---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت فرقه کوه هوآ

چپتر 783: چپتر 783 • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 783: چپتر 783

0

«تموم شد!»

«اوآآآآآآ!»

«فکر کنم الان اشکم دربیاد!»

شاگردان کوه هوآ در‌گم‌شده​ حالی که هق‌هق می‌کردند، به‌اون‌طرفی‌ها​ اسکلهٔ تکمیل‌شدهٔ روبه‌رویشان خیره شدند.

چیزی که بهش می‌گفتند اسکله، در واقع چیزی بیشتر از یه‌کشیده​ تپه سنگ، صخره و خاک نبود که بخشی از رودخونه رو پر‌الوارهای​ کرده بود... نه، اتفاقاً همین موضوع باعث می‌شد حتی تأثیرگذارتر هم باشه.

«...فکر کردم کمرم قراره بشکنه.»

«خدایا... همیشه همین‌جوری الکی می‌گفتم که می‌تونیم یه کوه‌پلی​ رو با خاک یکسان کنیم... ولی هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم‌بودند​ واقعاً یه کوه رو از روی زمین محو کنیم...»

با شنیدن این حرف،‌گم‌شده​ چشم‌های شاگردان کوه هوآ‌کار​ هم‌زمان به پشت سرشان چرخید.

یه تپهٔ کوچیک که درست چسبیده به اسکله بود، حالا کاملاً ناپدید‌کامل​ شده و جایش رو یه فضای خالی گرفته بود. تمام خاک، سنگ‌ها‌بزرگی​ و صخره‌هایی که اون تپه رو تشکیل می‌دادند، توی رودخونه ریخته شده بود.

«...یه حس رضایت‌بخشی توش هست.»

«ولی یه‌جورایی غم‌انگیز هم هست.»

شاگردان کوه هوآ که با چهره‌هایی‌داشت​ کمی پیچیده و عجیب به اسکله نگاه‌پلی​ می‌کردند، هماهنگ با هم سر تکان دادند.

حقیقتِ غم‌انگیزتر این بود که دقیقاً هم‌زمان، اتفاق مشابهی باید‌پلی​ در اون طرفِ رودخونه هم در حال رخ دادن باشه. پس،‌کشتی‌ها​ حالا دو تا اسکله و دو تا تپهٔ گم‌شده وجود داشت...

«انگار کار‌دادند​ اون‌طرفی‌ها هم‌غم‌انگیزتر​ تقریباً تموم شده؟»

نگاه شاگردان کوه هوآ به سمت جزیره چرخید. پلی که از جزیره به روی رودخونه کشیده شده بود،‌بودند​ تقریباً کامل به نظر می‌رسید. راهزنان نوکریم دست به دست هم داده و این کار رو کرده بودند. آن‌ها‌درخت‌ها​ کشتی‌ها رو به هم وصل کرده و الوارهای بزرگی رو روی آن‌ها قرار داده بودند تا یه پل بسازند.

«...آخه این ایدهٔ یه‌گم‌شده​ آدمیزاده که روی یه‌کار​ جزیره پل چوبی بسازه؟!»

اگر صخره‌ها، خاک و سنگ‌های‌کار​ تپه‌ها زیر آب دفن شده‌پلی​ بودند، پس درخت‌ها کجا رفته بودند؟

درخت‌هایی که از ریشه درآورده بودند، به دست‌باید​ راهزنان نوکریم هرس (؟) و به الوار تبدیل‌کار​ شده و برای ساخت پل به کار رفته بودند.

«با اینکه کشتی‌های زیادی رو‌اون‌طرفی‌ها​ به هم بستن، ولی خوب‌کشیده​ می‌تونه این وزن رو تحمل کنه.»

«معلومه که خیلی محکمه.»

«محکم بودنش چه فایده‌ای‌انگار​ داره؟ با یه تیرِ آتیشی‌جزیره​ همه‌ـش می‌سوزه و خاکستر می‌شه.»

«حـ... حرفای نحس نزن!»

«این حروم‌زاده داره بدیمنی میاره!»

«نکنه قراره یه نبرد صخرهٔ‌وجود​ سرخِ دیگه راه بیفته؟ اون روز،‌سمت​ یه نبرد توی کوگانگ برپا می‌شه.»

«...»

