---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت فرقه کوه هوآ

چپتر 746: چپتر 746 • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 746: چپتر 746

0

هیون جونگ چشمانش را بست.

«دزدان آبی.»

این چیزی نبود که بتوانند به این راحتی‌ها از پسش‌رفت​ بربیایند. همان‌طور که هیون سانگ گفته بود، جنگیدن روی آب‌نیمه‌شب​ خیلی سخت‌تر از سر و کله زدن با راهزن‌ها بود.

بی‌دلیل نبود که هیچ فرقه‌ای در‌کُپه‌ت​ دنیا با وجود آگاهی از ذات‌شاگردِ​ پلید این دزدها، آن‌ها را محکوم نمی‌کرد.

جنگیدن روی خشکی و جنگیدن توی آب دو چیز‌درگیری​ کاملاً متفاوت بودند. بقیهٔ فرقه‌ها این را می‌دانستند، برای‌کوه​ همین سعی نمی‌کردند دست به کارهای احمقانه و بی‌گدار بزنند.

«اگه ممکنه، باید از‌دیگه​ هر احتمالی برای درگیری‌ساعت​ و جنگ دوری کنیم.»

اگر با دزدان آبی به مشکل می‌خوردند، این شاگردهای بی‌گناه کوه‌فرقه‌ه‌ه‌ه‌ه​ هوآ بودند که آسیب می‌دیدند. افتخار و غرور یک فرقه مهم بود،‌نه‌تنها​ اما آیا ارزشش را داشت که روی زخمی شدنِ بدن‌هایشان ریسک کنند؟

«حتی یه‌برو​ خراش هم‌دیگه​ ارزشش رو نداره.»

بهتر بود این قضیه‌بزنند​ را با حرف زدن‌احتمالی​ حل و فصل کنند.

و برای این کار...

«رهبر فرقه!»

هیون جونگ با شنیدن‌دیگه​ این صدا چشمانش را‌ساعت​ محکم روی هم فشار داد.

«این پسرهٔ لعنتی اصلاً نمی‌خوابه!»

این صدای بلند از پشت‌بگیر​ درِ بسته و حتی از‌نیمه‌شب​ روی سقف هم به گوش می‌رسید.

«من می‌رم و‌گوش​ این قضیه رو‌خوب​ خیلی خوب حلش می‌کنم!»

چهرهٔ هیون‌برو​ جونگ در‌دیگه​ هم رفت.

«رهبر فرقه‌ه‌ه‌ه‌ه!»

«ای لعنتی! برو‌بخواب​ یه کم بخواب! دیگه‌بذار​ بگیر کُپه‌ت رو بذار!»

از ساعت یکِ نیمه‌شب گذشته بود و‌حلش​ این شاگردِ لعنتی نه‌تنها قصدِ بی‌خیال شدن نداشت،‌بگیر​ بلکه حتی ذره‌ای هم خسته به نظر نمی‌رسید.

«بهش فک کنین! یه اتفاق بی‌معنی افتاده، آخه چطور می‌تونین‌نیمه‌شب​ با خیال راحت استراحت کنین! آدم فقط وقتی باید خیالش راحت‌نظر​ باشه که واقعاً خیالش راحت باشه، و فقط اون موقع‌ست که...»

هیون جونگ گوش‌هایش را گرفت.

این پسرهٔ لعنتی تمام طول روز داشت دربارهٔ همین موضوع فک‌گذشته​ می‌زد. هر چقدر هم که یک نفر پرحرف باشد، بعد از این‌همه‌بهش​ حرف زدن راحت خسته می‌شود، اما او اصلاً این‌طور به نظر نمی‌رسید.

«رهبر فرقه! رهبر فرقه‌ه‌ه‌ه‌ه!»

«نه!»

هیون جونگ‌احمقانه​ پتو را‌بزنند​ روی سرش کشید.

«عمراً!»

