چپتر 1019: چپتر 1019
0فضای داخل پرمیکرد از دود غلیظالان و زنندهای بود.
«بازش کن.»
«من که کشیدم کنار.»
«لعنتی، اینمیکرد دست رو همالان که جارو کردن.»
مهرهها یکآرامش لحظه همولگرد از حرکت نمیایستادند.
تماشاچیها با دیدن مبلغ سرسامآوری که وسطتحسین بود، دور میز جمع شده بودند، اما سکوتجیب عجیبی روی خود میز قمار سایه انداخته بود.
«سه.»
«منم سهـم.»
«کوهو. منآرامش چهارم. اینولگرد دست مال منه.»
کوهی از شمشهای نقره که بیشتر مردم در تمام عمرشان حتیشاید نمیتوانستند لمسش کنند، مثل اسباببازی اینطرف و آنطرف میرفت. چشمهای کسانیبتواند که این صحنه را تماشا میکردند، کمکم از شدت طمع سرخ میشد.
«باختم.»
ولگردی که ردای بلند و قرمزی پوشیده بود، مهرههای توی دستشهویت را روی میز گرد انداخت. او در یک چشمبههمزدن سه شمش نقرهنشانهای باخت، اما هیچ اثری از پشیمانی یا خشم در چهرهاش دیده نمیشد.
«احمق.»
چه گیو بهسختی جلویبروز لبخندی را که داشتاینجا روی لبهایش مینشست، گرفت.
حتی اگر هم تظاهر به آرامش میکرد، آن ولگرد احتمالاً تا الان از شدت اضطراباسترس و دلهره دهانش خشک شده بود. با اینکه هویت آدمهایی که دور میز قمار مینشستندنشاط خیلی با هم فرق داشت، اما احساساتِ کسی که پولش را میباخت همیشه یکسان بود.
همین که هیچ نشانهای از استرس بروز نمیداد، جای تحسین داشت. اگر اینجا هر قمارخانهفرق دیگری بود، شاید حتی میتوانست پول خوبی به جیب بزند. اما اینجا، عمارت نشاط، آنقدرها همدیگری جای ملایمی نبود که کسی بتواند فقط با تظاهر به خونسردی از آن قسر در برود.
کمکم، و خیلی خیلی آرام.
اینجا مثل باتلاقی کهبروز آدم را میبلعد، ذرهذره پولهاقمارخانه را میجوید و میکشید پایین.
«پنج!»
«پنج.»
«شیشه.»
«...لعنتی، چرا هی شیش میاد؟»
«فکر میکردم اینآدمهایی دست رو دیگهفرق صددرصد میبرم، لعنت بهش!»
«اون یارو خیلی خرشانسه.احتمالاً تو یه دست چقدردهانش داره به جیب میزنه؟»
کوه بزرگی از شمشهای نقره جلوی مرداضطراب سرخپوش جمع شده بود. تقریباً نصف پولی کهخیلی تا الان باخته بود، در یک چشمبههمزدن برگشت.
با این حال، چه گیو که طوری اخم کردهقمارخانه بود انگار حسابی اعصابش خرد شده، نظر دیگری داشت.نشاط دلیلش هم ساده بود. چون خودش عمداً باخته بود.
مگر اینکه طرف احمق باشد، وگرنه غیرممکن است متوجه نشود که شرطها دارد کمنشانهای میشود. یک قماربازِ کلهخراب شاید تا آخرین سکه نقرهاش هم به امید برگشتن ورقبزند بنشیند، اما بیشتر آدمها بعد از باختن نصف پولشان میترسند و میز را ترک میکنند.
«اینطوری که نمیشه.»
برای همین، لازم بود هر از گاهی یک مزهای بهخشک آنها بچشانند. تا این امید را زنده نگه دارند کهمیباخت فقط با یک دستِ خوششانسی، میتوانند تمام باختهایشان را جبران کنند.
«هاها.»
گوشه لب چه گیو پرید.
قمار برای هیجانِ بردن پول انجام میشود، امادهانش تماشای نابود شدن یک آدم، بخش جدانشدنیِ این سرگرمیکسی است. از این نظر، میز امروز واقعاً بینقص بود.
«یک.»
