---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت فرقه کوه هوآ

چپتر 1370: فصل ۱۳۷۰ - می‌دونی شرم چیه؟ (۵) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 1370: فصل ۱۳۷۰ - می‌دونی شرم چیه؟ (۵)

0

مردی که گروهِ تازه‌وارد رو رهبری‌زندگی​ می‌کرد، تا جایی که ممکن بود‌بفهمن​ خشن و درنده به نظر می‌رسید.

البته، پیرمرد هیونگ که‌داد​ عمرِ درازی کرده بود،‌کنه​ این رو خوب می‌دونست.

قضاوت کردنِ آدم‌ها‌پایانی​ فقط از روی‌روبه‌رو​ قیافه‌شون، کارِ بیهوده‌ای بود.

اما این رو هم می‌دونست.

اگه فقط یه نفر بود شاید فرق می‌کرد،‌نزدیک​ اما وقتی یه گروهِ کامل یه همچین حال‌وهوایی‌ختم​ از خودشون ساطع می‌کردن، نتیجه کاملاً مشخص بود.

فضای خطرناکی از‌توخالی‌ای​ گروهی که وارد روستا‌عوض​ می‌شدن به مشام می‌رسید.

این حال‌وهوایی نبود که‌باید​ بشه از یه مشت آدمِ‌صداش​ عادی و رعیت حس کرد.

بوی خطری که فقط می‌تونست از کسانی‌صداش​ به مشام برسه که دست‌شون رو بارها‌کار​ و بارها به خونِ انسان‌ها آلوده کرده بودن.

به نظر می‌رسید پیرمرد‌ترس​ تنها کسی نبود که‌نزدیک​ این رو حس کرده بود.

همهٔ روستایی‌ها‌خندهٔ​ نفس‌شون رو تو‌مطیع​ سینه حبس کردن.

چشم‌های پیرمرد پر از تسلیم‌باهاش​ و پذیرش بود، اما تو‌می‌برد​ چشم‌های روستایی‌ها ناامیدیِ غلیظی موج می‌زد.

اون‌ها می‌دونستن امکان نداره این‌می‌شد​ مردها فقط تو مسیرِ عبورشون‌بار​ همین‌طوری به اینجا سر زده باشن.

حتماً با‌عمرشون​ یه هدفِ‌ترس​ مشخص اومده بودن.

اون‌ها که تمامِ عمرشون رو با احتیاط و‌کنه​ ترس از بقیه زندگی کرده بودن، فقط از‌صداش​ صدای نزدیک شدنِ قدم‌ها می‌تونستن این رو بفهمن.

«آخرش... قرار‌همون​ بود به‌باید​ همین‌جا ختم بشه.»

پیرمرد خندهٔ توخالی‌ای سر داد.

اگه فقط مطیع بودن قرار نبود چیزی رو عوض کنه، و‌می‌تونستن​ اگه این همون پایانی بود که باید باهاش روبه‌رو می‌شد، حداقل‌عوض​ باید صداش رو می‌برد بالا و یه بار بهشون فحش می‌داد.

اگه این کار رو می‌کرد، دیگه برای‌عوض​ روبه‌رو شدن با پسرش که زودتر از اون‌حداقل​ از دنیا رفته بود، این‌قدر احساسِ شرم نمی‌کرد.

مردهای غریبه‌ای که وارد روستا شده بودن و‌حداقل​ اطراف‌شون رو برانداز می‌کردن، نگاه‌شون رو به سمتِ مردمی‌دیگه​ چرخوندن که جلوی تپهٔ خاکیِ قبر جمع شده بودن.

«همون‌جان.»

مردی که جلوتر از‌ترس​ همه بود، با قدم‌های‌نزدیک​ بلند به سمت‌شون رفت.

خرگوشی که با یه ببر روبه‌رو می‌شه حداقل می‌تونه‌همون​ سعی کنه فرار کنه، اما برای آدم‌های عادی که‌بالا​ با یه رزمی‌کار روبه‌رو می‌شدن، حتی همون هم غیرممکن بود.

پیرمرد با بی‌حالی‌پایانی​ سرنوشتی رو که‌روبه‌رو​ به‌زودی سرش می‌اومد، پذیرفت.

اما بقیه فرق داشتن.

کسانی که هنوز بچه‌هاشون رو از دست‌صدای​ نداده بودن و ارادهٔ قوی‌تری برای زنده‌قرار​ موندن داشتن، نمی‌تونستن به راحتیِ پیرمرد تسلیم بشن.

