چپتر 1022: فصل ۱۰۲۲
0مرد با چهرهای بیتفاوتدان به صحنهای که جلویشحالا پهن شده بود، خیره شد.
جنازههای وحشتناکی همهجا پخشوپلا بود. اگه کسی اونا رو یهجایی جا جمع میکرد، به معنای واقعی کلمه یه کوه از جنازهقوی درست میشد... ولی خب، هیچ دلیل خاصی برای این کار نبود.
نگاه مردجایی آروم بهپاک سمت پایین چرخید.
دو تا جنازه تیکهپارهازش شده بودن و سلاحهاشون بدوننمیشه صاحب، روی زمین افتاده بود.
زمین که از خوندان غرق شده بود، کاملاًحالا به رنگ سرخ درآمده بود.
با وجود تمام این صحنهها،اینقدر حتی یه ذره احساس همجایی توی چشمهای مرد دیده نمیشد.
آروم دستش رو بالا آورد و باضعیفن دقت به دستِ بدون خونش خیره شدهستیم و بعد، نگاهش رو به آسمونِ دوردست دوخت.
«اسقف.»
همون موقع،مردی فرستادهای جلو اومدجاگانگ و تعظیم کرد.
«هر موجود زندهاینمیشه که این اطرافآسونه بود، نابود شده.»
اما هیچ حرفی از دهن اسقف بیرون نیومد.سرش فرستاده روی زمین سرد به سجده افتاده بودنمیدونم و منتظر بود تا اون به حرف بیاد.
بالاخره اسقف لب باز کرد:
«...به نظرت عجیب نیست؟»
«منظور اسقف چیه...؟»
مردی که یه زمانی «دان جاگانگ»خیلی صداش میکردن، اما حالا اسمش ازشزیادی گرفته شده بود، با چشمهای بیروحش گفت:
«باورم نمیشهحالا که همهچیزازش اینقدر آسونه.»
«...»
«برای فرقه، جونگوون همیشههمهچیز جایی بود که بایدجونگوون از روی زمین پاک میشد.»
«درسته.»
«اما اونا خیلی ضعیفن.»
اسقف آروممردی سرش رودان تکون داد.
«یعنی اوناباورم ضعیفن؟ یا مااینقدر زیادی قوی هستیم؟»
«جوابش رو نمیدونم.»
«خب، درحالا هر صورتازش فرقی نمیکنه.»
اسقف آروم قدم برداشت. با صدای چلپچلوپِمیکردن خون زیر پاهاش، از زمینی که هیچیباورم جز خون و جنازه توش نبود رد شد.
«اگه اینقدر آسون بود... پساینقدر چرا فرقه اینهمه سال باجایی گرسنگی و ناامیدی سر کرد؟»
«چون این مأموریتِ فرقهست.»
«...آره. یه مأموریته.اسمش مأموریتی که بهبیروحش ما داده شده.»
چون این فرمانیهزمانی که از طرفصداش «او» صادر شده.
چشمهای اسقفباورم تاریک وهمهچیز بیروح شد.
«نمیفهمم.»
یعنی چون ایمانش ضعیفازش بود اینطوری فکر میکرد؟ یانمیشه اینکه تعالیم فرقه اشتباه بود؟
بعد از دیدنِ ماهیتِ واقعیِ جونگوون،صداش همون جایی که اینقدر ازش متنفر بود،گفت شکِ عمیقی تمومِ وجودِ اسقف رو گرفت.
«چرا فرقه شکست خورد؟»
«...فرقه شکست نخورده.»
«پس بذار سوالم رو یهجور دیگه بپرسم. چرا فرقه نتونست جونگووناینقدر رو کاملاً زیر پاهاش له کنه و مجبور شد توی یه مشتتکون خرابه و جاهای متروک قایم بشه؟ اونم در برابر همچین موجوداتِ ضعیفی.»
«...خب...»
فرستاده جرئت نکرد دهنش رو باز کنه.فرقه میترسید اگه جوابش حتی یه ذره باخیلی تعالیم فرق داشته باشه، ایمانش زیر سؤال بره.
اسقف باجایی دیدنِ این حالتش،درسته پوزخندِ آرومی زد.
«مجبور نیستی جواب بدی.»
«...»
دلیلش ساده بود.
این جایی که بهش میگفتن جونگوون، توی اینسرش صد سالِ گذشته مستِ صلح و آرامش بودهنمیدونم و قدرتِ سابقش رو کاملاً از دست داده... وگرنه...
