---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت فرقه کوه هوآ

چپتر 676: چپتر 676 • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 676: چپتر 676

0

ایم سوبیونگ که به گوشه‌ای کشیده شده بود،‌شرور​ با نگاهی مظلومانه به چونگ میونگ زل زد.‌بست​ درست مثل توله‌سگی بود که دعوایش کرده باشند.

اما نگاه چونگ میونگ و بک چون که‌می‌کردم​ روبه‌رویش ایستاده بودند، مثل خنجر برنده بود. همین باعث‌سرش​ شد ایم سوبیونگ برای حرف زدن بیشتر مِن‌ومِن کند.

«نه...»

«چه مرگته!»

اما قبل از اینکه بتواند‌حدی​ حرفش را بزند، با این‌جرئت​ فریاد، ایم سوبیونگ از جا پرید.

«... این‌طور‌لعنتی​ نیست که نیت‌نجات​ بدی داشته باشم...»

«چی گفتی، حروم‌زاده؟ نیتِ بد؟ نیت بد نداری؟ گند‌راستش​ زدن به کاسه‌کوزه‌ی بقیه هم حدی داره! یه حروم‌زاده‌جایگاهِ​ از فرقه‌های شرور چطور جرئت کرده پاش رو بذاره اینجا!»

وقتی چونگ میونگ چشمانش را بست‌انداخت​ تا بلکه خودش را کنترل کند،‌اوصاف​ بک چون از پشت او را چسبید.

«چـ-چونگ میونگ! صبر‌کاسه‌کوزه‌ی​ کن، اون هرچی باشه‌فرقه‌های​ شاه جنگل سبزه، پس...»

«دقیقاً چون شاه جنگل سبزه باید کتکش‌ولش​ بزنم! اگه این یارو شاه جنگل سبز‌کشتن​ نبود، اصلاً به خودم زحمت می‌دادم بزنمش؟»

«... حرفت درسته، اما.»

حرفش کاملاً بی‌منطق بود، اما‌باش​ شرایط طوری بود که آدم‌بی‌راه​ حس می‌کرد حق با اوست.

«لـ-لعنتی! جونِ آدمی رو نجات دادم که اگه ولش می‌کردم خودش‌پاش​ سقط می‌شد، و حالا با پای خودش برگشته تا من رو به‌اون​ کشتن بده... آخ نه، باید بکشمش! باید سرش رو از تنش بکنم!»

«چـ-چونگ میونگ!‌لعنتی​ یـ-یه لحظه‌آدمی​ آروم باش!»

بک چون نگاهی به ایم سوبیونگ انداخت. راستش را بخواهید، حرف چونگ میونگ چندان هم بی‌راه نبود، اما‌جایگاهِ​ با تمام این اوصاف، این مرد شاه جنگل سبز بود. شخصی با بالاترین جایگاهِ ممکن. فارغ از اینکه‌خوشش​ متعلق به چه جناحی بود، مقامش حتی از یک جنگجوی قدرتمند که در اوج قرار داشت هم بالاتر بود.

اصلاً امکان نداشت‌لحظه​ چنین آدمی از شنیدن‌راستش​ این توهین‌ها خوشش بیاید...

«هِه‌هِه.»

اما ایم سوبیونگ به‌جای اینکه عصبانی شود و‌می‌کردم​ فاجعه به بار بیاورد، فقط نیشش را باز‌بکشمش​ کرد و با فروتنی پشت سرش را خاراند.

«مگه برای‌سرش​ همین نیست که‌لحظه​ این‌طوری اومدم اینجا؟»

«... ها؟»

و بعد‌گند​ با چهره‌ای‌بقیه​ جدی گفت:

«من آدمِ نمک‌نشناسی نیستم. کمک‌های بی‌شماری از فرقه کوه هوآ و‌حالا​ تائوئیست چونگ میونگ به من رسیده، پس چطور می‌تونستم توی همچین‌باش​ روز خاصی برای تبریک گفتن نیام؟ همین که پاشدم اومدم... کیـاک!»

در نهایت، ایم سوبیونگ با‌لحظه​ لگدی که چونگ میونگ حواله‌ی‌بخواهید​ صورتش کرد، به عقب پرت شد.

