چپتر 1053: چپتر 1053
0دو گروهی که داشتند زمینِ کاملاً ویرانشدهٔاسمِ هانگژو رو با خون رنگین میکردند، هرکینه کدوم به دلیلِ متفاوتی دست از مبارزه کشیدند.
«...اسقف...»
فکِ جونگ نیل بهشدت میلرزید. اگهشمال کسی که نمیشناختش این صحنه روهیولا میدید، با خودش میگفت چقدر رقتانگیزه.
مأموریتش این بود که مطمئن بشه این کافرای پلید جرئتدیده نمیکنند آرامشِ اسقف رو به هم بزنند. بهعنوانِ مجریِ اوامرِکینه اسقف، این وظیفهای بود که باید به بهترین شکل انجامش میداد.
اما توی انجامِ درستِ این مأموریت شکست خورده بود. حالاروش شمشیرهای اونها مستقیماً بهسمتِ اسقف نشونه رفته بود. این حقیقت،انسانیت تمامِ وجودِ جونگ نیل رو غرق در وحشتی وصفناپذیر کرد.
وضعِ پیروانِ فرقه که دستوراتِ جونگ نیل رو میگرفتند همهیچ دستکمی از اون نداشت. همه با بهت و حیرت بهفقط دان جاگانگ که تکوتنها وسطِ ویرونهها ایستاده بود، خیره شده بودند.
و شاگردانِ کوه هوآ که باعث شده بودند جونگهیچ نیل و بقیهٔ پیروانِ فرقه بزرگترین اشتباهشون رو مرتکبشرارت بشن، با نگاهِ متفاوتی به دان جاگانگ زل زده بودند.
«چی؟»
سردرگمی تویدریای چشمهای بکدیده چون موج میزد.
«اون مرد اسقفه؟»
مردی که اونجا تکوتنها ایستاده بود، با اسقفی که بک چون تصور میکرد زمین تا آسمون فرق داشت. اسقفی که توی دریایبویی شمال دیده بود، کسی بود که نمیشد هیچ اسمِ دیگهای جز هیولا روش گذاشت. یه غولِ سرشار از کینه و شرارت کهنظر فقط ظاهرِ انسانی داشت، اما بویی از انسانیت نبرده بود. این همون تصویری بود که بک چون از اسقف به یاد داشت.
اما چیزیتصور که الانزمین داشت میدید...
«فرق داره.»
هرچند قدِ بلند و بدنِ بهطور غیرطبیعی لاغرش بهطرز عجیبی مورمورکنندهاسمِ بود، اما مثلِ اسقفی که توی ذهنش داشت، غیرانسانی به نظر نمیرسید.بویی در عوض، بیشتر شبیه یه آواره بود که ممکنه هر جایی ببینیش.
اما...
لرز.
اینها فقط توی سرشدیده میگذشت. بدنِ بک چوندیگهای داشت بهوضوح حسش میکرد.
چیزی بینهایت بزرگتر پشتِ اون ظاهرِ معمولی پنهان شده بود.هیچ یه پرتگاهِ تاریک و دلگیر که اونقدر غلیظ و سیاه بودظاهرِ که فقط با روبهرو شدن باهاش، حس میکردی داری خرد میشی.
بک چون لبهاش رو روی هم فشار داد و نگاهی به اطرافهیولا انداخت. چهرهٔ کسانی که کنارش بودند هم رنگپریده و سفت شده بود.نبرده اونها هم دقیقاً همون چیزی رو حس میکردند که بک چون حس میکرد.
نگاهِ بک چون روی کمرِ چونگفرق میونگ قفل شد. حتی در برابرِ اسقف،اسمِ کمرِ اون حتی یه ذره هم نمیلرزید.
دان جاگانگ بهآرومیشمال به فنجونِ تویهیچ دستش نگاه کرد.
شرابِ سرخرنگِ توی فنجون، ناگهان با گردوخاک پوشیده و کدر شد. انگار کسانیهیولا که اهریمن آسمانی رو میپرستیدند، با وجود اینکه پا روی خاکِ جونگوون گذاشته بودندتصویری و این مکان رو مالِ خودشون میدونستند، هیچ حقی برای نوشیدنِ این شراب نداشتند.
دان جاگانگ مدتی توی سکوت به فنجون خیرهنمیشد شد و بعد بهآرومی اون رو به لبهاشسرشار نزدیک کرد. سپس، شراب رو یه نفس سر کشید.
دیگه خبری از اون حسِ قلقلکِ معطر روی نوکِ بینیاش نبود. حالاهیچ چیزی جز یه فاضلابِ تهوعآور نبود که بو و طعمش رو ازانسانی دست داده و فقط مزهٔ خاک و غبار ازش باقی مونده بود.
