---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت فرقه کوه هوآ

چپتر 1193: فصل ۱۱۹۳ - چرا این‌جوری شد؟ (۳) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 1193: فصل ۱۱۹۳ - چرا این‌جوری شد؟ (۳)

0

شایعات سریع‌تر از باد‌چرا​ سفر می‌کنند. و بعضی شایعات‌نفوذش​ سرعت‌شان دو برابرِ آن است.

شایعهٔ این‌که بک چون مقام سرپرست فرقه کوه هوآ را به‌گیجی​ دست گرفته و پیشنهاد بوپ جونگ را رد کرده بود، به معنای‌عبور​ واقعی کلمه مثل یک تندبادِ خشن کل اتحاد دوستان آسمانی را درنوردید.

البته که این موضوع باعثِ بهت و حیرت می‌شد. بک‌صاعقه​ چون برای مقام رهبر فرقه نامناسب نبود، اما جایگاه هیون‌سرپرستِ​ جونگ به‌عنوان رهبر فرقه کوه هوآ بیش از حد تزلزل‌ناپذیر بود.

به‌طور کلی، هیچ گروهی در دورانِ اوج‌گیری‌اش رهبر خود را عوض‌قابل‌مقایسه​ نمی‌کند، پس چرا فرقه کوه هوآ که با شتابی خیره‌کننده در‌وقتی​ حال گسترش نفوذش بود، ناگهان دست به چنین تغییرِ شدیدی زد؟

یک نفر با‌نمی‌کند​ شوک نفسش را حبس‌حال​ کرد و گفت: «چی؟»

شخصِ دیگری با‌بیدار​ دستپاچگی گفت: «آه،‌سرپرستِ​ نه، آخه چرا؟»

فردِ دیگری با‌شده‌اند​ نگرانی پرسید: «آخه‌شاگردان​ چه خبر شده...؟»

واکنش‌ها متفاوت بود، اما همه‌مهم​ در شوک و نگرانیِ ناشی‌اصلاً​ از این موضوع مشترک بودند.

همه در اتحاد دوستان آسمانی، کوه هوآ را به‌عنوان فرقه‌ای‌ناگهان​ می‌شناختند که رهبریِ اتحاد را بر عهده داشت. طبیعی بود که‌دیگری​ نگران باشند تغییر ناگهانیِ کوه هوآ روی کل اتحاد تأثیر بگذارد.

اما مهم نبود آن‌ها چقدر شوکه شده‌اند، این‌کاملاً​ اصلاً قابل‌مقایسه با شاگردان کوه هوآ نبود که‌دیگر​ انگار از آسمانِ صاف صاعقه به سرشان خورده بود.

آن‌ها با خیال راحت خوابیده بودند و وقتی‌آسمانِ​ بیدار شدند دیدند که سرپرستِ خانواده ناگهان عوض‌وقتی​ شده است. شاگردان کوه هوآ کاملاً مات‌ومبهوت مانده بودند.

شاگردان کوه هوآ‌تأثیر​ با گیجی به‌آن‌ها​ یکدیگر خیره شدند.

شاگردانِ فرقه‌های دیگر که از آن‌جا رد می‌شدند، با دیدنِ تجمعِ آن‌ها پچ‌پچ‌کنان‌شدیدی​ با عجله عبور می‌کردند. در حالت عادی شاید این موضوع را نادیده می‌گرفتند،‌پرسید​ اما با توجه به شرایط امروز، حتی همان پچ‌پچ‌ها هم روی اعصاب‌شان سوهان می‌کشید.

چونگ هوا‌وقتی​ با چهره‌ای‌شدند​ بهت‌زده پرسید: «خب...»

«حالا چی می‌شه؟»

«منظورت چیه که "چی‌بگذارد​ می‌شه؟" مگه ساهیونگ بک‌شوکه​ چون رهبر فرقه نشد؟»

«نه آخه، مگه الکیه که مثلِ‌خیره‌کننده​ بو دادنِ لوبیا توی یه چشم‌به‌هم‌زدن‌تغییرِ​ اتفاق بیفته؟ این تغییرِ رهبر فرقه‌ست، می‌فهمی؟»

«...در حالت‌وقتی​ عادی نباید‌شدند​ این‌جوری باشه، نه؟»

«حتی اگه کوه‌شده‌اند​ هوآ فرقه‌ای باشه‌شاگردان​ که اصل‌ونسبِ درست‌وحسابی نداره...»

