشغال کرده بودن.
کسانی که میدونستن اونجااینطوری حضور دارن اما بابهزور ناامیدی سعی میکردن نادیدهشون بگیرن.
گروهی از راهبها که ردای زردرنگ راهبانارادهای شائولین رو پوشیده بودن، داشتن به سطحشدیم آب لگد میزدن و روی رودخونه میدویدن.
«شـ... شائولین؟»
تو همون لحظه، فریادیایمیونگ شبیه به هقهق ازملایمی گلوی هه یون بیرون پرید.
«راهب اعظم!!»
میتونست بهوضوح ببینتشون.
برادران رزمیاش، که میدونست اونطرف رودخونهن اماجونمون تحمل صدا زدنشون رو نداشت، حالا داشتن جونشونتوهین رو به خطر مینداختن و روی رودخونه میتاختن.
اشک توبزرگ چشمای درشتشایمیونگ حلقه زد.
واقعاً شائولین بود.
برادران رزمیاشنکنه حالا داشتندستورِ به اینجا میاومدن.
«...آه، نه، این...؟»
«فقط شائولین نیست! خاندان پنگ! کونگتونگ هم دارن میپرن تومیکنی رودخونه! نـ... نیروی کمکی! نه فرقه بزرگ دارن بهمون کمککشیده میکنن! نه فرقه بزرگ دارن از رودخونه رد میشن، رهبر اتحاد!»
دهن هیونتکون جونگ بیاختیاراینطوری باز موند.
نمیتونست باورش کنه.
اون شائولین... راهب اعظمش، بوپ جونگ،انداختنِ جونش رو به خطر مینداخت تاداد به اتحاد دوستان آسمانی کمک کنه؟
که اونا از رودخونه رد بشنیخی تا تو این سرزمینی که توسطبدونِ اتحاد چهار مستبد اشغال شده بجنگن؟
کی میتونستتکون همچین چیزیاینطوری رو تصور کنه؟
اما مهم نبود چند باربدونِ چشماش رو میبست و بازانداختنِ میکرد، صحنهی روبهروش تغییری نمیکرد.
اونا بهوضوح داشتن میاومدن.
از اونطرفِ همین رودخونه!
شلپ!
بوپ جونگ درحالیکه بیوقفهدستورِ به سطح آب لگد میزد،خطر غرش شیرِ کوبندهای سر داد.
«شاگردای نسل اول، دژ آبی روانداختنِ مهار کنید! بزرگترها، یه نقطهی فرودداد برای متحدامون روی ساحل رودخونه امن کنید!»
«بله!»
شلپ!
هربار که پاش بهدستورِ آب برخورد میکرد، بدنشبرای به سمت جلو اوج میگرفت.
پایینتر از اون، رزمیکارایبرای شائولین، کونگتونگ و خاندان پنگکشیده با تمام توانشون شنا میکردن.
چهرهی بوپ جونگ که از روی رودخونهلبخندِ بالا اومده بود تا اونطرف رو نگاهارادهای کنه، مثل یه اهریمن در هم پیچید.
«فکر کردیتکون میتونی منو دستکمکردن بگیری، جانگ ایلسو؟»
فکر کردهنکنه بود این بوپبدونِ جونگ عقبنشینی میکنه؟
که اون بهسادگیارادهای بیخیال میشه وانداختنِ فقط تماشا میکنه؟
همونطور که تاهان الان این کاریخی رو کرده بود؟
اگه اینطور بود،داد یه اشتباه محاسباتیِتوهین فاحش کرده بود.
بوپ جونگنکنه کسی نبود کهبدونِ از نبرد بترسه.
چیزی کههیچ ازش میترسید،برای شکست بود.
اگه دقیقتر بگیم، شکستیایمیونگ که به معنای ازملایمی دست دادن همهچیز بود.
پس دلیلی نداشت کهاینطوری منتظر شکستی بمونه کهبهزور داشت آرومآروم بهش نزدیک میشد.
دلیلی که تا الان از نبردهیچ دوری کرده بود فقط این بوداینجا که مسیر بهتری از جنگیدن وجود داشت.
حالا که کار به اینجا کشیدهانداختنِ بود، دلیلی برای تردید تو جنگیدنداد و باز کردن راه وجود نداشت.
«هیون جونگ!»
نگاه بوپ جونگ ازاینطوری روی اتحاد چهار مستبد گذشتنشده و روی هیون جونگ نشست.
هیچچیزی عوض نشده بود.
اگه میتونستن با اتحاد دوستانخطر آسمانی دست به یکی کنن، میتونستنتکون با اتحاد چهار مستبد مقابله کنن.
اگه عزم عبور ازایمیونگ رودخونه هنوز وجود داشت، شانسنکنه پیروزی هنوز با اونا بود!
«شائولین نمیسوزه!»
چیزی وجود داشتمیکنی که باید به هرارادهای قیمتی ازش محافظت میشد.
برای محافظت از نامِ «شائولین»،خطر بوپ جونگ حتی از زندهشدیم سوزوندنِ بدن خودش هم دریغ نمیکرد.
پس چه ترسیهان میتونست باعث بشه برایلبخندِ عبور کردن تردید کنه؟
عبور از یهداد رودخونهی ساده مثل این،ماست اصلاً هیچ اهمیتی نداشت!
«دشمنای شرورِ جناح غیرمتعارفدستورِ رو شکست بدید و اتحادخطر دوستان آسمانی رو نجات بدید!»
صدای کوبندهی بوپارادهای جونگ مثل رعدانداختنِ تو ساحل رودخونه پیچید.
«بله، راهب اعظم!»
راهبهای شائولینتکون با تماماینطوری توانشون جواب دادن.
فرقهی شمارهنکنه یک زیر آسمان،بدونِ شائولین هزار ساله.
اونا که سالهای بیشماری نگهبانان دشتهایانداختنِ مرکزی بودن، حالا به سمتی حرکتداد میکردن که حقاً باید اونجا میبودن.
روحیهی نجیب و قهرمانانهای کهکاخ ازشون ساطع میشد، رودخانهی یانگتسهمیکنی رو به رنگ طلایی درآورد.
در همین حین،داد سکوت عجیبی روی اتحادماست دوستان آسمانی سایه انداخت.
شاید این لحظهایمیکنی بود که بایدهیچ عمیقاً تحتتأثیر قرار میگرفتن.
و شاید منظرهای بودبرای که باید آدم رواینجا از هیجان به لرزه میانداخت.
چون شائولین، رأسِ نه فرقه بزرگ و یک اتحاد، کهمیکنی تا این حد با اتحاد دوستان آسمانی در تضاد بود،کشیده حالا داشت جونش رو به خطر میانداخت تا نجاتشون بده.
اما حسی که تو چهرهی کسانی کهماست روی تپه ایستاده بودن نمایان میشد، بیشتر بهپای گیجی و سردرگمی نزدیک بود تا احساساتی شدن.
جو گول که با چهرهای خالیهیچ به این منظرهی سورئال و باورنکردنی خیرهکشیده شده بود، آروم دهنش رو باز کرد.
«اون...»
بعد از چند بار مکث براییخی پیدا کردن کلمات مناسب، بالاخره نتونست خودشهیچ رو نگه داره و زیر لب گفت:
«...اون کلههشتپایی دیوونه شده؟»
این یه حرفِمیکنی بهشدت بیادبانه بود، اماارادهای هیچکس بهش خرده نگرفت.