«تو دیگه چه جونوری هستی، حروم‌زاده! چطور جرئت می‌کنی؟‌چندان​ یه راهزن به خودش می‌گه نجیب‌زاده! اگه یه راهزن‌فارغ​ نجیب‌زاده‌ست، پس تو این دنیا کسی هست که کنفوسیوس نباشه؟»

ایم سوبیونگ‌گند​ سریع از‌بقیه​ جایش پرید.

«هاها! یه نجیب‌زاده محدود به شرایط نیست. آدم تو هر‌می‌شد​ موقعیتی که باشه، اگه قلبش پر از مهربانی، اراده و‌لحظه​ خرد باشه، می‌شه بهش گفت نجیب‌زاده... نه، لگد نزن! اِهِه!»

بک چون پای‌تنش​ بالاآمده‌ی چونگ میونگ‌آروم​ را روی هوا گرفت.

«... آخ، تائوئیست بک چون. این‌قدر یواش‌یواش‌راستش​ نیارش جلو، فقط درست‌وحسابی نگه‌ش دار. این‌طور‌شخصی​ که بوش میاد، داری به من نزدیک‌تر می‌شی.»

«... معذرت می‌خوام. حواسم نبود.»

بک چون که دیگر ذره‌ای دلش‌دادم​ برای ایم سوبیونگ نمی‌سوخت، آهی کشید‌پای​ و چونگ میونگ را به عقب کشید.

«اوک! اوک! آخخخ!»

چونگ میونگ کاملاً رد داده بود و‌راستش​ طوری به ایم سوبیونگ خیره شده بود‌شخصی​ که انگار می‌خواست سرش را با دندان بکَند.

«دو روزه که اینجایی؟»

«آره، تماشای رفت‌وآمد مردم بهم آرامش می‌ده... هاها. حس‌سقط​ می‌کنم به‌جای اینکه همه‌ش تو کوهستان بچپم، باید هر‌تنش​ از گاهی بیام بیرون و با مردم معاشرت کنم.»

«...»

بک چون با دیدن صورت‌باش​ چونگ میونگ که از شدت خشم‌تمام​ سرخ شده بود، با تردید گفت:

«شاه جنگل سبز، شـ-شما یکم عجولید.‌داره​ اگه می‌دونستیم شاه جنگل سبز قراره‌بذاره​ بیاد اینجا، ما هم دست‌روی‌دست نمی‌ذاشتیم...»

و ماجرا‌لعنتی​ به همین‌جا‌آدمی​ ختم نمی‌شد.

البته، درست بود که فرقه کوه هوآ جنگل سبز را نجات داده بود. با این‌مرد​ حال، هیچ‌کس حدس نمی‌زد که آن‌ها روابط خوبی با هم داشته باشند؛ حداقل کسانی که به‌امکان​ اینجا آمده بودند تا با چشمان خودشان شکل‌گیری اتحاد دوستان آسمانی را ببینند، چنین فکری نمی‌کردند.

و مگه بینِ حدس زدنِ یه‌انداخت​ چیزی و دیدنش با چشم‌های خود‌اوصاف​ آدم، زمین تا آسمان فرق نبود؟

«هاها، اینا که مسائل پیش‌پاافتاده‌ست. کی‌داره​ به این چیزا اهمیت میده... ها؟‌بذاره​ نباید ولش کنی! تائوئیست بک چون! دستت!»

دست بک چون که کم‌کم‌نجات​ داشت شل می‌شد، دوباره با‌می‌شد​ تردید چونگ میونگ را محکم چسبید.

«انگار سر و‌تنش​ کله زدن با اینا‌باش​ هیچ فایده‌ای نداره، نه؟»

چرا هر چیزی که به‌باش​ فرقه کوه هوآ مربوط می‌شد،‌بی‌راه​ باید این‌قدر دیوانه‌وار پیش می‌رفت؟

«هی! تو! یوپ! اوومف!»

درست وقتی که چونگ میونگ داشت کاملاً از کوره در می‌رفت، ایم‌پای​ سوبیونگ بالاخره از جایش بلند شد و به‌عنوان آخرین راه نجات، بطری‌راستش​ شرابی را که در دست داشت، مستقیم چپاند توی دهان چونگ میونگ.

