---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت فرقه کوه هوآ

چپتر 911: دژهای آبی! • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 911: دژهای آبی!

0

«د- دژهای آبی!»

«دژهای آبی!»

نادیده گرفتنِ‌فقط​ اون کشتیِ‌وجود​ غول‌پیکر غیرممکن بود.

چهرهٔ مردمی که اون کشتیِ سیاه‌اما​ و عظیم رو چسبیده به جزیره شکوفه‌اشغال​ آلو دیدن، درجا مثل گچ سفید شد.

البته، همون‌طور که همه می‌دونستن، نیروهای دژهای‌راهِ​ آبی کسانی نبودن که بی‌دلیل دست به‌کردنِ​ کشتار بزنن یا به بقیه آسیب برسونن.

درست همون‌طور که راهزن‌های کوهستان به خودشون زحمت نمی‌دادن از کوه پایین بیان و به‌رها​ خونه‌ها حمله کنن، دزدانِ دریایی هم کاری به کارِ کسانی که پاشون رو روی خشکی‌میان​ می‌ذاشتن نداشتن. این یه قانونِ نانوشته بود که دژهای آبی برای بقای خودشون رعایتش می‌کردن.

اما هرچقدر هم که‌وجود​ این حرف‌ها درست باشه، دژهای‌نکردن​ آبی بازم دژهای آبی بودن!

دیدنِ نیروهای دژ آبی که جزیره شکوفه آلو رو‌باشه​ اشغال کرده بودن—جایی که مردم تا همین الان برای رفت‌وآمد‌رفت‌وآمد​ ازش استفاده می‌کردن—کافی بود تا زهرهٔ همه رو آب کنه.

«یـ- یعنی‌تاجرها​ واقعاً مشکلی‌معامله​ پیش نمیاد؟»

«چرا کوه هوآ اجازه می‌ده همچین‌معامله​ اتفاقی بیفته؟ اگه همین‌طوری ولش کنیم، جزیره‌زندگی‌شون​ شکوفه آلو واقعاً می‌افته دست‌شون، مگه نه؟»

«...اصلاً می‌شه کاسبی کرد؟»

فقط یه دلیل وجود داشت‌می‌کردن​ که مردم بعد از دیدنِ‌بازم​ اون صحنه درجا فرار نکردن.

دلیلش این بود که بیشترِ آدم‌های اینجا تاجر بودن. کسانی‌خرجِ​ که از جزیره شکوفه آلو استفاده می‌کردن و کسانی که شهرِ‌می‌تونستن​ مجاورِ جزیره رو پر کرده بودن، اکثراً تاجرها و خانواده‌هاشون بودن.

و بقیه هم کسانی بودن که برای معامله با‌راهِ​ این تاجرها اومده بودن؛ یعنی اگه از اینجا فرار می‌کردن،‌آسونی‌ها​ باید یه راهِ جدید برای درآوردنِ خرجِ زندگی‌شون پیدا می‌کردن.

رها کردنِ خونه و کاشانه به اون‌صحنه​ آسونی‌ها که به نظر می‌رسید نبود. برای همین،‌شهرِ​ فقط می‌تونستن با اضطراب قدم رو قدم بذارن.

«فـ- فکر‌برای​ کنم دارن‌رعایتش​ میان این‌طرف.»

«چی؟»

با فریادِ اون‌اکثراً​ شخص، چشم‌های همه‌معامله​ از تعجب گرد شد.

کشتی که در حاشیهٔ جزیره‌داشت​ شکوفه آلو بود، آروم‌آروم دماغه‌اش‌دلیلش​ رو به سمتِ اسکله چرخوند.

«چیکار کنیم؟‌برای​ باید همین‌رعایتش​ الان فرار کنیم؟»

«اگه فرار کنیم دیگه می‌خوایم چه غلطی بکنیم؟ اگه‌درآوردنِ​ نتونیم کاسبی کنیم، همه‌مون از گشنگی نمی‌میریم؟ تو این‌نظر​ وضعیت، همون بهتر که دندون رو جیگر بذاریم و بمیریم.»