اسقف سرش رو تکون داد. انگار میخواست کفرآمیزترین فکری روهمهچیز که به ذهنش خطور کرده بود، پاک کنه. این عادتِخیلی قدیمیش بود که اینطوری با خودش سرش رو تکون میداد.
وقتی دوباره سرش رو بالا آورد، همونمیکردن حرفهای تکراری و قدیمی که از شنیدنشونباورم خسته شده بود، توی گوشش زنگ زد.
«مأموریتِ ما اینه که منتظرِ ظهورِ دوبارهیفرقه او باشیم. فکر نکنید. شک نکنید. تنها چیزیضعیفن که به خدمتگزارانِ او عطا میشه، ایمانِ خالصه.»
«پیرمردهای خرفت...»
صد سال گذشته بود. اونا فقط صبر کردنباورم و صبر کردن؛ اونقدر طولانی که توی اینجایی مدت، کوهها و رودخونهها دهها بار تغییر کرده بودن.
اونا به «ظهورِ دوبارهای»دان اعتقاد دارن که هیچحالا زمانِ مشخصی براش وجود نداره.
آخه به اینم میگن زندگی؟
اینکه فکر نکنی، شک نکنیدرسته و فقط کورکورانه اطاعت کنی...داد واقعاً میشه اسمِ اینو گذاشت زندگی؟
البته خودش هم از همون اول همچین طرز فکری نداشت. برای اون، ایمان داشتن به اهریمن آسمانیباید یه چیزِ کاملاً طبیعی بود. از وقتی که یادش میاومد، داشت به اهریمن آسمانی خدمت میکرد. یاد گرفتهبرداشت بود که انتظار کشیدن برای اون یه جور لذته و فدا کردنِ زندگیش توی این راه، نهایتِ سعادته.
اولین باری که شک به سراغش اومد—کسیمیکردن که هیچوقت فکر نمیکرد و شکی بهباورم دلش راه نمیداد—سرِ یه اتفاقِ خیلی کوچیک بود.
مرگِ یه نفر.
اون شخص هم درست مثل خودش، کسی بود که هیچوقت چهرهی اهریمن آسمانی روهستیم ندیده بود. این اولین باری بود که میدید کسی که بعد از جنگ به دنیاآسون اومده و تمامِ عمرش رو فقط با تعالیمِ اون زندگی کرده، مریض میشه و میمیره.
کسانی که صبراسمش کنن، نورِ ظهورِبیروحش دوبارهی او رو میبینن.
خب. فرضمردی کنیم ایندان حرف اشتباه نیست.
پس چی؟ تکلیفِ اوناییهمهچیز که بدونِ دیدنِ ظهورِجونگوون دوبارهش مُردن چی میشه؟
به کسی که میمیره، بدون اینکهخیلی حتی بتونه وجودِ اهریمن آسمانی روزیادی با چشمای خودش ببینه، چی میرسه؟
برای کسانی که تمریناتِ جهنمی رو تحمل کردنباورم و یه زندگیِ پوچ و بیمعنی رو فقطجایی به امیدِ همون یه لحظه گذروندن، چی باقی میمونه؟
اگه قرار نیست چیزی بهشونجاگانگ برسه، پس چرا پیروانِ فرقه بایدگرفته همچین زندگیِ دردناکی رو تحمل کنن؟
چرا؟
چشمهای اسقفجایی بهشدت تاریک ودرسته غمزده شده بود.
مهم نبود چقدر از خودش سؤال میپرسید،گفت هیچ جوابی پیدا نمیشد؛ تنها چیزی که وجودهمیشه داشت، دستورِ «ایمان آوردن و صبر کردن» بود.
کسانی که ردههای بالای فرقه رو تو دستشون داشتن، همونایی بودن که یه جورایی جنگِنمیشه گذشته رو تجربه کرده بودن. اون هیولاهای پیرِ فناناپذیر، غرق توی تعصبِ افراطی نسبت بهداد اهریمن آسمانی بودن و اجازه نمیدادن حتی یه ذره شک و تردید به وجود بیاد.
آخه با کسانی که کندنِ پوستِ خودشون برایجونگوون اهریمن آسمانی و استفاده از اون بهعنوان کفشسرش رو یه افتخار میدونن، چه بحثی میشه کرد؟
به خاطر همین، دان جاگانگ فقط صبر کرد. توی تمامِ اونیعنی سالهای طولانی، فقط توی سکوت منتظر موند. سعی کرد شک وصدای تردیدهاش رو دور بریزه و وجودش رو پر از ایمان کنه.
اما شک وقتی جوونه بزنه، دیگه هیچوقتگفت از بین نمیره. مثل یه شیطانِ قلبخوار،جونگوون مدام از درون میجوییدش و نابودش میکرد.