«آروم، آروم. این‌قدر حرص نخور. اول‌آروم​ یه قلپ از این بخور. آها،‌بی‌راه​ همینه! اوه! چقدرم قشنگ می‌خوری! بنوش، بنوش!»

قلوپ. قلوپ. قلوپ.

همین‌که شراب از گلویش‌بقیه​ پایین رفت، بدنِ منقبض‌شده‌ی‌شرور​ چونگ میونگ شل شد.

«کوااااک!»

و چیزی که از دهان‌لحظه​ چونگ میونگ بیرون آمد، فقط‌بخواهید​ یک صدای از سرِ رضایت بود.

«این لامصب حرف نداره.»

«این شراب رو مخصوص آماده کردم. مگه می‌شه یادم‌چطور​ بره که اژدهای الهی کوه هوآ چقدر اهل دل و‌کنترل​ نوشیدنیه؟ اگه اینو نمی‌دونستم، چطور می‌تونستم به خودم بگم نجیب‌زاده؟»

«فقط همین یه بطریه؟»

«اِهِه! معلومه‌سرش​ که نه. چندتای‌لحظه​ دیگه هم دارم.»

«هاها. همون‌طور که‌لحظه​ فکر می‌کردم، تو‌انداخت​ این کارا حسابی واردی!»

«هاهاها. دقیقاً، دقیقاً!»

این دو نفر با خنده‌ها و نگاه‌های گرم‌شان، ناگهان به‌می‌شد​ دو تا دوست صمیمی تبدیل شدند. بک چون که داشت این‌آروم​ صحنه را تماشا می‌کرد، صورتش از شدت انزجار در هم رفت.

«کاش جفت‌شون‌سرش​ همین الان‌بکنم​ بس می‌کردن.»

اما برخلافِ میل او، این دو نفر‌راستش​ چنان اصلاح‌ناپذیر بودند که حتی پادشاه جهنم‌شخصی​ هم حاضر نبود آن‌ها را گردن بگیرد.

«خب حالا، برای چی اومدی؟»

وقتی عصبانیتِ چونگ میونگ با خوردن شراب‌ولش​ فروکش کرد و این سؤال را پرسید،‌کشتن​ ایم سوبیونگ شانه‌ای بالا انداخت و گفت:

«اومدم اینجا‌سرش​ تا بهتون‌بکنم​ تبریک بگم.»

«چرت‌وپرت نگو.»

«نه بابا، دارم راستش‌بقیه​ رو می‌گم. مگه جنگل سبزِ‌چطور​ ما هم عضو اتحاد نیست؟»

«... از کی تا حالا؟»

«تمام فرقه‌هایی که عضو اتحادن‌لحظه​ برای شرکت توی مراسم و جشن‌چندان​ گرفتن اومدن، پس چطور ما نیایم؟»

«... می‌گم،‌بکنم​ از کی‌آروم​ تا حالا...»

«این چیزا الان مهم نیست.»

ایم سوبیونگ لبخندی زد.

«فکر می‌کنی چه کسانی‌بکنم​ بیشتر از همه حواس‌شون‌انداخت​ به اتحاد دوستان آسمانی جمعِ؟»

«فرقه شائولین؟»

«نه، فرقه‌های شرور.»

«ها؟»

انگار که تازه به‌بکنم​ اصل مطلب رسیده باشند،‌انداخت​ نگاه ایم سوبیونگ جدی شد.

«وقتی اتحاد دوستان آسمانی برای خودش اسم‌ورسمی به هم‌چندان​ بزنه و نفوذش رو گسترش بده، فکر می‌کنی نه فرقه‌متعلق​ بزرگ و پنج خاندان بزرگ قراره چه واکنشی نشون بدن؟»

«سعی می‌کنن دعوا راه بندازن.»

چونگ میونگ با‌جونِ​ عصبانیت دندان‌هایش را‌دادم​ روی هم سایید.

«بگو پاشن بیان ببینم!‌بکنم​ اصلاً گور بابای تائوئیست‌انداخت​ بودن، زنده‌زنده پوست‌شونو می‌کنم!»

«...چونگ میونگ، تو خودتم تائوئیستی.»