«ای حروم‌زاده! فرقه بدونِ اصل‌ونسب؟‌مهم​ اصل‌ونسب‌مون که خیلی هم قرص‌ومحکمه! فقط‌قابل‌مقایسه​ لعنتی به خاک سیاه نشسته بود.»

«همون، همون.»

«خیلی فرق داره!»

چونگ هوا با لب‌ولوچهٔ‌اصلاً​ آویزان برگشت و به‌آسمانِ​ بک هیون نگاه کرد.

«و... اگه قرار باشه صندلیِ رهبر فرقه منتقل بشه، بر‌اصلاً​ اساسِ سلسله‌مراتب نباید به‌جای ساسوک بک چون، به ساسوک اون‌راحت​ آم برسه؟ پس تکلیفِ جایگاه ساسوک اون آم چی می‌شه؟»

«نمی‌دونم. این کاریه که‌چرا​ رهبر فرقه کرده؛ یعنی‌گسترش​ بینِ خودشون مشورت نکردن؟»

«راست می‌گی، ولی...»

چهرهٔ همه‌شوکه​ پیچیده و‌اصلاً​ عجیب شد.

آن‌ها می‌دانستند که این لزوماً اتفاقِ بدی نیست. هر چه نباشد، مگر بک چون همیشه کسی نبود که‌خورده​ در نهایت قرار بود مقام رهبر فرقه را به دست بگیرد؟ این فقط مسئلهٔ زمان‌بندی و ترتیب بود؛‌دیگر​ هیچ‌کس با رهبر شدنِ بک چون مخالفتی نداشت. فقط یک جزئیاتِ کوچک، خیلی کوچک، با انتظارات‌شان فرق داشت.

اما همین تفاوتِ‌نمی‌کند​ کوچک، وضعیت را‌خیره‌کننده​ به‌شدت پیچیده کرده بود.

«امم... پس...»

«همم؟»

ایم پیونگ با‌تأثیر​ نگاهی سردرگم سرش‌آن‌ها​ را کج کرد.

«اون رهبر فرقه... نه، رهبر فرقهٔ‌خیره‌کننده​ اصلی... آه نه، اینم نیست، بزرگ‌تغییرِ​ هیون جونگ... اه، اینم درست نیست...»

بک هیون‌وقتی​ چشمانش را‌شدند​ محکم بست.

«بیا فعلاً‌شوکه​ همون رهبر‌اصلاً​ فرقه صداش کنیم.»

«پس به‌روی​ ساسوک بک‌بگذارد​ چون چی بگیم؟»

«...بیا بهش‌عوض​ بگیم رهبر‌چرا​ فرقهٔ جوان.»

«نه، این خلافِ پروتکله...»

«فقط برای‌شوکه​ الان، بیا همین‌جا‌قابل‌مقایسه​ این‌جوری صداش کنیم!»

«چرا عصبانی می‌شی؟»

«اَه، لعنتی!»

ایم پیونگ که‌بیدار​ جا خورده بود، سریع‌خانواده​ دوباره به حرف آمد:

«پس... تکلیفِ رهبر فرقه‌اصلاً​ چی می‌شه؟ اون الان صندلیِ‌صاف​ رهبر فرقه رو واگذار کرده.»

«می‌شه رهبر فرقهٔ پیشین.»

«رهبر فرقهٔ پیشین؟»

«آره.»

بک هیون‌شوکه​ سر تکان داد‌قابل‌مقایسه​ و توضیح داد:

«به سلفی که صندلیِ رهبر فرقه رو منتقل‌شوکه​ می‌کنه، لقبِ "پیشین" می‌دن. رهبر فرقه می‌شه رهبر‌صاعقه​ فرقهٔ پیشین، و بزرگان هم می‌شن بزرگانِ پیشین.»

«آها...»

ایم پیونگ طوری که انگار‌دیدند​ در حال فکر کردن باشد‌مانده​ ساکت شد، سپس ناگهان اخم کرد.