چی میشد اگه اهریمن آسمانیجاگانگ هیچوقت برنمیگشت؟ نه، چی میشد اگهگرفته تازه بعد از مرگِ اون برمیگشت؟
اونوقت، اصلاً میشدنمیشه گفت زندگیِ دانآسونه جاگانگ چه فایدهای داشته؟
یه شمشیر هرچقدر هم که عالی باشه، تا وقتی از غلاف بیرون نیاد و ازش استفادهنمیدونم نشه، هیچ ارزشی نداره. کی دلش میخواد بهعنوان یه شمشیرِ نامدار به دنیا بیاد، اما هیچوقتسال ازش استفاده نشه و فقط اونقدر بمونه تا زنگ بزنه و تبدیل به یه تیکه آهنپاره بشه؟
«اسقف...»
اضطرابِ پنهانی توی صدایدان فرستادهای که به سجدهحالا افتاده بود، موج میزد.
«هنوزم راهِباورم برگشت هست. اسقف.اینقدر حتی همین الان...»
«کافیه.»
دان جاگانگ بااسمش لجاجت دوباره سرشبیروحش رو تکون داد.
«اسقف.»
فرستاده لبش رو گاز گرفت.
«جونِ من هیچ ارزشی نداره. من کاملاً درکسرش میکنم کاری که شما قصد انجامش رو دارید،نمیدونم فقط یه راهِ دیگه برای اثباتِ ایمانمون به اونه.»
«اما؟»
«اما اونا اینطوری فکر نمیکنن. اوناصداش هیچ شک و تردیدی رو تحملبیروحش نمیکنن. اگه اسقف از این جلوتر بره...»
«چیه؟ نکنه نگرانینمیشه که اون پیرمردهایآسونه خرفت منو تیکهپاره کنن؟»
«...اسقف.»
«نگرانیِ بیخودیه.»
نگاهِ دانمردی جاگانگ به نقطهایجاگانگ دوردست خیره موند.
«من بدون اینکه پامهمهچیز رو توی جونگوون بذارم،جونگوون منتظرِ ظهورِ دوبارهش میمونم.»
«بله. این مأموریتِ ماست.»
«هر کسی که ازازش دستوراتِ اهریمن آسمانی سرپیچی کنه،نمیشه مجازاتش فقط و فقط مرگه.»
«اونم همینطور...»
فرستاده دهانش رانمیشه بست. او منظورآسونه دان جاگانگ را فهمید.
این دو دستور، حقایق مطلقیدرسته بودند که هر مؤمنی باید بهیعنی آنها پایبند میماند. با این حال...
«لحظهای که برای دستگیریِ من قدم به جونگوونباورم بذارن، اون پیرمردهای خرفت هم مأموریتشون رو زیرجایی پا گذاشتن. اونا هرگز نمیتونن پاشون رو اینجا بذارن.»
دان جاگانگمردی خندهای تلخدان سر داد.
‘پر از تناقضه.’
آموزههای اهریمن آسمانی با هم همخوانی نداشتند. او هم این را تازه بعدقوی از اسقف شدن فهمیده بود. آموزههای اهریمن آسمانی که به آنها باور داشتند، چیزیهیچی جز به هم چسباندنِ تصادفیِ جملات کوتاهی که او به زبان آورده بود، نبود.
دان جاگانگ بااسمش صدایی سنگین گفت:بیروحش «نیازی به شک نیست.»
«اگه او واقعاً به ما اهمیت میده، مراقبمونه و هدایتمون میکنه، قطعاًبیروحش به این اشتیاق و اخلاصِ ما جواب میده. من فقط میخوام خادمیپاک باشم که طنینِ صدای او رو از طرف مؤمنان به گوش بقیه میرسونه.»
«...»
وقتی جوابی نشنید، نگاهیپاک به فرستاده که بهسرش خاک افتاده بود انداخت.
«حرف بزن.»
«...چطور جرئت کنم...»
«حرف بزن.»
فرستاده که نمیتوانست در برابر اینخیلی اصرار مقاومت کند، لبش را کمیزیادی گاز گرفت و دهان باز کرد.
«جسارت میکنم که بپرسم... اگه... یک درگفت هزار، یک در میلیون، او فریادهای ما روهمیشه نشنوه... اگه فوراً برنگرده، اسقف چه برنامهای داره؟»
دان جاگانگ بازمانی چشمانی بیتفاوت جوابصداش داد: «همچین اتفاقی نمیافته.»
