---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت فرقه کوه هوآ

چپتر 1366: فصل ۱۳۶۶ - می‌دونی شرم چیه؟ (۱) • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 1366: فصل ۱۳۶۶ - می‌دونی شرم چیه؟ (۱)

0

بعد از اینکه شاگردهای اتحاد دوستان آسمانی‌به‌خاطر​ و هاینان رفتن، اولین حرفایی که بین آدمای‌برای​ باقی‌مونده رد و بدل شد، فقط بهونه‌تراشی بود.

«...کار درست‌به‌خاطر​ این بود که‌ذره​ کمک‌شون کنیم، اما.»

«کیه که اینو ندونه؟ معلومه که کار‌دل‌های​ درست همون بود. ما که حیوون نیستیم؛‌زمزمه‌های​ وقتی بهمون لطف کردن، باید جبرانش می‌کردیم.»

«آره، درسته. کار درست همونه... ولی مگه به همین‌کافی​ راحتیه؟ اگه اون حروم‌زاده‌های حیوون‌صفتِ جناح شرور می‌فهمیدن چی‌بخواین​ می‌شد؟ حتی یه مورچه هم تو این روستا زنده نمی‌موند.»

«منم دقیقاً همینو می‌گم. اونا اصلاً نمی‌دونن جناح شرور چه‌جور جونورایین. اونا حداقل آدمایین که‌برای​ اگه اوضاع به هم بریزه، می‌تونن مبارزه کنن، مگه نه؟ چطور می‌تونن حال‌وروز آدمایی مثل‌بخواین​ ما رو بفهمن که فقط می‌تونیم بیفتیم به خاک و التماس کنیم که جون‌مون رو ببخشن؟»

«با این‌به‌خاطر​ حال... حتماً‌واسه​ ناامید شدن.»

«معلومه که شدن. منم بودم‌آروم​ حسابی تو ذوقم می‌خورد. اونا با‌گذشت​ نیت خیر بهمون کمک کرده بودن.»

«دیگه بس کنید. این حرفا چه فایده‌ای داره؟ بی‌قدرت بودن جرمه،‌زمان​ و زندگی کردن روی این خاکِ لعنتی جرمه. اگه به‌خاطر اون حروم‌زاده‌های‌هیچ‌کدوم​ جناح شرور نبود، کی واسه یه ذره غلات خساست به خرج می‌داد؟»

اما این حرفا برای‌روی​ آروم کردنِ دل‌های بی‌قرار‌نبود​ و عذاب‌وجدان‌شون کافی نبود.

با گذشت زمان،‌نبود​ کم‌کم زمزمه‌های اعتراض و‌خساست​ حق‌به‌جانب بودن بلند شد.

«راستش رو بخواین، اگه اون آقایون از‌دل‌های​ همون اول از جناح شرور کتک نمی‌خوردن،‌زمزمه‌های​ هیچ‌کدوم از این اتفاقا نمی‌افتاد، مگه نه؟»

«هی، این‌می‌داد​ چه طرز‌آروم​ حرف زدنه؟»

«مگه دروغ می‌گم؟ هی لاف می‌زدن و باد به غبغب‌ذره​ می‌نداختن که حساب جناح شرور رو می‌رسن، ولی بعدش حسابی‌عذاب‌وجدان‌شون​ کتک خوردن و از جنوب رودخونه فراری داده شدن، این‌طور نیست؟»

«بی‌خیال، نباید‌به‌خاطر​ این‌قدر راحت این‌ذره​ حرفا رو بزنی.»

«اصلاً از همون اول، اگه این آقایونِ به‌اصطلاح جناحِ حق اون کارای بی‌فایده رو‌زمزمه‌های​ نمی‌کردن، ما الان تو همچین عذابی زندگی نمی‌کردیم. وقتی بهش فکر می‌کنی، همه‌چیز تقصیر اوناست،‌زدنه​ پس چرا ما باید احساس گناه کنیم؟ اگه کسی باید عذاب‌وجدان داشته باشه، خودِ اونان!»