«خـ... خواهش‌خندهٔ​ می‌کنم، بهمون‌داد​ رحم کنید!»

مردی که تا همین چند لحظه پیش داشت فریاد می‌زد‌می‌برد​ و برای لو دادنِ هیونگ-اوک بهونه می‌آورد، با دیدنِ نزدیک‌پسرش​ شدنِ مردها فوراً روی زانوهاش افتاد و به خاک افتاد.

«مگه همه‌چیز رو بهتون نگفتیم؟! ما... ما دیگه‌می‌برد​ چیزی برای دادن نداریم. اربابان، اگه فقط جون‌مون‌برای​ رو ببخشید، تا آخرِ عمرمون تو سکوت زندگی می‌کنیم!»

مرد حتماً‌عمرشون​ می‌دونست که‌ترس​ این کارش بی‌فایده‌ست.

اما با این‌توخالی‌ای​ حال، نمی‌تونست همین‌طوری یه‌عوض​ جا وایسه و بمیره.

مگه این همون زندگی‌ای نبود که‌روبه‌رو​ سعی کرده بود با فروختنِ هر‌بار​ چیزی که می‌تونست، ازش محافظت کنه؟

چطور می‌تونست همچین‌باهاش​ زندگی‌ای رو به‌حداقل​ این راحتی ول کنه؟

«حـ... حالا که بهش فکر می‌کنم، اون مردها قطعاً رفتن سمتِ شمال!‌بفهمن​ اون بالا! دیدم که رفتن بالا! سمتِ شماله، پس اگه، اگه شمال‌همون​ رو بگردید، باید بتونید ردی از اون ریاکارای جناحِ اصیل پیدا کنید!»

مردهای غریبه‌ای که جلوشون‌داد​ ایستاده بودن، چشم‌هاشون رو باریک‌همون​ کردن و زیرِ لب گفتن:

«...جناحِ اصیل ریاکارن؟»

مرد نفسش‌باید​ رو تو‌روبه‌رو​ سینه حبس کرد.

وحشت کرده بود که‌ترس​ نکنه تو اون هول‌وهراسی که‌شدنِ​ داشته، حرفِ اشتباهی زده باشه.

«خیلی وقت بود‌توخالی‌ای​ حرف به این‌چیزی​ قشنگی نشنیده بودم.»

اما خداروشکر، همون‌پایانی​ جوابی رو گرفت‌روبه‌رو​ که امیدش رو داشت.

مرد که تو یه لحظه پر‌حداقل​ از شجاعت شده بود، صورتش روشن‌فحش​ شد و با صدای بلندتری فریاد زد:

«آره! آره! اون... اون حروم‌زاده‌های جناحِ اصیل که فقط به فکرِ منافعِ خودشونن!‌آخرش​ چطور می‌شه همچین آدم‌هایی رو با قهرمان‌های جناحِ غیررسمی مقایسه کرد! اگه ما‌باید​ رو ببخشید، بهتون کمک می‌کنیم. ما، ما می‌تونیم قیافه‌شون رو تشخیص بدیم، اربابان!»

«قیافه‌شون...»

مردِ غریبه‌همون​ خندهٔ عجیبی سر‌باهاش​ داد و پرسید:

«داری می‌گی اگه تو رو‌می‌شد​ با خودمون ببریم، می‌تونی قیافه‌شون‌بار​ رو تشخیص بدی و اعتراف کنی؟»

«آره! آره! اگه نه، حتی می‌تونیم چهره‌شون رو براتون‌شدنِ​ بکشیم! بینِ ما کسی هست که نقاشیش خوبه، پس قطعاً‌داد​ به دردتون می‌خوره! پس خواهش می‌کنم، فقط جون‌مون رو ببخشید!»

«قبل از اون،‌توخالی‌ای​ بذار یه چیزی بپرسم.‌عوض​ اینجا روستای خاندانِ هیونگه؟»

«د... درسته، اما...»

مرد با قیافه‌ای گیج‌روبه‌رو​ و منگ در جوابِ‌می‌برد​ این سؤالِ یهویی، من‌من کرد.

چرا این آدم‌هایی که‌ترس​ همین دیروز اینجا بودن،‌نزدیک​ باید همچین چیزی بپرسن؟

درست همون موقع، یکی‌داد​ از مردها که داشت روستا‌همون​ رو بررسی می‌کرد فریاد زد:

«رئیس! ردپاهایی هست‌پایانی​ که نشون می‌ده‌روبه‌رو​ کسانی اینجا بودن.»