«اما ساسوک، پس... رهبر فرقهٔ پیشین اصطلاحیه که‌آسمانِ​ به نسلِ ارشدتر از رهبر فرقه اشاره داره،‌وقتی​ درسته؟ مثل رهبر فرقهٔ پیشین یا بزرگِ پیشین.»

«درسته.»

«پس تکلیفِ‌عوض​ اعضای شاگردانِ نسلِ‌شتابی​ اون چی می‌شه؟»

«...ها؟»

«پس به اونا چی‌اصلاً​ باید بگیم؟ اونا نه جزوِ‌صاف​ بزرگان هستن نه بزرگانِ پیشین...»

«امم... اِ... ها؟»

بک هیون سرش‌نمی‌کند​ را کج کرد‌خیره‌کننده​ و شقیقه‌اش را خاراند.

«...نکنه اونا بشن بزرگانِ پیشین؟ معمولاً القابِ بزرگِ پیشین یا رهبر فرقهٔ‌یکدیگر​ پیشین به بزرگان و اسلافِ قبلی اشاره داره، اما لقبِ "پیشین" یه‌می‌کردند​ عنوانِ افتخاری برای نسلیه که یه رتبه از رهبر فرقه بالاتره... شاید؟»

«پس رهبر فرقهٔ فعلی چی‌قابل‌مقایسه​ می‌شه؟ خودت که قبلاً گفتی‌صاعقه​ رهبر فرقه می‌شه رهبر فرقهٔ پیشین؟»

«امم... پس رهبر‌تأثیر​ فرقه می‌شه رهبر‌آن‌ها​ فرقهٔ پیشینِ اعظم، نه؟»

«اعظم؟»

«پیشینِ پیشین،‌وقتی​ ای احمق!‌شدند​ پیشینِ پیشین!»

«...رهبر فرقهٔ پیشینِ پیشین؟»

«آ-آره، احتمالاً؟»

حالت چهرهٔ ایم پیونگ‌چرا​ که پر از شک‌گسترش​ و تردید بود، درهم رفت.

«اصلاً همچین لقبی‌بیدار​ از همون اول‌سرپرستِ​ وجود خارجی داشته؟»

«داره! بهت‌شوکه​ می‌گم واقعاً‌اصلاً​ وجود داره!»

«همم...»

ایم پیونگ طوری سر‌چرا​ تکان داد که انگار با‌نفوذش​ بی‌میلی آن را پذیرفته باشد.

«ولی ساسوک، پس...»

«بله؟»

«یعنی با هر رتبه‌بگذارد​ بالاتر رفتن، یه کلمهٔ‌شوکه​ "پیشین" بهش اضافه می‌شه؟»

«تا جایی که من می‌دونم...»

«پس اگه ساهیونگ یون جونگ بعداً صندلیِ رهبر فرقه رو‌مانده​ به ارث ببره، و رهبر فرقهٔ فعلی تا اون موقع‌تجمعِ​ هنوز زنده باشه، باید بهش بگیم رهبر فرقهٔ پیشینِ پیشینِ پیشین؟»

«...»

بک هیون صورتش را با هر دو‌چقدر​ دست پوشاند. کلماتی که اصلاً دلش نمی‌خواست‌آسمانِ​ به زبان بیاورد، بالاخره از دهانش پرید:

«آخه این‌عوض​ دیگه چه‌چرا​ اصل‌ونسبِ درب‌وداغونیه...»

«...خودت گفتی‌وقتی​ اصل‌ونسبِ کوه‌شدند​ هوآ قرص‌ومحکمه.»

«محکمه، حروم‌زاده! محکمه! کجای دنیا فرقه‌ای پیدا می‌کنی که‌صاف​ تو یه نسل سه نفر توش رهبرِ فرقه بشن؟‌شدند​ کجای دنیا فرقه‌ای با یه همچین اصل‌ونسبِ محکمی پیدا می‌شه؟»

«واقعاً به این می‌گن ‹محکم›؟»

«لعنتی...»

در همون لحظه، چونگ هوا‌دیدند​ که تا اون موقع ساکت‌مانده​ بود، دوباره به حرف اومد.

«امم، ولی...»

