چپتر 858: زمان منصفانه است
0زمان منصفه.
برای پیرمردهایی که با حسرت میبینن هر روزِ در حال گذر چقدر دردناک و کوتاهه،جلوشون برای میانسالهایی که روز طولانی رو با خمیازه سر میکنن، و برای بچههایی که تو روستازیاد میدون و فکر میکنن روز خیلی کوتاهه، زمان برای همه به یک اندازه و عادلانه میگذره.
و برای تاجرایی کهبعد از رودخانه یانگتسه عبورداد میکردن هم همینطور بود.
«اوه...»
ما چول باسردرگم تعجب به صحنهٔهمونطور روبهروش خیره شد.
«خدای من... این دیگه چیه...»
«چرا اینقدر تعجب کردی؟»
«چرا... چراعضو اینجا یهچهرهٔ شهر سبز شده؟»
«ها؟ منظورت چیه؟»
ما چول با گیجی به اطرافشکاملاً نگاه کرد. گروه تجاری که دنبالش میاومدنجور با چهرههایی سردرگم بهش خیره شده بودن.
«همونطور که همهتونانداخت میدونین، من اهلاینطوری کوگانگ نیستم مگه؟»
«آره، خیلی ذوق داشتی که میخوای بهبعد زادگاهت سر بزنی. قبل از اینکه به گروهچیز تجاری ما ملحق بشی، تو کوگانگ کار میکردی.»
«دقیقاً. فقط پنج سال از وقتی کههمهتون کوگانگ رو ترک کردم میگذره... اون موقع،ذوق اینجا هیچی جز یه زمین بایر نبود.»
«چی؟ امکان نداره...»
«هی، مرد حسابی! مگه مریضمروبهرو غذای گرون بخورم و چرتوپرتدلش بگم؟ دارم بهت میگم راسته!»
«خب، اگه اینطوره...»
عضو گروه با احتیاط بهبودن چهرهٔ ما چول نگاهی انداختکوگانگ و بعد به روبهرو خیره شد.
اینطوری جواب داد، اماداشت تو دلش داشت بهمیکرد چیز کاملاً متفاوتی فکر میکرد.
«حداقل یه چیزیانداخت بگو که بااینطوری عقل جور دربیاد.»
چیزی که جلوشون بود بدون شک یه شهرروبهرو بزرگ بود. اما آخه مگه منطقیه که همچینکاملاً شهری فقط تو پنج سال اینطوری سبز بشه؟
نه، طبق چیزایی که شنیده بود، کمتر از سه سال میشد که تاجرا رفتوآمدشون روداشتی به این مکان زیاد کرده بودن. اگه اینطور باشه، یعنی یه شهر به این بزرگیترک فقط تو سه سال ساخته شده. حتی یه بچهٔ سهساله هم این چرتوپرت رو باور نمیکرد.
«بیاین فقط بریم و ببینیم.»
«چشم، جناب تاجر.»
اما چیکار میتونستن بکنن؟ حتی اگه رئیسشونبعد میگفت خمیر سویا رو با لوبیای قرمزداشت درست کردن، بازم باید حرفش رو باور میکردن.
«هوهو، باورنکردنیه.»
ما چول سرش رو تکون داد، انگار هرچقدرمیکرد هم نگاه میکرد نمیتونست باورش بشه، و گروه تجاریبزرگ رو به سمت شهری که جلوشون بود هدایت کرد.
«...»
وقتی وارد حومهٔاحتیاط شهر شدن، ماانداخت چول زبونش بند اومد.
وقتی وارد شهر شد، همهچیز با چیزی که ازاهل دور دیده بود فرق میکرد. محوِ تماشای ساختمونهای بزرگی شدهقبل بود که دو طرفِ یه جادهٔ پهن ردیف شده بودن.
«اینجا کهاما حتی ازداشت کوگانگ هم شلوغتره!»
ساختمونها، البته، همگی نونوار بودن.روبهرو هرچی نباشه، تا همین اواخردلش اینجا فقط یه زمین بایر بود.
چیزی که غافلگیرش کرد این بود که همهٔ ساختمونها بزرگجواب بودن و تعداد آدمهایی که بینشون در رفتوآمد بودن، به نظربگو بیشتر از تعداد آدمهایی میاومد که تو رودخانه یانگتسه سفر میکردن.
علاوه بر این...
