چپتر 815: چپتر 815
0کاگانگ! کاگاگانگ!
شمشیری سرشار از نیروی درونیمیکنن به حلقهی جانگ ایلسو برخورد کردبرداشت و صدای مورمورکنندهای در فضا پیچید.
چونگ میونگ با چشمهایی دریده و تشنهیگوشههای خون به جانگ ایلسو خیره شد، وباشه جانگ ایلسو با پوزخندی جوابش را داد.
«چه حیف.»
«...»
کوادوک.
جانگ ایلسو شمشیر تیرهی چونگ میونگ را چسبید وقرمزش به کناری پرت کرد. چونگ میونگ در هوا چرخید،اینجایی تعادلش را حفظ کرد و روی صخره فرود آمد.
«همم.»
جانگ ایلسو از بالا به چونگ میونگمیکشن نگاه کرد و دستی را که تیغهیانداخت تاریک را گرفته بود، به آرامی تکاند.
«میدونی؟»
«...چیو؟»
«هیچچیزی زشتتر از بازیگری نیستشدن که با وجود تموم شدنبیرون نقشش، نمیخواد از صحنه بره بیرون.»
جانگ ایلسوخودشون گوشههای لبهای قرمزشبلکه را کج کرد.
«نقش تو دیگه بایدنابود تموم شده باشه. چرامیکشن هنوز با پررویی اینجایی؟»
«نقش؟»
چونگ میونگ هم متقابلاً به جانگ ایلسو لبخند زد.بره لبخندهایشان به طرز عجیبی شبیه هم بود. مخصوصاً آنباشه چشمهایی که از بالا به طرف مقابل نگاه میکردند.
«آه، من خیلی خوب میدونمبلکه نقشم چیه. نقشم اینه که گردنتدردناکه رو بزنم و بندازم جلو سگا.»
«عجب، عجب.»
جانگ ایلسو طوری سرصحنه تکان داد که انگار ازقرمزش بحث کردن ناامید شده بود.
«عجب بازیگرِ بدی. واقعاً یه بازیگر افتضاح. کسی کهبره حتی نقش خودشم نمیدونه. اینجور بازیگرا نه تنها خودشونباشه رو نابود میکنن، بلکه صحنه رو هم به گند میکشن.»
جانگ ایلسوخودشون یک قدمِ آرامبلکه به جلو برداشت.
«دردناکه، اما اینجور بازیگرانابود رو باید به زورمیکشن از صحنه انداخت بیرون.»
«آه، که اینطور؟»
چونگ میونگ شمشیرش را یک دور چرخاند و دندانهایش را نشان داد.لبهای حالت چهرهاش، که هم شبیه لبخند بود و هم غرش، وحشتناک بهلبخند نظر میرسید. او کلمات را آرام در دهانش جوید و تف کرد:
«اخلاقِ منم خیلی بهتر شدهـه.»
«...»
«باورم نمیشه دارم میذارم یه الفبچهای مثل تو اینطوریقرمزش واسهـم بلبلزبونی کنه. قدیما، قبل از اینکه بتونی دهنتاینجایی رو باز کنی، شمشیرم رو تا ته میکردم تو حلقت.»
«هاهاهاهاهاها!»
جانگ ایلسوخودشون زیر خندهیمیکنن بلندی زد.
در واقع، صحنهی عجیبی بود.
در پایین صخرهای که روی آن ایستاده بودند، نبردی خونین در جریانباید بود. و پایینتر از آن، شاگردانِ فرقههایی که نمایندهی جناحهای درستکار بودند، رویمخصوصاً صخرهها ناله میکردند تا از روغن و سنگهای در حال سقوط جاخالی بدهند.
شاید سرنوشت کانگهووجود درست در همان لحظهنمیخواد در حال تغییر بود.
با این حال، آن دو نفر با خیال راحت در حالدردناکه کلکل بودند، انگار که هیچکدام از آن اتفاقات ربطی به آنهاچهرهاش نداشت. انگار که در این دنیا فقط خودشان دو نفر وجود داشتند.
«عالیه. عالیه. میدونی، اژدهای الهی کوهبلکه هوآ؟ نه، چونگ میونگ از کوهدردناکه هوآ. من واقعاً ازت خوشم میآد.»
«...»