«خب، کاملاً هم پربیراه نمی‌گی...‌کردنِ​ ولی بازم، مگه اونا از‌گذشت​ روی خوش‌قلبی‌شون بهمون کمک نکردن؟»

«در مورد اون کمک کردن‌شون هم! مگه اونا وضعیت ما رو کاملاً نمی‌دونن؟ یعنی‌می‌داد​ نمی‌تونستن حدس بزنن که اگه ما بی‌گدار به آب بزنیم و کمک‌شون کنیم، چه‌بلند​ بلایی سرمون میاد؟ اونا که آقایونِ تحصیل‌کرده و فهمیده‌ان، پیش خودشون چی فکر می‌کردن؟»

«...»

«همه‌ش هم فقط حرف بود. می‌گفتن ما‌دل‌های​ رو می‌فرستن شمال رودخونه، ولی کسی اومد؟‌زمزمه‌های​ مگه همین دفعه هم ول نکردن و رفتن؟»

با این حرفا،‌برای​ چهرهٔ روستایی‌ها به طرز‌بی‌قرار​ عجیبی در هم رفت.

«از همون اولش هم، اون آقایون اصلاً براشون مهم نبود که آدمای جاهلی مثل ما زنده‌آروم​ می‌مونن یا می‌میرن. وقتی اوضاع خوب بود، غلات رو جوری برامون گذاشتن که انگار دارن لطفِ‌اول​ بزرگی در حق‌مون می‌کنن، ولی الان که اوضاع یکم خراب شده، مگه نمی‌خوان که بهشون پسش بدیم؟»

«مگه نگفتن‌به‌خاطر​ می‌خرنش؟ گفتن‌واسه​ پولش رو می‌دن...»

«اصلاً پولی بهمون دادن؟ از کجا معلوم واقعاً پولش رو می‌دادن یا نه؟!‌کم‌کم​ تازه اگه پول هم می‌گرفتیم، اصلاً می‌تونستیم درست‌وحسابی ازش استفاده کنیم؟ تو همچین‌نمی‌افتاد​ دنیایی، غلاتی که بتونی همون لحظه بخوریش، خیلی باارزش‌تر از یه مشت تیکه فلزه!»

اما حقیقت کمی متفاوت بود.

این حرف که تو دوران هرج‌ومرج، غلات از پول‌واسه​ مهم‌تره، غلط نبود، اما جنوب رودخونه اون‌قدرها هم به‌دل‌های​ هم ریخته نبود که پول کاملاً بی‌ارزش شده باشه.

تا زمانی که پولِ کافی‌ذره​ داشتی، هنوز هم می‌تونستی تو‌برای​ هر شهرِ بزرگی غلات بخری.

بیشترِ آدمای اونجا اینو‌برای​ می‌دونستن، ولی به خودشون زحمت‌عذاب‌وجدان‌شون​ ندادن که به زبون بیارنش.

حرف زدن فقط‌برای​ باعث می‌شد خودشون‌دل‌های​ آدم‌بدهٔ قصه بشن.

«اگه رئیس روستا نبود، ما چی‌کار می‌کردیم؟‌به‌خاطر​ اگه به‌خاطر رئیس روستا نبود، بدون شک‌می‌داد​ تمام غلاتِ اینجا رو با خودشون می‌بردن.»

«حرفات یه نمه تنده.»

«ما چی می‌دونیم آخه؟ وقتی کسی که چند‌بی‌قرار​ پیرهن بیشتر از ما پاره کرده و عاقل‌تره‌حق‌به‌جانب​ حرفی می‌زنه، ما فقط می‌تونیم ازش پیروی کنیم.»

«اینم حرفیه.»

اونا خودشون‌جرمه​ این انتخاب‌روی​ رو کرده بودن.

ریش‌سفید هیونگ‌به‌خاطر​ فقط نظرش رو‌ذره​ بیان کرده بود.

اما رو برگردوندن و‌برای​ نادیده گرفتن، خیلی راحت‌تر از‌عذاب‌وجدان‌شون​ روبه‌رو شدن با حقیقت بود.

شاید این کار تو آینده‌کردنِ​ فاجعهٔ بزرگ‌تری به بار می‌آورد،‌گذشت​ اما فعلاً براشون آرامش‌بخش بود.

بنابراین، می‌تونستن خیلی راحت خودشون‌خاکِ​ رو گول بزنن که به‌ذره​ اجبارِ ریش‌سفید هیونگ تن دادن.

هر چی نباشه، اون پیرمرد رئیسِ‌غلات​ روستای خاندانِ هیونگ بود، کسی که‌کردنِ​ حرفش از همه بیشتر بُرش داشت.

