چپتر 1100: فصل ۱۱۰۰ - وقتی آب به جوش میآید
0حتی اگر به آب حرارت بدهید، فوراًیکشبهٔ به جوش نمیآید. اما اگر این حرارت مداومگاهی باشد، آب بالاخره در یک نقطهای سر میرود.
وضعیتِ فعلی دقیقاً همینطور بود.
مردمِ گانگبوک در ابتدا واکنشِ شدیدی به خبرِ ظهورِپایش ماگیو در گانگنام نشان ندادند. دلیلش هم این بودشوکه که گانگنام از همان اول برایشان خیلی دور بود.
برای این مردم که تنها کارِ هر روزشان شخم زدنِ زمینها بود، هیچ راهیشهرهای وجود نداشت که سختیها و مصیبتهای گانگنام — جایی که در تمامِ عمرشان حتینداده یک بار هم به آنجا نرفته بودند — را با گوشت و پوستشان حس کنند.
اما چیزی که باعث شد این فاجعهٔیکشبهٔ ظاهراً دور، رنگِ واقعیت به خود بگیرد،بیسابقه خبری بود که از آن سوی رودخانه رسید:
— ماگیو که به هانگژو حمله کردهباعث بود، تمامِ ساکنانش را قتلعام کرد وخبری حتی یک موش را هم زنده نگذاشت.
— شهرِ هانگژو، که روزگاری باشکوهتریندنیا شهرِ زیرِ آسمان بود، تنها در عرضِچطور چند روز به شهرِ مردگان تبدیل شد.
هر کسی که این خبر رااوقات میشنید، نمیتوانست جلوی حیرتش را بگیردهجوم و به گوشهای خودش شک میکرد.
هانگژو چهجور جایی بود؟ شاید بزرگترین شهر نبود، اماشوکه بدونِ شک پرجنبوجوشترین شهرِ دنیا بود. حتی کسانی کهدشمنانِ هرگز پایش را آنجا نگذاشته بودند هم نامش را میشناختند.
چطور ممکن بودگوشت کسی از نابودیِ یکشبهٔباعث چنین جایی شوکه نشود؟
وقوعِ چنین اتفاقاتی کاملاً هم بیسابقه نبود. گاهی اوقات، وقتینگذاشته دشمنانِ خارجی از سمتِ شمال هجوم میآوردند، شهرهای کامل باوقوعِ خاک یکسان میشدند و صفهای طولانیِ پناهندگان پا به فرار میگذاشتند.
اما این حادثه در مناطقِ دوردستِ شمالی رخ ندادهخارجی بود؛ بلکه در مناطقِ جنوبی اتفاق افتاده بود که بهندرتصفهای موردِ تهاجم قرار میگرفتند. شدتِ این ضربه اصلاً قابلقیاس نبود.
«یـ... یعنی واقعاً حقیقت داره؟»
«مگه همهمونبودند اینو پشتسرهم نشنیدیم؟کنند حتماً راسته دیگه!»
«نه... هر چقدر هم که اعضای ماگیو مرموز باشن، آخه منطقیه کهمیشناختند یهو توی گانگنام پیداشون بشه؟ از آسمون که نیفتادن. تازه... هانگژو بهگاهی اون بزرگی. چطور ممکنه نابود شده باشه؟ من که اصلاً باورم نمیشه.»
«مردِ حسابی! نشنیدی کهبیسابقه میگن تمامِ مسیرهای تجاریدشمنانِ به سمتِ جنوب متوقف شده؟»
«مـ... مسیرهای تجاری؟»
به عنوانِ یک شوخی، ضربالمثلی هست که میگوید حتی در جنگواقعیت هم تجارت متوقف نمیشود. میگویند تاجرها آدمهایی هستند که اگر پایقتلعام پول در میان باشد، از وسطِ میدانِ نبرد هم رد میشوند.
حتی وقتی رودخانهٔ یانگتسه کاملاً به دستِ دژهای آبی افتاده بود و مردم برایممکن عبور از آن باید جانشان را کفِ دستشان میگذاشتند، مگر همین تاجرهای جونگوون نبودندخارجی که خطر را به جان خریدند و یکجوری به سفرشان به آنسوی رودخانه ادامه دادند؟
این واقعیت که همان آدمها دیگر بهوقتی سمتِ گانگنام نمیرفتند، مدرکِ روشنی بود که نشانکامل میداد اتفاقِ خیلی بزرگی آنسوی رودخانه افتاده است.