«آدمِ زنده که دهنش تار‌خانواده‌هاشون​ عنکبوت نمی‌بنده، نه؟ ولی بازم‌جدید​ باید یه جوری خرج‌مون رو دربیاریم.»

«من که‌فقط​ نمی‌تونم برم. شماها‌داشت​ اگه مجبورید، برید.»

اونایی که فکری تو سرشون بود، از قبل جنس‌هاشون‌باشه​ رو از انبارها خالی کرده بودن. اما با این‌الان​ حال، بازم نمی‌تونستن به این راحتی‌ها از اینجا دل بکنن.

شاید اتحادیه‌های تجاری که می‌تونستن تو گانگبوک خودشون رو سرپا نگه دارن هیچ نگرانی‌ای‌کردنِ​ نداشتن، اما برای اونایی که خرجِ زندگی‌شون رو از راهِ تجارت با گانگنام درمی‌آوردن،‌میان​ اغراق نبود اگه می‌گفتن تمامِ دار و ندارشون به جزیره شکوفه آلو بستگی داره.

«بـ- بیاین فعلاً فقط ببینیم چی می‌گن.‌اومده​ مگه دژهای آبی این قانون رو ندارن‌پیدا​ که به آدم‌های روی خشکی آسیب نرسونن؟»

«لعنتی، واقعاً اینو باور می‌کنی؟ یادت رفته‌صحنه​ که یه روستای نزدیکِ رودخونه توسطِ همین‌تاجر​ حروم‌زاده‌های دژهای آبی با خاک یکسان شد؟»

«آره خب، ولی بازم...»

«قوانینِ فرقه‌های شرور مثلِ گوشواره تو گوش‌راهِ​ یا حلقه تو بینیه. چیزی که هر وقت‌خونه​ دلشون بخواد عوضش می‌کنن، چطور می‌تونه قانون باشه؟»

«پس باید چیکار کنیم؟»

در حالی که مردم درگیرِ این بودن که‌فرار​ بفهمن باید چه خاکی تو سرشون بریزن، کشتیِ‌مجاورِ​ سیاه و عظیم هر لحظه به اسکله نزدیک‌تر می‌شد.

بالاخره، کشتی سرعتش رو‌رعایتش​ کم کرد و شروع به‌باشه​ پهلو گرفتن تو اسکله کرد.

قورت.

برای لحظه‌ای سکوت برقرار شد. صدای‌معامله​ قورت دادنِ آب‌دهانِ خشکِ یه نفر‌خرجِ​ مثلِ رعد و برق تو فضا پیچید.

از روی کشتیِ بی‌نهایت بلندی که اونجا‌صحنه​ بود، گروهی با لباس‌های آبیِ دژهای آبی پایین‌شهرِ​ پریدن و به‌سرعت محوطهٔ اسکله رو اشغال کردن.

«برین عقب!»

«اگه نمی‌خواین سرتون‌خانواده‌هاشون​ رو به باد بدین،‌راهِ​ همین الان برین عقب!»

تاجرها با تهدیدِ‌اکثراً​ نیروهای دژ آبی‌معامله​ با عجله عقب کشیدن.

«نـ- نه، یه‌دلیل​ لحظه صبر کنین.‌بعد​ من یه سؤالی دارم...»

«مرتیکهٔ احمق!»

در گیرودارِ این اوضاع، وقتی یکی از تاجرها‌جدید​ سعی کرد بدونِ عقب‌نشینی و با قاطعیت حرف بزنه،‌آسونی‌ها​ یکی از دزدانِ دریایی آمیزای خودش رو بالا برد.

اما درست تو همون‌تاجرها​ لحظه‌ای که چیزی نمونده‌باید​ بود گلوی تاجر سوراخ بشه...

«مرتیکهٔ عوضـــــــی!»

غرشِ رعدآسایی منفجر شد. دزدِ‌می‌کردن​ دریایی که آمیزا رو تو دستش‌بودن​ داشت، درجا مثلِ سنگ خشکش زد.

«من، من...»

از روی عرشهٔ‌اکثراً​ بلندِ کشتی، مردی آروم‌آروم‌اومده​ خودش رو نشون داد.