«دیگه تموم شد. مگه حداقل قبل از رفتن‌شون‌بی‌قرار​ یه وعده غذای خوب بهشون ندادیم؟ تا همین‌جاش‌حق‌به‌جانب​ هم لطف‌شون رو به اندازهٔ کافی جبران کردیم.»

«...همین کافیه.»

«اشتباه که نمی‌گم، هان؟ برای اونا، اون یه وعده غذا شاید هیچی نباشه، ولی‌می‌داد​ ما به‌خاطر اینکه اون غلات رو بهشون دادیم، ممکنه مجبور بشیم بیشتر از دو هفته‌راستش​ گشنگی بکشیم. وقتی تا همین حد هم پیش رفتیم، یعنی تمامِ حسن‌نیت‌مون رو نشون دادیم...»

«گفتم که، دیگه بس کن.»

مردی شانهٔ کسی‌می‌داد​ را که با‌کردنِ​ حرارت حرف می‌زد، گرفت.

اما مردی که صدایش را بالا‌دل‌های​ برده بود، دست او را پس زد‌زمزمه‌های​ و با عصبانیت از کوره در رفت.

«آخه چرا؟ یعنی‌زندگی​ نمی‌تونم با دهنِ خودم‌به‌خاطر​ حرفِ دلم رو بزنم؟»

«موضوع این‌به‌خاطر​ نیست! پشت‌سرت رو‌ذره​ ببین، ها؟ پشت‌سرت!»

«ها؟»

مرد برگشت.

هیونگ-اوک آنجا ایستاده بود‌روی​ و با چهره‌ای مملو‌نبود​ از ناباوریِ مطلق نگاهش می‌کرد.

مرد که صورتش از خجالت‌ذره​ داغ و سرخ شده بود،‌برای​ با دستپاچگی گلویش را صاف کرد.

«اهم، اهم. برگشتی؟»

«گفتی به‌اندازهٔ‌می‌داد​ کافی لطف‌شون‌آروم​ رو جبران کردیم؟»

«...نه، منظورم این بود که...»

«یه چیزی بود‌نبود​ که یه بار خودت‌خساست​ بهم گفتی، برادرِ بزرگ‌تر.»

«همم؟»

هیونگ-اوک جوری که‌برای​ انگار کلمات را به‌بی‌قرار​ بیرون تف می‌کرد، گفت:

«فقط به خاطر این‌که آدم بی‌سواد و فقیره، دلیل نمی‌شه که شرم‌خساست​ و حیا نداشته باشه. شرم چیزی نیست که از توی کتاب‌ها یاد‌کم‌کم​ بگیری؛ چیزیه که آدم فقط به خاطر انسان بودنش، اون رو می‌فهمه.»

مرد دهانش را‌نبود​ مثل یک صدف،‌غلات​ کیپ تا کیپ بست.

«پس به کسی که‌برای​ شرم و حیا سرش‌بی‌قرار​ نمی‌شه باید چی بگیم؟»

هیچ جوابی نیامد.

هیونگ-اوک منتظرِ جواب‌زندگی​ نماند و راهش‌لعنتی​ را کشید و رفت.

بقیه با تماشای‌نبود​ قدم‌های سنگین و خشمگینِ‌خساست​ او، هم‌زمان آهی کشیدند.

حالا که جو سنگین و تلخ‌کردنِ​ شده بود، روستایی‌ها نگاهی به هم‌زمان​ انداختند و خیلی زود متفرق شدند.

خیلی زود، سکوتی‌برای​ عمیق کلِ روستا‌دل‌های​ را فرا گرفت.

کسانی که احساسِ گناهِ عمیقی می‌کردند، کسانی که فکر می‌کردند گروهِ هواشان‌خساست​ با خواسته‌های ناگهانی و غیرمنطقی‌شان زیاده‌روی کرده‌اند، و حتی کسانی که معتقد بودند‌زمزمه‌های​ این انتخاب فارغ از احساسات‌شان اجتناب‌ناپذیر بوده، هیچ‌کدام نمی‌توانستند کلمه‌ای به زبان بیاورند.

خورشید غروب کرد، شب فرا رسید، و‌خساست​ پس از سپیده‌دمی به‌شدت ساکت و بی‌سروصدا،‌بی‌قرار​ اولین پرتوهای نورِ روز بر فرازِ کوهستان تابید.