اگر پای چیز دیگری در میان بود، چونگ میونگ‌چهرهٔ​ را کنار نمی‌گذاشت. راستش را بخواهید، فرستادنِ شاگردها به‌ساعت​ بیرون بدون حضورِ چونگ میونگ برایش سنگین و نگران‌کننده بود.

اما الان نه.

مطمئناً چونگ میونگ کسی بود که‌ممکنه​ مشکلات را حل می‌کرد. وقتی او‌کنیم​ وارد میدان می‌شد، همه‌چیز را پاک‌سازی می‌کرد.

اما در این فرایند، فرقه‌بگیر​ مجبور می‌شد دردسرها و خسارت‌های‌نیمه‌شب​ خیلی بیشتری را تحمل کند.

روشِ چونگ میونگ برای رسیدگی به کارها این‌طور بود‌چهرهٔ​ که دست روی تمام مشکلات می‌گذاشت، حتی آن‌هایی که هنوز‌یکِ​ علنی نشده بودند، و بعد همه‌شان را یک‌جا منفجر می‌کرد.

این مسئله را نمی‌شد با این روش‌بذار​ حل کرد. با توجه به شرایط، باید‌قصدِ​ به مسالمت‌آمیزترین شکلِ ممکن به آن رسیدگی می‌شد.

«نه، رهبر فرقه! من باید برم! اگه‌باید​ برم و یه کم دردسر درست کنم،‌مشکل​ همونایی که گند زدن خودشون حقیقت رو می‌گن.»

«دقیقاً به همین خاطره‌دیگه​ که نمی‌شه، به همین‌ساعت​ خاطر! آخ، ای پسرهٔ حروم‌زاده!»

در نهایت، هیون جونگ‌می‌رسید​ از کوره دررفت و با‌چهرهٔ​ لگد پتویش را کنار زد.

«رهبر فرقه!»

«خفه‌شو! تا وقتی خاک تو چشمام‌ممکنه​ نرفته، من... نه، نه! حتی اگه خاک‌اگر​ هم تو چشمام بره، عمراً بذارم بری!»

او سریع حرفش را عوض‌بگیر​ کرد، چون می‌ترسید چونگ میونگ‌نیمه‌شب​ واقعاً توی چشم‌هایش خاک بپاشد.

«آه، من باید برم، رهبر فرقه! می‌رم و اون عوضی‌های کوچولو رو‌برو​ می‌ندازم تو آب! نه، فک کنم باید بررسی کنیم ببینیم چقدر تو‌قصدِ​ نقشه کشیدن مهارت دارن و چقدر خوب می‌تونن ما رو سرکیسه کنن!»

«...»

استعدادِ چونگ میونگ در این بود‌ممکنه​ که هر چه بیشتر سعی می‌کرد کسی‌اگر​ را متقاعد کند، دقیقاً نتیجهٔ عکس می‌داد.

«اِ! اِ!»

«رهبر فرقه!»

هیون جونگ چشمانش را‌دیگه​ محکم بست و در‌ساعت​ سکوت گوش‌هایش را گرفت.

«نه‌ه‌ه‌ه‌ه!»

چونگ میونگ از سقفِ اتاقِ‌بگیر​ هیون جونگ بالا رفت و‌نیمه‌شب​ مثل یک گرگ زوزه کشید.

در همان نزدیکی، پنج شمشیر‌می‌رم​ با نگاهی گیج و سردرگم‌رفت​ داشتند این صحنه را تماشا می‌کردند.

«حتی خسته هم نمی‌شه.»

«اگه بهش فک کنی، واقعاً‌اگه​ شگفت‌انگیز نیست؟ از صبح شروع کرده‌دوری​ و تا خودِ سحر ادامه داده.»

«...بعضی وقتا این‌همه‌بخواب​ وسواس و گیر‌کُپه‌ت​ دادنش من رو می‌ترسونه.»

بک چون آهی کشید.

«رهبر فرقه هم واقعاً کارش درسته. اون زالو داره این‌جوری‌نیمه‌شب​ خودش رو به در و دیوار می‌کوبه، اما رهبر فرقه‌خسته​ تا الان حتی یه بار هم در رو باز نکرده.»