«آه، راست‌گند​ می‌گی. بعضی‌بقیه​ وقتا یادم می‌ره.»

«...»

در همین‌سرش​ حین، ایم‌بکنم​ سوبیونگ خندید.

«شاید این‌طوری‌بکنم​ به نظر برسه،‌باش​ اما این‌طور نیست.»

«ها؟»

«طبیعیه که این‌طوری فکر کنی، چون آدمایی مثل اژدهای الهی کوه هوآ، تائوئیست چونگ میونگ، زیاد در قید و‌بکنم​ بندِ غرور یا بهانه‌های موجه نیستن. اما نه فرقه بزرگ کانگهو نمی‌تونن بی‌خیالِ غرور و اعتبارشون بشن. برای همین،‌مقامش​ اونا نمی‌تونن به جناح عدالت که هنوز دردسری درست نکرده، فقط به این بهانه که رو اعصابشونه، حمله کنن.»

«همون‌طور که انتظار می‌رفت.»

بک چون طوری که‌آروم​ انگار قضیه را گرفته‌بخواهید​ باشد، سرش را تکان داد.

اگر نه فرقه بزرگ یا پنج خاندان بزرگ آشکارا با اتحاد دوستان‌بذاره​ آسمانی دشمنی می‌کردند، همه می‌گفتند که آن‌ها احساس خطر کرده‌اند و می‌خواهند هر‌باشه​ فرقهٔ دیگری را که ممکن است جایگاهشان را به چالش بکشد، زمین بزنند.

شاید این موضوع برای فرقه‌هایی که مثل کوه هوآ چیزی برای از دست دادن‌کشتن​ نداشتند، مشکل بزرگی به حساب نمی‌آمد. اما برای کسانی که در رأس قدرت بودند‌تمام​ و فرقه‌های برجسته‌ای مثل نه فرقه بزرگ را کنترل می‌کردند، قطعاً جای نگرانی داشت.

«پس ممکنه سعی کنن زیرپوستی ضربه‌آروم​ بزنن، اما براشون سخته که آشکارا کاری‌تمام​ بکنن. در عوض، به اطراف‌شون نگاه می‌کنن.»

«...منظورت اینه‌بکنم​ که اون‌آروم​ هدف، جناح شیطانیه؟»

«آره.»

ایم سوبیونگ‌لعنتی​ با هیجان سرش‌نجات​ را تکان داد.

«دلیل اینکه اتحاد دوستان آسمانی این‌قدر مورد توجه قرار گرفته، به خاطر‌بی‌راه​ کاراییه که کوه هوآ تا الان انجام داده. برای بالا بردن شهرت‌حتی​ و پخش کردن اسم‌ورسم، هیچ‌چیزی بهتر از نشون دادن قدرت و عملکرد نیست.»

«درسته.»

در واقع، از وقتی کوه هوآ و بقیهٔ فرقه‌ها با هم پیمان‌بذاره​ برادری بستند، نفوذشان به طرز چشمگیری افزایش یافته بود. با این حال، این‌باشه​ کارهای کوه هوآ بود که واقعاً توجه مردم را به خودش جلب می‌کرد.

و همین قضیه‌جونِ​ برای نه فرقه‌دادم​ بزرگ هم صدق می‌کرد.

اگر نفوذ اتحاد دوستان آسمانی بیشتر می‌شد، کاملاً‌انداخت​ روشن بود که نه فرقه بزرگ هم از‌شخصی​ قدرت‌شان برای تحت‌تأثیر قرار دادنِ موریم استفاده می‌کردند.

«پس...»

چونگ میونگ با‌کاسه‌کوزه‌ی​ حالتی کمی کنجکاو به‌فرقه‌های​ ایم سوبیونگ نگاه کرد.

«یعنی نه فرقه بزرگ‌آدمی​ حالا دنبال یه هدف جدید‌سقط​ می‌گردن تا شهرت‌شونو ببرن بالا؟»

«آره.»

ایم سوبیونگ لبخند زد.

«خب، اون‌قدرها هم موضوع عجیبی نیست. قبلاً هم بارها از این اتفاقا افتاده. برای‌وقتی​ همین، جناح شیطانی هم داره با دقت این قضیه رو زیر نظر می‌گیره. احتمالاً‌سبزه​ به جز من، آدمای دیگه‌ای هم از طرف اونا این دور و بر باشن.»