«یه گروهِ بزرگ.‌باهاش​ به نظر می‌رسه حداقل‌صداش​ چند صد نفری بودن.»

با شنیدنِ‌عمرشون​ این حرف، ابروهای‌بقیه​ مردِ غریبه پرید.

نگاهی به مردی که جلوش زانو زده بود، قبر، و‌پایانی​ تمامِ ردپاهایی که اعضای قبیلهٔ ده‌هزار نفره به جا گذاشته‌بهشون​ بودن انداخت و بعد لب‌هاش رو به پوزخند کج کرد.

«اینکه اون‌همون​ حروم‌زاده‌های جناحِ اصیل‌باهاش​ ریاکارن، کاملاً درسته.»

«آره، آره! البته!»

«اما... رئیسِ ما هم تو همون گروهِ جناحِ اصیل‌شدنِ​ بود. با دیدنِ این اوضاع، به نظر می‌رسه شما‌توخالی‌ای​ رئیسِ ما رو به اون حروم‌زاده‌های اتحادِ چهار مستبد فروختید.»

«...بله؟»

رنگ از رخسارِ‌پایانی​ مرد پرید و‌روبه‌رو​ مثلِ یخ سرد شد.

«وقتی فکر می‌کنم از رودخونهٔ یانگ‌تسه گذشتم و‌می‌برد​ جونم رو به خطر انداختم تا یه مشت آشغال‌شدن​ مثلِ شما رو نجات بدم، حالم به هم می‌خوره.»

مرد که نمی‌فهمید منظورِ مردِ‌بقیه​ غریبه چیه، فقط با نگاهی‌قدم‌ها​ خالی به صورتش خیره شد.

خیلی زود، مرد جوری‌داد​ حرف زد که انگار‌کنه​ کلمات رو تف می‌کرد:

«ما به دستورِ شاهِ راهزنان اومدیم اینجا تا شما رو به شمالِ‌بار​ رودخونه ببریم. اما... شما حتی نتونستید تا اون موقع صبر کنید و‌رفته​ لطف رو با دشمنی جواب دادید؟ ای تفاله‌هایی که از حیوون هم پست‌ترید!»

نیتِ کشتارِ شدیدی نه تنها‌می‌شد​ از مردی که حرف می‌زد،‌بار​ بلکه از کلِ گروهش فوران کرد.

این‌ها اعضای جنگلِ سبز‌ترس​ بودن که مستقیماً زیر‌نزدیک​ نظرِ شاهِ راهزنان کار می‌کردن.

وفاداریِ اون‌ها به‌توخالی‌ای​ شاهِ راهزنان تو‌چیزی​ دنیا همتا نداشت.

کاملاً طبیعی بود که بعد از شنیدنِ حرف‌های‌حداقل​ کسی که درست جلوی چشم‌شون از لو دادنِ‌کار​ شاهِ راهزنان حرف می‌زد، همچین واکنشی نشون بدن.

مردِ روستایی که از نیتِ کشتارِ ساطع‌شده از مردها‌بالا​ جا خورده بود، با دستپاچگی سعی کرد بلند شه‌پسرش​ اما به عقب تلوتلو خورد و روی باسنش افتاد.

«مـ، من...»

چرا اون‌ها اینجا بودن؟

روستایی‌ها درخواستِ کمکِ‌پایانی​ اتحادِ دوستانِ آسمانی‌روبه‌رو​ رو رد کرده بودن.

اون‌ها فکر می‌کردن قولی که از‌حداقل​ همون اول باورش براشون غیرممکن بود،‌فحش​ با رد کردن‌شون کاملاً باطل شده.

کی به کسانی که دِینِ‌بقیه​ لطف رو با خیانتِ سرد‌قدم‌ها​ جواب می‌دادن، مهربونی نشون می‌داد؟

اما در کمالِ ناباوری، کسانی که برای کمک به روستایی‌ها‌پایانی​ اومده بودن، درست تو همین لحظه رسیده بودن و مرد‌بهشون​ هم تازه چیزهایی رو پرونده بود که نباید جلوی اون‌ها می‌گفت.

مرد که تازه فهمیده بود چه غلطی کرده،‌حداقل​ دهنش از روی گیجی باز موند، مثلِ کسی‌کار​ که به درهٔ ناامیدیِ مطلق سقوط کرده باشه.

«ای حشراتِ موذی...»