«نوچ.»

بزرگِ خاندانِ هیونگ، درحالی‌آروم​ که در را باز می‌کرد‌کافی​ و بیرون می‌آمد، نوچی کرد.

هیونگ-اوک دیشب‌جرمه​ به خانه‌روی​ برنگشته بود.

بعید بود پسری که تمامِ‌ذره​ عمرش را در کوهستان زندگی‌برای​ کرده، دچارِ حادثه‌ای شده باشد.

کاملاً مشخص بود که فقط می‌خواست‌کردنِ​ با پدرش روبه‌رو نشود و شب‌زمان​ را بیرون از خانه گذرانده است.

«مردِ گنده با‌برای​ این سن‌وسالش، هنوز‌دل‌های​ پر از خشمِ بچگانه‌ست.»

دنیا که‌جرمه​ به این‌روی​ سادگی‌ها نیست.

دیگه تا‌به‌خاطر​ الان باید این‌ذره​ رو یاد می‌گرفت...

پیرمرد با‌خرج​ کلافگی سرش‌برای​ را تکان داد.

«چند روز‌می‌داد​ دیگه حالش‌آروم​ خوب می‌شه.»

او این را خوب می‌دانست.

زخمی که دردش انگار آدم‌ذره​ را می‌کُشد، با گذشتِ زمان‌برای​ التیام پیدا می‌کند و دَلَمه می‌بندد.

وقتی این اتفاق چند‌برای​ بار تکرار شود، دردِ همان‌عذاب‌وجدان‌شون​ زخم کمتر و کمتر می‌شود.

قلبِ آدمیزاد‌می‌داد​ هم دقیقاً‌آروم​ همین‌طور بود.

حتی اگر بسوزد و درد بگیرد،‌لعنتی​ وقتی چند بارِ دیگر همان چیز را‌خرج​ تجربه کنی، نسبت به آن بی‌حس می‌شوی.

احساسِ گناه‌به‌خاطر​ هم مگه فرقی‌ذره​ با این داشت؟

پیرمرد فقط امیدوار بود که‌آروم​ پسرش از طریقِ این اتفاق، کمی‌گذشت​ بیشتر با واقعیتِ دنیا روبه‌رو شود.

تق.

تق.

در همان لحظه،‌نبود​ صدای قدم‌هایی به‌غلات​ گوشِ پیرمرد رسید.

نگاهش را به سمتِ‌برای​ ورودیِ روستا چرخاند و‌بی‌قرار​ چشمانش از وحشت گرد شد.

«آه...»

گروهی از مردان که شرارت‌خاکِ​ و بی‌رحمی از نگاه‌شان می‌بارید،‌ذره​ داشتند به داخلِ روستا سرازیر می‌شدند.

سرمای استخوان‌سوزی‌به‌خاطر​ در ستونِ‌واسه​ فقراتش دوید.

بشکن.

مردی که در جلوی گروه‌کردنِ​ ایستاده بود و برخلافِ مردانِ عبوسِ‌زمان​ پشت‌سرش ظاهری آراسته داشت، بشکنی زد.

و به حرف آمد:

«تک‌تکِ آدم‌های‌به‌خاطر​ اینجا رو‌واسه​ بکشونید بیرون.»

«چشم، قربان!»

چهرهٔ بزرگِ خاندانِ‌برای​ هیونگ در تاریکیِ‌دل‌های​ ناامیدی فرو رفت.

«خـ... خواهش‌جرمه​ می‌کنم بهمون‌روی​ رحم کنید!»

«من هیچ کاری نکردم، ارباب!»

روستایی‌هایی که به بیرون‌برای​ کشیده شده بودند، در مرکزِ‌عذاب‌وجدان‌شون​ روستا روی زمین زانو زدند.

بزرگِ خاندانِ هیونگ هم با پاهای خشک‌بی‌قرار​ و استخوانی‌اش که به نظر می‌رسید هر لحظه‌حق‌به‌جانب​ ممکن است بشکنند، وضعیتی بهتر از بقیه نداشت.

با این‌که اولِ صبحی ناگهان بیرون کشیده شده‌نبود​ و مجبور شده بودند زانو بزنند، اما حتی یک‌کردنِ​ نفرشان هم جرئت نداشت اعتراض کند یا بپرسد چرا.