اما دان جاگانگ از طعمِ زنندهٔ این آبِ گنداب فرار نکردگذاشت و اون رو کاملاً پذیرفت. هر چی باشه، چیزی که اونهاهمون توی تمامِ این مدت مینوشیدند هم تفاوتِ چندانی با این گنداب نداشت.
دان جاگانگ در حالی که طعم وشمال بوی منزجرکننده رو توی دهنش مزهمزه میکرد، بهآرومیگذاشت دستی رو که فنجون توش بود باز کرد.
جیرینگ.
فنجونِ خردشدهتصور تیکهتیکه شد وآسمون روی زمین ریخت.
«چقدر غمانگیزه.»
دان جاگانگ که برای لحظهای به تیکههایشمال پراکندهٔ چینیِ سفید نگاه کرده بود، نگاهش روگذاشت چرخوند. به سمتِ دو نفری که جلوش بودند.
یکیشون شبیه یه دلقکِ پرسروصدا بودشمال و اون یکی که لباسِ رزمیِ مشکیروش پوشیده بود، چشمهایی سرد و نافذ داشت.
بعد، تصویرِ کسانی که پشتسرشون ایستاده بودند و پیروانی که بانمیشد چهرههای وحشتزده بهش نگاه میکردند رو با چشمهاش ثبت کرد. چشمهای دانظاهرِ جاگانگ هنوز اونقدر تاریک بود که بقیه نمیتونستند نیتش رو حدس بزنند.
«دارید میگید حتی نمیتونید یهنمیشد سهمِ کوچیک از چیزی که ازشگذاشت لذت میبرید رو به من بدید؟»
دان جاگانگ آروم خندید. از دیدِ اونها، خودش قطعاًنمیشد چیزی جز یه مهاجم نبود که اومده تا تمامِکینه چیزهایی که ازش لذت میبرند رو از چنگشون دربیاره.
«ا... اسقف!»
همون موقع، جونگ نیل همونجا رویفرق زمین افتاد و با صدایی که انگاراسمِ از شدتِ عذاب بلند میشد، فریاد زد.
«نیازی نیست اسقف شخصاًدیده واردِ عمل بشه. من خودمهیولا به حسابِ این آدما میرسم!»
دان جاگانگ نگاهی به جونگداشت نیل انداخت. وضعش افتضاح بود. گوشهٔاسمِ لبهای دان جاگانگ کمی تکون خورد.
«لطفاً نادونیِ من روداشت ببخشید و بهم فرصت بدیدهیچ تا اشتباهم رو جبران کنم...»
«گمشو کنار.»
«ا... اسقف.»
نگاهِ دان جاگانگ بهسمتِ چونگداشت میونگ و جانگ ایلسو کههیچ جلوتر از همه بودند، چرخید.
تقابلِ انرژیهای متفاوتی حس میشد. انرژیِ یک طرف اونقدر باطراوت بود که پسزننده بهگذاشت نظر میرسید، در حالی که انرژیِ اون یکی بهطرز تهوعآوری خودنمایانه بود. مثلِ آبچیزی و روغنی که هرگز با هم قاطی نمیشن، انرژیهاشون بهشدت با هم در تضاد بود.
اما چیزی که توی اونآسمون دو جفت چشم موج میزد،دیده هیچ فرقی با هم نداشت.
یه خصومتِ آشکار.
دان جاگانگ با حس کردنِ ایندریای خصومتِ علنی که به بیرون سرازیردیگهای میشد، بهآرومی شروع به صحبت کرد.
«اینجا...»
اما خیلی زود حرفش روآسمون قطع کرد. چون متوجه شد کهنمیشد داره سعی میکنه باهاشون «مکالمه» کنه.
البته، اون تا حالا با مردمِ جونگوون زیاد حرف زدهروش بود. اما به اونها نمیشد گفت «مکالمه». صرفاً انتقالِ مواضعانسانیت بود و چیزی بیشتر از یه اعلامِ یکطرفه به حساب نمیاومد.
اما حالا دان جاگانگ سعی نداشتدریای چیزی رو بهشون اعلام کنه. اوندیگهای داشت سعی میکرد بپرسه و گوش بده.
دان جاگانگآسمون چشمهاش روداشت کمی بست.
«من کدر شدهـم.»
حالا، حتی اگه میخواست هم نمیتونست این رو انکار کنه.روش مهم نبود چه اتفاقی بیفته، اون دیگه هرگز نمیتونست همونانسانیت اسقف دان جاگانگِ سابقی بشه که فرقه رو ترک کرده بود.
اما... با این حال...
درست در همان لحظه بود.
«بچه جون.»
شمشیرزنی که لباس رزمی مشکی به تن داشتدیگهای و جلوتر از بقیه ایستاده بود، با پوزخندفقط کجی این را گفت. نگاهش به شدت تیز بود.
«اصلاً خندهدار نیست.»
