چپتر 849: چپتر 849
0«آه...»
هیون جونگ با احساسی پیچیدهچشمها که توصیفش سخت بود، به شخصیاینه که روبهرویش نشسته بود نگاه کرد.
«اینکه...»
راستش را بخواهید، طبق منطقچون و عقل سلیم، این وضعیتجلو اصلاً با عقل جور درنمیآمد.
اما وقتی به آن چشمهای درشت کهفرقه شبیه چشمهای یک بچهآهوی معصوم بود نگاهفرقهای میکرد، چارهای نداشت جز اینکه لبولوچهاش آویزان شود.
«نه...»
هر بار که سعی میکرد شجاعتش را جمعکردند کند و حرف بزند، آن چشمهای درخشان پرفرقه از اشک میشد و کلمات را از یادش میبرد.
هیون جونگ که دیگر طاقت نگاهاشاره کردن به آن چشمها را نداشت، نگاهشصاف را دزدید و زیر لب زمزمه کرد:
«منظورم اینهجلو که... خیلیگلویش دلم میخواد، اما...»
انگار چیزی سر جایشکردن نبود، طوری که نمیتوانستزیر افکارش را به زبان بیاورد.
«بـ-بونگمون... قوانینِپشت خودش رو داره،سریع و پذیرفتنِ غریبهها...»
چهرهٔ غمگینش حتی بیشتر از قبل در هم رفت. وقتیجلو سرش را پایین انداخت، آن سرِ گرد و براق چناننمیتونن واضح به چشم آمد که هیون جونگ دوباره جا خورد.
همین که هه یون ناامید شد،رهبر شاگردانی که آن پشت ایستاده بودند،نمیتونن سریع به بک چون اشاره کردند.
بک چون که با فشارچشمها آنها جلو افتاده بود، گلویش رااینه صاف کرد و به حرف آمد:
«خب... رهبر فرقه. البته این درستهچون که بهطور کلی، غریبهها نمیتونن واردافتاده فرقهای بشن که تو وضعیت بونگمونه...»
او نگاهی به ههسریع یونِ افسرده انداخت وفشار جملهاش را ادامه داد:
«هه یون که... نمیتونیمگلویش بگیم برای فرقه کوهالبته هوآ یه غریبهست، میتونیم؟»
«دقیقاً!»
«راست میگه! رهبر فرقه!بودند ما هیچوقت راهب ههکردند یون رو غریبه ندونستیم!»
«مگه تمرین کردنِ با هم مفید نیست؟کردند خیلی سخته کسی رو پیدا کنیم کهرهبر به اندازهٔ راهب هه یون قوی باشه.»
شاگردان یکصدا فریاد زدند.
هه یون که از حرفهای شاگردان کوهدزدید هوآ تحتتاثیر قرار گرفته بود، با چهرهایمیخواد منقلب برگشت تا به آنها نگاه کند.
«حتی اگه قرارهایستاده کتک بخوریم، بهترهچون با هم کتک بخوریم!»
«با اون سرسختیای که اینچون یارو داره، حداقل یه مشت ازافتاده مشتهایی که سمتمون میاد کم میشه.»
«نمیتونم تحمل کنم ببینمگلویش اون بیرون تنهایی دارهالبته واسه خودش راحت زندگی میکنه.»
«...که اینطور، این حرومزادههای شیطانی.»
چه از روی نیت خیر و چهاشاره از روی بدجنسی، این یک واقعیت بود کهرهبر شاگردان کوه هوآ داشتند به او کمک میکردند.
«...رهبر فرقه.»
بک چون باافتاده دریافت حمایت آنها،رهبر دوباره به حرف آمد:
«همونطور که رهبر فرقه میدونید، راهب هه یون اعلام کرده کهاینه به شائولین برنمیگرده. البته این قضیه همیشگی نیست، اما مگه خودتونزبان هم نمیدونید که تو وضعیت فعلی برگشتنش به شائولین چقدر سخته؟»
«...درسته.»
«هه یون تمام عمرش رو تو شائولین زندگی کرده. اگه نتونه توگلویش شائولین یا کوه هوآ بمونه، دیگه هیچجای دیگهای برای رفتن نداره. با درنگاهی نظر گرفتنِ شرایطش، میشه لطفاً رهبر فرقه این بار یه استثنا قائل بشن؟»
این منطقیجلو عالی و موضعیصاف کاملاً درست بود.
