چپتر 1048: بازگشت فرقه کوه هوآ
0نامگونگ دویپرواز با تمامِ توانشمهلک شمشیرش رو فشرد.
باور داشت که میتونه کمکی باشه. تفاوتِ قدرتشون رو قبول داشت، اما فکرغولِ نمیکرد این اختلاف اونقدرها هم فاحش باشه. برای همین، مطمئن بود که حتی اگهخودشون ایفای یه نقشِ کلیدی براش سخت باشه، حداقل میتونه سهمِ خودش رو ادا کنه.
اما حالا، بهجای اینکه کمکی از دستششهرتِ بربیاد، حتی پا به پای اونهایی کهغولِ جلوتر میدویدن رفتن هم براش سخت شده بود.
«چطور ممکنه؟»
چیزهای زیادی بود که نمیفهمید.
«لعنتی!»
کاگاکاک!
شمشیری که تاب داد، توی گردنِ پیرو فرقه شیطانی گیر کرد. با اینکه شمشیری سرشار ازنسبت نیروی درونیِ خالص و بر پایهٔ تکنیک الهی بیمانع آسمان لاجوردی، گردنِ اون انسانِ ضعیف رو شکافتهخاطرِ بود، اما تیغهاش بهزور یک اینچ نفوذ کرد و حتی نزدیک به شکستنِ استخوانِ گردن هم نشد.
«کاهاک!»
پیرو فرقه شیطانی در حالی که شمشیریخیلی توی گردنش گیر کرده بود، فحشی داد ودستکم تیغهاش رو به سمتِ شکمِ نامگونگ دوی چرخوند.
همون لحظه.
پاااات!
شمشیری که با سرعتی وحشتناک بهشکافت پرواز دراومده بود، با یک ضربهٔ مهلکگرفت گردنِ پیرو فرقه رو از هم شکافت.
«حالت خوبه؟!»
نامگونگ دوی بهجایهوآ جواب دادن، لبشمهارتشون رو گاز گرفت.
«یون جونگ دوجانگ.»
میدونست. یون جونگ قوی بود.
زمانی بود که فکر میکرد اونهایی کهخیلی به پنج شمشیر کوه هوآ معروفن، نسبتقدرتمندیه به مهارتشون شهرتِ خیلی زیادی به هم زدن.
واضح بود که اژدهای الهی کوه هوآ، چونگ میونگ، غولِواضح قدرتمندیه که دستکم گرفتنش غیرممکنه، اما بقیه احتمالاً بیشتر به خاطرِبیشتر اعتبارِ چونگ میونگ اسمورسمی به هم زده بودن تا مهارتهای خودشون.
بنابراین، بقیه هم حتماً فکر میکردن که نامگونگقوی دوی، با فاکتور گرفتن از چونگ میونگ، یکنسبت قدم جلوتر از بقیهٔ پنج شمشیر قرار داره.
اما اگه اونها هم اینمهلک منظره رو میدیدن، مجبور میشدن اعترافلبش کنن که افکارشون کاملاً اشتباه بوده.
«واقعاً فاصلهمون اینقدر زیاد بود؟»
خوب میدونست که چونگمعروفن میونگ قویه. خیلی خوب میدونستزدن که بک چون هم قویه.
با این حال، هر چقدر هم که بهش فکر میکرد، دیدنِ اینکه یون جونگ و جونسبت گول با چنان راحتیای سرِ پیروان شیطانی رو قطع میکردن که اصلاً با اون قابلمقایسه نبود، براشخاطرِ گیجکننده بود. انتظار داشت که توی یه سطح باشن، اما اصلاً پیشبینیِ همچین اختلافِ فاحشی رو نمیکرد.
«لعنتی.»
با خودش فکر کرد که شاید دارهخیلی بیدلیل لجبازی میکنه. اون اومده بود اینجا تادستکم کمک کنه، نه اینکه غرورش رو حفظ کنه.
اما اینجا و الان، اون چیزی بیشتر از یهزدن آدمِ دستوپاچلفتی نبود که احتمالاً داشت سرعتشون رو همغیرممکنه میگرفت. بدونِ اون، سرعتِ پیشرویِ بقیه شاید نیمقدم بیشتر میشد.