مردی که جلوتر از همه بود، زیردستِ موردِاعتمادِ شاهِ‌شدنِ​ راهزنان و یکی از ده سایهٔ جنگلِ سبز، ببرِ‌توخالی‌ای​ شبِ سیاه گواک مین، صورتش رو در هم کشید.

کسانی که از‌توخالی‌ای​ پشت اوضاع را تماشا‌عوض​ می‌کردند، به حرف آمدند.

«انگار شاه جنگل‌پایانی​ سبز این دفعه در‌می‌شد​ مورد آدما اشتباه کرده.»

«شاه جنگل سبز عمراً همچین‌می‌شد​ اشتباهی نمی‌کنه! کاملاً معلومه که اون‌بهشون​ آدمای فرقه کوه هوآ اصرار کردن.»

«بهتر نیست فقط کلک همه‌شون رو بکنیم؟ چرا‌نزدیک​ باید به خودمون زحمت بدیم و یه مشت‌ختم​ آشغال مثل اینا رو تا شمال رودخونه ببریم؟»

«ولی این‌خندهٔ​ دستور شاه‌داد​ جنگل سبزه.»

«اگه فقط بگیم‌پایانی​ اتحاد چهار مستبد اومدن‌می‌شد​ و کشتن‌شون، کی می‌فهمه؟»

راستش را بخواهید،‌باهاش​ خیانت برای راهزنان جنگل‌صداش​ سبز مفهوم ناآشنایی نبود.

جوابِ خوبی را‌احتیاط​ با بدی دادن‌زندگی​ هم آن‌قدرها نادر نبود.

اما دقیقاً به‌توخالی‌ای​ همین دلیل، مجازاتِ چنین‌عوض​ آدم‌هایی حتی سخت‌گیرانه‌تر بود.

آن‌ها از روی تجربه بهتر از‌روبه‌رو​ هر کسی می‌دانستند که نشان دادنِ ترحمِ‌بهشون​ بی‌جا، پایه‌های فرقه‌شان را به لرزه درمی‌آورد.

ببر شب تاریک‌باهاش​ با شنیدنِ حرف‌های زیردستانش،‌صداش​ چشمانش را ریز کرد.

افکارِ او‌عمرشون​ هم تفاوتِ چندانی‌بقیه​ با آن‌ها نداشت.

دستوراتِ شاه‌خندهٔ​ جنگل سبز‌داد​ مطلق بود.

اما اخیراً، شاه جنگل سبز‌باهاش​ تمایل داشت بیش از حد تحت‌تأثیرِ‌بالا​ آدم‌های فرقه کوه هوآ قرار بگیرد.

دستورِ نجات دادنِ این آدم‌ها‌می‌شد​ چیزی بود که شاه جنگل سبزِ‌بهشون​ گذشته هرگز صادر نمی‌کرد، این‌طور نیست؟

«...جوابم رو بده.»

«بـ... بله؟»

«اون حروم‌زاده‌های‌همون​ اتحاد چهار‌باید​ مستبد کجا رفتن؟»

«ما، ما این‌قدرش رو نمی‌دونیم...»

ببر شب تاریک خنده‌ای کرد.

«توی فروختنِ ناجی‌تون که‌داد​ این‌قدر ماهرید، ولی نمی‌تونید‌کنه​ اتحاد چهار مستبد رو بفروشید؟»

«نـ... نه، این‌طوری نیست...»

رنگ از چهرهٔ مرد پرید.

حالا نیتِ کشتارِ‌احتیاط​ آشکاری از ببر‌زندگی​ شب تاریک بیرون می‌زد.

«همف.»

«نیازی هست‌همون​ بیشتر از‌باید​ این چیزی بگیم؟»

شینگ.

راهزنان جنگل سبز‌احتیاط​ شمشیرهای بزرگِ روی‌زندگی​ کمرشان را بیرون کشیدند.

دیگر نیازی به تظاهر به مهربانی نبود‌عوض​ و انرژیِ خشن و مختصِ جنگل سبز‌می‌شد​ بدونِ هیچ پرده‌پوشی‌ای به بیرون سرازیر شد.

مرد که فکر‌پایانی​ می‌کرد کارش تمام است،‌می‌شد​ چشمانش را محکم بست.

اما درست در همان لحظه، یکی‌حداقل​ از راهزنان جنگل سبز که در‌فحش​ عقب ایستاده بود، به حرف آمد.

«یه لحظه صبر‌احتیاط​ کنید. قضیهٔ اون‌زندگی​ گورِ خاکی چیه؟»

«...چی؟»

«کی مرده؟»

به نظر می‌رسید‌باهاش​ گورِ کسی باشد که‌صداش​ همین اواخر مرده است.