«...»
«کسی که تا حالا اهریمنآسمون آسمانی رو به چشم ندیده،دیده داره پاهای نداشتهـش رو لیس میزنه.»
اگر این دان جاگانگِ چند وقت پیش بود، از شنیدن این حرفها خشمیسرشار غیرقابلوصف وجودش را فرا میگرفت. درست مثل همان پیروانی که جرئت نداشتند خشم جوشانشانداره را در برابر دان جاگانگ بروز دهند و به زور آن را سرکوب میکردند.
اما خندهدار اینجا بود که دان جاگانگِ فعلی از این حرفهااسمِ چندان عصبانی نشد. چون خودش هم فکر میکرد که این حرف آنقدرهابویی هم اشتباه نیست. حتی با اینکه میدانست این نشانهٔ فروپاشیِ ایمانش است.
این موضوعآسمون کنجکاویاش راداشت دوباره برانگیخت.
«یه سؤالی ازت دارم، شمشیرزن.»
«فکر نمیکنم اونقدرها بادیده هم صمیمی باشیم کهدیگهای بخوایم اینطوری اختلاط کنیم، نه؟»
دان جاگانگ به آرامی خندید.
«بذار اسمشآسمون رو بذاریمداشت یه لطف.»
با شنیدن این حرف،زمین برقی از علاقه دردریای چشمان چونگ میونگ درخشید.
«صد سال...»
یک بار دیگر فهمید که چقدر زمان گذشتهدیده است. هیچوقت فکرش را هم نمیکرد با چشمانغولِ خودش ببیند که یک اسقف چنین حرفهایی بزند.
«هر زری دلت میخواد بزن.»
برای لحظهای سکوت برقرار شد. دان جاگانگ که درشمال سکوت به چونگ میونگ و جانگ ایلسو نگاه میکرد،غولِ لبهای خشکش را به آرامی از هم باز کرد.
«...چرا فرار نمیکنین؟»
«چی؟»
نگاه بیتفاوت دانفرق جاگانگ به چونگشمال میونگ دوخته شد.
«اگه همونقدر که به نظر میرسینفرق توانمند باشین، تا الان باید حسشهیچ کرده باشین. احتمالاً خودتون هم میفهمین.»
لحن دان جاگانگ قاطعدیده بود، گویی داشت یکدیگهای حقیقتِ محض را بیان میکرد.
«اختلافِ قدرت کاملاًآسمون واضحه. شما نمیتونیندریای جلوم رو بگیرین.»
این یک تهدید نبود.داشت حداقل از دیدگاه داننمیشد جاگانگ که اینطور نبود.
«پس چرا فرار نمیکنین؟ چرا سعیفرق دارین مقاومت کنین؟ چرا وارد مبارزهایهیچ میشین که نتیجهـش از قبل مشخصه؟»
این کار واقعاً احمقانه بود.
البته، او قبول داشت که آنها قوی هستند.دیده اگر در سطح اسقف نباشند، حتی در فرقهغولِ شیطانی هم پیدا کردنِ حریفی برای آنها دشوار بود.
اما از طرف دیگر، لحظهای که با اونمیشد روبهرو شدند، باید به وضوح این را میفهمیدند.سرشار باید درک میکردند که هیچ شانسی برای پیروزی ندارند.
«پس چرا چشماشونمیکرد چنین عزم تزلزلناپذیریفرق رو نشون میده؟»
چرا حتی در برابر موجودی تسخیرناپذیر کهاسمِ توانایی مقابله با آن را ندارند، بازکینه هم میتوانند به مسیر خودشان پایبند بمانند؟
سؤال بیمعنیای بود، امافرق سؤالی بود که داندیده جاگانگ چارهای جز پرسیدنش نداشت.
با این حال، جوابی که گرفتشمال کمی با انتظاراتش متفاوت بود. چیزی کهروش به او برگردانده شد، تمسخرِ آشکار بود.
«چقدر احمقانه. حرومزادههای ماگیو تاآسمون دیروز توی حاشیهها خاکبازی میکردن،دیده حالا فکر میکنن فیلسوف شدن.»
نشان دادن چنین رفتارِ گستاخانه و بیادبانهای به یکهیولا اسقف، بینهایت دور از انتظار بود. چونگ میونگ باانسانی صدای بلند خندید و دوباره از دان جاگانگ پرسید.
«خب که چی؟ چونفرق دشمن قویه، باید سرمون رونمیشد خم کنیم و تسلیم بشیم؟»
«...»
«گوش کن، حرومزادهٔ احمق. ترسواِیی مثل شما ممکنه اونقدر از مرگنمیشد بترسن که اهریمن آسمانیای که حتی وجود خارجی نداره رو بپرستن،فقط اما من آدمیـم که ترجیح میدم بمیرم تا اینکه اونجوری زندگی کنم.»