هر بار که یون جونگ و جو گول برای بررسیِ وضعیتش به عقب نگاههوآ میکردن، احساس میکرد غروری که درونش وجود داشت خرد میشه و مثل خنجر تویگرفتنش قلبش فرو میره. با اینکه میفهمید تمامِ اون توجه و نگرانی از روی حسننیتشونه.
پاااات!
انرژیِ شمشیرِ قرمزِ روشنی از جلو بهشکلی درخشان شکوفا شد. انرژیِچونگ شمشیر که به رنگِ زندهٔ غروب بود، فوراً پیروان شیطانیای رواعتبارِ که سدِ راهشون شده بودن، با تعدادِ عظیمی از گلبرگها جارو کرد.
حتی نیازی به ردمعروفن و بدل کردنِ چندخیلی کلمهٔ کوتاه هم نبود.
اینکه چرا باید خطیون رو میشکستن و به کجازمانی میرفتن—هیچکس نپرسید، هیچکس شک نکرد.
چون اونجاپرواز یه نقطهٔضربهٔ هدف وجود داشت.
فورانِ پیشگامِ انرژیِ شمشیرِ قرمز،مهارتشون همه رو با قدرتی بیشتر ازچونگ هزاران کلمه به دنبالِ خودش میکشید.
نامگونگ دوی سرش رو کمی پایینمهارتشون انداخت. میخواست قدم به جلو برداره، امامیونگ حالا فقط یه مانع براشون بود. شاید...
«نامگونگ دوی!»
همون لحظه، صدایدراومده تیزِ چونگ میونگشکافت فضا رو شکافت.
«بله؟»
«برو جلو، حرومزاده!»
حتی قبل از اینکه مغزش بتونه فکر کنه، بدنش بهطور غریزی به صدایکوه چونگ میونگ واکنش نشون داد. نامگونگ دوی بیاختیار به زمین لگد زد وقدرتمندیه به جلو دوید، و از بینِ کسانی که جلوتر از اون میدویدن عبور کرد.
همین که به چونگ میونگ رسید، چونگحالت میونگ شونهٔ نامگونگ دوی رو گرفت ویون با قدرت اونو به سمتِ جلو پرت کرد.
«چرا عقبهوآ موندی، احمق!نسبت ای جوجهنامگونگ!»
«ها؟»
«برو خطِ مقدم!»
چونگ میونگ، نامگونگدراومده دوی رو بهشکافت جلو هل داد.
«خط رو از جلو بشکن! این کاریه کهزدن خاندان نامگونگ میکنه! ذهنت رو خالی کن وگرفتنش اگه دشمنی دیدی، فقط شمشیرت رو براش تاب بده!»
«دو... دوجانگ.»
«داری چه غلطی میکنی!»
نامگونگ دوی برای لحظهای با نگاهی خالی به پیروان شیطانی کهلبش به سمتش هجوم میآوردن خیره شد. اما این فقط یه لحظهشمشیر بود. خیلی زود، نگاهی پرحرارت از چشمانِ نامگونگ دوی ساطع شد.
اودوک.
نامگونگ دوی لبش رو گاز گرفتمهارتشون تا جایی که خون اومد وچونگ بدونِ معطلی شمشیرش رو بالا برد.
«هوآاااپ!»
حجمِ عظیمی از نیروی درونی از دانتینِحالت اون آزاد شد. همزمان، مقدارِ وحشتناکی ازیون انرژیِ شمشیر از نوکِ شمشیرش فوران کرد.
درخششی سفید در نوکِ تیغه جمع شد. نامگونگ دوی با تمامِچونگ توانش شمشیرش رو تاب داد. انرژیِ شمشیرِ سفید و خیرهکننده کهاعتبارِ نمادِ خاندان نامگونگ بود، مثلِ یه گلولهٔ توپ به جلو شلیک شد.
کواااااانگ!
پیروان شیطانیِ مهاجم گرفتارِ انفجارِجونگ ناشی از انرژیِ شمشیر شدنمیکرد و به هر طرف پرتاب شدن.
دستانِ نامگونگ دوی کهضربهٔ شمشیر رو نگه داشتهخوبه بود، قدرتِ تازهای گرفت.