«...اگه در رو‌بی‌گدار​ باز کنه، همه‌چی‌ممکنه​ به آشوب کشیده می‌شه.»

«آره.»

همه سرشان را تکان دادند.

اما در همان لحظه،‌دیگه​ به نظر می‌رسید یون جونگ‌یکِ​ متوجه مشکلِ دیگری شده است.

«اما، ساسوک.»

«ها؟»

«یعنی واقعاً‌سقف​ قراره چونگ میونگ‌می‌رم​ رو جا بذاریم؟»

«...»

بک چون نتوانست با اطمینان جواب‌ممکنه​ بدهد. در آن لحظه، جو گول به‌اگر​ یون جونگ نگاه کرد و لبخند زد.

«چیه، ساهیونگ؟ ترسیدی... نه. فقط داشتم‌کُپه‌ت​ می‌پرسیدم. ساهیونگ، ساهیونگ، فقط اون مشتت‌شاگردِ​ رو بیار پایین و حرف بزن!»

یون جونگ که با چشمانی خشمگین به جو گول‌چهرهٔ​ غره می‌رفت، بدون هیچ حرفِ دیگری مشتش را پایین‌ساعت​ آورد. سپس دوباره رو به بک چون کرد و گفت:

«البته، اگه به این فک کنی‌کُپه‌ت​ که وقتی چونگ میونگ باهامون نیاد‌شاگردِ​ قراره چه اتفاقی بیفته... بیفته... اِ...»

یون جونگ نتوانست جمله‌اش‌بزنند​ را تمام کند و‌احتمالی​ دهانش را محکم بست.

-هاهاها! این حروم‌زاده‌ها!

-بمیرین! بمیرین!‌سقف​ دارم بهتون‌می‌رسید​ می‌گم، بمیرین!

-چی؟ تو آب بهتون خوش می‌گذره؟ پس برو‌ساعت​ آبِ دریا رو بمک، عوضی! فقط یه بار سرت‌نداشت​ رو بیار بیرون تا ببینی چه بلایی سرت میاد!

اتفاقی که قرار بود جلوی چشمانشان بیفتد، آن‌قدر واضح بود که انگار‌کنیم​ همین الان داشت آن را می‌دید. هر چقدر هم که سعی می‌کرد‌فرقه​ مثبت فکر کند، فقط می‌توانست رودخانه یانگ‌تسه را غرق در خون تصور کند.

«درسته... آره.‌برو​ البته... این‌جوری یه‌بگیر​ کم بی‌رحمانه می‌شه.»

«یه کم؟»

«...فاجعه می‌شه.»

همه سرشان را تکان دادند.

بهترین ویژگیِ چونگ میونگ این بود که با همه عادلانه رفتار می‌کرد و وحشتناک‌ترین ویژگی‌اش هم دقیقاً همین‌بلکه​ بود که با همه عادلانه رفتار می‌کرد. آیا بزرگ‌ترین ویژگی‌اش این نبود که فرقی نمی‌کرد حریفش از فرقه‌وقتی​ وودانگ باشد، یا قبیله ده‌هزار نفره، یا جنگل سبز، او در هر صورت آن‌ها را در هم می‌کوبید؟

کاملاً واضح بود که اگر چنین آدمی را به اسمِ تحقیقات به رودخانه یانگ‌تسه می‌بردند، چه اتفاقی‌بذار​ می‌افتاد. آن وقت این کار به یک حمله و کشتار به اسم تحقیقات تبدیل می‌شد و شاید‌کنین​ حتی باعث می‌شد یک موقعیت بی‌سابقه به وجود بیاید که در آن مسیرِ رودخانه یانگ‌تسه برعکس شود.

«خب، می‌فهمم که دردسرسازی‌های چونگ میونگ رو اعصابه.‌ساعت​ ولی مگه این مأموریت، تحقیق در مورد دزدای‌شدن​ دریایی که یکی از پنج فرقهٔ شنزو هستن نیست؟»

«...آره.»