«واسه همین متأسفم. خیلی زیاد. ظاهراً کسایینمیخواد که من ازشون خوشم میآد، متقابلاً ازنقش من خوششون نمیآد. تو هم همینطوری، مگه نه؟»
«اگه بخوام واسهنابود بار دوم تأییدش کنممیکشن فقط دهنم خسته میشه.»
«دقیقاً، دقیقاً.تنها مایهی تأسفه.نابود پس... چارهای نیست.»
جانگ ایلسو صورتش را با دستهای سفید ولبهای پهنش پوشاند. این حرکت طوری بود که انگارهنوز نمیخواست حالت چهرهاش را به چونگ میونگ نشان دهد.
اما نگاه جنونآمیزِ چشمانش که از لابهلای انگشتانش پیدابره بود، برای حدس زدنِ حالت چهرهاش کافی بود. زمزمهیباشه آرامی از زیر کف دستش به بیرون درز کرد.
«چارهای ندارم جزنابود اینکه گردنت روگند پاره کنم تا بمیری.»
چونگ میونگتنها با شنیدن اینمیکنن حرف پوزخند زد.
«برای آخرین بار باهات موافقم.بره غیر از اون، همهچیز کاملاًنقش برعکسه. من ازت بینهایت متنفرم.»
چونگ میونگ شمشیرشوجود را مستقیم بهنقشش سمت جانگ ایلسو گرفت.
«پس همینخودشون الان میکشمت،میکنن حرومزادهی لعنتی.»
«همم.»
جانگ ایلسو دستش را پایین آورد. درگوشههای چشمبههمزدنی دوباره لبخندِ بینقصی روی لبهایش نشستباشه و سرش را با کمی اغراق کج کرد.
«عجیبه. تو بچهی خیلی باهوشی هستی. بعضی وقتا،صحنه به شکل ترسناکی باهوشی. آدمی مثل تو نباید بیخبرشده باشه که شکست دادنِ من به تنهایی، واسهـش غیرممکنه.»
کاگاگاک!
حلقهای که محکم دور انگشت جانگبلکه ایلسو قرار داشت، با ساییده شدندردناکه روی پوستش صدای مورمورکنندهای ایجاد کرد.
«پس چرا بانمیخواد پای خودت میریبیرون به پیشواز مرگ؟»
«داری چرتوپرت میگی.»
چونگ میونگ نیشخندی زدمیکنن و با چشمانی تیزبینقدمِ جانگ ایلسو را برانداز کرد.
«خودت باید جوابشخودشون رو بهتر ازبلکه هر کسی بدونی.»
نگاه سرد چونگ میونگ وبره چشمانِ نرمِ جانگ ایلسو درنقش هوا به هم گره خوردند.
«آره، درنیست واقع میدونم.تموم خوبم میدونم.»
جانگ ایلسو سر تکان داد.
«سوال احمقانهای پرسیدم. چقدر احمقم. بالا رفتن به معنیِ شکست دادنِ کسایی که میتونی شکستشون بدی نیست.شمشیرش این معنی نداره که حریفی رو بزنی که زورش رو داری، بلکه باید حریفی رو بکشی پایینشدهـه که نمیتونی شکستش بدی. گاز گرفتنِ مچ پا، خنجر زدن با تیغهی زهرآلود، هیزم ریختن تو آتیش.»
صدای مورمورکنندهاینقشش از دهانشصحنه بیرون خزید.
«این تنها راهِوجود بالا رفتنه. هیچنقشش راه دیگهای نیست.»
«خوب میدونیش.»
چونگ میونگ درخودشون حالی که لبخند میزدگند با خودش فکر کرد.
«واسه همینهنقشش که از جانگبره ایلسو بینهایت متنفرم.»
آنها خیلی خوب با هم ارتباط برقرار میکردند، اما در عین حاللبهای اصلاً نمیتوانستند با هم حرف بزنند. اگر کسی میتوانست از آدمی خوششلبخند بیاید که هر دوی این ویژگیها را همزمان داشت، واقعاً شگفتانگیز میشد.
«واسه منم بد نمیشه کهبلکه کوهِ سر راهت باشم. پسبرداشت بیا. بیا از این لذت ببریم.»
«اول از همه.»
«بله؟»
چونگ میونگنیست دو انگشتشتموم را بالا آورد.
«بذار دوخودشون تا چیزمیکنن رو اصلاح کنم.»
«...»
«اولاً، اینقدر گندهگوزی نکن که میخوای کوه بشیلبهای و از این چرتوپرتها. یه جوجهـی بیسروپا مثلهنوز تو هیچوقت نمیتونه کوهی باشه که سد راهم بشه.»