«آره!»
اون نمیتونست شمشیرش رو به دقتِ جنگجویانِ شمشیرزنِ کوه هوآ بهاژدهای کار ببره. مثلِ اونها، نمیتونست با دقت نقاطِ ضعفِ دشمن روخاطرِ هدف قرار بده. این رو اعتراف میکرد. اون هنوز کاستیهایی داشت...
اما مگه جارو کردنِ حریفان بادوجانگ نیروی درونیِ عظیم، تخصصِ اون، یاشمشیر بهتره بگیم تخصصِ خاندان نامگونگ نبود؟
«جای من اینجاست!»
امپراتور در انتهاییترین نقطه منتظرِ دشمناش میمونه. اما پادشاه، دشمن روچونگ در خطِ مقدم نابود میکنه. تنها جایگاه برای کسی که نامِاعتبارِ نامگونگ رو به دوش میکشه، ایستادن در اینجاست، در خطِ مقدم!
«دیدی؟»
چونگ میونگ پشتِ سرِ نامگونگ دوی رومیدونست گرفت و مجبورش کرد سرش رو بچرخونههوآ تا به یه جهتِ خاص نگاه کنه.
چشمانِ نامگونگ دوی بهضربهٔ عمارتی که در آنجاخوبه قد علم کرده بود، افتاد.
«اونجا!»
نامگونگ دویکوه بدونِ فکر کردننسبت سر تکون داد.
«فقط یه راه تا اونجا باز کن. بقیهاشقوی با ما. به هیچچیزِ دیگهای فکر نکن ونسبت هر چی تو چنته داری رو بریز بیرون!»
«بله!»
نامگونگ دوی با صدای بلندیمهارتشون جواب داد و جای دستشاژدهای رو روی شمشیرش محکم کرد.
هیچ توضیحی در کار نبود.نسبت تقریباً شبیه یه دستور بود.واضح اما همون هم کفایت میکرد.
بهمحض اینکه دست چونگ میونگ پایین افتاد، یو ایسول و بک چونشمشیر از چپ و راست دنبالش راه افتادن. هه یون هم از بالایمیونگ سر نامگونگ دوی به هوا پرید و دستهاش رو به جلو دراز کرد.
«اووووووه!»
از بدن هه یون،نسبت درخششی مقدس مثل یه موجواضح به هر طرف پخش شد.
درخشش فراگیر بودا که تقریباً به بینقصترین شکلِ ممکن اجرا شده بود، کمکم فرقهگراها روقدرتمندیه به عقب روند. بهمحض اینکه شکافی ایجاد شد، بک چون و یو ایسول فرصت روحتماً از دست ندادن و انگار که منتظر همین لحظه باشن، شمشیرهاشون رو به حرکت درآوردن.
شکوفههای آلو، و بازیون هم شکوفههای آلو. وقوی حتی شکوفههای آلوی بیشتر!
شکوفهها با شدت بیرون میزدن و مثل یهخوبه توهم خیالی پراکنده میشدن. صحنهای بود که انگاردوجانگ کل دنیا پر از شکوفههای رقصانِ آلو شده.
«سوگاجو!»
«سوهیوپ!»
در نهایت، نامگونگ دوی که بادوجانگ این صدای ناگهانی به خودش اومدهشمشیر بود، بیاختیار نیروی درونیش رو بالا برد.
«اووووووه!»
شمشیرش ازهوآ بالا بهنسبت پایین فرود اومد.
توی دنیایی که پر از درخشش طلایی وخیلی گلبرگهای سرخِ آلو بود، یه رگه نورِ سفیددستکم و کورکننده مثل رعدوبرق به زمین کوبیده شد.
کوااااانگ!
منفجر شد، همهچیزدراومده رو جارو کرد وحالت به جلو هل داد.
نامگونگ، کوه هوآ، شائولین. سه فرقهای که از عدالت محافظت میکردن. هرچندمیونگ شاید هنوز برای نقشهاشون زود بود، اما کسانی که یه روز قرار بودبودن نمایندهٔ فرقههای خودشون باشن، حالا داشتن از خط مقدم بقیه رو رهبری میکردن.