«من دوام.»
«چهار. هاهاها.هویت شرمنده. ولی خبخیلی چیکار میشه کرد؟»
با جابهجا شدن مهرهها، کوه شمشهای نقره جلوی ولگرد دوباره کم و کمترمینشستند شد. باختن آن حجم عظیم از پول کار راحتی نبود، اما قبل ازنمیداد اینکه حتی خودش بفهمد، تقریباً همهچیز دود شده بود و رفته بود هوا.
این وضعیتی بودمیکرد که یک آدمالان معمولی را روانی میکرد.
اما ولگرد سرخپوش، فقط بانمیداد همان چشمهای بیتفاوتِ قبلیاش بهدیگری میز گرد خیره شده بود.
تا اینکه بالاخره.
«من بردم.»
چه گیو با چهرهای پیروزمندانه، تمام شرطهای روی میز را پارو کردهویت و کشید سمت خودش. برجی از شمشهای نقره جلوی او و همدستهایشنشانهای شکل گرفت. اما دیگر هیچ شمش نقرهای جلوی مرد سرخپوش نمانده بود.
«ایگو. مثلنشانهای اینکه تمامبروز شرطهات غیب شدن.»
«شرمندهـم، ولیهویت خب چیکارمینشستند میشه کرد؟»
سه مردمیکرد با حالتیاحتمالاً معذب خندیدند.
«پولی برات مونده؟میکرد اگه نه، بهالان نظرم بهتره دیگه بری.»
ولگرد سرخپوش بیسروصدا نگاهش را انداخت بهتحسین جایی که قبلاً شرطهایش آنجا جمع شدهخوبی بود، و بعد آرام سرش را بالا آورد.
«دیگه پولی نمونده.»
«نوچ، نوچ، نوچ. مثل اینکهالان امروز شانس باهات یار نبود.اینکه دفعه بعد دوباره بازی میکنیم.»
«از این روزامیکرد هم پیش میادالان دیگه. حداقل اینو بگیر.»
مردها هر کدام یک شمشنمیداد نقره از جلوی خودشان برداشتنددیگری و هل دادند سمت مرد سرخپوش.
سه شمش نقره.
برای یک آدم معمولی، این پول خیلی زیادی بود، امااینکه اگر به پولی که آن ولگرد امروز باخته بود فکرهمیشه میکردی، این مقدار حتی ارزش نداشت که به آن بگویی پول.
ولگرد در حالی که بهاحتمالاً آن سه شمش نقره خیره شدهاینکه بود، گوشه لبش کمی رفت بالا.
«...پولی ندارم.نشانهای اما یه چیزینمیداد برای شرطبندی دارم.»
«اینجا بههویت جز پول هیچچیزخیلی دیگهای قبول نمیکنه.»
«قبولش میکنین.»
«...همم؟»
چه گیو کمیاسترس اخم کرد وجای به مرد خیره شد.
«نوچ، نوچ. همون بهترمینشستند بود پولش رو میباختکسی و گورش رو گم میکرد.»
همان موقع بود که چه گیو دستشدلهره را برد زیر میز و بیسروصدا دستهخیلی شمشیری که به کمرش بسته بود را گرفت.
«قبل ازآرامش اون... یهولگرد سؤالی دارم.»
«...چی؟»
ولگرد آرام به پشتی صندلی تکیهفرق داد. بعد، سرش را به عقبیکسان خم کرد و آویزان نگه داشت.
سرمایی ازمیکرد پشت گردن چهالان گیو پایین دوید.
«چی؟»
چه گیو که ازبروز واکنش بدن خودش گیجاینجا شده بود، جا خورد.
اینطور نبود که از مردخیلی روبهرویش ترسیده باشد، پس چرامیباخت بدنش چنین واکنشی نشان میداد؟
در همانمیکرد لحظه، صدای ولگردالان در گوشش پیچید.
«خوش میگذره؟»
«...»
چه گیو که چشمانش پرخیلی از شک و تردید شدهمیباخت بود، نگاهش را تیز کرد.
«منظورت چیه؟»
«همونی که گفتم.»