روستاییان نگاهی به گور انداختند.

نگاه‌هایی که با یکدیگر‌داد​ رد و بدل می‌کردند،‌کنه​ به نوعی پیچیده بود.

ببر شب تاریک نالهٔ خفه‌ای‌باهاش​ سر داد و با چهره‌ای‌می‌برد​ درهم‌رفته به گور خیره شد.

«بررسی‌ش کردی؟»

با این سؤالِ او،‌ترس​ مردی که جلو رفته‌نزدیک​ بود، سر تکان داد.

«آره. قطعاً ردِ شکنجه وسطِ روستا بود.‌عوض​ با توجه به بوی خونی که هنوز شسته‌حداقل​ نشده، به نظر می‌رسه خیلی وحشتناک شکنجه شده.»

«...»

«اگه فقط یه نفر‌روبه‌رو​ بوده، حتماً اون‌قدری بوده که‌بالا​ کلِ خونِ بدنش کشیده بشه...»

ببر شب تاریک‌احتیاط​ هم یکی از‌زندگی​ اعضای جناح نامتعارف بود.

امکان نداشت داستان‌هایی دربارهٔ‌داد​ اینکه شکنجه‌های قبیله ده‌هزار نفره‌همون​ چقدر وحشتناک است، نشنیده باشد.

مخصوصاً اگر هو گامیونگ شخصاً به‌روبه‌رو​ اینجا آمده بود، شدتِ شکنجه باید‌بار​ بسیار فراتر از حدِ معمول می‌بود.

«یعنی اون رو تحمل کرده...؟»

باورِ اینکه یک فردِ عادی و رعیت، که‌نزدیک​ حتی رزمی‌کار هم نبود، توانسته باشد آن شکنجه را‌خندهٔ​ تحمل کند و تا آخر حرفی نزند، سخت بود.

اما ردپاهای به‌جامانده در اینجا‌مطیع​ و حالتِ چهرهٔ روستاییان ثابت‌پایانی​ می‌کرد که این موضوع حقیقت دارد.

حتی بدونِ اینکه نیازی‌باید​ باشد گور را بشکافند‌حداقل​ تا جسد را بررسی کنند.

«ها...»

ببر شب تاریک درحالی‌که با حالتی کمی وحشت‌زده‌نزدیک​ سرش را تکان می‌داد، به روستاییانی که با چشمانی‌خندهٔ​ پر از ترس او را تماشا می‌کردند، نگاهی انداخت.

پس از سکوتی‌توخالی‌ای​ طولانی، ببر شب تاریک‌عوض​ به‌آرامی سر تکان داد.

«شمشیراتون رو غلاف کنید.»

«...چشم.»

زیردستانش بدونِ‌عمرشون​ هیچ حرفی سلاح‌هایشان‌بقیه​ را غلاف کردند.

احساساتِ بدشان نسبت به روستاییان‌مطیع​ از بین نرفته بود، اما حالا‌باید​ دیگر نمی‌توانستند دست رویشان بلند کنند.

حتی اگر چنین دستوری هم‌باهاش​ می‌گرفتند، آن حسِ ناآرامیِ ماندگاری که‌بالا​ شکل گرفته بود، از بین نمی‌رفت.

راهزنان جنگل سبز متعلق به یک جناح نامتعارف بودند که به راحتیِ‌فحش​ آب خوردن خیانت می‌کردند و چیزی از خیرخواهی و درستکاری نمی‌دانستند، اما بهتر‌شرم​ از هر کسِ دیگری در دنیا می‌فهمیدند که روحیه و ارادهٔ واقعی چیست.

«ریش‌سفید.»

«بـ... بله...؟»

«آماده بشید. ما‌پایانی​ شما رو تا‌روبه‌رو​ شمالِ رودخونه اسکورت می‌کنیم.»

«مـ... منظورتون ماییم؟»

«درسته.»

ریش‌سفید هیونگ با‌توخالی‌ای​ حالتی گیج و‌چیزی​ مبهوت پلک زد.

«ا... اما ما که...»

باید بدونِ لحظه‌ای درنگ سر‌می‌شد​ تکان می‌داد، اما حسِ عجیبِ‌بار​ ناآرامی باعث شد مردد بماند.

این ناآرامی چیزی بود‌ترس​ که اگر اتفاقاتِ امروز‌نزدیک​ رخ نمی‌داد، هرگز احساسش نمی‌کرد.