سلطهٔ نامگونگ،کوه توهمِ کوه هوآنسبت و صلابتِ شائولین.
با اینکه ماهیت هنرهای رزمیشون متفاوت بود، اما مسیری که دنبالپنج میکردن متفاوت نبود. پس دلیلی نداشت که نتونن با هم هماهنگاژدهای بشن. نه، اصلاً مگه هماهنگی دقیقاً بهخاطر همین تفاوتها ممکن نمیشد؟
«بزن بریم!»
«بله!»
نامگونگ دوی دندونهاش رو روی هم فشار داد وزدن سرعتش رو بیشتر کرد. بک چون، یو ایسول و ههبقیه یون هم بهسرعت از چپ، راست و پشتسر دنبالش رفتن.
چونگ میونگ با اطمینان به شونههای نامگونگ دویقوی نگاه کرد و نفسش رو تنظیم کرد. بعد، شمشیرشمهارتشون رو کمی پایین آورد و به پشتسرش نگاه انداخت.
ایم سوبیونگ که با زیرکی خودش رو به انتهاییترین بخش گروهلبش رسونده بود، داشت فرقهگراهایی که از پشت حمله میکردن رو پس میزد.کوه وقتی چشمش به چشم چونگ میونگ افتاد، صورتش یهو در هم رفت.
«نه! آخه چرا فقط من...»
اما قبل از اینکه بتونه شکایتی بکنه،شهرتِ چونگ میونگ نگاهش رو از ایم سوبیونگغولِ گرفت و دوباره سرش رو به جلو چرخوند.
در تمام اینگرفت مدت، جانگ ایلسو بامیدونست چشمهایی سرد تماشا میکرد.
«انگار دارن تولهببر بزرگ میکنه.»
راستش رو بخوای، خیلی راحتتر بود که خودش وارد عمل بشه و کارغولِ رو یهسره کنه. در حالت عادی، سپردن کار به بقیه راحتتر بود، امامهارتهای با اینهمه اختلاف قدرت، نظارت کردن روی کارشون بیشتر از انجام دادنش دردسر داشت.
با این حال، حتی توی اینمهارتشون وضعیت افتضاح هم شمشیر جوانمرد کوه هوآمیونگ فراموش نمیکرد که بچهها رو پرورش بده.
«هی، عوضیِ شرور.»
«هم؟»
همون موقع، جانگ ایلسو بامهارتشون شنیدن صدای چونگ میونگ که ازچونگ ناکجاآباد پیداش شده بود، اخم کرد.
«اون چشمهات رو کمتر بچرخون و کاری که باید بکنی رواژدهای بکن. که نیومدی اینجا تماشاچی باشی، مگه نه؟ هرچقدر هم کهخاطرِ مفتخوری از زحمات بقیه عادتِ فرقههای شرور باشه، اینجا قلمروی شماست، درسته؟»
خندهای از دهن جانگ ایلسو پرید بیرون. آیاقوی کس دیگهای تو این دنیا پیدا میشد کهنسبت بتونه با اینهمه پررویی تو روش همچین حرفی بزنه؟
«بههرحال خودم میخواستم دستبهکار شم.»
شعلهٔ آبیِ درخشانیمعروفن از کل بدنشهرتِ جانگ ایلسو فوران کرد.
کشتار مبارزهکوه شعله آبی.معروفن نیروی آبی روحشکاف.
شعلههای آبی به جلو هجوم بردن، زبانههایمیدونست درخشانشون رو جوری تکون میدادن که انگارهوآ زنده بودن و فرقهگراها رو تو خودشون بلعیدن.
«آااااااه!»
جیغهای ازهوآ سرِ استیصالنسبت به هوا رفت.
شعلهای عظیم که از فولاد هم سختتر بود و حرارتواضح وحشتناکی داشت. زخمهای کسانی که توسط شعلهها پارهپاره شده بودن،احتمالاً بهسرعت میپخت و میسوخت. دود سفید از همهجا بلند شد.
«نوچ، نوچ. اگهگرفت مقاومت نمیکردن میتونستندوجانگ خیلی قشنگ بمیرن.»