«اسقف.»
«او قطعاً جواب میده.»
و از فرستاده روی برگرداند.
اما در اعماقزمانی این بیتفاوتیِ ظاهری، چیزمیکردن کوچکی در چشمانش لرزید.
‘اگه جواب نده چی؟’
او این سؤال را بارها و بارها از خودشتکون پرسیده بود. اما هر چقدر هم که در تنهاییفرقی به آن فکر میکرد، هیچ جوابی به ذهنش نمیرسید.
‘اون موقع میفهمیم.’
چشمان دان جاگانگ که درجاگانگ حال سرکوب تاریکیِ شکفته در قلبشگرفته بود، برای لحظهای کمی باریک شد.
«یه مهمون اومده.»
با شنیدن این حرف، فرستاده ناگهانخیلی از جایش بلند شد و با نگاهیقوی برنده مثل تیغ به جلو خیره شد.
«به نظر یکم متفاوت میان.»
لبخند محویمردی روی لبان دانجاگانگ جاگانگ نقش بست.
شاید آنها میتوانستند کاری کنند تاآسونه او قدرت واقعی جونگوون را کهپاک قبلاً حس نکرده بود، تجربه کند.
«من به حسابشون میرسم.»
«نه. ولشونحالا کن. فعلاً بذارگرفته بشنویم چی میگن.»
دان جاگانگ آرام به جلو قدم برداشت.میکردن طرف مقابل هم باید دان جاگانگ راباورم شناخته باشد، چون مستقیم به سمت او دویدند.
خیلی زود، رزمیکارانی که هالهای ترسناک از خود ساطعهمیشه میکردند و باعث سوزش پوست میشدند، در طرف مقابلداد دان جاگانگ صف کشیدند. تعدادشان بیش از صد نفر بود.
«همم.»
قبل از اینکه دان جاگانگگرفته بتواند دهان باز کند، یکهمهچیز نفر از میان گروه بیرون آمد.
استاد اعظم دههزار طلا، مردیجاگانگ میانسال با چهرهای سرد و رداهایگرفته آبیرنگ، بالاخره روبهروی دان جاگانگ ایستاد.
«تو اینجا مسئولی؟»
دان جاگانگ جوابی نداد.
با این حال، استاد اعظمگرفته دههزار طلا انگار که جوابش رااینقدر گرفته باشد، بدون معطلی علامتی داد.
سپس، کسانی که در عقبجاگانگ بودند جعبهٔ بزرگی آوردند وازش جلوی استاد اعظم دههزار طلا گذاشتند.
تق!
دهها جعبه به اندازهٔ بالاتنهٔ یک انسان، همزمان به جلوداد افتادند. درِ آنها باز شد و انواع جواهرات گرانبها و شمشهایبرداشت طلا به بیرون ریخت. انگار که کیسههای غلات پاره شده باشند.
دان جاگانگ با بیتفاوتیازش نگاهی به آنهمه گنجینه انداختنمیشه که چشمها را خیره میکرد.
«این چیه؟»
«یه هدیه.»
«...هدیه؟»
استاد اعظمحالا دههزار طلا آرامگرفته سر تکان داد.
«اینجا جاییه که باید به ماگیو خوشآمد گفت؛حالا نمیتونستیم دستِ خالی بیایم. این رو نشونهای ازهمهچیز حسن نیتِ دژ شبح سیاه در نظر بگیر.»
لبخند کوچکیباورم روی لبانهمهچیز دان جاگانگ نشست.
«چی میخوای؟»
«گفتوگو. و مذاکره.»
«گفتوگو...»
وقتی دان جاگانگ حرفشهمهچیز را ادامه نداد، استادجونگوون اعظم دههزار طلا پیشقدم شد.
«ما میخوایمجایی بدونیم شماپاک چی میخواین.»
«چرا؟»
«اگه چیزی باشهزمانی که بتونیم فراهمش کنیم،میکردن شاید بتونیم کمکتون کنیم.»
چشمان استاد اعظم دههزار طلا آنقدرآسونه تاریک شد که حدس زدنِ منظورشپاک سخت بود. دان جاگانگ آرام زمزمه کرد:
«چیزی که ما میخوایم...»
قدم. قدم.
او با آرامش به جلوجاگانگ رفت. سپس مشتی از گنجینههایازش ریختهشده روی زمین را برداشت.
«ارزشمنده.»
خرد. قرچ.
گنجینههای توی مشتش تغییر شکل دادندبیروحش و خرد شدند. طلا ذوب شدآسونه و جواهرات به پودر تبدیل شدند.