این کاملاً طبیعی بود.

برای مردمِ عادی،‌می‌داد​ رزمی‌کارها هیچ فرقی‌کردنِ​ با فرشتهٔ مرگ نداشتند.

اگر فقط سر و کلهٔ یکی از آن‌ها پیدا‌کافی​ می‌شد، کلِ روستا به هم می‌ریخت؛ پس حالا که‌بخواین​ صدها نفر محاصره‌شان کرده بودند، چه حرفی برای گفتن داشتند؟

احساس می‌کردند که‌زندگی​ ذهن‌شان از شدتِ ترس‌به‌خاطر​ در حالِ فروپاشی است.

«آآآخ!»

«هیونگ، هیونگ-اوک!»

بزرگِ خاندانِ هیونگ که سرش را پایین‌بی‌قرار​ انداخته بود، با شنیدنِ صدایی از کنارش‌اعتراض​ جا خورد و سریع سرش را بالا آورد.

پسرش که دیشب به خانه‌خاکِ​ برنگشته بود، در حالی که موهایش‌غلات​ را می‌کشیدند، روی زمین کشیده می‌شد.

او امیدوار بود پسرش به جای دوری رفته باشد و‌برای​ از روی خوش‌شانسی جانِ سالم به در ببرد، اما آن پسرِ‌اعتراض​ دل‌رحم با وجودِ عصبانیتش، حتماً در همان اطرافِ روستا پرسه می‌زده.

«نه، نه.»

پیرمرد مشت‌های‌می‌داد​ چروکیده و ضعیفش‌کردنِ​ را گره کرد.

با چشمانی گردشده، سعی‌روی​ کرد خودش را جمع‌وجور کند‌واسه​ و به ذهنش مسلط شود.

اگر در وضعیتی بود که می‌توانست‌غلات​ بدونِ جلبِ توجه تکان بخورد، حتماً‌کردنِ​ سیلیِ محکمی به صورتِ خودش می‌زد.

«می‌گن اگه حواست رو جمع کنی،‌کردنِ​ حتی اگه یه ببر هم تو‌زمان​ رو با خودش ببره می‌تونی زنده بمونی.»

مگر این دقیقاً همان وضعیتی‌کردنِ​ نبود که برای جلوگیری از‌گذشت​ آن، به ناجی‌هایشان پشت کرده بود؟

روستایی‌ها هیچ‌جرمه​ کارِ اشتباهی‌روی​ نکرده بودند.

بنابراین...

«همه رو آوردیم!»

با فریادِ یکی از مردها،‌کردنِ​ عالمِ سردمزاجی که در جلو‌گذشت​ ایستاده بود، سر تکان داد.

«اگه بی‌هیچ‌جرمه​ پنهان‌کاری‌ای جواب بدین،‌خاکِ​ آسیبی بهتون نمی‌رسه.»

با این حرفِ رک‌واسه​ و صریح، همه با اضطراب‌می‌داد​ آب دهن‌شون رو قورت دادن.

سؤال پرسیده شد.

«اون حروم‌زاده‌های جناح‌برای​ صالح گذرشون به‌دل‌های​ این روستا افتاد؟»

روستایی‌ها لحظه‌ای‌جرمه​ به هم‌روی​ نگاه کردن.

این نگاه‌ها‌به‌خاطر​ از روی‌واسه​ عذاب وجدان نبود.

نگران بودن که نکنه فقط به‌خاطر‌کردنِ​ اعتراف به اینکه جناح صالح پاشون‌زمان​ رو اینجا گذاشتن، بلایی سرشون بیاد.

اما اون محقق، یعنی‌آروم​ هو گامیونگ، کسی نبود که‌کافی​ همچین ملاحظه‌ای به خرج بده.

«انگار نمی‌فهمن. یکی‌زندگی​ دو نفر رو‌لعنتی​ برای عبرتِ بقیه بکشین.»

«ا-اومدن! اونا اینجا بودن، سرورم!»

همون لحظه، پیرمرد‌می‌داد​ هیونگ با تمام‌کردنِ​ توانش فریاد زد.

بام!

بام!

و خودش رو روی‌واسه​ زمین انداخت و سرش‌خرج​ رو به خاک کوبید.

«اون حروم‌زاده‌ها قطعاً اینجا بودن!»