جانگ ایلسو بهسرعت به جلو دویدشکافت و سرِ فرقهگرایی رو که افتادهگاز بود و دستوپا میزد، لگد کرد.
حتی تو اون لحظه هممهارتشون فراموش نکرد که لبخند بزنهاژدهای و با چونگ میونگ حرف بزنه.
«انگار اونکوه اسقف رومعروفن پیدا کردی؟»
«خیلی وقته.»
«خیلی به درددراومده میخوری. بیشتر ازشکافت چیزی که فکر میکردم.»
جانگ ایلسو خندید و بهمهارتشون عمارتِ نیمهویران نگاه کرد. جرقهایاژدهای از جنون تو چشمهاش درخشید.
«اونجاست؟»
«دقیقاً.»
«اسقف. اسقف...»
لبخند روی لبهاش مرموز بود.
«باید یه نگهبانیهوآ این دوروبر باشه کهشهرتِ ازش محافظت کنه، نه؟»
«مجریان.»
«ها؟»
«به خودشون میگن مجریان. اونا همراهان اسقفخیلی و دستوپاش هستن. تو گذشته، توی دشتهایقدرتمندیه مرکزی، به اسم ژنرال اهریمنی هم شناخته میشدن.»
«چیزهای جالبِ زیادی میدونی.»
چشمهای جانگ ایلسو تاریک شد.
«خب، نیازی نیست وقت تلف کنیم. بعد از خلاص شدن ازلبش دستِ این مزاحمها، باید مجریان رو بکشم و سرِ اسقف روشمشیر بپوکونم. اصلاً از همون اول برای همین اومده بودیم اینجا، مگه نه؟»
اگه لفتش میدادن، معلوم نبود اوضاع چطور تغییر میکنه. همین که تعداد فرقهگراهاغولِ نسبت به قبل از ترکِ اینجا بیشتر شده بود، یعنی تو آینده نیروهای بیشتریخودشون هم میتونستن بهشون ملحق بشن. هرچی زمان بیشتری میگذشت، شرایط براشون به ضررتر میشد.
«باید یهراستکوه بریم سراغِمعروفن سرِ مار.»
مگه به همین خاطر نبود که خطر اومدن به این منطقهٔپنج ناهموار رو به جون خریده بودن؟ الان اصلاً این تجمل رواژدهای نداشتن که با خیالِ راحت راه رو از حاشیهها پاکسازی کنن.
«فقط بایدپرواز به جایی کهمهلک اسقف هست برسیم.»
بعد از اون، شمشیرش رومهارتشون به حرکت درمیآورد تا سرِاژدهای اسقف رو از تنش جدا کنه.
اما، کلماتِ بعدیِهوآ چونگ میونگ تمامِ محاسباتششهرتِ رو به هم ریخت.
«اشتباه میکنی.»
«هم؟»
جرقهای از شک تونسبت چشمهای رنگپریدهٔ جانگ ایلسو گذشت.واضح چونگ میونگ با سردی گفت.
«فقط یه مجری نیست.»
چشمهای چونگگاز میونگ به روبهروجونگ خیره مونده بود.
«چند تا مجریان.»
تو همون لحظه، چهرهٔ جانگ ایلسو سفت شد. اون هماژدهای حسش کرد. حضورِ کسانی که مثل یه صاعقه به سمتشونبیشتر پرواز میکردن و نیتِ کشتارِ وحشتناکی از خودشون ساطع میکردن.
چونگ میونگ لبخندِ درندهایمعروفن زد و دندونهای سفیدشخیلی رو به نمایش گذاشت.
«دقیقاً. اصلِ کاری همینه.»
تو همون لحظه، بیشتر از دوازدهشکافت سایهٔ سیاه از ساختمونِ ویرانشدهٔ پشتِگاز سرِ فرقهگراها به هوا بلند شدن.
یادداشت مترجم
در متن انگلیسی لقب چونگ میونگ به اشتباه «شمشیر جوانمرد» نوشته شده بود که طبق دانشنامه به «اژدهای الهی» اصلاح شد. همچنین عبارت عجیب pouting face برای عمارت، به دلیل خطای ترجمه ماشینی در متن اصلی، به «قد علم کرده» ترجمه شده است.