«دیگه چیه؟»

«نه. من منطقش رو می‌فهمم، اما یه‌حال​ جای کار می‌لنگه. همون‌طور که گفتی، کلمهٔ‌نفر​ ‹سابق› یعنی ‹مقامِ قبلی› یا ‹نسلِ قبلی›، درسته؟»

«بیشتر یه‌وقتی​ لقبِ احترامیه‌شدند​ تا ‹مقامِ قبلی›...»

«پس تکلیفِ نسلِ‌شده‌اند​ ساسوکِ ارشد اون‌شاگردان​ آم چی می‌شه؟»

«...ها؟ داری‌روی​ در موردِ‌بگذارد​ چی حرف می‌زنی؟»

«منظورم اینه که بزرگ‌ترها خودبه‌خود می‌شن بزرگِ فرقه، برای همین می‌تونی یه ‹سابق›‌شدیدی​ بهشون بچسبونی، اما نسلِ ساسوکِ ارشد اون آم که هیچ‌وقت مقامِ رهبرِ فرقه‌پرسید​ رو نداشتن... پس اگه بهشون بگیم رهبرِ فرقه و بزرگِ سابق، اشتباهه، مگه نه؟»

«...»

«پس یعنی تو هواشان‌اصلاً​ یه رهبرِ فرقهٔ اسبق داریم‌صاف​ اما رهبرِ فرقهٔ سابق نداریم؟»

«...»

«با این حال به نسلِ شاگردهای‌خیره‌کننده​ اون می‌گن بزرگ‌های سابق... اما نمی‌تونیم‌تغییرِ​ به مقامِ رهبری‌شون بگیم رهبرِ فرقهٔ سابق.»

ذهنش کاملاً به هم ریخت. بک هیون که حسابی گیج شده‌گیجی​ بود، با نگرانی سرش رو چرخوند. این مسئله‌ای نبود که اون بتونه‌عبور​ حل‌وفصلش کنه؛ مگه یکی دیگه نبود که این‌جور چیزها رو سروسامون می‌داد؟

«سـ... ساهیونگ! یه‌شده‌اند​ فکری به حالِ‌شاگردان​ این بکن... ها؟ ساهیونگ؟»

بک هیون سرش رو کج کرد. بک سانگ،‌شوکه​ همون کسی که باید این قضیه رو حل‌صاعقه​ می‌کرد، با نگاهی مات‌ومبهوت تو یه گوشه نشسته بود.

اون مرد‌عوض​ الان دقیقاً داشت‌شتابی​ چه غلطی می‌کرد؟

«ساهیونگ؟»

«این...»

«بله؟»

«...این کجاش مهمه آخه، بچه‌ها...؟»

انگار روح‌وقتی​ از دهنِ بک‌دیدند​ سانگ خارج شد.

«تو این سن... تو‌اصلاً​ این سن دارم می‌شم بزرگِ‌صاف​ فرقه... منِ تو این سن...»

«...»

«همهٔ اون آدم‌های فرقه‌های همسایه که بالاخره‌حال​ باهاشون صمیمی شدم، تو اوجِ جوونی‌شونن... چرا‌نفر​ فقط من باید بشم بزرگِ فرقه... فقط من...»

«اهم.»

بک هیون از‌شده‌اند​ روی همدردی، به‌آرومی‌شاگردان​ گلویش رو صاف کرد.

«خب، با‌روی​ این حال... اون‌قدرها‌مهم​ هم بد نیست...»

«حالا که شهرتِ هواشان قراره بالا بره،‌حال​ اسم‌مون تو کلِ سرزمین می‌پیچه... مردم وقتی‌نفر​ بشنون ‹بزرگِ هواشان، بک سانگ› چه فکری می‌کنن؟»

«واو، ساهیونگ! با اون لقبِ احترامیِ تائویی،‌خانواده​ ‹استادِ تائویی بک›، من که درجا یه پدربزرگِ‌فرقه‌های​ مو سفید میاد تو ذهنم! اووه، چه باابهت!»

بک هیون که داشت با خوشحالی وراجی‌انگار​ می‌کرد، با دیدنِ نگاهِ قاتلانهٔ بک سانگ‌راحت​ از جا پرید و سرش رو پایین انداخت.