«...داری میگیدریای که ازدیده مرگ نمیترسی؟»
«معلومه که میترسم، احمقِ نفهم.»
چونگ میونگ طوری خندیدداشت که انگار از ایننمیشد حرف شگفتزده شده بود.
«ولی تسلیم شدن حتی ازآسمون مردن هم مزخرفتره. مخصوصاً تسلیمدیده شدن به حرومزادههایی مثل شما.»
در همان لحظه که دان جاگانگهیچ میخواست دهانش را باز کند، صدایغولِ تو دماغیِ ضعیفی در گوشش پیچید.
«هممم.»
نگاه دان جاگانگ بهداشت سمت جانگ ایلسو که کنارهیچ چونگ میونگ ایستاده بود چرخید.
لبهای سرخِ خونی که رویآسمون چهرهای کاملاً سفید نقاشی شدهدیده بودند، انحنایی مورمورکننده به خود گرفتند.
«اینقدر از اسقفها حرفدیده میزدن... با خودم میگفتمدیگهای چه آدم شگفتانگیزی قراره باشه.»
جانگ ایلسو لحظهایآسمون مکث کرد ودریای با اغراق آهی کشید.
«تا حدی ناامیدکنندهـست.»
ابروهای دان جاگانگمیکرد با ناراحتی درفرق هم گره خورد.
«یه چیزی رو بدون.»
جانگ ایلسو با صدایی غیرمعمول صحبت کرد.شمال هالهٔ وهمانگیز روی چهرهاش حتی باعث شد دانگذاشت جاگانگ که دنیا را دیده بود، اخم کند.
«لحظهای که بپذیری کسی ذاتاًدریای بالاتر از تو قرار داره، کارتدیگهای به عنوان یه انسان تموم میشه.»
«...»
«این تفاوتِ بین کسانیه که حکومت میکنن و کسانی که تحت سلطه قرار میگیرن.کینه و من از تحت سلطه قرار گرفتن نمیترسم. مهم نیست یه نفر چقدر قویهرچند باشه، در نهایت همهچیز یکسانه. اونا فقط انسانهایی هستن که انتخاب میکنن تسلیم بشن.»
جرینگ!
حلقههای جانگ ایلسوفرق با شدت بهشمال هم برخورد کردند.
«پس، توتصور چه جورزمین آدمی هستی؟»
دان جاگانگ کهشمال به حرفهای جانگ ایلسواسمِ گوش میداد، بیصدا خندید.
«انسانی کهزمین تحت سلطهفرق قرار نمیگیره...»
سپس بهآسمون آرامی سرشداشت را تکان داد.
«شما نمیفهمین.»
«...»
«شما هم نمیفهمین. جوابی که مندریای دنبالشم پیش شما نیست. نه... شاید هیچکسهیولا توی این دنیا جوابش رو نداشته باشه.»
صدایی ناامیدآسمون از دهان داندریای جاگانگ خارج شد.
«تحت سلطهتصور قرار نگرفتن. غلبهآسمون کردن. مقاومت کردن.»
هر چه بیشتر زیردیده لب زمزمه میکرد، چهرهاشدیگهای بیشتر در هم میپیچید.
«اینا کلماتی هستن که فقط کسانی میتوننشمال به زبون بیارنشون که هرگز با ترسِروش واقعی، عظمتِ واقعی و الوهیتِ واقعی روبهرو نشدن.»
انرژی شیطانی سیاه از زیر پاهای دان جاگانگ به بیرون سرازیردیگهای شد. تاریکیِ چنان غلیظی که گویی متعلق به این دنیا نبود،بویی شروع به بلعیدنِ انگشتان پایش کرد و به دور آنها چرخید.
«با اینتصور حال، اگه قرارهآسمون همچین حرفی بزنین...»
هوووووووو!
انرژی شیطانیِ رهاشده توسط دان جاگانگ سریع ودیده سریعتر چرخید و خیلی زود به گرداب عظیمیغولِ تبدیل شد که به شدت به خود میپیچید.
«بهتون نشون میدم.»
صدای دان جاگانگ هم رفتهرفتهآسمون خشنتر شد. چشمانش با درخششِدیده سرخِ خونیِ به شدت تاریکی میدرخشیدند.
«که ناامیدیِ واقعی چیه!»
کوااااااا!
انرژی شیطانی سیاهفرق مانند یک اژدهای سیاهدیده به آسمان اوج گرفت.
در نهایت، از دان جاگانگ که خود را بهشمال ورطهٔ جنون انداخته بود، زوزهای شیطانی شبیه به یکغولِ هیولای جهنمی فوران کرد. این منظرهای تکاندهنده و نفسگیر بود.
در برابر این انرژیدیده شیطانیِ مهیب، دنیا شروع بههیولا رنگ گرفتن از ترس کرد.