«پـ... پسنامش حالا قرارهچطور چی بشه؟»
«یعنی چی قراره چیپوستشان بشه! همون بلایی سرمون میادظاهراً که صد سال پیش اومد.»
«نـ... امکان نداره...!»
ترس در یک چشمبههمزدن برگاهی مردم غلبه کرد. و بعد،سمتِ همه شروع به یادآوری کردند.
وحشت در میانِ مردم رخنه کرد. آنها شروع به یادآوریِ داستانهاییوقوعِ کردند که تقریباً از یاد برده بودند؛ قصههایی که از بزرگانشانهجوم دربارهٔ ماگیویِ صد سال پیش سینه به سینه نقل شده بود.
بهخصوص، داستانهایی دربارهٔگوشت اینکه پیروانِ اینچیزی ماگیو چقدر بیرحم بودند.
میگفتند در طولِ آن جنگِ وحشتناک، رودخانههایی از خون به راه افتاد و جنازهها مثلِ کوه رویچنین هم تلنبار شدند. صرفِ فکر کردن به اینکه ممکن است چنین جنگِ هولناکی دوباره تکرار شود، کافیکامل بود تا حتی کسانی که هیچ علاقهای به مسائلِ گانگنام نداشتند هم از ترس به خود بلرزند.
«نباید یهاتفاقاتی کاری کنیم تاگاهی جلوشون رو بگیریم؟»
«چه کاری؟ چهجوری؟»
«نه، مگه تو گذشته شائولین و ده فرقهٔفاجعهٔ بزرگ پا پیش نذاشتن و جلوی ماگیو رورودخانه نگرفتن؟ پس این بار هم باید یه کاری بکنن!»
«شائولین؟ اونا فقط دارنبدونِ از اینورِ رودخونه سوختنِهرگز گانگنام رو تماشا میکردن.»
«آخه چرا؟»
«مگه گانگنام زیرِ سلطهٔ اتحادِ مستبدینِنابودیِ پلید نیست؟ عمراً شائولین ریسک کنه وکاملاً خودش رو بندازه تو آتیشِ همچین جایی.»
«این چه حرفیه میزنی! مگه برای ماگیو فرقی میکنه کی درستکاره و کی پلید؟خبری مگه تو جنگِ قبلی همه، چه درستکار و چه پلید، با چنگ و دندون جلویباشکوهترین ماگیو نجنگیدن؟ شنیدم شائولین همون جایی بود که فعالترین نقش رو تو اون جنگ داشت!»
«اون موقع حتماً همینطور بوده. اما به نظر میرسه شائولین الاننامش دیگه حال و حوصلهش رو نداره. یا شایدم فقط نمیخوان حتیکاملاً به قیمتِ جونشون با اون حرومزادههای فرقههای پلید دست به یکی کنن.»
«چـ... چقدر احمقانه...»
مردم از فرقههای پلید دوری میکردند. اما ازچنین نفسِ وجودِ آنها ترسی نداشتند. دلیلش این بوداوقات که فرقههای پلید از قبل برایشان بسیار آشنا بودند.
اگر آنقدر بدشانس بودند که گذرشان به فرقههای پلید میافتاد، ممکن بودخود ضررهای سنگینی متحمل شوند یا حتی جانشان را از دست بدهند، اماموش بیشترِ مردمِ عادی تمامِ عمرشان را بدونِ برخورد با آنها سپری میکردند.
برای آنها، اراذل و اوباشِ خردهپای کوچهپسکوچهها بسیار تهدیدآمیزتر از تشکیلاتِنامش پرطمطراقی مثلِ اتحادِ مستبدینِ پلید و امثالِ آن بودند. بنابراین، نادیدهکاملاً گرفتنِ گانگنام توسطِ شائولین به بهانهٔ غرورشان، اصلاً برای مردم خوشایند نبود.