«نمی‌دونم واقعاً می‌تونیم بی‌خیالِ‌دیگه​ بردنِ کسی مثل چونگ‌ساعت​ میونگ بشیم یا نه...»

صدای یون جونگ با‌می‌رسید​ چهره‌ای نگران آرام شد و‌چهرهٔ​ حرفش را نیمه‌کاره رها کرد.

البته، شکی نبود که چونگ میونگ همیشه دردسرهای غیرمنتظره درست‌نیمه‌شب​ می‌کرد. اما وقتی یه بحران ناگهانی پیش می‌اومد، تنها کسی که‌نظر​ بیشتر از همه می‌شد بهش تکیه کرد، خودِ چونگ میونگ بود.

پنج شمشیر کوه هوآ که بحران‌های بی‌شماری رو کنار چونگ میونگ‌دوری​ پشت سر گذاشته بودن، این رو بهتر از هر کسی می‌دونستن.‌افتخار​ برای همین کاملاً درک می‌کردن که چرا یون جونگ همچین حرفی می‌زنه.

«می‌فهمم منظورت چیه، اما‌دیگه​ مگه این چیزی نبود‌ساعت​ که رهبر فرقه تصمیم گرفت؟»

«ساسوک...»

بک چون آهی کشید.

«منم نگرانم، اما‌بی‌گدار​ یون جونگ، این‌طوری‌ممکنه​ بهش نگاه کن.»

«ها؟»

«اگه خوب به قضیه نگاه‌می‌رم​ کنی، می‌بینی که ما بدون چونگ‌فرقه‌ه‌ه‌ه‌ه​ میونگ هیچ کاری از دستمون برنمیاد.»

با شنیدن این حرف، چهرهٔ‌بگیر​ یون جونگ در هم رفت، چون‌گذشته​ حرفِ بک چون کاملاً حقیقت داشت.

بک چون‌احمقانه​ اخم کرد‌بزنند​ و آهی کشید.

«این واقعیتیه که نمی‌خواستم بهش اعتراف کنم،‌بذار​ ولی... این حقیقتیه که دلم نمی‌خواد بپذیرمش،‌قصدِ​ اما... آره، اصلاً دلم نمی‌خواد قبولش کنم.»

«...»

«درسته که حضور چونگ میونگ‌بگیر​ مایهٔ دلگرمیه. ولی نمی‌تونیم که‌نیمه‌شب​ همیشه بهش تکیه کنیم، مگه نه؟»

«نه، ساسوک.»

«می‌دونم می‌خوای چی بگی. احتمالاً می‌خوای بگی چون‌ساعت​ قراره با دزدای دریایی رودخونهٔ یانگ‌تسه دربیفتیم، نمی‌تونیم‌شدن​ این یکی رو مثل مأموریت‌های قبلی در نظر بگیریم.»

«آره.»

«یون جونگ، تو آینده دشمن‌های کوه هوآ‌بذار​ خیلی قوی‌تر از این حرفا می‌شن. قراره‌قصدِ​ همیشه چونگ میونگ هوامون رو داشته باشه؟»

بک چون بعد از‌بزنند​ پرسیدن این سؤال، با‌احتمالی​ چهره‌ای درهم‌رفته نفس عمیقی کشید.

با وجود اینکه این حرف‌بگیر​ رو با لحنی محکم زده بود،‌گذشته​ اما خودش هم ته‌دلش آشوب بود.

'یه بار دیگه‌گوش​ دارم می‌بینم که‌خوب​ چقدر بهش وابسته‌ـیم.'

اما کاریش نمی‌شد کرد.

مگه مهارت و قدرتِ تصمیم‌گیریِ چونگ میونگ تو سطحی نبود که اصلاً نمی‌شد‌اگر​ با یه جنگجوی معمولیِ هم‌سن‌وسالش مقایسه‌ـش کرد؟ حتی جنگجوهای پیر و کهنه‌کاری که‌اما​ سال‌ها تو کانگهو استخون خرد کرده بودن هم جلوی چونگ میونگ کم می‌آوردن.