بک چون با‌جونِ​ شنیدن این حرف‌دادم​ سرش را چرخاند.

او افراد زیادی را دید‌لحظه​ که از گوشه‌وکنارِ دشت‌های مرکزی آمده‌چندان​ بودند و در حال نوشیدن بودند.

'یعنی بین اونا...'

این موضوع کاملاً غیرمنتظره بود.

اما وقتی بیشتر فکر می‌کرد، آن‌قدرها هم عجیب به نظر‌می‌شد​ نمی‌رسید. تأیید هویت تک‌تکِ کسانی که رفت‌وآمد می‌کردند غیرممکن بود،‌لحظه​ پس چطور می‌توانست دقیقاً بداند چه کسانی در آنجا حضور دارند؟

«ما فقط‌سرش​ خودمون رو به‌لحظه​ کوه هوآ می‌چسبونیم.»

«...نه، منظورم‌بکنم​ اینه که‌آروم​ چرا همه‌چیز این‌طوریه!»

«هاهاها! کوه هوآ فقط‌بقیه​ برادر جنگل سبز نیست،‌شرور​ بلکه برادر تمام فرقه‌های شیطانیه!»

ایم سوبیونگ پوزخندی زد‌آدمی​ و بازویش را دور‌می‌کردم​ شانه چونگ میونگ انداخت.

«بیا هوای‌سرش​ همدیگه رو‌بکنم​ داشته باشیم.»

«...می‌شه فقط بری‌لحظه​ بمیری؟ مگه من‌انداخت​ از تو کمک خواستم؟»

با این حال، ایم‌بقیه​ سوبیونگ به جای جواب پس‌چطور​ دادن، لحنش را متواضعانه کرد.

«تائوئیست.»

«همم؟»

«اوضاع ممکنه اون‌قدرها‌لحظه​ هم که دلت‌انداخت​ می‌خواد، راحت پیش نره.»

«...»

«همون‌طور که می‌دونی، موریمِ فعلی خیلی وقته که قدرت خودش رو روی‌پای​ هم تلنبار کرده. و این فقط شاملِ جناح عدالت نمی‌شه؛ فرقه‌های شیطانی هم‌بخواهید​ به خاطر اینکه مدت‌هاست جنگ بزرگی در کار نبوده، لبریز از قدرت شدن.»

«اما مگه جنگل‌تنش​ سبز به فاسد‌آروم​ بودن معروف نیست؟»

«...»

ایم سوبیونگ با شنیدن این حرف کمی پکر به‌چطور​ نظر رسید، اما چونگ میونگ اصلاً به این چیزها‌خودش​ اهمیت نداد. در عوض، دست او را کنار زد.

«...خب، به هر حال...»

ایم سوبیونگ که‌تنش​ کمی دمغ شده بود،‌باش​ به صحبت ادامه داد.

«درگیری‌هایی که تا الان کانگهو رو به خاک و خون کشیده، از یه اتفاقِ خیلی‌بالاترین​ بزرگ شروع نشده. اونا قدرتِ زیادی دارن و می‌خوان همه‌چیز رو با زور حل کنن، و‌چنین​ اگه اختلافی پیش بیاد؟ از اون به بعد دیگه نمی‌شه جلوی جنگ و خونریزی رو گرفت.»

«...»

«قصد ندارم با این حرفا بار روی‌ولش​ دوشت بذارم، اما شکل‌گیریِ اتحاد دوستان آسمانی ممکنه‌بده​ جرقهٔ یه تغییر بزرگ رو توی کانگهو بزنه.»

این حرف باعث‌تنش​ شد چهرهٔ بک‌آروم​ چون جدی شود.

او اصلاً فکرش را هم نمی‌کرد که تأسیس‌بخواهید​ این اتحاد تا این حد جدی گرفته شود. آن‌ها‌ممکن​ فقط می‌خواستند آدم‌های هم‌فکر را دور هم جمع کنند...

«خب که چی؟»

«ها؟»

اما چهرهٔ‌سرش​ چونگ میونگ کوچک‌ترین‌لحظه​ تغییری نکرده بود.