ریشِ بلند و‌دلیل​ سیاه، با هیکلی‌بعد​ باشکوه و باابهت.

فقط دیدنِ اون ردای سیاه که با‌هرچقدر​ یه اژدهای طلایی گلدوزی شده بود کافی‌کرده​ بود تا هویتِ اون مرد رو حدس بزنن.

«شـ- شاه اژدهای سیاه.»

چشم‌های درندهٔ شاه‌اکثراً​ اژدهای سیاه با‌معامله​ شدتِ تمام برق می‌زد.

او ذاتاً اون‌قدر قدبلند و باابهت بود که ترس رو تو دلِ‌آدم‌های​ مردم بندازه. و وقتی همچین آدمی از خودش خشم ساطع می‌کرد، بعضی‌جدید​ از کسانی که تماشاش می‌کردن حس کردن پاهاشون سست شده و دارن می‌افتن.

«مگه بهت‌برای​ نگفته بودم به‌می‌کردن​ مردم آسیب نرسون؟»

«شـ- شاه‌تاجرها​ اژدهای سیاه.‌معامله​ من فقط داشتم...»

«سگ‌تولهٔ بی‌مصرف!»

شاه اژدهای سیاه با صدای بومی از‌صحنه​ کشتی پایین پرید و آروم‌آروم به دزدِ‌تاجر​ دریایی نزدیک شد. و یهو، یقه‌اش رو چسبید.

«بـ- بهم رحم کنین...»

«برو یکم‌تاجرها​ کله‌ات رو‌معامله​ خنک کن!»

شاه اژدهای سیاه دزدِ دریایی‌خانواده‌هاشون​ رو با یه دست بلند کرد‌درآوردنِ​ و به یه طرف پرت کرد.

دزدِ دریایی تو هوا پرواز کرد و در حالی‌نکردن​ که جیغ می‌کشید، وسطِ رودخونه یانگ‌تسه سقوط کرد. بعد‌تاجرها​ از صدای شالاپِ آب، سکوت همه‌جا رو فرا گرفت.

«آ- آدمیزاد...»

«اون واقعاً زورِ یه آدمیزاده؟»

تاجرها با دهن‌های باز به شاه اژدهای‌اومده​ سیاه زل زدن، در حالی که نمی‌تونستن چیزی‌رها​ رو که همین الان دیده بودن باور کنن.

«همف!»

شاه اژدهای سیاه نگاهی به اطرافش انداخت.‌هرچقدر​ خداروشکر، نگاهِ غضبناکش به سمتِ تاجرها نبود،‌کرده​ بلکه به دزدانِ دریایی دوخته شده بود.

«یه بار دیگه می‌گم. هر کسی اینجا به مردم آسیب برسونه، تاوانش رو پس می‌ده. کسانی که مردم رو‌می‌رسید​ کتک بزنن جفت دست‌هاشون قطع می‌شه، کسانی که مردم رو زخمی کنن سرشون از تن جدا می‌شه، و کسانی‌دماغه‌اش​ که کسی رو بکشن، به روزی می‌اندازم‌شون که نه بتونن زندگی کنن و نه بمیرن، تا بشن خوراکِ ماهی‌های رودخونه!»

«بله! حتماً به خاطر می‌سپاریم!»

شاه اژدهای سیاه جوری‌وجود​ سر تکون داد که‌فرار​ انگار راضی شده بود.

«از حالا به بعد، اینجا توسطِ‌اما​ ما، یعنی دژهای آبی، اداره می‌شه.‌دیدنِ​ بقیهٔ چیزها مثلِ سابق پیش می‌ره!»

یکی از تاجرها که زیرِ فشارِ ابهتِ او له‌درآوردنِ​ شده بود، دلش رو به دریا زد و دستش‌نظر​ رو بالا برد. تمامِ صورتش غرق در عرقِ سرد بود.

«چیه؟»

«شـ... شاه اژدهای سیاه. یعنی...‌داشت​ ما می‌تونیم مثل قبل از‌دلیلش​ جزیره شکوفه آلو استفاده کنیم؟»

«آره!»