«...عجب سرزمینِ غنیایه. اونقدردان که این چیزای بیمصرف واسمش غیرقابلخوردن هم توش ارزش دارن.»
«اگه بخواین...»
با این حال،باید استاد اعظم دههزارخیلی طلا ذرهای آشفته نشد.
«بهاش میتونه کوههایی ازازش غلات باشه. یا شایدباورم زمینی برای زندگی کردنتون.»
«...»
«نمیتونم تضمین کنم که هراینقدر چیزی تو دنیا هست روجایی میتونیم بدیم. اما بیشتر چیزها امکانپذیره.»
«همم.»
«بهم بگو. چی میخوای؟ معاملهٔ ضررداری براتونگفت نمیشه. چیزی که ما در عوضش میخوایم،جونگوون در مقایسه با چیزی که میدیم خیلی ناچیزه.»
دان جاگانگمردی لبان تیرهاشدان را کج کرد.
«غلات، زمین،باورم ثروت... ما نیازیاینقدر به اینا نداریم.»
«پس چی؟»
استاد اعظمحالا دههزار طلاازش متزلزل نشد.
واضح بود کهزمانی آنها چیزی میخواستند. دلیلیمیکردن برای تزلزل وجود نداشت.
«با این حال...نمیشه فکر کنم تو چیزیفرقه داری که من میخوام.»
دان جاگانگ مستقیمباید به استاد اعظمخیلی دههزار طلا خیره شد.
«بهم بگو، ای مرتد.»
«...»
«شهرتت اونقدر زیادنمیشه هست که جونگوونآسونه رو به لرزه دربیاره؟»
استاد اعظم دههزارباید طلا با چهرهایخیلی بیتفاوت سر تکان داد.
«اعتبارم اونقدرها هم پایین نیست.»
«که اینطور. خوبه. همون کافیه.»
دان جاگانگ لبخندی رنگپریده زد.
«مرگِ تو قطعاً توپاک تمام دنیا پخش میشه. اونقدرتکون که همه بفهمن ما اینجاییم.»
گوشهٔ چشمان استاد اعظم دههزارگرفته طلا که در تمام اینهمهچیز مدت آرام بود، برای لحظهای پرید.
«چیزی که تو میخوای...»
«حالا اون دهن کثیفت رو ببند،آسونه مرتدِ کثافت. همین که باهات حرفپاک میزنم هم باعث میشه گوشهام بپوسه.»
نیت کشتارجایی از چشمان داندرسته جاگانگ سرازیر شد.
«تنها چیزی که ازت میخوام، دست و پا زدننمیشه موقع مرگته. جیغ بکش. اونقدر جیغ بکش تا گلوتپاک پاره بشه. بذار جیغهای رقتانگیزت تو تمام دنیا طنینانداز بشه.»
«دیوونه...»
رنگ چهرهٔ استادنمیشه اعظم دههزار طلاآسونه کاملاً عوض شد.
جنونی که از دان جاگانگدرسته ساطع میشد، انگار برای لحظهایداد جانش را به لبش رساند.
«استاد اعظم!»
«مذاکرات شکستمردی خورد. به سرِجاگانگ دشمن حمله کنین!»
خوشبختانه، آنها مستقیماً با رهبر دشمن روبهروفرقه بودند. اگر فقط میتوانستند او را ازخیلی پا دربیاورند، بقیهٔ افراد فرقه پراکنده میشدند!
«بکشیدش!»
به محض اینکه فرمان استاد اعظم دههزار طلا صادرنمیشه شد، نخبگان دژ شبح سیاه با ساطع کردن نیتپاک کشتاری بُرنده مثل چاقو، به سمت اسقف هجوم بردند.
اما در همان لحظه.
کووااااااه!
طوفانی سهمگین از انرژی شیطانی در اطرافضعیفن دان جاگانگ فوران کرد. انرژی شیطانیِ سیاه، مانندجوابش گردبادی از اژدهای غولپیکر، بیوقفه آسمان را شکافت.
در برابر آن منظرهٔ وحشتناک،گرفته نخبگان مهاجم دژ شبح سیاههمهچیز بیاختیار پیشرویشان را متوقف کردند.
«آه... اوه...»
آیا این واقعاً منظرهایهمهچیز بود که به دستجونگوون انسان خلق شده باشد؟
نیت کشتار ازباید میان آن گردابِ سیاهضعیفن و شوم سرازیر شد.
«فقط مرگحالا میتونه بهتونازش ارزش بده!»
انرژی شیطانی دانزمانی جاگانگ به تمامصداش جهات فوران کرد.