«همین انتظاردیگر هم ازکردن ساسوک میرفت.»
«تو اینجورپشت مواقع واقعاًبودند به درد میخوره.»
چهرهٔ درهمرفتهٔ رهبر فرقه، اعتمادبهنفسِ بک چون، و کمرِآنها ترحمانگیزِ هه یون که شبیه یک تولهسگِ خیس شدهبهطور بود. شاگردان هیچ شکی نداشتند که این حرفها جواب میدهد.
البته، تا قبل ازگلویش اینکه سروکلهٔ مردی پیدا شوددرسته که اصلاً نمیدانست دلسوزی چیست.
«واقعاً که...»
صدایی کجوکولهپشت و طعنهآمیزبودند طنینانداز شد.
با شنیدن این صدا که بهطوراشاره غریزی شنونده را به لرزه میانداخت،گلویش شاگردان یکصدا خودشان را جمع کردند.
«این فرقهجلو چقدر چشمگیرگلویش و باابهت شده.»
«...»
چیزی که شاگردان را غصهدار میکرد این بود که گویندهٔ این حرف چونگ میونگ نبود.رهبر اگر چونگ میونگ بود، حداقل سعی میکردند با او بحث کنند. اما بهجای او، کسیادامه با نگاهی نافذ به آنها خیره شده بود که بحث کردن با او را غیرممکن میکرد.
«بـ-بزرگ...»
هیون یونگجلو با طعنهگلویش زیر خنده زد.
«مسئلهٔ بونگمون یکی ازکردن مهمترین تصمیماتیه که یهزیر رهبر فرقه میتونه بگیره.»
«د-دقیقاً.»
«و با این حال، شاگردای درجه دو و درجه سه جرئت میکنن بیان و به رهبر فرقهدرسته دستور بدن که استثنا قائل بشه؟ به نظر میرسه رهبر فرقه اونقدر لوستون کرده که پاتون رو ازهوآ گلیمتون درازتر کردید، هاه! چطور جرئت میکنید دستهجمعی سرِ رهبر فرقه خراب بشید و بهش بگید چیکار کنه؟»
شاگردان کوهجلو هوآ سرهایشان راصاف حتی پایینتر انداختند.
در واقع، همهٔ آنها میدانستند که این حرفزیر کاملاً هم غلط نیست. در فرقههای دیگر، شاگردان حتیجایش جرئت نمیکردند دربارهٔ مسئلهٔ جدیای مثل بونگمون حرفی بزنند.
«و وقتی باهاتونایستاده خوب رفتار میکنه،چون فکر میکنید وظیفهشه!»
وقتی هیون یونگ به آنهاچون غره رفت، شاگردان چیزی نماندهجلو بود روی زمین سجده کنند.
«اصلاً ایدهٔ کیافتاده بود که دستهجمعیرهبر بیایم پیش رهبر فرقه؟»
«فکر کنمدیگر کار ساهیونگکردن جو گول بود.»
«به اون حرومزاده بگید بعد از این کارکردند وایسه. چی میگفت؟ اگه دستهجمعی بیایم، رهبر فرقهفرقه نمیتونه درخواستمون رو نادیده بگیره؟ جدی جدی میکشمش!»
آنها دستهجمعی آمدهبودند بودند فقط برایاشاره اینکه دستهجمعی مؤاخذه شوند.
درست زمانی کهافتاده همه از رویرهبر تسلیم آه میکشیدند.
کلماتِ غیرقابلباوری به دنبالش آمد.
«من باید کسی میبودمبودند که این موضوع روکردند پیش میکشه، نه شما بچهها!»
«...»
«رهبر فرقه.»
بهطرز باورنکردنیای، هیونطاقت یونگ با لحنی عمیقدزدید و محترمانه صحبت کرد:
«قانون تو فرقه وجود داره، اما استثنائاتی هم هست. راهب هه یونافتاده بارها جونش رو برای کوه هوآ به خطر انداخته. اغراق نیست اگهبشن بگیم اون یه دوست نزدیک و یه مهمونِ مهم برای کوه هوآست.»
«اومم.»
«پس چطوره این بار یهصاف استثنا قائل بشیم و اونبهطور رو هم تو بونگمون راه بدیم؟»
شاگردان کوه هوآطاقت با ناباوری چشمهایشاننگاهش را گرد کردند.