اما ببر شب تاریک‌داد​ فقط سرش را تکان‌کنه​ داد و با قاطعیت گفت.

«ما دستور گرفتیم، پس ازش پیروی می‌کنیم. انتخاب‌تون رو بکنید. یا همین‌جا‌بار​ می‌مونید، یا دنبالِ ما به سمتِ شمالِ رودخونه میاید. اگه دومی رو‌رفته​ انتخاب کنید، بهتون قول می‌دم که زنده پاتون به خاکِ شمال برسه.»

ریش‌سفید هیونگ با‌باهاش​ احتیاط به پشتِ‌حداقل​ سرش نگاه کرد.

روستاییان نگاه‌های درمانده‌ای به پیرمرد می‌انداختند،‌زندگی​ اما نگاهِ خودش روی گوری که‌بفهمن​ پسرش در آن دفن شده بود، نشست.

گوشهٔ چشمانِ پیرمرد نمناک شد‌مطیع​ و برای مدتی طولانی در‌پایانی​ سکوت به آن نقطه خیره ماند.

«پسرِ احمقِ من...»

در نهایت، این‌باهاش​ هیونگ-اوک بود که‌حداقل​ روستا را نجات داد.

اگر هیونگ-اوک هم آن‌ها را فروخته بود، شاید همه برای‌قدم‌ها​ لحظه‌ای جانِ سالم به در می‌بردند، اما در نهایت ممکن‌مطیع​ بود به دستِ همین مردان به پایانی تراژیک دچار شوند.

حتی اگر آن‌قدر خوش‌شانس بودند که از این سرنوشت‌همون​ فرار کنند، باز هم غیرممکن بود که بتوانند جلوی‌بالا​ رفتنِ این راهزنان را بدونِ کمک به روستاییان بگیرند.

فقط به خاطر این بود که پسرش تا آخرین‌صداش​ لحظه ایمانش به اتحاد دوستان آسمانی را حفظ کرد‌برای​ که راهی برای زنده ماندنِ این روستاییان باز شد.

«هر چی زودتر انتخاب کنید،‌می‌شد​ بهتره. معلوم نیست اون حروم‌زاده‌های‌بار​ قبیله ده‌هزار نفره کِی برگردن.»

«...ما میایم.»

پیرمرد به‌خندهٔ​ سختی سر‌داد​ تکان داد.

«باید زنده‌همون​ بمونیم... یه جوری،‌باهاش​ باید زنده بمونیم.»

«پس آماده بشید. هر چی بارتون سبک‌تر باشه،‌می‌برد​ بهتره. نیازی نیست چیزای به‌دردنخوری مثل غلات رو‌برای​ جمع کنید. توی شمال به اندازهٔ کافی غلات هست.»

این کلمات قلبِ‌احتیاط​ ریش‌سفید هیونگ را‌زندگی​ با دردِ بیشتری شکافت.

ای کاش می‌دانست که‌داد​ قرار است این حرف‌ها‌کنه​ را کمی زودتر بشنود...

«من... همین کار رو می‌کنم.»

ببر شب‌باید​ تاریک سر‌روبه‌رو​ تکان داد.

روستاییانی که با احتیاط‌ترس​ مشغولِ تماشا بودند، یکی‌یکی با‌شدنِ​ عجله به سمتِ خانه‌هایشان دویدند.

ببر شب تاریک‌توخالی‌ای​ با دیدنِ پراکنده شدنِ‌عوض​ آن‌ها، لبخندِ تلخی زد.

«این دنیا...»

کسی که تا آخر پای درستکاری‌اش ایستاد، در خاکِ‌بالا​ سرد دفن شد، درحالی‌که به کسانی که خیانت کردند‌پسرش​ اجازه داده شد تا به قیمتِ جانِ او زنده بمانند.

احتمالاً به همین دلیل بود‌بقیه​ که گسترشِ حسن‌نیت در دنیا‌قدم‌ها​ تا این حد سخت بود.

اما...

ببر شب تاریک درحالی‌که به گورِ‌روبه‌رو​ خاکیِ سرخی که هنوز علفی رویش سبز‌بهشون​ نشده بود نگاه می‌کرد، زیرِ لب گفت.

«...ولی حداقل، به‌باهاش​ نظر می‌رسه تو‌حداقل​ هیچ حسرتی نداشته باشی.»

احساس کرد انگار کسی که‌بقیه​ هرگز او را ندیده بود،‌قدم‌ها​ دارد به او لبخند می‌زند.

ناولها | novelha.net