«پس شائولین کِیکاملاً میخواد یه تکونیاوقات به خودش بده؟»
«نمیدونم. شاید وقتیمیشناختند ماگیو راهیِ گانگبوکنابودیِ بشه، اونا هم بجنگن.»
«پس تکلیفِ گانگنام چی میشه؟ مگه تو گانگنام آدم زندگی نمیکنه؟ داری میگیبگیرد کسایی که تو سرزمینِ تحتِ کنترلِ اتحادِ مستبدینِ پلید زندگی میکنن ارزشِ نجاتنگذاشت دادن ندارن؟ یعنی همینطوری ول کردن تا اتحادِ مستبدینِ پلید خودش مراقبِ مردم باشه؟»
«تا حالا دیدی اون یانگبانهای پرمدعا و بالامقام به اینجور چیزا توجه کنن؟ حتی وقتی دژهاییکشبهٔ آبی جولان میدادن و مردمِ عادیِ نزدیکِ رودخونهٔ یانگتسه قتلعام میشدن، اونا همون یانگبانهایی بودن کهمیآوردند روی کوه داشتن دارما تمرین میکردن. اون موقع خاندانِ تانگِ سیچوان مردم رو نجات داد یا شائولین؟»
«این... این عوضیها واقعاً حقشونه تا حدِ مرگ کتک بخورن! تا دهنشون رو باز میکنن، فقط حرفای قشنگقشنگ دربارهٔصفهای جوانمردی و صلحِ جونگوون میزنن! اما وقتی دردسر درست میشه، همیشه پا پس میکشن و فقط تماشا میکنن. اگهشدتِ قراره با این جایگاهشون فقط دنبالِ بحث و بهونه باشن، پس چه فرقی با اون آشغالای فرقههای پلید دارن!»
وقتی آب شروعمیشناختند به جوشیدن میکند، بهیکشبهٔ این راحتیها سرد نمیشود.
ترس از ماگیو، نگرانی از اینکه هر لحظه ممکنه بهرنگِ گانگبوک لشکرکشی کنن، و رفتار ده فرقهٔ بزرگ به رهبریکرده شائولین، همه با هم قاطی شد و به نقطهٔ جوش رسید.
اونهایی که تو جونگوونبدونِ بهشون میگفتن «فرقههای درستکار»،هرگز همیشه رفتار ویژهای دریافت میکردن.
حتی اگه روزِ روشن با شمشیر اینطرف و آنطرف میرفتن، کسی جلوشون رو نمیگرفت و حتیخاک اگه دعوا راه مینداختن، نیروهای امپراتوری کاری به کارشون نداشتن. در واقع، خیلی از مردم ازافتاده سرِ میل و رغبت از کسبوکارهای این فرقهها حمایت میکردن و حتی مستقیم بهشون کمکِ مالی میرسوندن.
دلیلِ تحملِ همهٔ این چیزها این بود کهچنین مردمِ عادی باور داشتن وقتی با بیعدالتی روبهرو بشن،وقتی همین فرقههای درستکار برای کمک بهشون قدم پیش میذارن.
مقاماتِ دولتی سختگیر بودن و معمولاً هیچ علاقهای بهظاهراً زندگی مردمِ عادی نداشتن. اونجا جایی بود که اگههانگژو مردم مالیاتشون رو درست نمیدادن، تهدید و مجازات میشدن.
از طرفِ دیگه، فرقههای درستکار جایی بودن که بدونِ گرفتنِنگذاشته چیزی، فقط بهشون کمک میکردن. به همین خاطر، مردمِ عادیوقوعِ به این فرقههای بهاصطلاح درستکار بیشتر از مقاماتِ دولتی اعتماد داشتن.
اما حالا، مردمی که با صبر و حوصله خودشون رو نگه داشته بودن، کمکم به صداقتِخاک این فرقهها شک میکردن. مگه چند نفر تو هانگژو زندگی میکنن؟ با اینهمه آدمی که دارنافتاده میمیرن، چطور میتونن به کسایی اعتماد کنن که چسبیدن به زمینِ خودشون و از جاشون تکون نمیخورن؟
«چـ... چیکارنامش باید بکنیم؟ حداقلممکن باید تخلیه کنیم...»