«هاهاها، هاها. حتماً، حتماً!»
«و دوماً.»
چونگ میونگتنها لبهایش رانابود کج کرد.
«کی گفته من تنهام؟»
«...»
در همان لحظه، چهارمیکنن نفر همزمان از پایینقدمِ صخره به بالا پریدند.
تاک!
بک چون، یو ایسول، یون جونگ و جولبهای گول که در کنار چونگ میونگ فرود آمده بودند،پررویی سریعاً گارد گرفتند و به جانگ ایلسو خیره شدند.
اودوک. اودوک.
چونگ میونگ گردنشنابود را به چپگند و راست شکست.
«شاید درکش واست سخت باشه، امابلکه مبارزههایی که تا الان داشتم، مبارزههای خودماما بودن. هیچ ربطی به این بچهها نداشتن.»
«...»
«اما اگه طرف حسابم تو باشی، اوضاعنمیخواد فرق میکنه. اگه بخوام تنهایی باهات دربیفتم،نقش ممکنه این بچهها پشتم رو گاز بگیرن، میفهمی؟»
«ما ساکت نمیشینیم.»
«میکشمش.»
«...اون بازوت رو قطع میکنم.»
«قراره خردت کنم و بخورمت!»
جانگ ایلسو با دیدن شاگردانبلکه کوه هوآ که دندانهایشان رابرداشت برایش تیز کرده بودند، پوزخندی زد.
«فکر میکردم یه ببری، ولی الان میبینمگند که هیچی جز یه مشت سگِ کوچولو نیستین.انداخت با جمع شدن دورِ هم شجاع شدین، هان؟»
خندهای طعنهآمیزنقشش توی چشمهای چونگبره میونگ حلقه زد.
«سگها هر چقدر هم دور همنقشش جمع بشن، بازم سگن. پارس کردنلبهای شما رو به گرگ تبدیل نمیکنه.»
این یه تمسخرِ آشکارمیکنن بود، اما چونگ میونگ باآرام شنیدنش بهجای عصبانی شدن خندید.
«اینم بد نیست.»
«ها؟»
جانگ ایلسو از این واکنشِ غیرمنتظرهنقشش کمی چشمهاش رو گشاد کرد. چونگلبهای میونگ با نیشِ باز لبخند زد.
«...چه مرگی بیشترنابود از این برازندهتهگند که سگها گازت بگیرن؟»
«...»
جو گول که همونصحنه بغل داشت گوش میداد، ریزقرمزش خندید و پرید وسط حرفش:
«دقیقاً همون مرگِ سگی.»
«همونم براش از سرش زیاده.»
«من کسیـمتنها که گردنشنابود رو میزنه.»
وقتی پنج شمشیر کوه هوآ اینطوربیرون بیپروا جلوی ارباب مستبد حرف میزدن، حالتِشده عجیبی روی چهرهٔ جانگ ایلسو نقش بست.
«عجب جماعتِ عجیبی هستین.»
ابهتِ جانگ ایلسو فقط از قدرتش نشئتمیکشن نمیگرفت. هر چقدر هم که آدمِ معروفی باشی،اینطور موقعِ روبهرو شدن باهاش ناخودآگاه خودت رو میبازی.
با این حال، با وجودِ اینکه تمامِگند خصومتِ چنین آدمی رو با تمامِ وجود حسانداخت میکردن، حتی یه ذره هم خودشون رو نباختن.
بلوف میزدن؟
نه، حتینیست اگه بلوف همشدن باشه، بازم شگفتانگیزه.
این شجاعتِ احمقانه که سرتبلکه رو بکنی توی دهنِ ببر، چیزیدردناکه نیست که از هر کسی بربیاد.
«قطعاً فرقهٔ خاصیه. کوه هوآ...»
جانگ ایلسو نگاهینمیخواد به پایینِ صخره انداخت.گوشههای دیگه وقتکشی بس بود.
«پس بیاید ووجود سعی کنید گردنم رونمیخواد بزنید. فقط حرف نزنید.»
«همین کارخودشون رو هممیکنن میخواستم بکنم!»
چونگ میونگتنها قدمی بهنابود جلو برداشت.
«ساسوک! ساگو!»
«آره!»
«حواستون جمعخودشون باشه! یه اشتباهبلکه مساوی با مرگتونه!»