همه با تصور کشتی‌های در حال‌اتفاق​ سوختن توی ذهن‌شان لرزیدند. اما گواک‌گم‌شده​ هی با شنیدن این حرف پوزخند زد.

«داری خواب‌داشت​ می‌بینی. اون از‌اون‌طرفی‌ها​ این‌جور عوضی‌ها نیست.»

«ها؟»

«فکر می‌کنی چونگ میونگ می‌ذاره‌کار​ چیزی که براش پول و زحمت‌کشیده​ صرف کرده به همین راحتی بسوزه؟»

«خب، اولاً که یه پاپاسی هم از جیب‌باید​ اون اینجا خرج نشده، در مورد زحمت هم‌کار​ که انگار تنها کاری که کرد فک زدن بود؟»

گواک هی با‌انگار​ این حرف جا خورد‌سمت​ و زبونش بند اومد.

«بـ... به‌هرحال، همچین اتفاقی نمی‌افته. شنیدم خاندان‌انگار​ تانگ یه داروی خاص آورده و روی‌کشیده​ کشتی‌ها مالیده. می‌گن داروییه که آتیش نمی‌گیره؟»

«...مگه همچین چیزی هم داریم؟»

«هیچ کاری نیست که خاندان تانگ‌اتفاق​ سیچوان نتونه انجام بده. اونجا همون‌گم‌شده​ جاییه که شمشیرهای هانچول رو می‌سازن.»

«راست می‌گی.»

همه یک‌صدا سر تکان دادند،‌وجود​ انگار که خودِ نام خاندان‌تقریباً​ تانگ سیچوان دلیل قانع‌کننده‌ای بود.

«پس الان کارمون تموم شده؟ همهٔ کشتی‌ها رو‌سمت​ به هم بستیم، همهٔ اسکله‌ها رو ساختیم و‌نوکریم​ حتی قایق‌های جداگانه‌ای برای جابه‌جایی آدم‌ها کنار گذاشتیم.»

«انگار کار‌دادند​ دزدای دریایی‌غم‌انگیزتر​ هنوز تموم نشده.»

«چرا؟»

«...هنوز نتونستن‌حال​ توپ رو‌گم‌شده​ پیدا کنن.»

«...»

«غیب شده؟»

وقتی چونگ میونگ چشم‌هایش‌کار​ رو ریز کرد، دزدهای‌جزیره​ دریایی به خود لرزیدند.

آب سرد رودخونه از چانه‌هایشان می‌چکید. حتی یه آسورای جهنمی هم با‌جزیره​ دیدن موشی که داره تو آب غرق می‌شه دلش به رحم می‌اومد،‌کشتی‌ها​ اما این تائوئیستی که جلویشان ایستاده بود، از هر آسورای جهنمی‌ای ترسناک‌تر بود.

«نه، این حروم‌زاده‌های دزد دریایی هیچ کاری جز رفتن تو‌پلی​ آب و خفه شدن بلد نیستن؟! سوزن که نیست! مسخره‌ست‌آن‌ها​ که نمی‌تونین اون توپ‌های به این گنده‌گی رو پیدا کنین!»

«دو... دوجانگ‌نیم. ما تا‌غم‌انگیزتر​ کفِ رودخونه رو هم‌باید​ گشتیم... فقط نمی‌تونیم پیداش کنیم...»

«حقیقت داره! لطفاً حرف‌مون رو باور‌تقریباً​ کنین. ما همه‌جای اون کشتیِ غرق‌شده‌نظر​ رو گشتیم و واقعاً هیچی نیست!»

چشم‌های چونگ‌حال​ میونگ از شدت‌وجود​ خشم شعله‌ور شد.

«پیداشون نکردین؟»

«بله. وا... واقعاً.‌حقیقتِ​ ما تمام تلاشمون‌اتفاق​ رو کردیم، اما...»

با نگاه به قیافه‌های زار و نزارِ دزدهای دریایی، به نظر می‌رسید که نه تنها تمام تلاش‌شان رو کرده بودند،‌کشتی‌ها​ بلکه حتی جان‌شان رو هم پای این کار گذاشته بودند. چهره‌هایشان بعد از نزدیک به یک هفته ماندن زیر آب و‌ریشه​ جارو کردنِ کف رودخونه، هیچ نشانی از سرزندگی نداشت و با گونه‌های فرورفته‌شان، انگار که یک ماه تمام گرسنگی کشیده بودند.