«پس منظورت اینه که نه فرقه بزرگ و‌بخواهید​ پنج خاندان بزرگ ممکنه برای اینکه نشون بدن ضعیف‌ممکن​ نیستن، بیفتن به جونِ فرقه‌های شیطانی و لت‌وپارشون کنن؟»

«...درسته.»

چونگ میونگ‌لعنتی​ با بی‌خیالی‌آدمی​ تمام گفت:

«حالا چه آدمای جناح شیطانی بمیرن چه‌باش​ نمیرن، یا نه فرقه بزرگ بمیرن یا‌اوصاف​ نمیرن، اینا چه ربطی به من داره؟»

«...»

«اگه بشه که خیلی هم عالیه، امیدوارم جفت‌شون با‌چطور​ هم بجنگن و بمیرن. اون‌وقت ما می‌افتیم به جون‌خودش​ کانگهو و همه‌چیز رو یه لقمهٔ چپ می‌کنیم. هه‌هه‌هه‌هه!»

«...»

«...»

پلک‌های ایم‌بکنم​ سوبیونگ و‌آروم​ بک چون پرید.

با دیدنِ چونگ میونگ که با فکر کردن به مرگ و‌پاش​ خونریزی نیشش تا بناگوش باز شده بود، واقعاً نمی‌توانستند تشخیص دهند‌صبر​ که او اصلاً بویی از جناح عدالت برده است یا نه.

«تائوئیست... این رو، خب می‌فهمم... یعنی، نمی‌فهمم... به نظر می‌رسه که‌حالا​ خودت متوجه قضیه شدی، اما اگه این وضعیت بیخ پیدا کنه، حتی‌انداخت​ اتحاد دوستان آسمانی هم نمی‌تونه از ترکش‌های این قضیه قسر در بره.»

«عجب چرت‌وپرتِ تابلویی.»

«ها؟»

چونگ میونگ اخم کرد.

«یعنی می‌گی اگه ما‌آدمی​ خودمون رو به اون‌می‌کردم​ راه نزنیم، این اتفاق نمی‌افته؟»

«...»

«روندِ دنیا همینه؛ همیشه در جریانه. حتی اگه پای ما‌بی‌راه​ هم در میون نبود، این اتفاق دیر یا زود می‌افتاد.‌جناحی​ همون‌طور که خودت گفتی، بهونه برای اونا اصلاً مهم نیست.»

«همم. درسته.»

«از اون گذشته.»

«ها؟»

چونگ میونگ لب‌هایش را بست.

'فرقه شیطانی‌گند​ بالاخره سر و‌حدی​ کله‌ش پیدا می‌شه.'

مهم نبود چقدر تلاش می‌کردند تا‌دادم​ زندگی آرامی داشته باشند، فرقه شیطانی‌پای​ هرگز اجازه نمی‌داد این آرامش دوام بیاورد.

«دقیقاً به همین خاطره‌بکنم​ که ما اتحاد دوستان‌انداخت​ آسمانی رو تشکیل دادیم.»

ایم سوبیونگ در حالی‌آروم​ که به چشمان مطمئن چونگ‌چندان​ میونگ نگاه می‌کرد، لبخند زد.

دقیقاً به خاطر شنیدنِ‌بقیه​ همین حرف بود که به‌چطور​ دیدنِ چونگ میونگ آمده بود.

«درسته! ما تمام تلاش‌مون‌آدمی​ رو می‌کنیم تا به‌می‌کردم​ جنگل سبز هم کمک کنیم.»

«...چرا الان؟»

«این‌طوری نکن دیگه. حالا بشین! از دستت هر کاری‌چندان​ برمیاد! حتی می‌تونی اون آدمای رو اعصاب رو هم‌فارغ​ زمین بزنی. فقط برو تو کارش و خودی نشون بده!»

«آه، گمشو بینم!»

ایم سوبیونگ به پاهای چونگ میونگ‌دادم​ چسبیده بود و بک چون که‌پای​ این صحنه را می‌دید، آهی کشید.

'...واقعاً این وضعیت طبیعیه؟'

بک چون به‌لحظه​ طور جدی نگرانِ آیندهٔ‌راستش​ اتحاد دوستان آسمانی شد.

ناولها | novelha.net