«اوه؟»

«بله! ا-اونا گفتن غلات می‌خوان.‌خاکِ​ بهمون گفتن بهشون غلات بدیم‌ذره​ و گفتن پولش رو هم می‌دن...»

«غلات؟»

«بله، درسته!»

هو گامیونگ جوری‌برای​ سر تکون داد که‌بی‌قرار​ انگار قضیه رو گرفته.

«خب؟ بهشون دادین؟»

«چ-چطور می‌تونستیم! ما شاید آدم‌های نادونی باشیم، اما‌خرج​ اون‌قدرها هم احمق نیستیم که ندونیم الان کی هوامون‌گذشت​ رو داره! ما قاطعانه دستِ رد به سینه‌شون زدیم!»

پیرمرد هیونگ آماده بود‌برای​ تا به هر حرفی که‌عذاب‌وجدان‌شون​ بعدش زده می‌شه جواب بده.

چه توبیخ بود و‌آروم​ چه تحسین، اون برای‌عذاب‌وجدان‌شون​ هر چیزی آمادگی داشت.

اما حرفی که در‌روی​ ادامه شنید، زمین تا آسمون‌واسه​ با انتظاراتِ پیرمرد فرق داشت.

هو گامیونگ اصلاً اهمیتی‌واسه​ نمی‌داد که اونا غلات‌خرج​ رو دادن یا نه.

«که این‌طور.‌خرج​ خوبه. پس‌برای​ کجا رفتن؟»

«...بله؟»

روستایی‌ها به همدیگه نگاه کردن.

کجا رفتن؟

روستایی‌ها آخه از‌می‌داد​ کجا باید همچین‌کردنِ​ چیزی رو می‌دونستن؟

«نمی‌دونین؟»

«ا-اون رو، ما نمی‌...»

پیرمرد هیونگ به‌طور غریزی‌واسه​ نگاهش رو کمی بالا آورد‌می‌داد​ و اوضاع رو برانداز کرد.

صورت هو گامیونگ‌می‌داد​ رو دید، یا‌کردنِ​ دقیق‌تر بگم، چشماش رو.

نوری که تو‌برای​ اون چشم‌ها بود، کاملاً‌بی‌قرار​ آروم به نظر می‌رسید.

اما دقیقاً همین موضوع‌روی​ بود که اون رو‌نبود​ به شدت ترسناک می‌کرد.

نگاهی بی‌تفاوت و سرد بود، انگار‌غلات​ نه به آدم‌ها، بلکه داشت به‌کردنِ​ یه مشت سنگ و درخت نگاه می‌کرد.

فقط از همین یه نگاه، پیرمرد‌کردنِ​ هیونگ می‌تونست بفهمه که این مرد‌زمان​ چه فکری در مورد روستایی‌ها می‌کنه.

«چطور می‌تونم‌می‌داد​ حرفت رو‌آروم​ باور کنم؟»

«...بله؟»

«من به آدما اعتماد ندارم. فقط‌غلات​ به این حقیقت ساده اعتماد دارم‌کردنِ​ که جونِ آدمیزاد از وجدانش مهم‌تره.»

هو گامیونگ با چونه‌اش اشارهٔ کوچیکی‌کردنِ​ کرد و مردهایی که سمت چپ‌زمان​ و راستش بودن به روستایی‌ها نزدیک شدن.

«اونی که حرف‌برای​ می‌زنه رو زنده‌دل‌های​ بذارین. بقیه رو بکشین.»

«بله، قربان!»

رنگ از رخسار پیرمرد پرید.

درست همون لحظه بود.

«ا-اونه! خودشه!»

یکی از‌جرمه​ روستایی‌ها با‌روی​ استیصال فریاد زد.

«اون آخر‌به‌خاطر​ سر دنبال‌شون‌واسه​ رفت! اون می‌دونه!»

«سو-سوگیل! الان داری چی می‌گی!»

پیرمرد هیونگ با چشم‌های غضبناک بهش‌دل‌های​ خیره شد و جوری فریاد کشید‌کم‌کم​ که انگار جنون بهش دست داده.

اون مرد‌جرمه​ داشت دقیقاً به‌خاکِ​ هیونگ-اوک اشاره می‌کرد.

«چ-چرا؟! مگه دروغ می‌گم؟!»