اما متأسفانه، این‌دادن​ چیزها اصلاً برای چونگ‌انگار​ میونگ پشیزی ارزش نداشت.

«اگه من‌وجود​ پیداش کنم‌انگار​ چی‌کار می‌کنین؟»

«ببخشید؟»

«می‌گم اگه من‌انگار​ پیداش کنم، می‌خواین‌تقریباً​ چه غلطی بکنین؟»

«ایـ... این که...»

«هی، بیا بیرون!»

«ها؟ داره‌دادند​ با کی‌غم‌انگیزتر​ حرف می‌زنه؟»

با این حرفِ ناگهانی، دزدهای دریایی که نمی‌دانستند چه خبر است، به‌نظر​ اطراف نگاه کردند. در همان لحظه، لباس چونگ میونگ تکان خورد و خیلی‌بسازند​ زود، چیزی سفید شبیه به یه گلولهٔ پنبه از جلوی لباسش بیرون پرید.

تِپ.

وقتی روی زمین فرود آمد،‌کار​ بک آه صاف ایستاد و‌پلی​ با صدای بلندی فریاد کشید.

«کیییی!»

البته، از دیدگاه‌انگار​ منطقی، صداش اون‌قدرها‌تقریباً​ هم بلند نبود.

«شنیدی چی گفت؟»

بک آه‌وجود​ با جدیت‌انگار​ سر تکان داد.

«برو پیداش کن.»

هویک!

راسوی سفید با‌دادن​ سرعت برق دوید و‌انگار​ توی آب شیرجه زد.

دزدهای دریایی‌وجود​ با دیدن این‌کار​ صحنه پلک زدند.

«چه خبره؟»

«الان چی دیدم؟»

«چرا یه راسو‌دادن​ باید بره تو‌داشت​ آب؟ مگه فُکه؟»

به‌هرحال،

این آدم‌های فرقهٔ کوه‌غم‌انگیزتر​ هوآ، چه انسان باشن‌باید​ چه حیوون، هیچ‌کدوم‌شون عادی نیستن.

اما غافلگیریِ‌داشت​ اصلی کمی‌کار​ بعد اتفاق افتاد.

پات!

ناگهان، یه چیز‌داشت​ تیره از توی‌اون‌طرفی‌ها​ آب بیرون پرید.

«چی؟»

«اژدهاست؟»

«ما... ماهی‌حال​ کله‌ماری! چرا‌گم‌شده​ این‌قدر گنده‌ست؟»

«ولی چرا یه‌داشت​ ماهی کله‌ماری باید از‌تقریباً​ آب بپره بیرون... ها؟»

شالاپ! شلوپ!

ماهی کله‌ماری که از آب بیرون کشیده شده بود، داشت دست و پا‌می‌رسید​ می‌زد. وقتی با دقت نگاه کردند، دیدند که بک آه از پشت، یه ماهی‌ایدهٔ​ کله‌ماری رو که ده برابرِ خودش بود گرفته و داره به سمت ساحل می‌کشه.

«اربابشون اون‌حال​ ماهی کله‌ماریِ‌گم‌شده​ وحشی رو می‌گیره...»

«حیوون خونگی‌شون هم‌داشت​ یه ماهی کله‌ماریِ‌اون‌طرفی‌ها​ معمولی صید می‌کنه.»

آخه چطور‌دادند​ می‌تونن این‌قدر‌غم‌انگیزتر​ شبیهِ هم باشن...

اینکه چطور یه راسوی به این کوچیکی‌سمت​ می‌تونه یه ماهی کله‌ماریِ به این بزرگی‌راهزنان​ رو بگیره، دیگه اصلاً مسئلهٔ مهمی نبود.

«نه، این نیم‌وجبی رو باش!‌وجود​ بهت گفتم توپ‌ها رو بیار،‌تقریباً​ اون‌وقت رفتی واسه خودت ناهار گرفتی؟»

وقتی چونگ میونگ داد زد، بک آه شوکه شد‌جزیره​ و با شدت سرش رو تکان داد. بعد پنجهٔ‌داده​ بامزه‌اش رو دراز کرد و به آب اشاره کرد.