سر ولگرد آرام به جای قبلیاش برگشت. چتریهای بلند و نامرتبششاید هنوز چشمانش را پوشانده بود. به خاطر همین، چه گیو هیچ راهیفقط نداشت که بفهمد او با چه چشمهایی دارد به او زل میزند.
«خوش میگذره؟»
«...عوضیِ روانی...»
چه گیو با کسانی که سمت چپ و راستشدهانش نشسته بودند، نگاهی ردوبدل کرد. تا اگر مرد دستکسی از پا خطا کرد، هر لحظه بتوانند حسابش را برسند.
ولگرد گفت:
«شرط. آره، دیگه پولی برامخیلی نمونده. اما هنوز یه چیزیمیباخت هست که بتونم روش شرط ببندم.»
«...اون دیگه چیه؟»
«جون.»
لبهای تیره ولگرداسترس به شکل ترسناکی بهتحسین سمت بالا کج شد.
«...لعنتی. ما اینجاآدمهایی هیچچیزی غیر ازفرق پول قبول نمیکنیم!»
«دارین چه غلطیولگرد میکنین؟ این حرومزادهاضطراب رو بندازین بیرون!»
همان موقع، ولگرد دستش رااحتمالاً بهآرومی تکان داد. ردای بلندخشک و قرمزش در هوا چرخید.
«مثل اینکه سوءتفاهماسترس شده. من جونِجای خودم رو شرط نمیبندم.»
«...چی؟»
«جون من نیست، جون شماست.»
«...تو دیوونهای.»
«نه، جونِ همه کسانی که اینجان، وتحسین شاید هم جونِ همه آدمهای این هانگژو، یاجیب حتی شاید، جونِ همه آدمهای کل این جونگوون.»
چه گیو تازه دوزاریاشمینشستند افتاد که این وضعیتکسی چقدر عجیب و غیرعادیه.
او معمولاً آدمی نبود که اینجور چرندیات رو تحمل کنه. تا حالا تو این مکان با چند نفر که بعد ازیکسان باختنِ شرطبندیشون قشقرق به پا کرده بودن روبهرو شده بود؟ در حالت عادی، تا الان شمشیرش رو کشیده بود، یکی از دستبتواند و پاهای اون حرومزاده رو قطع کرده بود و انداخته بودش بیرون. یا این کار رو میکرد، یا کلاً سرش رو میبرید.
اما...
«چرا دارمنشانهای ساکت به ایننمیداد چرندیات گوش میدم؟»
«میخوام یه سؤالی بپرسم.»
ولگرد آروممیکرد دهنش رواحتمالاً باز کرد.
«ارزشِ جونتون چقدره؟»
«...»
«مگه بهخاطر همین جونتون نیست که میتونین اینطوری با خوشحالی هستیتونهمیشه رو بریزین تو سطل آشغال؟ برای همین دارم میپرسم. این جونهادیگری چقدر میارزن؟ فقط در این صورته که میتونم اون پول رو بردارم.»
یوم هو ملقب به هراسِ اشباح،اضطراب که کنار چه گیو نشسته بود،آدمهایی دیگه نتونست تحمل کنه و فریاد زد.
«این عوضی چطور جرئت میکنه همچینالان معرکهای راه بندازه! جونِ من چقدرهویت میارزه! اصلاً تو چرا باید برش داری...»
دقیقاً تو همون لحظه بود.
ولگرد دستش رو بهآرومی بالا آورد. بعد بدنِ یوم هومیباخت که داشت فریاد میکشید، از روی میزِ گرد به پروازاینجا دراومد. انگار که به جایی بسته شده باشه و دارن میکشنش.
«ها؟»
این منظرهٔ ناگهانی وولگرد غیرطبیعی باعث شد چه گیودهانش در یک آن خشکش بزنه.
تقتوقگرومب!
مهرههای بازی و شمشهای نقرهای که رویاحساساتِ میزِ گرد پخش شده بودن، به هوانشانهای پریدن و به هر طرف پراکنده شدن.
با وجود اینکه پولهایی که بهسختی به دست اومده بودن همهجا پخش میشدن،مینشستند چشمهای چه گیو شمشهای نقره رو دنبال نکرد. نه، اصلاً نمیتونست. چون دستِنمیداد ولگرد، صورتِ یوم هو رو که روی میز وارونه شده بود، چسبیده بود.