«چطور می‌تونی‌خرج​ با هم‌ولایتی خودت‌آروم​ همچین کاری بکنی...؟!»

«وجدان و این چرت‌وپرت‌ها دیگه چیه؟! خودت بودی که‌کافی​ گفتی اول باید زنده بمونیم! دیروز خودت گفتی آدمایی مثل‌آقایون​ ما برای زنده موندن باید هر کاری که لازمه بکنن!»

چشم‌های پیرمرد لرزید.

منظورش اصلاً این نبود.

اون حرف‌ها رو فقط برای‌آروم​ این زده بود که آدم‌های‌کافی​ جناح صالح رو دست‌به‌سر کنه...

«اونه! هیونگ-اوکه!»

«اون دنبال‌شون رفت!»

«ما هیچی نمی‌دونیم! اون می‌دونه!»

روستایی‌ها که تازه فهمیده بودن‌آروم​ راه نجات‌شون چیه، دیوانه‌وار فریاد‌کافی​ می‌زدن و تو حرف همدیگه می‌پریدن.

«کافیه.»

با دستور‌جرمه​ هو گامیونگ، جنگجوهای‌خاکِ​ تهدیدآمیز عقب کشیدن.

هو گامیونگ نگاهی به هیونگ-اوک‌ذره​ انداخت؛ همون کسی که تمام روستایی‌ها‌آروم​ با استیصال بهش زل زده بودن.

مردی که هیونگ‌-اوک نام داشت رنگش‌کردنِ​ پریده بود، اما حالت چهره‌اش به‌زمان​ طرز عجیبی آروم به نظر می‌رسید.

«تو می‌دونی؟»

«...می‌دونم.»

هیونگ-اوک بدون‌به‌خاطر​ هیچ تردیدی‌واسه​ اعتراف کرد.

«فشار آوردن به‌می‌داد​ این مردم هیچ فایده‌ای‌دل‌های​ نداره. فقط من می‌دونم.»

«پس جواب بده. کجا رفتن؟»

«قبلش می‌خوام یه‌زندگی​ چیزی بپرسم. تو از‌به‌خاطر​ مقام‌دارهای اتحاد چهار مستبدی؟»

هو گامیونگ کمی اخم کرد.

«فرض کنیم که هستم.»

«پس لابد آدم خیلی‌آروم​ باسوادی هستی، برای همین می‌خوام‌کافی​ یه چیزی ازت بپرسم. احیاناً...»

هیونگ-اوک لحظه‌ای‌جرمه​ مکث کرد‌روی​ و پوزخندی زد.

«می‌دونی شرم چیه؟»

تو همون‌خرج​ لحظه، چشم‌های‌برای​ همه لرزید.

هم روستایی‌ها و هم جنگجوهای‌کردنِ​ قبیله ده‌هزار نفره که پشت‌گذشت​ سر هو گامیونگ ایستاده بودن.

اونا نمی‌تونستن در برابر‌روی​ این حرفِ گستاخانه‌ای که به‌واسه​ هو گامیونگ زده شد، نلرزن.

با این حال، فقط خود هو گامیونگ و‌خرج​ هیونگ-اوک که این حرف رو زده بود، بدون هیچ‌گذشت​ اثری از آشفتگی تو صورت‌شون با هم چشم‌توچشم بودن.

هو گامیونگ دهن باز کرد.

«بک‌بی.»

«بله، استراتژیست.»

«بفهم.»

«بله، قربان!»

مردی که بک‌بی صدا زده شده بود،‌بی‌قرار​ در حالی که داشت چیزی رو از‌اعتراض​ تو آستینش بیرون می‌کشید، به هیونگ-اوک نزدیک شد.

یه خنجر بود؛ خنجری که تیغه‌اش‌لعنتی​ تا حدِ یه لبهٔ ظریف و‌خساست​ متمایل به آبی تیز شده بود.

هیونگ-اوک به‌به‌خاطر​ خنجر نگاه کرد‌ذره​ و پوزخندی زد.

بعد زیر لب زمزمه کرد:

«حالا منم می‌فهمم... که آیا‌کردنِ​ آدمی هستم که بویی از‌گذشت​ شرم برده باشه یا نه.»

چشم‌هاش رو‌جرمه​ بست و نفس‌خاکِ​ عمیقی بیرون داد.

ناولها | novelha.net