شاه اژدهای سیاه با‌معامله​ صدای بلندی که به‌جدید​ گوش همه برسد، اعلام کرد:

«به نام شاه اژدهای سیاه، اعلام می‌کنم‌اومده​ که هیچ غارتی تو این جزیره شکوفه‌پیدا​ آلو در کار نیست! ما ازتون محافظت می‌کنیم!»

«پس، پس هزینه‌ـش...»

«همم.»

شاه اژدهای سیاه اخم کرد.

برخلاف ایم سوبیونگ که با شنیدن اسم پول چشمانش‌راهِ​ برق می‌زد و از جا می‌پرید، شاه اژدهای سیاه‌کاشانه​ هنوز از اینکه خودش دربارهٔ پول حرف بزند، ناراضی بود.

یکی از دزدان دریایی که‌داشت​ افکار درونی‌اش را حدس زده‌دلیلش​ بود، سریع دهان باز کرد:

«شاه اژدهای سیاه قصد دارن هزینهٔ استفادهٔ فعلی‌حرف‌ها​ رو دو برابر کنن. از اونجایی که مدیریت‌مردم​ عوض شده، طبیعتاً هزینه‌ها هم باید تغییر کنه!»

بازرگانان در حالی که‌معامله​ آب دهانشان را قورت‌جدید​ می‌دادند، سر تکان دادند.

دو برابر شدن هزینه به اندازهٔ کافی منطقی به نظر می‌رسید. البته بعضی‌ها‌زندگی‌شون​ در دلشان ناراضی بودند، اما شکایت را باید با در نظر گرفتن طرف‌بذارن​ مقابل به زبان آورد. هیچ‌کس جرئت نداشت جلوی شاه اژدهای سیاه چانه بزند.

اگر برای پس‌انداز چند پشیز‌داشت​ چانه می‌زدند، ممکن بود مجبور‌دلیلش​ شوند روی جانشان معامله کنند.

«برید.»

شاه اژدهای سیاه‌خانواده‌هاشون​ با دست به‌باید​ جلو اشاره کرد.

«از الان به بعد، این شهر هم تحت کنترل هجده‌جدید​ دژ آبی رودخانه یانگ‌تسه قرار داره. هر کسی که اینجا‌نظر​ می‌مونه یا تجارت می‌کنه، باید به دژهای آبی مالیات بده!»

«بله!»

دزدان دریایی برای به‌رعایتش​ دست گرفتن کنترل شهر‌حرف‌ها​ به جلو هجوم بردند.

در حالی که برخی از وعدهٔ محافظتِ دژهای آبی خیالشان راحت شده بود، عده‌ای‌کردنِ​ دیگر از دو برابر شدن هزینهٔ استفاده از جزیره شکوفه آلو ناله می‌کردند و برخی‌این‌طرف​ هم شک داشتند که آیا اصلاً می‌شود به حرف دژهای آبی اعتماد کرد یا نه.

با این حال، در کمال تعجب افراد بسیار‌باید​ کمی متوجه شدند که همهٔ این‌ها به معنای‌کردنِ​ اولین گسترش اتحاد مستبدین پلید به سمت گانگبوک است.

«دژهای آبی‌برای​ کوگانگ رو‌رعایتش​ اشغال کردن.»

دانه‌های تسبیحی که‌خانواده‌هاشون​ به آرامی در دستش‌راهِ​ می‌چرخیدند، ناگهان متوقف شدند.

چشمان بوپ جونگ که تا‌خانواده‌هاشون​ پیش از آن در مراقبه‌جدید​ بسته بود، کمی تنگ شد.

«...گفتی اشغال؟»

«بله، بانگ‌جانگ. دقیقاً کوگانگ نیست،‌می‌کردن​ یه شهر جدید کنارشه که‌بازم​ هنوز امپراتوری اسم رسمی براش نذاشته...»

«مردم بهش‌تاجرها​ می‌گفتن جزیره‌معامله​ شکوفه آلو.»

«بله، درسته بانگ‌جانگ.»

