چپتر 1023: چپتر 1023
0آدمها فراموش میکنند.
آدمها با بلعیدنِ زهرِ زمان، کمکم همهچیز راشیطانیه از یاد میبرند: چیزهایی که یاد گرفتهاند، چیزهاییخاطرِ که شنیدهاند و حتی چیزهایی که تجربه کردهاند.
به همین خاطرشرور است که آدمهاهولناک میتوانند دوباره تلاش کنند.
به لطفِ فراموشی، آدمهایی که شکستهای تلخی را چشیدهاند میتوانندشرور دوباره دست به کار شوند و آنهایی که از دردیبدنهایشان وحشتناک به خود پیچیدهاند، میتوانند رو به جلو قدم بردارند.
شاید بخشِ بزرگی ازدههزار پیشرفتِ خیرهکنندهٔ بشر، هدیهایشمشیرِ از جانبِ «فراموشی» باشد.
اما در این لحظه، همهٔآمده افرادِ دژِ شبحِ سیاه با دردیبحرانِ عمیق به یک واقعیت پی بردند.
این واقعیت که در این دنیا چیزهایی وجود دارند که هرگزهنرِ نباید فراموش شوند. چیزهایی که به هر قیمتی و با هرزیادش فداکاریای باید در خاطر بمانند... چیزهایی که آنها فراموششان کرده بودند.
کوااااااا!
گردبادی سیاه و کاملاً بیگانه، طوری به نظر میرسید کهشرور انگار میتوانست روحِ کسانی را که با چشمانِ خود شاهدشبدنهایشان بودند، به شکلی عمیق، خیلی عمیق، به درونِ خود بمکد.
«آه... اوه...»
نفسها در سینه حبس شد. انرژیِ متراکمزبانشان و خفهکننده آنها را در هم شکست،حسِ گویی در اعماقِ دریا غرق شده بودند.
نخبگانِ دژِ شبحِ سیاه، و حتی استادِ اعظمِ دههزارفرقههای طلا، اربابِ دژِ شبحِ سیاه و بزرگترین شمشیرِ فرقههایهنرِ شرور، در برابرِ آن منظرهٔ هولناک زبانشان بند آمده بود.
این... هنرِ شیطانیه؟
بدنهایشان از حسِزبانشان یک بحرانِ مرگباربود به لرزه افتاد.
فقط به خاطرِ قدرتِ زیادش نبود. این یک چیزِ کاملاًبود متفاوت بود. صحنهای که در برابرِ چشمانشان رقم میخورد، انگارخاطرِ مسیرِ هنرهای رزمیای را که میشناختند، به کل نفی میکرد.
درستکاری، شرارت و حتی کاخِ بیرونی.اربابِ این نیرو از اساس با هرمنظرهٔ هنرِ رزمیای که میشناختند فرق داشت.
چطور باید بیانش کرد؟ آن هنرِ رزمیبزرگترین را. نه، آن چیزِ عجیبی را کهزبانشان حتی شایسته نیست اسمش را هنرِ رزمی بگذارند؟
کیااااااااک!
صدای شکافته شدنِ هوا توسطِمنظرهٔ انرژیِ شیطانیِ چرخان، شبیه بهبود جیغِ مستأصلِ یک انسان بود.
دودِ سیاه و غلیظ با خشونت میچرخید و اسقف را از هرمنظرهٔ طرف مثلِ یک طوفان در بر گرفت. باد وزید، درختان را از ریشهافتاد کند و به هوا برد، و سپس زمین را زیر و رو کرد.
پیش از آنکه حتی تلاش کنند در برابرِشمشیرِ این انرژی مقاومت کنند، مجبور شدند روی زمینآمده کز کنند تا باد آنها را با خود نبرد.
اما بعد، اتفاقی بهبند شدت عجیب افتاد کهشیطانیه نمیتوانستند چشمانشان را باور کنند.
در میانِ آنها که هاجوواج مانده بودند وبند نمیدانستند چه کنند، دو نفری که در صفِ جلولرزه بودند، کمکم برخلافِ میلشان به سمتِ جلو کشیده شدند.
«چـ... چی!»
چشمانِ رزمیکاران از نیرویدههزار جاذبهای که از روبهروشمشیرِ حس میکردند، گشاد شد.
انرژیِ طوفانمانند به وضوح داشت آنها را به عقب میراند. اما به شکلیلرزه مضحک، بدنشان مدام به سمتِ جلو کشیده میشد. کسانی که حتی یک لحظهمسیرِ در واکنش به این پدیدهٔ نامعقول تردید کردند، با سرنوشتِ بیرحمانهای روبهرو شدند.
«او، اوه؟»
آن دو نفری که در جلو بودند، با زور بهشرور جلو رانده شدند و با سرعتی وحشتناک به سمتِ دشمن مکیدهحسِ شدند، طوری که انگار خودشان را به جلو پرتاب کرده بودند.