«هی مرد حسابی. فکر میکنی فرارچیزی کردن به این آسونیه؟ اگه ازخود اینجا بریم چطور شکممون رو سیر کنیم؟»
«از مردن که بهتره.بدونِ چطور میتونی همینجا بشینیهرگز و منتظرِ مرگ بمونی؟»
«چه فرقی با مردن داره؟ میخوایاوقات زن و بچهت رو مجبور کنیهجوم واسه یه لقمه نون گدایی کنن؟»
«خب...»
روزها همینطور میگذشت، بدونِ اینکهکنند بتونن کاری بکنن، فقط ازرنگِ درون میجوشیدن و حرص میخوردن.
وقتی احساساتِ جوشانِ مردمبدونِ در آستانهٔ انفجار بود، اخباریپایش بهسرعت از گانگنام پخش شد.
- ماگیو که داشتبیسابقه همهجا رو به خاکدشمنانِ و خون میکشید، نابود شده.
- نخبگانِ اتحاد دوستان آسمانی بهنابودیِ رهبریِ هواشان به گانگنام اعزام شدناتفاقاتی و سرِ رهبرِ ماگیو رو زدن.
- اتحاد دوستان آسمانی برایکنند شکست دادنِ ماگیو موقتاً با اتحادواقعیت مستبدین پلید دست به یکی کرده.
مردمِ عادی که اینبدونِ اخبارِ همزمان رو شنیدن،هرگز از خوشحالی فریاد کشیدن.
«هواشان! بازم هواشانه!»
«میدونستم هواشان قدم پیش میذاره!ممکن هر وقت مشکلی پیش میاد، اوناوقوعِ همیشه برای حل کردنش پیداشون میشه!»
«هی! چرا فقط اسم هواشانکنند رو میاری مرد حسابی؟ مگهرنگِ اتحاد دوستان آسمانی هم باهاشون نبود؟»
«مگه فرقی هم میکنه! هواشان رهبرِدنیا اتحاد دوستان آسمانیه. اتحاد دوستان آسمانی یعنیچطور هواشان، و هواشان یعنی اتحاد دوستان آسمانی!»
«درسته، درسته!»
برای اونهایی که از ترسممکن میلرزیدن، این خبر مثل یهنشود جرعه آبِ خنک و گوارا بود.
«سرِ رهبرِ ماگیوگوشت رو زدن؟ یعنی الانباعث ماگیو کاملاً ریشهکن شده؟»
«کی میدونه؟ نباید اول ببینیمپرجنبوجوشترین این ماگیویی که این بار پیداشنامش شده نیروی اصلیشون بوده یا نه؟»
«ولی بههرحال، این به این معنی نیستوقتی که کلِ پیروانِ ماگیو که این دفعهشهرهای خودشون رو نشون دادن، کارشون تموم شده؟»
«به نظر که اینطوره.چطور دیدی، بهت گفتم، ما فقطشوکه میتونیم به هواشان اعتماد کنیم!»
بیشترِ کسایی که اینطوری صداشون رو میبردن بالا، تا همین چندواقعیت سال پیش اصلاً نمیدونستن فرقهای به اسم هواشان وجود داره. اماقتلعام حالا، حتی همون آدمها هم بدونِ هیچ تردیدی هواشان رو ستایش میکردن.
اعتبار در نهایتنبود روی دستاوردها ودنیا اعمال بنا میشه.
حتی کارایی که تو زمانِ خودشون چندانوقتی موردِ توجه قرار نمیگرفتن، اگه بهطور مداوم تکرارکامل بشن، در نهایت تبدیل به نقطهٔ قوت میشن.
از همون موقع که دزدانِ دریایی به رودخونهٔ یانگتسه حمله کردن، یا حتیکاملاً قبلتر از اون وقتی نوکریم به هرجومرج کشیده شد، اقدامات هواشان که اولینخاک نفراتی بودن که برای نجات مردم عادی میشتافتن، بهوضوح تو حافظهٔ همه مونده بود.
«در حالی که اون احمقهای شائولینچیزی فقط داشتن تماشا میکردن، هواشان جونش روبگیرد به خطر انداخت و دوید سمتِ گانگنام.»