تازه با شنیدنِ حرف‌های بک سانگ‌آن‌ها​ بود که شاگردهای نسلِ بک متوجهِ‌شاگردان​ وضعیتِ خودشون شدن و یکی‌یکی آه کشیدن.

«...بزرگِ فرقه.»

«من که‌وقتی​ هنوز حتی‌شدند​ ازدواج هم نکرد‌ه‌ـم...»

«دقیقاً. اگه من بزرگِ‌اصلاً​ فرقه باشم، اصلاً کسی‌آسمانِ​ حاضر می‌شه باهام ازدواج کنه؟»

«حتی خودم هم‌تأثیر​ حاضر نیستم با‌آن‌ها​ خودم ازدواج کنم...»

چشم‌های مردهای مجردِ هواشان که‌شتابی​ هنوز به امیدی واهی چنگ‌ناگهان​ می‌زدن، پر از اشک شد.

«تائوییست‌ها رو چه به ازدواج؟»

«هی! تو‌شوکه​ هواشان می‌شه‌اصلاً​ ازدواج کرد!»

«بس کنید. چونگ میونگ کف می‌کنه‌آن‌ها​ و قاطی می‌کنه. اون یارو بعضی‌شاگردان​ وقت‌ها فکر می‌کنه اینجا فرقهٔ وودانگه.»

«اما این‌عوض​ قانونِ فرقه‌ست،‌چرا​ پس چرا...»

«ببخشید.»

در همون لحظه، کواک هو‌قابل‌مقایسه​ به‌آرومی دستش رو بالا برد.‌صاعقه​ نگاهِ همه به سمتِ اون برگشت.

«امم... فکر کنم شما‌بگذارد​ ساسوک‌ها دارین یه حقیقتِ‌شوکه​ مهم رو فراموش می‌کنین.»

«ها؟ چی رو؟»

«...وقتی یکی از شاگردهای کوهِ اصلی ازدواج می‌کنه،‌کاملاً​ باید خونه و زندگی‌ش رو تو هواشان راه‌دیگر​ بندازه، درسته؟ اونا نمی‌تونن زمین‌های فرقه رو ترک کنن.»

«درسته. چه حرفِ واضحی.»

«شما جرئتش رو دارین که‌مهم​ بیخِ گوشِ چونگ میونگ، خونه‌اصلاً​ و زندگیِ تازه‌عروس‌ودامادی راه بندازین؟»

«...»

برای لحظه‌ای، شاگردهای نسلِ بک که زبون‌شون بند‌کاملاً​ اومده بود، همگی کمی سرشون رو بالا گرفتن‌دیگر​ و تو یه چشم‌به‌هم‌زدن آینده‌های زیادی رو تصور کردن.

بعد سرشون رو‌شده‌اند​ پایین انداختن و‌شاگردان​ با رضایت لبخند زدن.

«بی‌خیالش شین.»

«غیرممکنه.»

«اون کسی که قراره با ما ازدواج‌خانواده​ کنه چه گناهی کرده؟ این کار مثلِ‌شاگردانِ​ اینه که گناهِ بزرگی رو دوش‌شون بذاریم.»

حتی اگه بهشون می‌گفتن تائوییست، بازم حاضر بودن یه آدمِ بی‌گناه رو بکشونن تو یه جهنمِ زنده؟‌بیدار​ و حتی اگه یه آدمِ روشن‌فکر پیدا می‌شد که شرایط رو درک کنه، بازم یه مشکلِ دیگه‌تجمعِ​ وجود داشت؛ کی دوست داشت ببینه همسرش یه روز در میون رو خاک‌وخل‌ها ولو شده و غلت می‌خوره؟

«پیروی از قانونِ‌تأثیر​ ازدواج چه فایده‌ای‌آن‌ها​ داره؟ وقتی واقعیت این‌طوریه...»

«ساکت.»

بک هیون با کلافگی‌شدند​ دستش رو تکون داد‌کاملاً​ و بحث رو عوض کرد.

«راستی، اون ساهیونگی که باعث‌وبانیِ‌قابل‌مقایسه​ همهٔ ایناست... الان کدوم گوریه؟ حداقل‌سرشان​ باید بیاد و یه توضیحی بده.»