«وای خدای من... بزرگ؟»
«فکر میکردم الانبودند میگه بهتره حداقل یهکردند نونخور کمتر داشته باشیم؟»
«البته، خرج زیادیافتاده نداره چون راهب فقطفرقه علف میخوره، اما بازم...»
«نه. راهبدیگر هه یون گوشتچشمها میخوره، مگه نه؟»
«ساکت شو، عوضی!»
شاگردان با تعجب پچپچسریع میکردند و آرامآرام توجهشان راآنها به هیون جونگ جلب کردند.
هیون جونگ با چهرهای کهصاف کمی معذب به نظر میرسیدبهطور به هیون یونگ نگاه کرد.
«اگه قضیهدیگر اینه، بهتر نبودچشمها اصلاً جلو نمیاومدی؟»
«رویه یه قانونِایستاده مهمه. ما باید مراحلِاشاره درست رو طی کنیم.»
«...هوففف.»
هیون جونگ آهافتاده عمیقی کشید و بافرقه هیون سانگ صحبت کرد.
«بزرگ مالی.»
«بله، رهبر فرقه.»
«آیا تا حالا تو تاریخ کوهاشاره هوآ موردی بوده که با داشتنِگلویش غریبهها یا مهمونها وارد بونگمون بشیم؟»
«...کوه هوآ اصلاًافتاده تاریخچهای از ورود بهفرقه بونگمون نداره، رهبر فرقه.»
«...»
عالی شد. اینا قطعاً اجدادِ ما هستن.اشاره اونا با اون عوضیهای شائولین که هر وقترهبر عشقشون میکشه بیخیال دروازهها رو میبندن فرق دارن!
نـ-نه. الانایستاده اصلاً بحثسریع این نیست.
«پس فرقههای دیگه چی؟»
«خیلی خوب نمیدونم...»
«...که اینطور؟»
واقعاً تصمیمگیریِ سختی بود.
«چونگ میونگ-آه.»
«بله؟»
مثلِ همیشه، وقتی سرش دردسریع میگرفت، چونگ میونگ بهترین کسیآنها بود که میشد بهش رجوع کرد.
«تو چی فکر میکنی؟»
«همم.»
چونگ میونگ لحظهای به فکرچشمها فرو رفت و با نوچنوچمنظورم کردن به هه یون نگاه کرد.
«طبقِ قوانینپشت نباید این کارسریع رو بکنیم، اما...»
«...»
«تچ. فقط یه نگاه بهش بندازین، اگه همونجا ولش کنیم، احتمالاً از گشنگی میمیره چون حتی گدایی کردن هم بلدجملهاش نیست، پس بیاین فقط با خودمون ببریمش. اگه همینطوری به حالِ خودش رهاش کنیم، اون عمو گداهه با کمالِ میل میدوئهنیست تا جمعش کنه و بهش غذا بده. اصلاً دلم نمیخواد غذایی که خودم پختم رو بدم به سگها... نه، به گداها.»
«...»
«تازه اگه این یارو فقط بهخاطرِ گشنگیاشاره تلوتلوخوران برگرده شائولین، اعصابِ منم خرد میشه.صاف اصلاً نمیتونم ببینم بقیه حالشون خوبه. آره.»
هیون جونگ لبخندِ پهنی زد.
چرا این بچهافتاده همیشه از تهِرهبر دل اینقدر پلیده؟ همیشه...
«ولی بازم، این بونگمونه...»
«اینطوری نیست که داریم کارِ اشتباهی میکنیم،اشاره فقط داریم دروازه رو میبندیم تا تمرینصاف کنیم. کی قراره به این گیر بده؟»
«...حالا که اینطوریبودند میگی، به نظراشاره میرسه حق با توئه.»
«تازه!»
در هموندیگر لحظه، چشمهای چونگچشمها میونگ برقی زد.
«اگه کسی بخواد المشنگه به پا کنه، قطعاً همون حرومزادههای ده فرقه بزرگن. اما اگه این بیشرفها حتی یه ذره وجدان براشون مونده باشه،بشن جرئت نمیکنن واسه هواشان دردسر درست کنن. فقط کافیه امتحانش کنن. همون روز میرم اونجا، روشون نفت میریزم و کُلِ مقرشون رو به آتیشکردنِ میکشم! اصلاً الان که بهش فکر میکنم دوباره خونم به جوش اومد! این حرومزادهها باید بفهمن که در برابرِ آتیش همه با هم برابرن...»