«آه، پیداش کردی؟»

سر تکان داد.

«بچه‌ها رو ببر و بیارش.»

سر تکان داد.

بک آه با صدای «تودودوک» دوید و سریع از بدن یکی از‌گم‌شده​ دزدان دریایی بالا رفت و روی سرش نشست. بعد کمرش را صاف‌نظر​ کرد و پنجه‌ی جلویش را بیرون داد. ابهتش تقریباً شبیه یک ژنرال بود.

«کیییی!»

«...»

برای هر کسی که‌انگار​ تماشا می‌کرد، واضح بود که‌جزیره​ سمور دارد می‌گوید: «بریم، برده‌ها.»

«حیوون هم به صاحبش می‌ره.»

«آخه این چه سموریه...»

«نمی‌رین؟»

«می‌ـ... می‌ریم!»

«همین الان می‌ریم! همین الان!»

وقتی چونگ میونگ طوری به سمت دزدان دریایی‌جزیره​ دوید که انگار می‌خواست دوباره لگدی نثارشان کند،‌دست​ آن‌ها وحشت کردند و به داخل آب پریدند.

هیون جونگ که‌دادن​ از دور تماشا‌داشت​ می‌کرد، ناله‌ای سر داد.

«کاملاً مشخصه‌وجود​ که داره‌انگار​ عذاب‌شون می‌ده.»

برای یک تائوئیست غیرممکن بود که به مردم زور بگوید، اما مشکل این بود که آن‌ها‌کار​ دزد دریایی بودند. البته، کسانی که با غارت دیگران و خون به جگر کردن مردم زندگی‌کشتی‌ها​ می‌کردند باید مجازات می‌شدند، بنابراین سخت بود که چونگ میونگ را به خاطر تنبیه کردن‌شان سرزنش کرد.

«رهبر فرقه.»

«هم؟»

«فکر کنم حق با چونگ‌کار​ میونگه. آماده‌سازی‌ها تقریباً تموم شده، اما‌کشیده​ هیچ خبری از دزدای دریایی نیست.»

«اوناهاش، مگه اونا نیستن؟»

«...منظورم به جز اوناست.‌کار​ فکر می‌کردم بقیه دژهای‌جزیره​ آبی بهمون حمله می‌کنن...»

«بعیده چنین اتفاقی بیفته.»

هیون جونگ این‌داشت​ را زمزمه کرد‌اون‌طرفی‌ها​ و آهی کشید.

آن‌ها هم اخبار‌حقیقتِ​ را از هونگ‌اتفاق​ ده‌گوانگ شنیده بودند.

«سرآمدِ ده فرقه بزرگ، شائولین و‌تقریباً​ وودانگ، و خاندان نامگونگ، سرآمدِ پنج‌نظر​ خاندان بزرگ. و بعدش هم چینگ‌چنگ...»

چهره هیون جونگ در حالی‌وجود​ که با نگاهی تهی به رودخانه‌سمت​ خیره شده بود، در هم رفت.

هیون سانگ پس از لحظه‌ای سکوت گفت: «با این‌که چون‌پلی​ اخیراً اسم‌شون رو زیاد شنیدم دیگه برام واقعی به نظر‌آن‌ها​ نمی‌رسه، اما این نیرویی معادل حرکتِ نیمی از ده فرقه بزرگه.»

«مطمئن نیستم‌دادند​ رهبر فرقه‌غم‌انگیزتر​ می‌خواد چی بگه.»

«هیون سانگ-آ. مگه‌انگار​ اخیراً شائولین رو‌تقریباً​ خیلی زیاد ندیدیم؟»

«درسته.»

«پس، تا حالا‌داشت​ دیدی که برای‌اون‌طرفی‌ها​ نبرد آماده بشن؟»

هیون سانگ که‌حقیقتِ​ می‌خواست چیزی بگوید،‌اتفاق​ دهانش را بست.

تازه آن موقع‌انگار​ بود که فهمید هیون‌سمت​ جونگ می‌خواهد چه بگوید.

«شائولین پا‌حال​ به میدان‌گم‌شده​ نبرد گذاشته.»

وزن وحشتناک این جمله‌انگار​ به شدت روی دوش‌سمت​ هیون سانگ سنگینی کرد.