«کی رو‌روی​ می‌گی؟ بک‌بگذارد​ چون ساسوک رو؟»

«آره. همون...‌عوض​ اهم. منظورم‌چرا​ رهبرِ فرقه‌ست.»

«اگه بک چون‌بیدار​ ساسوک رو می‌گی،‌سرپرستِ​ احتمالاً الان داره...»

کواک هو با نگاهی حسرت‌بار‌قابل‌مقایسه​ به دوردست‌ها خیره شد، انگار‌صاعقه​ داشت چیزی رو تصور می‌کرد.

«به نظر میاد داره‌بگذارد​ تاوانِ سنگینی برای کاری‌شوکه​ که کرده پس می‌ده.»

«...گیرِ یه مشت شغال افتاده؟»

«تو این‌طور فکر نمی‌کنی؟»

بک هیون آروم سر‌اصلاً​ تکون داد، انگار می‌تونست‌آسمانِ​ صحنه رو مجسم کنه.

اون شیاطین عمراً ولش نمی‌کردن.

اون آهِ آرومی کشید و به‌خیره‌کننده​ بقیهٔ شاگردها نگاه کرد. چهره‌هاشون ملغمه‌ای‌تغییرِ​ از هیجان، نگرانی و دلواپسی بود.

اون به نمایندگی‌بیدار​ از بک سانگِ‌سرپرستِ​ مات‌ومبهوت به حرف اومد.

«همون‌طور که می‌دونین، رهبرِ فرقه هنوز بیانیهٔ قطعی نداده.‌صاف​ اون هیچ‌وقت چیزی رو از شاگردهاش پنهان نمی‌کنه، برای همین‌دیدند​ به‌وضوح توضیح می‌ده که چی رو باید بدونیم و چرا.»

«چشم، ساسوک.»

«چشم، ساهیونگ.»

«پس بی‌خودی فک‌تون رو خسته نکنین. ما الان بینِ خودمونیم و مشکلی نیست،‌خیره​ اما فقط ما که اینجا نیستیم، مگه نه؟ لزومی نداره این حس رو‌عادی​ به بقیه بدیم که گیج شدیم و داریم دست‌وپامون رو گم می‌کنیم. فهمیدین؟»

«بله.»

«بسیار خب. همه متفرق شین.»

«چشم!»

وقتی همه متفرق شدن،‌شدند​ بک هیون آهی کشید‌کاملاً​ و سرش رو برگردوند.

«ساهیونگ.»

«...آخه، من‌روی​ که خزانه‌دارم...‌بگذارد​ چرا من...»

«آه! مردم فکر می‌کنن‌چرا​ ما گداهای اتحادیهٔ گدایانیم! خودت‌نفوذش​ رو جمع‌وجور کن، بیا بریم!»

«اون مرد‌وقتی​ واقعاً پیشِ خودش‌دیدند​ چی فکر کرده...»

«ما از‌شوکه​ کجا بدونیم؟ اون‌قابل‌مقایسه​ همیشه همین‌طوری بوده.»

بک هیون در حالی که بک سانگِ ولوشده‌شوکه​ رو از رو زمین بلند می‌کرد، نتونست جلوی لبخندِ‌سرشان​ محو و عجیبی رو که رو لب‌هاش نشست، بگیره.

‹پس بک‌عوض​ چون ساهیونگ قراره‌شتابی​ رهبرِ فرقه بشه.›

اون هم معذب بود. نه اینکه به بک‌کاملاً​ چون اعتماد نداشته باشه، اما برای اونا رهبرِ‌دیگر​ فرقهٔ هواشان همیشه فقط و فقط هیون جونگ بود.

با این حال، علی‌رغمِ این‌قابل‌مقایسه​ نگرانی، یه حس به‌وضوح تو وجودش‌سرشان​ جوونه زد. حسی که اجتناب‌ناپذیر بود.

‹هواشان ممکنه از‌تأثیر​ این به بعد‌آن‌ها​ یکم جالب‌تر بشه.›

اون تو دلش کاملاً‌چرا​ مطمئن بود. بقیهٔ شاگردها هم‌نفوذش​ احتمالاً همین فکر رو می‌کردن.

ناولها | novelha.net