در حالی که بوپ گه‌داشت​ سریع سر تکان می‌داد، بوپ‌دلیلش​ جونگ لبش را کمی گاز گرفت.

«همین یه روز پیش بود که شنیدم جنگل سبز‌باشه​ داره از جزیره شکوفه آلو عقب‌نشینی می‌کنه. و تو‌الان​ کمتر از یه روز، دژهای آبی جزیره رو اشغال کردن؟»

«...بله.»

«کوه هوآ... نه، یعنی‌تاجرها​ جنگل سبز چیزی به‌باید​ اتحاد مستبدین پلید گفته؟ وگرنه...»

«تا اون حد خبر‌وجود​ ندارم. اما با در‌فرار​ نظر گرفتن ذات کوه هوآ...»

«...دقیقاً.»

بوپ جونگ چشمانش را بست.

می‌گویند وقتی لحظهٔ شک فرا می‌رسد، همه‌چیز مشکوک به نظر می‌آید و‌خرجِ​ انگار منطق برای لحظه‌ای متزلزل می‌شود. حتی اگر تمام مردم دنیا با‌اضطراب​ اتحاد مستبدین پلید معامله می‌کردند، فقط برای کوه هوآ غیرممکن بود که...

«...دژهای آبی‌فقط​ تا کجا‌وجود​ پیشروی کردن؟»

«از رودخونه‌برای​ گذشتن و‌رعایتش​ رسیدن به...»

صدای بوپ گه‌خانواده‌هاشون​ قطع شد. چهرهٔ بوپ‌راهِ​ جونگ در هم رفت.

«پس، اونا‌مجاورِ​ به شمال‌تاجرها​ رودخونه عبور کردن.»

«این‌طور به نظر می‌رسه، بانگ‌جانگ.»

«...نه فقط یه عبور موقت،‌می‌کردن​ بلکه اشغالش کردن و به‌بازم​ عنوان قلمرو خودشون اعلامش کردن.»

چشمان بوپ‌تاجرها​ جونگ برای‌معامله​ لحظه‌ای تاریک شد.

«بانگ‌جانگ. این یعنی اتحاد‌تاجرها​ مستبدین پلید داره پیشرویش به‌راهِ​ سمت گانگبوک رو اعلام می‌کنه؟»

«نه.»

«...بله؟»

بوپ جونگ سرش‌خانواده‌هاشون​ را تکان داد و‌راهِ​ با قاطعیت جواب داد:

«کار اتحاد مستبدین پلید‌تاجرها​ نیست. حتماً دژهای آبی‌باید​ دارن خودسرانه عمل می‌کنن.»

«چطور می‌تونید این‌قدر مطمئن باشید...»

بوپ گه که می‌خواست بپرسد چرا چنین فکری می‌کند،‌باشه​ خیلی زود دهانش را بست. اگر شخصی مثل بوپ‌الان​ جونگ با این‌همه اطمینان حرف می‌زد، قطعاً دلیلی داشت.

«اما برای‌تاجرها​ بقیه، مگه‌معامله​ فرقی هم می‌کنه؟»

بوپ جونگ به این سؤال‌خانواده‌هاشون​ جوابی نداد. خودش هم می‌دانست‌جدید​ که حرف‌های بوپ گه درست است.

تا زمانی که دژهای آبی وابسته به اتحاد‌فرار​ مستبدین پلید بودند، این کار به عنوان پیشروی‌مجاورِ​ اتحاد مستبدین پلید به سمت گانگبوک شناخته می‌شد.

و از آنجا که آن سرزمین گانگبوک بود، هیچ‌باشه​ ربطی به پیمان عدم تجاوز گانگنام که تا به‌الان​ حال ده فرقه بزرگ را محدود کرده بود، نداشت.

«چه احمقی...»

بوپ جونگ به‌اکثراً​ آرامی دندان‌هایش را‌معامله​ روی هم سایید.

چرا نمی‌فهمند؟

تا الان، ده فرقه بزرگ به خاطر ایجاد فاجعهٔ یانگ‌تسه‌بازم​ مورد انتقاد قرار گرفته بودند. بنابراین، کسانی که ده فرقه‌ازش​ بزرگ را زیر نظر داشتند، دربارهٔ این اتفاق پاسخ می‌خواستند.