«شائولین و وودانگ دارن از بالا به رودخانه یانگ‌تسه فشار میارن، و‌گم‌شده​ خاندان نامگونگ و چینگ‌چنگ از چپ و راست حرکت می‌کنن. این رودخانه‌نظر​ یانگ‌تسه‌ی پهناور از سه طرف توسط حملات این چهار فرقه محاصره شده.»

«رهبر فرقه...»

هیون جونگ‌حال​ سرش را‌گم‌شده​ تکان داد.

«صد سال‌وجود​ از جنگ‌انگار​ با ماگیو می‌گذره.»

«...»

«درگیری‌های کوچیک و بزرگی وجود داشته، اما‌سمت​ رهبران ده فرقه بزرگ و پنج خاندان‌راهزنان​ بزرگ هیچ‌وقت این‌طور هم‌زمان حرکت نکرده بودن.»

هیون سانگ‌حال​ با سنگینی‌گم‌شده​ سر تکان داد.

«نمی‌تونم به‌وجود​ معنیِ این‌انگار​ اتفاق فکر نکنم.»

هیون جونگ با‌حقیقتِ​ نگاهی پیچیده به‌اتفاق​ رودخانه‌ی جاری خیره شد.

فنجانی که تا لبه پر‌اون‌طرفی‌ها​ شده باشد، بالاخره سرریز می‌شود. چیزی‌کامل​ به نام صلح ابدی وجود ندارد.

نه‌تنها این، بلکه همه در‌وجود​ کانگهو پیش‌بینی می‌کردند که این‌تقریباً​ صلح خسته‌کننده روزی شکسته خواهد شد.

«فقط امیدوارم‌وجود​ اون روز،‌انگار​ الان نباشه.»

آهی آرام‌دادند​ از دهان هیون‌دقیقاً​ جونگ خارج شد.

«با این حال...»

«بله؟»

هیون جونگ نگاهی به پهلو انداخت.‌اون‌طرفی‌ها​ چشمانش روی چونگ میونگ بود که‌کامل​ با انگشتش به رودخانه اشاره می‌کرد.

«نمی‌تونم بفهمم‌دادند​ تو سرش‌غم‌انگیزتر​ چی می‌گذره...»

«چی‌کار می‌تونیم‌داشت​ بکنیم؟ اون‌کار​ همین‌طوریه دیگه.»

«هومم.»

کاری از دستش برنمی‌آمد، اما... این‌اون‌طرفی‌ها​ هیون جونگ بود که نمی‌توانست جلوی‌کامل​ احساس ناامیدی و نگرانی‌اش را بگیرد.

«ارـ... ارباب دژ!»

«...»

گونه‌های نام جوک،‌داشت​ ارباب دژِ آبیِ‌اون‌طرفی‌ها​ جریان گرداب، می‌لرزید.

«ارـ... ارباب‌دادند​ دژ! داریم‌غم‌انگیزتر​ عقب رانده می‌شیم!»

چاره‌ای جز عقب‌نشینی نبود.

آن‌ها دژهای آبی‌ای بودند که حتی جزو هجده دژ آبی رودخانه‌سمت​ یانگ‌تسه هم به حساب نمی‌آمدند. اما کسانی که الان داشتند از‌بودند​ آنجا به داخل یورش می‌آوردند، کسی نبودند جز فرقه مشهور وودانگ.

منظره‌ی شاگردان فرقه وودانگ که لباس‌های رزمی سفید بر‌جزیره​ تن داشتند و هماهنگ به جلو هجوم می‌آوردند، شبیه موج‌بودند​ عظیمی بود که در یک روز طوفانی در هم می‌شکست.

«این... این...»

خون در‌داشت​ چشمان نام‌کار​ جوک جمع شد.

«این تائوئیست‌های لعنتی! چرا یهو دارن‌داشت​ بهمون حمله می‌کنن؟ اونا قبلاً حتی نوک‌پلی​ دماغ‌شون رو هم به یانگ‌تسه نشون نمی‌دادن!»

«ارباب دژ!‌وجود​ باید یه‌انگار​ تصمیمی بگیرین!»

«لعنتی! فرار کنین!‌حقیقتِ​ به همه بگو پخش‌مشابهی​ بشن و فرار کنن!»