«دیگه واقعاً جاینبود تعجب داره؟ مگهدنیا هواشان همیشه همینطوری نبوده؟»
«هواشان مسئولیتِ همهٔ سختیها رو به دوشوقتی میکشه، ولی اون شیادها بازم فازِ بزرگی وکامل قدرت برمیدارن! اونا دستکمی از فرقههای پلید ندارن.»
«ده فرقهٔ بزرگ کاملاً فاسدممکن شدن. تف! واقعاً از برنجی کهوقوعِ به اون راهبهای گدا میدادم پشیمونم!»
واکنشِ مردمبودند شدیدتر ازپوستشان حدِ انتظار بود.
آدمهای زیادی بودن که با دیدِ مثبت به کارهایپایش هواشان نگاه میکردن، اما تعدادِ کسایی که باور داشتنشوکه توانایی و قدرتِ هواشان از شائولین پیشی گرفته، زیاد نبود.
با این حال، این واقعیت که هواشان به گانگنامخارجی رفت و ماگیو رو شکست داد، هیچ فرقی با اینصفهای مدرک نداشت که قدرتِ هواشان دیگه کمتر از شائولین نیست.
نه، حتی اگه اینطور هم نبود، اهمیتی نداشت. یه شمشیرِ معروف هر چقدر هم که تیزاوقات باشه، اگه از غلافش بیرون کشیده نشه، با یه تیکه چوب هیچ فرقی نداره. مردم بهجای اینکهمیگذاشتند منتظرِ شمشیرِ معروفی بمونن که کشیده نشده، شروع کردن به توجه کردن به خنجری که جلوشون بود.
«یه کم درگوشت موردِ این قضیهچیزی حسِ بدی دارم.»
«همم؟ منظورت چیه؟»
«هر چی هم بشه،بیسابقه دست به یکی کردندشمنانِ با فرقههای پلید یه کم...»
«این احمق داره چی میگهممکن واسه خودش؟ مگه اتحاد مستبدیننشود پلید مردمِ هانگژو رو قتلعام کرده؟»
«نه، اینطور نیست، اما...»
«فقط وایسادن و تماشا کردنِ مرگِ مردم به بهونهٔ اینکه با فرقههای پلیدچطور همکاری نکنن، یه اولویتبندیِ کاملاً غلطه! وظیفهٔ این بهاصطلاح فرقههای درستکارِ معتبر، شکستوقتی دادنِ اتحاد مستبدین پلیده یا محافظت از مردمِ عادی؟ کدومش تو اولویته؟ هان؟»
«...درسته.»
«نوچ، نوچ، نوچ. فکر میکنی هواشان نمیدونست که یه عده پیدا میشن و حرفای تو رو میزنن؟ راستش روخارجی بخوای، اگه هواشان هم مثل اون حرومزادههای شائولین عقب میموند، هیچ مشکلی پیش نمیومد. با این حال، با وجودِنداده تحقیر و خطر، رفتن گانگنام و مردم رو نجات دادن، اونوقت تو تحسینشون نمیکنی! واقعاً در موردت اشتباه میکردم!»
«من، منبودند کوتهفکر بودم. ایبابا،کنند دیگه عصبانی نشو.»
«دیگه هیچوقت همچین حرفی نزن! اگه بیدلیل از این حرفانگذاشته بزنی، دفعهٔ بعد که یه اتفاقِ مشابه افتاد، اگه فرقهٔوقوعِ هواشان از جاش تکون نخوره، فقط آدمایی مثل ما میمیرن! میفهمی؟»
«فـ... فهمیدم.»
آب یکدفعه به جوش نمیاد.
افکارِ عمومی در موردِ هواشان هم دقیقاً همینطور بود. کارهایی که هواشان وبگیرد اتحاد دوستان آسمانی تو این سالها انجام داده بودن، دنیا رو کمکم گرم کردهشهرِ بود. و وقتی از نقطهٔ جوشِ ماگیو گذشتن، بالاخره بهطور انفجاری به جوش اومد.
تا سطحی که حتیبدونِ چونگ میونگ و بوپهرگز جونگ هم نمیتونستن پیشبینی کنن.