«زود باش یه نوشیدنیداشت برام بیار! بعد ازمیکرد یه سفر طولانی هلاکم!»
«چشم، چشم! الان میآرم!»
«رشتهها چقدر دیگه طول میکشه؟»
«ایگو، داریم روش کاربهش میکنیم! فقط یه لحظه!میدونین لطفاً یکم دیگه صبر کنین!»
مسافرخونه تا خرخره پر ازچیز آدم بود. حیرتانگیز بود که چطوربگو اینهمه آدم اینجا جمع شده بودن.
و این شهر پیچیده و پرجنبوجوشاینطوری حتی به ما چول وقت نداد تاکاملاً استراحت کنه و از منظره لذت ببره.
قبل از اینکه حتی بتونه چشماش روبعد باز کنه، دو نفر از ناکجاآباد پیداشونداشت شد و سمت چپ و راستش رو چسبیدن.
«ایگو، جناب تاجر! ممنون که اومدین! از اینمیدونین طرف! بیاین این طرف! بیاین این طرف! بهترینمیخوای مسافرخونهٔ جزیره شکوفه آلو رو بهتون نشون میدم!»
«اوهو! باز داری کلاهبرداری میکنی! چطور جرئت میکنی مسافرخونهحداقل شینپونگِ درِپیت رو بهعنوان بهترین مسافرخونهٔ جزیره شکوفه آلوآخه جا بزنی! اونم تا وقتی که مسافرخونه یونگهوا اینجاست!»
«چی گفتی، عوضی؟ داری دربارهٔ همون مسافرخونهای حرف میزنی که هفتهٔ پیش نتونستن اون آشپز پیر وچیزی خسته رو که فرار کرد بگیرن؟ جناب تاجر، به این چرتوپرتها گوش ندین! اگه برین اونجا، درمیشد نهایت یه غذای بیمزه نصیبتون میشه! وقتی حرف از غذا میشه، مسافرخونه شینپونگِ ما حرف اول رو میزنه!»
«این یارو باز داره چرتوپرت میگه! نشنیدی که مسافرخونهٔ ما سرآشپز سابق هواپیونگ، یعنی بهترین رستوران رومتفاوتی استخدام کرده؟! در مقایسه با غذایی که سرآشپز رستوران هواپیونگ درست میکنه، غذای مسافرخونه شینپونگ از غذایچیزایی سگ هم بدتره! جناب تاجر، بیاین این طرف! الان دقیقاً فقط یه اتاق تو مسافرخونهٔ ما باقی مونده!»
«اگه فقط یه اتاقبهش داری، اینهمه آدم چطوریمیدونین میخوان اونجا بخوابن، عوضی!»
«اوه خدای من!دلش اشتباهی گفتم یکی،کاملاً درحالیکه دو تا اتاقه!»
ما چول که بین اونروبهرو دو تا گیر افتاده بود، احساسداشت کرد روح از بدنش خارج شده.
با خودش فکر کرد که بهخاطر رفتار بیادبانهشون سرزنششون کنه، اما یهاما نگاه گذرا نشون داد که گروه تجاریِ جلویی هم دقیقاً همین وضعیت روجلوشون دارن تجربه میکنن. و گروهی هم که پشتسرشون اومده بودن وضعشون همین بود.
«یعنی هرچهرههایی روزِ خدابهش اینجا وضع همینه؟»
کدوم مسافرخونهداری تادلش جادهٔ اصلی میآدکاملاً تا مشتری جلب کنه؟
«این یارو چی میگه؟»
«میخوای همینعضو امروز کار رونگاهی یه سره کنیم؟»
وقتی مسافرخونهدارهایی که برای جلب مشتری اومده بودن، آستینهاشوناهل رو بالا زدن، انگار که هر لحظه آماده بودنبزنی به هم بپرن، ما چول با وحشت داد زد.
«د-دعوا نکنین. مادلش اول میریم اسکلهکاملاً رو یه نگاهی بندازیم...»
«هان؟ اگه امروز برین،بعد حداقل سه روز طول میکشهاما تا بتونین سوار کشتی بشین.»
«و-واقعاً اینقدر طول میکشه؟»
«ایگو، جناب تاجر.سردرگم اولین باره که بههمهتون جزیره شکوفه آلو میآین؟»
«د-درسته.»
مسافرخونهدار جوری سرانداخت تکون داد که انگارجواب همهچیز براش روشن شده.