آن‌ها می‌خواستند بدانند که آیا دلیل عبور‌راهِ​ نکردنشان از یانگ‌تسه واقعاً پایبندی به پیمان‌کردنِ​ بوده، یا از ترس اتحاد مستبدین پلید.

و ده فرقه بزرگ و‌خانواده‌هاشون​ پنج خاندان بزرگ چاره‌ای جز‌جدید​ پاسخگویی به این خواسته نداشتند.

این چیزیه‌فقط​ که نمی‌تونیم‌وجود​ ازش عقب‌نشینی کنیم.

مهم نبود که خواستهٔ خودشان چیست. برای اینکه خود را به عنوان فرقه‌های‌اشغال​ درستکار که نظم کانگهو را در برابر اتحاد مستبدین پلید حفظ می‌کنند ثابت‌واقعاً​ کنند، ناگزیر باید کسانی را که به گانگبوک حمله کرده بودند، مجازات می‌کردند.

اما آیا این‌خانواده‌هاشون​ مجازات واقعاً فقط‌باید​ به مجازات ختم می‌شه؟

اگر جنگی همه‌جانبه علیه دژهای آبی درمی‌گرفت، اتحاد‌باید​ مستبدین پلید در نهایت وارد عمل می‌شد. و اگر‌خونه​ این اتفاق می‌افتاد، شعله‌های آتش حتی بیشتر گسترش می‌یافت.

«چه احمق‌های نادونی... با این طمع‌های‌بعد​ پیش‌پاافتاده‌شون دارن فاجعه به بار می‌آرن.‌آدم‌های​ این صلح دروغین بهتر از جنگه.»

نام شخصی از دهان‌رعایتش​ بوپ جونگ که مدت‌ها‌حرف‌ها​ در عذاب بود، خارج شد.

«...چونگ میونگ.»

«با... بانگ‌جانگ؟»

«هوهو. شمشیر‌فقط​ جوانمرد کوه‌وجود​ هوآ... کوه هوآ!»

تق.

دانه‌های تسبیح در‌خانواده‌هاشون​ دستش با صدای‌باید​ خشکی پاره شدند.

بوپ جونگ می‌دانست.

تمام این‌ها‌فقط​ از اقدامات کوه‌داشت​ هوآ نشئت می‌گرفت.

با این حال، شائولین و ده فرقه بزرگ نمی‌توانستند به هیچ‌کدام از‌دیدنِ​ اقدامات اتحاد دوستان آسمانی خرده بگیرند، چرا که آن‌ها در سه سال‌کنه​ گذشته سهم بزرگی در محافظت از جزیره شکوفه آلو و تثبیت گانگبوک داشتند.

«بانگ‌جانگ...»

«به ده فرقه بزرگ و‌خانواده‌هاشون​ پنج خاندان بزرگ پیام بفرست. بهشون‌درآوردنِ​ بگو فوراً تو شائولین جمع بشن.»

«فرقه‌هایی که بونگمون کردن چی...»

«همهٔ فرقه‌ها.»

«اما بانگ‌جانگ...»

«مگه نگفتم همهٔ فرقه‌ها؟»

با بالا رفتن صدای‌وجود​ بوپ جونگ، بوپ گه‌فرار​ سریع سر تکان داد.

«همین کار رو می‌کنم.»

«عجله کن.»

«چشم!»

پس از اینکه بوپ گه با عجله رفت،‌فرار​ بوپ جونگ به دستش نگاه کرد. تسبیحی را‌مجاورِ​ دید که حالا به طرز اسفناکی پاره شده بود.

«هوهو.»

خنده‌ای ناامیدانه‌تاجرها​ از دهانش‌معامله​ خارج شد.

«چه دعوای سگی‌ای. هوهوهو. هوهوهوهوهو!»

خنده‌ای بلند، همزمان با‌وجود​ فرا رسیدن تاریکی، به‌فرار​ سردی در فضا پیچید.

ناولها | novelha.net