«فهمیدم!»
«ساهیونگ!»
«بله!»
«تا یه نقطه ضعف دیدید سریع حمله نکنید!قدمِ اون یه مارِ دهسره. اگه فقط به خاطرِشمشیرش دیدنِ یه رخنه هجوم ببرید، گرفتارِ نیشهای زهرآگینش میشید!»
«گرفتیم!»
چونگ میونگ حتی موقعِ روبهرو شدن با اسقف همقرمزش چنین هشدارهایی نداده بود. این یعنی، به عبارتِ دیگه،اینجایی چونگ میونگ حالا جانگ ایلسو رو بالاتر از اسقف میدونست.
این یعنی با وجودِ اینکه اونا نسبت به اون زمانبیرون بهطورِ غیرقابلمقایسهای قویتر شده بودن، حتی با رهبریِ چونگ میونگهنوز هم هیچ تضمینی برای پیروزی تو این نبرد وجود نداشت.
تمامِ بدنِ پنجنابود شمشیر کوه هوآ ازمیکشن تنش منقبض شده بود.
ارباب مستبد جانگ ایلسو. اون نامِبلکه بلندآوازه حالا روبهروشون بود. نه دردردناکه جایگاهی دستنیافتنی، بلکه درست در تیررسِ شمشیرهاشون!
«حمله کنید!نقشش تا سر حدِبره مرگ گازش بگیرید!»
بوم!
پنج شمشیر کوه هوآ همزمان بهگند زمین لگد زدن. سگِ دیوانهٔ کوهاما هوآ به سمتِ ببرِ روبهروشون هجوم برد.
به سمتِ جانورِ درندهای که فراتر از عقلِمیکشن سلیم بود و لقبِ هیولا خیلی بیشتر از یهشمشیرش ببرِ غولپیکر برازندهش بود. بدونِ حتی یه ذره تردید!
شمشیرِ چونگ میونگ کهصحنه پیشگام شده بود، مستقیم بهقرمزش سمتِ جانگ ایلسو پرواز کرد.
برشِ آذرخش. یه تکنیکِ شمشیر بدونِنقشش هیچ پیچیدگیِ خاصی. که اون رو سریعترقرمزش و چابکتر از هر حرکتِ دیگهای میکرد.
شمشیری که با سرعتی وحشتناک درگند پرواز بود، چیزی نمونده بود کهاما به گردنِ جانگ ایلسو چنگ بندازه.
کا-کا-گانگ!
جانگ ایلسو که بلافاصله دستش رو تکون داد و شمشیرِ در حالِ پرواز روباشه منحرف کرد، لبخندِ درخشانی زد و ضربهای به سرِ چونگ میونگ وارد کرد. چونگمیکردند میونگ بهجای توقف یا عقبنشینی، با جسارتِ بیشتری به درونِ گاردِ جانگ ایلسو نفوذ کرد.
و در همون لحظه، بینِ سرِنقشش چونگ میونگ و دستِ جانگ ایلسو،لبهای دو شمشیر ناگهان به داخل یورش بردن.
کوااانگ!
شمشیرهای بک چون و یو ایسول،بلکه دستِ جانگ ایلسو رو که سرِ چونگاما میونگ رو هدف گرفته بود، مسدود کردن.
انگار که از قبل انتظارش رو داشت، چونگلبهای میونگ بدونِ لحظهای تردید به گاردِ جانگ ایلسو پریدپررویی و دهها ضربه رو به سمتِ سینهش رها کرد.
پااااااات!
انرژیِ شمشیرخودشون مثلِ یه رگبارِبلکه بارونی باریدن گرفت.
«همم؟»
جانگ ایلسو غرولندِنمیخواد کوتاهی کرد وبیرون کمی به عقب پرید.
کاگاگاگاگاک!
در یک چشمبههمزدن، دستِ جانگ ایلسو و شمشیرِ چونگ میونگ دهها بار در هوا بااینطور هم برخورد کردن. حتی بک چون و یو ایسول هم نمیتونستن کلِ این تبادل رواخلاقِ با چشمهاشون ببینن. اونا فقط میتونستن بفهمن که یه چیزِ سفید داره عقب و جلو میره.
پااات!
پاااااااات!
شونهٔ جانگ ایلسو شکافته شدشدن و یه تکه گوشت ازبیرون پهلوی چونگ میونگ کنده شد.