«چـ... چطوری...؟»
عرقِ سرد واسترس چسبناکی از پشتِجای چه گیو سرازیر شد.
«حرکت اشیاء از راه دور؟»
این منظرهای بودولگرد که جورِ دیگهایاضطراب نمیشد توضیحش داد.
اما حتی این تفسیر هم با عقل جور درنمیاومد. حرکتخشک دادنِ یه جسم با نیروی درونی کاری بود که فقط کساییهمیشه میتونستن انجامش بدن که به سطحِ عمیقی از استادی رسیده باشن.
اما چطور یه نفر میتونه بهجای یه جسم،اینجا یه آدم رو با نیروی درونی به سمتِبزند خودش بکشه؟ اونم کسی مثلِ یوم هو، هراسِ اشباح!
در حالی که چه گیو گیج شده بود و نمیتونست وضعیتِهمیشه پیشِ روش رو درک کنه، ولگردِ رداپوش با یه حرکتِ آرومِدیگری دست، یوم هو رو که تو چنگش بود، به سمتِ خودش کشید.
«چرا برش میدارم؟»
لبخندی شومآرامش روی لبهای سیاهاحتمالاً مرد نقش بست.
«دلیلش خیلی سادهست. همین الانش هم جونِ شما فقطقمارخانه تو گروئه. دلیلِ اینکه همهٔ موجوداتِ این جونگوون میتونن زندگیآنقدرها کنن اینه که فرقه هنوز بهتون اجازهٔ زنده بودن میده.»
«ککک.... کوووه...»
«با این حال... مایهٔ تأسفه. با یهدلهره نگاه میشه فهمید که جونتون بیشتر از یهفرق پشیز نمیارزه. یه مشت جونِ ارزون و بیفایده.»
«کک... اوااااااک!»
رگهای آبیِ روشنی روی تمامِ بدنِ یوم هو بیرونقمارخانه زد. او میلرزید و از درد به خودش میپیچید، انگارآنقدرها که سوزنهای بیشماری رو تو تمامِ بدنش فرو کرده باشن.
و درهویت همون لحظه، چهخیلی گیو بهوضوح دیدش.
گوشتِ بدنِ یوم هو، که از زیر لباسش بیرونخشک زده بود، مثلِ شالیزاری که از خشکسالی خشک شدهپولش باشه، چروکید و ترک برداشت و از هم شکافت.
«این...»
در همین حین، ولگرد بانمیداد آرامش و بهکندی با دستِدیگری دیگهاش چتریهاش رو به عقب زد.
«اوغ...»
چه گیومیکرد ناخودآگاه یه قدمالان به عقب برداشت.
چشمهای مردی که موهاش رو به عقب زده بود، بهخشک طرزِ وحشتناکی قرمز بود. نه اینکه فقط هالهای از قرمزیمیباخت داشته باشه، بلکه انگار تا لبه پر از خون بود.
لبهای تیره، پوستِ رنگپریده و چشمهای سرخِتحسین خونی، احساسِ مورمورکنندهای به چه گیو دادخوبی که تا حالا تو عمرش تجربه نکرده بود.
«کوااااه...»
بدنِ در حالِولگرد تشنجِ یوم هواضطراب بالاخره شل شد.
بام.
بدنِ یوم هو که مثلِ یه مومیایی چروکیده شده بود، باشاید ناامیدی روی میز پهن شد. چیزی که بهجای پولها و مهرههایبتواند دستبهدست شده روی میزِ گرد قرار داشت، یه جسدِ بدبختِ سرمادهنده بود.
«آه...»
«موجوداتِ بیارزش.»
رفتارِ ولگردآرامش در یکولگرد آن تغییر کرد.
وقتی آروم ایستاد، هالهای استخوانسوز ازش ساطع شد. فقطقمارخانه حضور در کنارش نفس کشیدن رو سخت میکرد ونشاط احساس میشد خون تو بدن داره برعکس جریان پیدا میکنه.
«تو... تو کی هستی...؟»
چه گیو درولگرد حالی که میلرزید،اضطراب بهسختی این رو پرسید.