«آروم، آروم.ایستاده چونگ میونگ-آه،سریع آروم باش.»
«آفرین، پسرِ خوب.»
«به چیزهای خوبطاقت فکر کن. بهنگاهش چیزهای خوب فکر کن.»
«هوف! هوف! هوف!»
چونگ میونگایستاده چند نفسِسریع عمیق کشید.
«پوف. الان آروم شدم.»
«آره، خدا رو شکر...»
«اگه کسی خواست دردسر درست کنه، میتونیم فقط دروازههافشار رو باز کنیم و اول اون حرومزادهها رو نابوددرسته کنیم، رهبرِ فرقه. در واقع، امیدوارم یکی یه غلطی بکنه.»
آره، چونگ میونگ-آه.
این رهبرِ فرقهافتاده خیلی خوشحاله کهرهبر این حالتِ آرومشدهـته.
شاید این بونگمون یه توفیقِ اجباری برای کانگهوزیر باشه. چون این اسبِ سرکش... نه، این آسورایچیزی سرکش داره خودش رو توی یه قفس حبس میکنه.
«به هر حال، پس...»
هیون جونگ آهیبودند کشید و دوبارهاشاره به همه نگاه کرد.
«به نظر میرسه همه موافقن،صاف پس میذاریم راهب هه یونبهطور هم با ما به هواشان بیاد.»
«مـ... ممنونم، رهبرِ فرقه!»
«خوش به حالت، راهب!بودند حالا بیا با هم تافشار سرِ حدِ مرگ جون بکنیم!»
«...موندم که اصلاًبودند باید واسه ایناشاره خوشحال باشم یا نه...»
«ای بابا،جلو معلومه کهگلویش باید خوشحال باشی!»
«...آمیتابها.»
هیون جونگپشت خندهی کوتاهی کردسریع و دستور داد.
«پس، حالا که تصمیماتِسریع مهم رو گرفتیم، لطفاًفشار آماده بشید. داریم راه میافتیم.»
«ها؟»
«همین الان؟»
هیون جونگپشت سرش روبودند تکون داد.
«همونطور که میگن، تا تنور داغه باید نون روآنها چسبوند. وقت تلف کردن هیچ فایدهای نداره. حالا کهبهطور اینجاییم، بیاین بریم. الان هر یه روز هم حیاتیه.»
«بله، رهبرِ فرقه!»
شاگردانِ هواشان بدونِ درنگ بلندچشمها شدن و به بیرون دویدن. اونااینه باید سریع وسایلشون رو آماده میکردن.
همونطور که تماشاشون میکرد،بودند لبخندِ کوچکی روی لبهایکردند هیون جونگ نقش بست.
«پس ما دیگه میریم.»
«مراقبِ خودتون باشید.»
«تا دیدارِ بعدی!»
شاگردانِ هواشان با خاندانِ تانگ،چون نوکریم و حتی راهزنانِ آبی کهافتاده از دور بدرقهشون میکردن، خداحافظی کردن.
«تانگ گاجو-نیم.»
هیون جونگ باطاقت شرمندگی به تانگنگاهش گوناک نگاه کرد.
«متأسفم کهپشت کار بهبودند اینجا کشید.»
«عذرخواهی نکنید، منگجو-نیم. میدونمسریع که این انتخاب به نفعِآنها همهست، نه فقط فرقهٔ هواشان.»
«...»
«بقیهش رو بسپارید به ما. مگهنگاهش دوست کسی نیست که بارِ رویخیلی دوشِ آدم رو باهاش شریک بشه؟»
هیون جونگ باایستاده شنیدنِ این حرفها،چون کمی چشمهاش رو بست.
در گذشته، وقتی فرقهٔ هواشان در آستانهٔ نابودی بود، هیچکس دستِافتاده یاری دراز نکرد. اما الان فرق میکنه. ما کسانی رو داریم کهبشن حاضرن پیشقدم بشن و بارمون رو به دوش بکشن. ما دوستانی داریم.
در کنارش، هیون یونگ داشتصاف مسائلِ مربوط به شکوفهٔ آلوبهطور رو به ایم سوبیونگ میسپرد.
«لطفاً خوب مراقبش باشین.»