حتی اگه بقیه هم ضعیف‌بگیر​ نبودن، کاملاً طبیعی بود که‌نیمه‌شب​ روزبه‌روز بیشتر بهش وابسته بشن.

'اما نمی‌تونیم تا ابد به این‌خوب​ روند ادامه بدیم. برعکس، باید یه‌کمی‌برو​ از باری که رو دوششه کم کنیم.'

بک چون به آرامی‌دیگه​ نگاهش رو چرخوند و‌ساعت​ به یو ایسول نگاه کرد.

«تو چی فکر می‌کنی، سامائه؟»

یو ایسول با همون‌دیگه​ چهرهٔ بی‌احساس همیشگی‌ـش به سمت‌یکِ​ چونگ میونگ چرخید و گفت:

«تصمیمِ رهبر فرقه‌ـست.»

«...»

«باید ازش اطاعت بشه.»

خوبیِ یو ایسول‌بخواب​ به همین سادگی‌کُپه‌ت​ و رک بودنش بود.

درست همون‌طور که یو ایسول گفت، فارغ از اینکه بقیه چه‌فرقه‌ه‌ه‌ه‌ه​ فکری می‌کردن، این تصمیم رو هیون جونگ به‌عنوانِ رهبر فرقه گرفته‌شاگردِ​ بود. تمام شاگردای کوه هوآ موظف بودن از دستوراتش پیروی کنن.

«ساسوک، نمی‌خوای نظر منو بپرسی؟»

«همم. سامائه که‌بی‌گدار​ همین الان گفت.‌ممکنه​ این تصمیمِ رهبر فرقه‌ـست.»

«ساسوک، منم‌برو​ واسه خودم‌دیگه​ نظری دارما.»

«واسه همین، اصلاً جای بحث نداره.‌خوب​ چیزی نیست که بتونیم زیر سؤال ببریمش؛‌بخواب​ ما فقط به‌عنوان شاگرد ازش اطاعت می‌کنیم.»

«ساسوووک!»

از این همه وراجیِ بیخِ گوشش، کلافگی از سر و‌جنگ​ روی بک چون می‌بارید. در حالی که دیگه نمی‌تونست اعصابِ‌آسیب​ خردش رو کنترل کنه، با غیظ به جو گول خیره شد.

«...واقعاً لازمه داد بزنی؟»

«حالا می‌خوای‌سقف​ بین آدما‌می‌رسید​ فرق بذاری؟»

«اوهوم.»

«...»

شونه‌های جو گول مثل یه توله‌سگِ آب‌کشیده آویزون‌ساعت​ شد. بک چون با لحنی که قشنگ داد‌شدن​ می‌زد 'حالم از این وضعیت به هم می‌خوره'، گفت:

«بگو، بگو! می‌شنوم!»

«بی‌خیال بابا. فقط‌بخواب​ چون مجبور شدی‌کُپه‌ت​ قبول کردی... هه!»

همون لحظه، جو گول خودش رو به یه طرف‌درگیری​ پرت کرد؛ از اونجا که یون جونگ خیز برداشته‌کوه​ بود تا یقه‌ـش رو بچسبه، چاره‌ای جز جاخالی دادن نداشت.

«چیه؟»

«فکر کردی تا کی قراره‌می‌رم​ از دستِ تو زجر بکشم! من‌فرقه‌ه‌ه‌ه‌ه​ جو گولم! جانور وحشیِ کوه هوآ!»

«جانورِ کوه هوآ بک آه‌ـست.»

«...ها؟»

حالا که‌برو​ حرفش پیش‌دیگه​ اومده بود...

جو گول لبخند ضایعی زد،‌می‌رم​ از جاش بلند شد و‌رفت​ با دستپاچگی خاکِ لباسش رو تکوند.

«به هر حال،‌بخواب​ فکر می‌کنم همه‌کُپه‌ت​ الان بی‌خودی نگرانن.»