تا آن لحظه نمیدانستند چه خبراربابِ است، اما دیدند. گردابِ انرژیِ شیطانیِ سیاههولناک با خشم میچرخید و به استقبالشان آمد.
شبیه بههولناک یک آروارهٔبند تاریک بود.
«ایـ... ایاااااک!»
جیغهای وحشتناکی از دهانِ کسانی که سرنوشتشان راشمشیرِ حس کرده بودند، خارج شد. طوفانِ انرژیِ شیطانیِآمده سیاه خیلی زود با ولع بدنهایشان را بلعید.
کواگاگاگاگاگاک!
شکستن، پاره شدن، دریده شدن.
هیچ کلمهای نمیتوانست توصیفش کند. اگرهولناک کسی مجبور بود به شکلی خام بیانشبدنهایشان کند، شاید «تکهتکه شدن» نزدیکترین واژه بود.
گوشتِ انسان برای مقاومت در برابرِ آن انرژیِ شیطانیِ عظیم، بیش از حد ضعیف بود. بدنهایی که درهنرِ طوفان گرفتار شدند، در یک چشمبههمزدن به فوارههایی از خون تبدیل شدند. خونِ قرمز در گردابِ انرژیِ شیطانیِ سیاهمسیرِ پیچید و به سمتِ بالا فوران کرد. به نظر میرسید که خودِ آسمان هم به رنگِ قرمز درآمده است.
شُرشُر.
خون روی زمینزبانشان پاشید. به معنای واقعیِهنرِ کلمه، بارانِ خون میبارید.
کسانی که با چشمانِ باز شاهدِ تمامِ این صحنهآمده بودند، حتی نمیتوانستند نفس بکشند و فقط با تمامِافتاد وجودشان خونِ در حالِ بارش را روی بدنشان حس میکردند.
این... دیگه چیه؟
نمیتوانستند درکاستادِ کنند چهدههزار اتفاقی افتاده است.
با وجود اینکه نتوانسته بودند با آمادگیِ کامل دورِ هم جمع شوند، اما کسانیافتاد که اینجا حضور داشتند، افرادی بودند که دژِ شبحِ سیاه با دقتِ فراوان پرورششانرزمیای داده بود. میگفتند آنها نخبهترینِ نخبگان هستند و با هر فرقهای در دنیا قابلقیاساند.
آن افراد حتی نتوانستند مقاومت کنند و در یکآمده آن به مشتی خون تبدیل شدند. این منظرهای بود کهفقط با عقلِ سلیمِ آنها نه قابلدرک بود و نه قابلپذیرش.
اما هیچ دلیلی برای باور نکردنش وجود نداشت. گرمایفرقههای ناشی از خونی که روی صورتشان جاری بود، مانعهنرِ از آن میشد که حاضران از واقعیت فرار کنند.
«بـ... بس کن...!»
سوووویک!
در همان زمان، سه تیغهٔ باریک و سیاهبند از درونِ طوفانِ سیاه فوران کردند و ازمرگبار بدنِ کسی که سعی داشت فریاد بزند، عبور کردند.
«...»
او که حتی حسِ بریده شدنِ بدنش راشمشیرِ متوجه نشده بود، سرش را پایین انداخت و بابود چهرهای خالی از احساس به بدنِ خودش نگاه کرد.
چاک.
یک خطِ قرمزِشرور طولانی شروع به شکلگیریِزبانشان عمودی روی بدنش کرد.
«این...»
چاااک!
بدنش که حالا بهبند چهار تکه تقسیم شدهشیطانیه بود، روی زمین فرو ریخت.
تالاپ.
صدای خفه و کلفتی چند بار طنینانداز شد. این صدای برخوردِبرابرِ بدنِ تکهتکهشده با زمین بود. وحشتی که این صدا منتقل میکرد،بحرانِ از هر چیزی که تا به حال تجربه کرده بودند فراتر بود.
«آه، آآه...»
در آن لحظه، شخصِ دیگری دربود هوا شناور شد و به درونِمرگبار طوفانِ انرژیِ شیطانیِ سیاه کشیده شد.
«ایـ... ایاااااک!»
جیغی مستأصل فوران کرد. شخصی که میدید طوفانِ انرژیِ شیطانیشرور با این خشونت درست در مقابلش قرار دارد، طوری جیغبدنهایشان کشید که انگار هر لحظه ممکن بود خون بالا بیاورد.
اما درست در همان لحظه، طوفانِ انرژیِ شیطانی کهفرقههای به نظر میرسید هر آن بدنش را میبلعد، طوریهنرِ ناپدید شد که انگار از اول دروغی بیش نبوده است.