در همون لحظه، یون جونگ و جو گول کهآرام بهسرعت پشتِ سرِ چونگ میونگ حرکت کرده بودن، شمشیرهاشونچرخاند رو از زیرِ بازوهای چونگ میونگ به جلو پرتاب کردن.
شمشیرِ چابکِ جو گول دهها انرژیِ شمشیر رو آزادقدمِ کرد و شمشیرِ منضبطِ یون جونگ با چی کفدستِدور جانگ ایلسو که به سمتِ چونگ میونگ میومد، مقابله کرد.
پااات!
بک چون ووجود یو ایسول همنقشش همینطور بیکار نایستاده بودن.
اونا حتی نگاهی هم ردوبدلبلکه نکردن، اما هر دو مثلِبرداشت یه بدنِ واحد حرکت کردن.
بک چون حالتِ بدنش رو پایین آورد و طوری به جلو هجومدردناکه برد که انگار روی زمین میخزید، در حالی که یو ایسول ازغرش روی سرِ چونگ میونگ پرید و بهسرعت به سمتِ جانگ ایلسو پرواز کرد.
از پایین و بالا.
گلبرگهای شکوفهٔ آلوی سرخ که مثلِنقشش قطراتِ خون شکوفا میشدن، تمامِ بدنِلبهای جانگ ایلسو رو در بر گرفتن.
نگاهِ جانگخودشون ایلسو کاملاًمیکنن عوض شد.
«بیارزش!»
انرژیِ آبیِ شدیدی ازصحنه دستهاش ساطع شد ولبهای مثلِ شعلههای آتش زبانه کشید.
پااااات!
انرژیِ شمشیرِ شکوفههای آلوی در حالِ پرواز، با برخورد بهبرداشت انرژیِ جانگ ایلسو در هم شکست. چشمهای جانگ ایلسو، یو ایسولحالت رو که مثلِ یه شاهین به هوا پریده بود، دنبال کرد.
درست زمانی که دستِ جانگ ایلسو میخواستگند تاب بخوره، چونگ میونگ از زمین پرید وانداخت با زانوهاش لگدی به سرِ جانگ ایلسو زد.
کوااانگ!
مچِ دستِ جانگ ایلسو بهسرعت زانوی چونگ میونگصحنه رو مسدود کرد. اون مچش رو چرخوند و دهشده انرژیِ مشت رو به سمتِ چونگ میونگ رها کرد.
بوم! کوااانگ! کواااانگ! بوم!
انرژیِ مشتِ جانگ ایلسو با شمشیرِ چونگگند میونگ برخورد کرد. با هر برخورد، بدنِ چونگانداخت میونگ بیدفاع به عقب و جلو پرتاب میشد.
در همون لحظه، جو گول وبیرون یون جونگ کمرِ چونگ میونگ روباید گرفتن و به زمین لگد زدن.
کواااانگ!
گوگوگوک!
در حالی که چونگ میونگ به عقب هل داده میشد، شمشیرشبرداشت توی زمین فرو رفت و ردِ زخمی کرممانند روی زمین بهحالت جا گذاشت. با این حال، تونست از سقوط از صخره جلوگیری کنه.
در همون لحظه، یو ایسول جلوی چونگ میونگ فرود اومد و مثلِ یه گربهٔ وحشیِ زهرآگین،هنوز نیتِ کشتارِ وحشیانهش رو به جانگ ایلسو نشون داد و همزمان، بک چون درست پشتِ سرِنقشم چونگ میونگ پرواز کرد تا ازش محافظت کنه و شمشیرش رو به سمتِ جانگ ایلسو نشونه رفت.
«...ها.»
جانگ ایلسو زد زیرِ خنده.
چک.
خطی از خوننمیخواد از روی گونهٔبیرون سفیدش پایین چکید.
جانگ ایلسو که خونِ روی صورتشنقشش رو با انگشتِ اشارهش پاک کردهلبهای بود، آروم خون رو روی لبهاش مالید.
«واقعاً...»
لبهاش که مثلِ خون سرخ بودن—نه، بهمعنایگند واقعیِ کلمه آغشته به خون بودن—از همزور باز شدن و دندونهای سفیدش رو نمایان کردن.
«واقعاً تحسینبرانگیزه، کوه هوآ.»
در همون لحظه، فشارِ سنگینی شبیهِنقشش به یه کوه، شروع به سنگینی کردنقرمزش روی شونههای پنج شمشیر کوه هوآ کرد.