«پس طبیعیه که نمیدونین. تو جزیره شکوفه آلو،روبهرو سه چهار روز صبر کردن کاملاً عادیه. وگرنه چرامتفاوتی باید همهٔ تاجرا تو مسافرخونه بمونن و استراحت کنن؟»
«آه...»
«اگه شانس بیارین، سه روزه.چیز اگه بدشانس باشین، ممکنه تاچیزی ده روز هم طول بکشه.»
«د-ده روز؟ اینقدر طولبعد میکشه؟ منظورتون وقتاییه کهداد بارون شدید یا طوفان میآد؟»
«نه، نه. مهم نیست بارون بیاد، باد بوزه یا برف بباره، کشتیهای جزیره شکوفهداشت آلو هیچوقت متوقف نمیشن. حتی با اینکه بهطور منظم بارگیری میکنن، وقتی شلوغ باشهآخه باید تا ده روز صبر کنین. پس بهتره اول یه جا برای موندن پیدا کنین.»
«...من، منچهرههایی اول باید بابودن چشمای خودم ببینم.»
«خب، میدونیناما که اینداشت کار بیفایدهست.»
«این... این عوضیِ بیادب. ایگو، جناب تاجر. البته که بایددلش خودتون برین ببینین. اگه برگردین، ممکنه جای دیگهای سرتون کلاه بذارن...دربیاد نه، پولتون رو حروم نکنین و مستقیم بیاین مسافرخونه یونگهوای ما.»
ما چولعضو با چهرهای گیجنگاهی سر تکون داد.
«اما... میتونم یه چیزی بپرسم؟»
«بله؟ راحت باشین، بپرسین.»
«اینجا کنار رودخونهست، مگه نه؟»
«درسته.»
«اون... همچین منطقهٔ شلوغی کناربودن رودخونه هست... اون... هیچ حملهایکوگانگ از طرف دژ آبی صورت نمیگیره؟»
«چی؟ دژ آبی؟»
مسافرخونهدارها به هم نگاه کردن، انگار نهجواب انگار که تا همین چند لحظه پیش داشتنمیکرد به هم میپریدن، و بعد زیر خنده زدن.
«هاهاهاهاها! دژ آبی؟»
«هاها! پسر،چهرههایی خیلی وقته همچینبودن چیزی نشنیده بودم.»
ما چول بدوندلش اینکه بدونه چهکاملاً خبره، پلک زد.
«چیزِ... عجیبی گفتم؟»
«عجیب نیست. فقط سؤالیه که خیلی وقته نشنیدیم. نیازی نیستجواب نگران باشین. از زمان تأسیس جزیره شکوفه آلو، حتی یهچیزی مورد هم نبوده که دژ آبی به اینجا نزدیک بشه.»
«بعضی وقتا از روی رودخونه رد میشن، اما تا حالاکوگانگ حمله نکردن. اونقدر عقل توی کلهشون هست که جرئت نکنناینکه به جایی که زیرِ سایهٔ اتحاد دوستان آسمانیه حمله کنن!»
«اینجا امنترین جای رودخونه یانگتسهست.چیز برای همینه که هر روزچیزی اینهمه بازرگان میان جزیره شکوفه آلو.»
ما چولنگاهی آروم سربعد تکون داد.
قبل از اومدن به اینجا چیزهاییانداخت شنیده بود، اما دیدنش با چشمهای خودشدلش زمین تا آسمون با تصوراتش فرق داشت.
«مـ... من فعلاًسردرگم فهمیدم قضیه چیه.همونطور اول میریم سمتِ اسکله.»
«آره. خوب تماشا کن.»
«مهمانخانه یونگهوا! مهمانخانه یونگهوا!»
حتی بعد از دستبهسر کردنِ اون دو تا مهمانخانهدار، مجبور شد با چنددلش تا مهمانخانهدارِ سمجِ دیگه که تازه بهشون چسبیده بودن هم سر و کله بزنه.بزرگ فقط بعد از کیش کردنِ همهشون بود که بالاخره تونست به راهش ادامه بده.
«هوهو. اینجاچهرههایی دیگه چهبهش جور جاییه...»
حالا که میتونست بدونِ مزاحمتچیز و راحت قدم بزنه، تازه داشتبگو دور و برش رو واضحتر میدید.
هیچچیز کم و کسر نبود.
مهمانخونهها، مسافرخونهها،عضو بازارها وچهرهٔ حتی یه رستوران.