با اینکه فعلاً جان سالم به در برده بود، اما نمیتونست خوشحالیمرگبار کنه. چون درست همونجایی که انرژی شیطانی مثل یه پردهٔ سیاه دیدش رومیخورد مسدود کرده بود و حالا ناپدید شده بود، مردی در سکوت ایستاده بود.
اودوک!
دان جاگانگ صورت مردیدههزار رو که به داخل گردابفرقههای کشیده شده بود، چنگ زد.
اودوک. اودودوک. اودودودوک!
و آرومآروم چنگش رو محکمتر کرد.بود انگشتهاش که توی صورت مرد فرومرگبار میرفتن، پنج تا سوراخ واضح ایجاد کردن.
«کوئو... هوک. کوه...»
کسی که تو چنگ دان جاگانگ گیربزرگترین افتاده بود، با ناامیدی چنگ میزد و دستیبند رو که به صورتش فشار میآورد، گرفته بود.
«کو... روک... کوروروک...»
از ترس اینکه مبادا هر لحظه سرش منفجرشیطانیه بشه، مثل نیمهدیوانهها ناله میکرد و با خشمخاطرِ و بدون توقف بازوی دان جاگانگ رو چنگ مینداخت.
دیدنِ یه رزمیکار که استادِ هنرهای رزمی بود و میشد گفت یکی ازبدنهایشان نخبهترین افراد دژ شبح سیاه به حساب میاومد، در حالی که با ناامیدی باچشمانشان ناخنهاش بازوی اون رو چنگ مینداخت، ناامیدیِ خیلی بزرگتری رو به جونِ تماشاچیها انداخت.
«...این حشرههای بیارزش.»
دان جاگانگ با چهرهای درهمرفته،طلا به دستی که سر مردشرور رو گرفته بود فشار آورد.
خِرت!
بالاخره سر مرد تیکهتیکه شد و به هر طرفآمده پاشید. بدنِ بدون سرش مثل یه حصیرِ پوسیده رویافتاد زمین افتاد و با صدای بومی نقش بر زمین شد.
با هر تپشِ قلبی که هنوز میزد، خونشمشیرِ قرمز از گردنِ جسد فواره میزد. خون، لباسهایآمده خونرنگِ دان جاگانگ رو حتی قرمزتر از قبل کرد.
کوادوک!
دان جاگانگ که جسدِ در حالبود تشنج رو لگدمال کرده بود، آرومآروممرگبار به سمت دژ شبح سیاه رفت.
با تماشای تمام اینبرابرِ ماجرا، خون از چهرهٔبند استاد اعظم دههزار طلا پرید.
حتی قلبش که همیشه آروم بود، توبزرگترین این لحظه ناگزیر کنترلش رو از دستزبانشان داد و با ریتمی نامنظم به تپش افتاد.
«چی؟ اون هیولا دیگه چیه؟»
اونها نخبگان دژ شبح سیاه هستن که با دقتِ تمام پرورش پیدا کردن.لرزه نخبهترینِ نخبگان که با صرف زمانِ زیاد و منابع مالی عظیم ساخته شدن.مسیرِ اما اون هیولا داره جوری لهشون میکنه که انگار داره با انگشتاش حشره میکشه.
«چطور ممکنه همچین آدمی...»
همهچیز معمولاً با اغراق همراهه.
انسانها همیشه یه ذره دروغ به چیزی که میبینن اضافه میکنن. به همینهولناک خاطر، داستانهایی که دهنبهدهن میچرخن و منتقل میشن، با دروغهای اضافه آلوده وفقط تحریف میشن و در نهایت به چیزی کاملاً متفاوت از نسخهٔ اصلی تبدیل میشن.
بنابراین، اون فکر میکرد داستانهایی که دربارهٔ ماگیو میگن،بدنهایشان همون فرقهای که صد سال پیش جونگوون رو بهزیادش خاک و خون کشید، نمیتونه از این قاعده مستثنی باشه.
تصورش این بود که اگه صد تا از نخبگانِ استاد اعظمهنرِ دههزار طلا و دژ شبح سیاه حضور داشته باشن، میتونن توزیادش هر زمانی حتی با تعداد کمی از دشمنا هم مقابله کنن.
حتی اگه بدترین حالت هم پیش میاومد، فکرشمشیرِ میکردن فرار کردن و برنامهریزی برای آینده، باآمده فرضِ یه مقدار تلفات، چندان کار سختی نباشه.
اما حالااستادِ مستقیم باهاشدههزار روبهرو شده بود.
اون افسانه، بوی وحشتناک و خونینِ گذشته که حالابدنهایشان اونقدر کمرنگ شده بود که دیگه قدیمی به حساب میاومد.نبود بوی مرگی که اونقدر واضح بود که نمیشد انکارش کرد.
توی داستانهای مربوطشرور به ماگیو حتی ذرهایزبانشان اغراق هم وجود نداشت.