با این‌که آن‌ها هنوز وارد هجده دژ آبی رودخانه یانگ‌تسه نشده بودند، اما او همچنان‌نوکریم​ رئیس دژی بود که نامی بدنام برای خود در رودخانه یانگ‌تسه دست و پا کرده بود.‌اگر​ چنین مردی تصمیم دلسردکننده‌ای گرفته بود. با این حال، هیچ‌کس با حرف‌های نام جوک مخالفتی نکرد.

این به خاطر این نبود که دشمن بی‌رحم بود. به این‌سمت​ خاطر بود که همه می‌دانستند مهم نیست چقدر شجاعانه بجنگند، مقابله‌بودند​ با وودانگی که با اراده به جلو یورش می‌آورد، غیرممکن بود.

«عقب‌نشینی! عقب‌نشینی!‌وجود​ لعنتی! همه‌انگار​ فرار کنین!»

درست در همان لحظه‌ای‌غم‌انگیزتر​ بود که نام جوک‌باید​ با تمام توانش فریاد می‌زد.

«داری کار بی‌فایده‌ای می‌کنی.»

صدای ضعیفی‌حال​ از پشت سرش‌وجود​ به گوش رسید.

«...»

نام جوک که‌حقیقتِ​ از جا پریده بود،‌مشابهی​ فوراً سرش را برگرداند.

پیش از آن‌که متوجه شود، شخصی نزدیک شده و بی‌صدا پشت‌کامل​ سرش ایستاده بود. شمشیرزنی با لباس رزمی که نشان فرقه وودانگ‌الوارهای​ روی آن نقش بسته بود و شمشیری در یک دست داشت.

«تو...»

«انسان بالاخره باید‌داشت​ تاوان گناهانش رو‌اون‌طرفی‌ها​ پس بده. فقط برو.»

«توی حروم‌ـ...»

سوگ.

یک تاب‌حال​ دادن. فقط یک‌وجود​ تاب دادن بود.

یک ضربه‌ی بی‌تفاوت گردن نام‌کار​ جوک را به تمیزی برید،‌پلی​ انگار که یک شوخی باشد.

«که‌روک...»

در حالی که گردنش به تمیزی بریده شده بود، نام جوک‌کامل​ تلوتلوخوران به عقب رفت و با هر دو دست گلویش را‌الوارهای​ گرفت. چشمانش که پر از خون شده بود، مملو از شوک بود.

اما تمام تردیدهای نام جوک در‌داشت​ لحظه‌ای که حرف‌های مردی که گلویش‌جزیره​ را بریده بود شنید، از بین رفت.

«من هو‌وجود​ دوجین هستم،‌انگار​ رهبر فرقه وودانگ.»

«...»

بدن نام‌داشت​ جوک به‌کار​ آرامی فرو ریخت.

حداقل اگر کسی در زندگی پس از مرگ از او می‌پرسید‌سمت​ چه کسی او را کشته، این آخرین فکر قبل از مرگش‌بودند​ بود که می‌توانست آن نام را با افتخار به زبان بیاورد.

تلوپ.

هیچ گرمایی در نگاه هو دوجین که ارباب دژ را با یک ضربه‌وجود​ شمشیر از پا درآورده بود، وجود نداشت. او شمشیرش را بی‌رحمانه به حرکت‌راهزنان​ درآورد و دزدان دریاییِ لرزان را یکی پس از دیگری از پا درآورد.

سورونگ.

پس از مدتی، هو دوجین که‌داشت​ شمشیرِ بدون خونش را غلاف کرده بود،‌پلی​ با سردی شاگردانش را خطاب قرار داد.

«کسانی رو که‌داشت​ مقاومت نمی‌کنن نکشید!‌اون‌طرفی‌ها​ ما تائوئیست هستیم!»

«بله!»

«اما به کسانی که مقاومت می‌کنن‌تقریباً​ رحم نکنید! نابود کردنِ پلیدی هم‌نظر​ وظیفه‌ایه که باید به دوش بکشیم!»

«بله!»

با پاسخی بلند، شاگردان وودانگ شروع‌اون‌طرفی‌ها​ به پاک‌سازی دزدان دریایی کردند. با تماشای‌نظر​ این صحنه، چشمان هو دوجین تاریک‌تر شد.

ناولها | novelha.net