شورش؟ مقاومت؟
حتی نمیتونست بهاسترس همچین افکاری توجای ذهنش پروبال بده.
این مسئلهای بود که اصلاً به بحثِ تفاوتِ قدرتپولش نمیرسید. یه شکافِ توصیفناپذیر تو سطحِ وجودیشون، اون روجای مثلِ موشی در برابرِ یه افعی خشک کرده بود.
«من کیـَم.»
مردِ رداپوشآرامش آروم سرشولگرد رو تکون داد.
«جواب دادنشنشانهای سخته. من کسیـَمنمیداد که نامی نداره.»
«...»
گوشهٔ لبشمیکرد رو کج کردالان و پوزخند زد.
«اگه بهش فکر کنی، همهٔاحتمالاً اینا ممکنه فقط یه تقلا برایاینکه به دست آوردنِ یه نام باشه.»
همزمان، نورِنشانهای زرشکیرنگی ازبروز چشمهاش ساطع شد.
چه گیو اصلاً معنیِ این حرفها رو نفهمید،کسی اما نیازی هم نبود بفهمه. آدما نیازی ندارن نگرانِنمیداد این باشن که بعد از مرگشون چه اتفاقی میافته.
بدنِ چه گیوولگرد به سمتِ دستِاضطراب مرد کشیده شد.
«کوک!»
مرد در یک آن گردنِنمیداد چه گیو رو چسبید ودیگری مستقیم به چشمهاش خیره شد.
«در مقایسه با اونمینشستند زندگیِ بیارزشت، این یه مرگِپولش باشکوه و افتخارآمیزه، مگه نه؟»
«دیـ... دیوونه...»
قررچ.
استخونهای تمامِ بدنشاسترس خرد شد وجای در هم پیچید.
«کک... اوااا... آآآرغ...»
جسدِ چه گیو روی زمین افتاد، در حالی که حتیاینکه نتونست کلماتِ آخرش رو درست به زبون بیاره. جسدش اونقدر وحشتناکیکسان بود که به نظر میرسید تمامِ استخونهای بدنش پیچ خورده باشن.
بهت، ناباوری و بیشترولگرد از همه، ترس، فضایدلهره قمارخونه رو خفه کرده بود.
مرد در حالی که انگار داشت با خودش حرفقمارخانه میزد، با سردی به کسایی که مثلِ موش در برابرِآنقدرها مار خشکشون زده بود نگاه کرد و دهن باز کرد.
«ساختنِ کوههایی از اجساد...»
«...»
«اگه اونقدر بکشی وولگرد بکشی و بکشی تا بادهانش اون خون یه دریا بسازی...»
قدم.
یه قدم برداشت.
«بالاخره همهٔ مردمِ دنیااحتمالاً از اتفاقاتی که اینجادهانش میافته باخبر میشن. آره، همه.»
«...اوغ.»
نالهٔ وحشتی که ازبروز گلوی یکی خارج شد،اینجا تو قمارخونهٔ ساکت طنین انداخت.
در حالی که خونمینشستند از چشمهاش میدرخشید، مردکسی دستش رو بالا برد.
گيييييينگ!
انرژیِ سیاهِ قیرگونی مثلِ یه تیغهٔالان تاریک، از نوکِ انگشتهاش شلیک شدهویت و سقفِ قمارخونه رو سوراخ کرد.
«بازگشتِ اهریمننشانهای آسمانی، پیشرویِبروز دههزار اهریمن!»
زوزهٔ گوشخراشِ مرد طوریمینشستند طنینانداز شد که انگارکسی قرار بود همهچیز منفجر بشه.
«جونهای بیارزشِ شما میشه اعلامیهٔ ما. فریادِدلهره ما برای او فرستاده میشه، اویی کهخیلی در جایی از این دنیا تناسخ پیدا کرده!»
کوااااااانگ!
ساختمونهای متراکمِ کوچهپسکوچههای هانگژوبروز همگی در یک آناینجا مثلِ آتیشبازی منفجر شدن.
این هم یه فریاد بود و هم یه زوزه.پولش این همون تعصبِ شیطانی بود که برای اولین بارجای بعد از صد سال، در سراسرِ دنیا طنینانداز میشد.