قدم. قدم.
همینطور که دان جاگانگدههزار کمکم نزدیکتر میشد، نخبگان دژفرقههای شبح سیاه بیاختیار فریاد زدن.
«جلوش رو بگیرین!»
«فقط یه نفره!»
«محاصرهـش کنیناستادِ و کارشدههزار رو بسازین!»
استاد اعظم دههزار طلادههزار مثل یه مجسمهٔ سنگیشمشیرِ سر جاش خشکش زده بود.
اون کسی بود که همهچیز رو تو این دنیا باحسِ منطق و حسابکتاب میسنجید. اما شبحِ گذشتهای که حالا جلوچیزِ چشماش ظاهر شده بود، غیرقابلتوصیف بود. اصلاً نمیدونست باید چیکار کنه.
تو این فاصله، کسانی که حتی نمیتونستن قدرتِ حریفشون رو ارزیابی کنن،شیطانیه غریزی شروع به حرکت کردن. مثل یه آخوندک که هر دو پایچیزِ جلوییش رو به سمتِ یه ارابهٔ خشمگین که با سرعت میاد، بالا ببره.
در مقایسه با اون گردابِ انرژی شیطانی، اسقفِ فعلی هیچشرور فرقی با یه رزمیکار معمولی نداشت، برای همین به سمتشبدنهایشان هجوم بردن. اونا تمام قدرتی که داشتن رو بیرون کشیدن.
شاید میشد اسمش رو شجاعت گذاشت. امابزرگترین شجاعتی که خیلی از حد و مرزِزبانشان آدم فراتر بره، دستکمی از حماقت نداره.
اسقف آروم یه دستش روآمده به سمت رزمیکارایی که فریادکشانحسِ به طرفش میدویدن، دراز کرد.
کیااااااااک!
تیغهٔ انرژی شیطانیِ سیاه با غرش از نوک انگشتهاشفرقههای فوران کرد و دست و پای کسایی رو کههنرِ بهش حمله کرده بودن، به صدها تیکه پاره کرد.
پااااات!
گوشت وهولناک خون مثلبند بارون بارید.
عجیب این بود که اونا اونقدرها هم احساس ترس نکردن.بود حسِ غریب بودن و ناآشنایی بیشتر از ترس بود. مرگی کهقدرتِ اسقف رقم زد، با مرگی که اونا میشناختن خیلی فرق داشت.
قدم. قدم.
مرگ، زمین رو به رنگطلا قرمزِ روشنی درآورده بود. اسقف بابرابرِ بیتفاوتی از روی اون قدم برداشت.
و تو همون لحظه،بند دهانِ خشکشدهٔ استاد اعظمشیطانیه دههزار طلا بالاخره باز شد.
«تو...»
تمام صحنههایی کهاعظمِ دیده بود، بهاربابِ یه نتیجه ختم میشد.
«تو... تواستادِ اهریمن آسمانیِدههزار این دورهای؟»
قدم.
لحظهای که این کلمات به زبون اومد، قدمهای دان جاگانگ که به نظربدنهایشان میرسید هیچوقت متوقف نمیشن، برای اولین بار از حرکت ایستاد. چهرهـش که تاصحنهای اون لحظه همیشه خونسرد بود هم برای اولین بار به طرز عجیبی درهم رفت.
«...الان چی گفتی؟»
«تو... پرسیدماستادِ تو اهریمندههزار آسمانیِ این دورهای؟»
«ها...»
خندهای ازفرقههای دهن دانبرابرِ جاگانگ در رفت.
«هاهاها.»
«... ...»
«هاهاهاهاهاهاهاهاهاها!»
صدای خندهـش بلندترشرور شد و به حدِزبانشان یه خندهٔ دیوانهوار رسید.
همه با چشمهاییاعظمِ پر از انزجاراربابِ بهش نگاه میکردن.
دان جاگانگ که تا حدِ اشک ریختن میخندید، خیلیفرقههای زود سرفهٔ خشکی کرد و با چهرهای که کاملاًهنرِ عوض شده بود، به استاد اعظم دههزار طلا خیره شد.
«چطور جرئت میکنی... یه جونور کهبود از حشره هم پستتره، اون اسم مقدسلرزه رو با دهنِ کثیفت به زبون بیاری؟»
«...»
«تو...»
اودودودوک.
دان جاگانگ دندونهاش رو به طرزبود ترسناکی روی هم سایید و بامرگبار چهرهای شبیه به یه شیطان فریاد زد.
«تو در حالیشرور میمیری که زجرآورترین دردِزبانشان دنیا رو تجربه میکنی!»
و بعد، با انفجاری ازطلا انرژیِ وحشیانه، مستقیم به سمتشرور استاد اعظم دههزار طلا هجوم برد.