«ها؟ چی؟»

«مگه اون پسره از اون آدم‌هاست‌کُپه‌ت​ که فقط چون رهبر فرقه بهش‌شاگردِ​ گفته کاری رو نکنه، بی‌خیالش بشه؟»

با شنیدن این حرف، نگاهِ همه به‌حلش​ سمت سقفِ عمارت چرخید. دقیق‌تر بخوایم بگیم،‌دیگه​ چونگ میونگ هنوز داشت اون بالا عر می‌زد.

«رهبر فرقه! آآآآآه!!»

جو گول ریز خندید.

«چونگ میونگی که من می‌شناسم، از اون جونورهاست که اگه کوه جلوش سبز بشه، می‌شکافتِش‌بی‌خیال​ و می‌ره جلو. اگه رودخونه سر راهش باشه، مسیرِ آب رو عوض می‌کنه و رد‌می‌تونین​ می‌شه. واقعاً فکر می‌کنین همچین آدمی به حرفِ رهبر فرقه گوش می‌ده؟ یه‌کم زیادی دست‌کمش نگرفتین؟»

«همون‌طور که انتظار می‌رفت...»

«حرفش منطقیه.»

همه به‌احمقانه​ نشونهٔ موافقت‌بزنند​ سر تکون دادن.

«خب، نظرِ من یه‌کمی متفاوته.»

«ها؟»

تانگ سوسو که تا اون‌بگیر​ موقع تو سکوت گوش می‌داد،‌نیمه‌شب​ با چهره‌ای گرفته به حرف اومد.

«همهٔ شما بیش‌ازحد روی ساهیونگ تمرکز کردین، اما رهبر فرقه هم اصلاً آدمِ دست‌وپابسته‌ای‌مشکل​ نیست. فکر می‌کنین رهبر فرقه این چیزا رو نمی‌دونه؟ من که مطمئنم رهبر فرقه هر‌داشت​ کاری از دستش بربیاد می‌کنه تا جلوی ساهیونگ رو بگیره و نذاره دنبالمون راه بیفته.»

با شنیدن این حرف، دیدن که‌کُپه‌ت​ حق با اونه. امکان نداشت هیون‌شاگردِ​ جونگ از این قضیه بی‌خبر باشه.

«این یه نبرد بین بهترین نیزه‌خوب​ و سپرِ کوه هوآست. و هنوز‌برو​ معلوم نیست کی قراره برنده بشه.»

لحنِ تانگ‌برو​ سوسو به‌شدت‌دیگه​ معنادار بود.

با این وجود،‌بی‌گدار​ غمِ ناشناخته‌ای تو دلِ‌باید​ بک چون رخنه کرد.

'شنیدنش که واقعاً خفنه.'

نبرد بین بهترین نیزه و سپرِ کوه هوآ... انگار از‌رفت​ دلِ یه افسانه بیرون اومده بود. جوری به نظر می‌رسید که‌گذشته​ انگار بهترین‌های کوه هوآ دارن همه‌چیزشون رو جلوی همدیگه وسط می‌ذارن!

«ولی آخه چرا باید همچین‌بگیر​ عبارتِ حماسی و پرمعنایی تو‌نیمه‌شب​ همچین موقعیتِ مسخره‌ای استفاده بشه؟»

«رهبر فرقه! داری گوش می‌دی؟!»

«خفه شو!»

«آه، چقدر‌سقف​ سر و‌می‌رسید​ صدا می‌کنی، لعنتی!»

فریادهای هیون جونگ‌بخواب​ و بک چون‌کُپه‌ت​ هم‌زمان به هوا رفت.

در آستانهٔ اعزامِ گروه به رودخونهٔ یانگ‌تسه، شبِ‌احتمالی​ کوه هوآ که حتی یک روز هم روی‌شاگردهای​ آرامش به خودش نمی‌دید، داشت تاریک‌تر و عمیق‌تر می‌شد.

ناولها | novelha.net