«نگران نباشید، بزرگ-نیم. من هرسریع سه ماه یه بار دفترهایآنها حسابرسی رو به هواشان میفرستم.»
«نیازی نیستایستاده تا اینسریع حد زحمت بکشید.»
«خوبه که آدم از همهچیز مطمئن باشه. چطورالبته میشه با سپردنِ پول به راهزنها خیالِ آدم راحتنگاهی باشه؟ نگران نباشید. حتی یه سکه هم گم نمیشه.»
«...از توجهتون ممنونم.»
ایم سوبیونگ بهایستاده هیون یونگ نزدیک شداشاره و آروم زمزمه کرد.
«...مگه یکی اونجا نیست کهچون اگه حتی یه اشتباه بکنم، بیفتهافتاده دنبالم و تهدید به مرگم کنه؟»
«اینم حرفیه. کهکهکهکه.»
اونا با لبخندی کهکردن بینشون ردوبدل شد، هر کدومزمزمه یه قدم به عقب برداشتن.
«پس، تا دیدارِ بعدی.»
وقتی هیون جونگ در مقابلش ادایاشاره احترام کرد، همه با هم بهگلویش سمتِ کسانی که مونده بودن تعظیم کردن.
«دوباره میبینیمتون!»
«لطفاً مراقبِ رودخونهٔ یانگتسه باشید!»
«اونقدر قویپشت میشیم کهبودند اصلاً نشناسیدمون!»
«مراقبِ خودتون باشید!»
وقتی شاگردانِ هواشان با شور ورهبر شوق خداحافظی کردن، کسانی که مونده بودنوارد با خندههای از تهدل جوابشون رو دادن.
«خیلی خب!»
شاگردانِ هواشانپشت سر تکونبودند دادن و برگشتن.
همونطور که گروه آرومآروم ازچون رودخونهٔ یانگتسه دور میشد، تانگ گوناکافتاده پاش رو آروم به زمین کوبید.
«ها؟»
وقتی شاگردانِ هواشان برگشتن، تانگ گوناک دستش روزیر به جلو دراز کرد. همصدا با اون، تمامِ راهزنانِجایش آبیِ باقیموندهٔ رودخونهٔ یانگتسه با هم ادای احترام کردن.
«موفق باشید!»
فریادی بلند که پر ازچون گرما بود. شاگردانِ هواشان لبهاشونجلو رو محکم به هم فشردن.
نیازی به جوابافتاده نبود. اونا قبلاًرهبر خداحافظیشون رو کرده بودن.
فقط سرشون روطاقت برگردوندن و قدمهاشوننگاهش رو تندتر کردن.
«...رفتن.»
«آره، رفتن.»
ایم سوبیونگ سر تکونگلویش داد، نگاهی به تانگالبته گوناک انداخت و پرسید.
«چرا داری لبخند میزنی؟»
تانگ گوناک که گوشهٔ لبهاش کمی بالااشاره رفته بود، گلوش رو صاف کرد وصاف حالتِ چهرهاش رو به حالتِ عادی برگردوند.
«چون ازایستاده همین الانسریع بیصبرانه منتظرشم.»
«ببخشید؟»
نگاهش رویدیگر شاگردانِ دورشدهٔ هواشانچشمها قفل شده بود.
«وقتی دروازهشون رو باز کنن و بیاناشاره بیرون، نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم وصاف به این فکر نکنم که چقدر رشد کردن.»
ایم سوبیونگ هم سرسریع تکون داد. اون قطعاًفشار با این حرف موافق بود.
«ما هم باید سخت تلاش کنیم. تا بعد از بونگمونشون، مجبورکلی نشیم قیافهٔ اون شیطون رو ببینیم که با چشمهای از حدقهدرومدهداد به سمتمون میدوئه. الانم نمیتونیم حریفش بشیم، چه برسه به اون موقع...»
«...اینم یه کم ترسناکه.»
تانگ گوناک لبخندی زد وسریع تا آخرین لحظه محو شدنِآنها سایهٔ شاگردانِ هواشان رو تماشا کرد.
'منتظر میمونم.'
روزی کهجلو اونایی کهگلویش بزرگ شدن، برگردن.
دنیا واقعاًدیگر به یادکردن خواهد آورد.
نامهای هواشانپشت و اتحادِبودند دوستانِ آسمانی رو.