«اونجا قمارخونهست؟»
«...واقعاً هیچی کم نداره.»
بیشتر به هانگژو یا سوژو شبیه بود تا کوگانگ.اما تنها فرقش این بود که در مقایسه با یه مکانِعقل صرفاً تفریحی، اینجا خیلی کاربردیتر و تجاریتر به نظر میرسید.
وقتی از خیابونِ پر از مهمانخونه گذشتن و به اسکله نزدیکداد شدن، انبارهای بزرگی رو دیدن که دو طرف ردیف شده بودن.عقل بعد از اونها، میتونست جمعیتِ زیادی از مردم و گاریها رو ببینه.
«به نظر میرسه همونجاست.»
«اول بریم اونجا.»
ما چول به اسکله نزدیکروبهرو شد و با بازرگانی کهدلش همون حوالی ایستاده بود، حرف زد.
«اوم...»
«بله؟»
«من تازه رسیدم.دلش برای رزرو کردن بایدمتفاوتی کجا تو صف وایستم؟»
بازرگانی که از قبل تو صف بود،جواب نگاهی به ما چول انداخت و بامتفاوتی چونش اشاره کرد که پشتِ سرش بایسته.
«همینجا تو صف وایستا.»
«آه، ممنون.چهرههایی بچهها، گاریبهش رو بیارید اینجا.»
«چشم!»
ما چول بعد از اینکه تو صف ایستاد، دوباره نگاهی به اطرافچیز انداخت. اسکله پر از آدم بود و پنج تا کشتیِ بزرگ پهلوبزرگ گرفته بودن. به علاوه، کارگرها حسابی مشغولِ بار زدنِ کالاها روی کشتیها بودن.
عبارتِ «پر ازاحتیاط شور و هیاهو» دقیقاًبعد برازندهٔ این صحنه بود.
«باورنکردنیه.»
«...پنج تااما کشتی اینجاست. اونمچیز به این بزرگی.»
«با اینکه پنج تا کشتیِ به این بزرگیداد دارن، بازم باید بیشتر از چهار روز منتظرحداقل بمونیم. چقدر کالا داره به این اسکله میاد؟»
«همهٔ کالاهای روی رودخونه یانگتسه اینجا تخلیه میشن، پس چارهای نیست، مگه نه؟ صد شرف دارهکاملاً به اینکه دزدای دریایی لختمون کنن. بازم ما شانس آوردیم. خیلیها هستن که چون فاصلهشون از اینجاطبق خیلی زیاده، چارهای ندارن جز اینکه جونشون رو کفِ دستشون بگیرن و خودشون از رودخونه رد بشن.»
«حق با شماست، جناب بازرگان.»
ما چول هنوز احساسِداشت معذب بودن میکرد ومیکرد خندهای زوری سر داد.
«اینجاست که میگنانداخت "دریای آبی بهاینطوری مزرعهٔ توت تبدیل شده".»
کی فکرش رو میکرد که دنیا توبعد فقط پنج سال اینقدر عوض بشه؟ نه،داشت پنج سال نه. فقط سه سال گذشته...
همون موقع بود.
«داری چیکاراما میکنی؟ چراداشت میزنی تو صف؟»
«بله؟»
ناگهان گروهی از مردها هجومنگاهی آوردن، با عصبانیت به ما چولداد خیره شدن و سرش هوار کشیدن.
«یعنی چی که زدم توبودن صف؟ ما همین الان درستکوگانگ و حسابی تو صف وایستادیم.»
«من فقط بارم رو گذاشته بودم تا برم به یه کاریبگو برسم، اونوقت شما اومدین جای ما رو گرفتین؟ چرتوپرت گفتن روبشه تموم کن و همین الان بکش کنار! مگه اینکه دردسر بخوای!»
«نه بابا،نگاهی این دیگهبعد چه چرتوپرتيه!»
«چی؟ چرتوپرت؟عضو این یاروهاچهرهٔ رو ببین!»
بازرگان پرید جلوسردرگم و یقهٔ ماهمونطور چول رو چسبید.
«اگه بهخاطر دیر رسیدن تو صف، پذیرش قبل از اینکهچیزی نوبتم بشه تموم بشه، مجبورم یه روزِ دیگه هم صبر کنم.شهری میدونی اونوقت چقدر ضرر میکنم؟! چطور جرئت میکنی قسر در بری؟»
«خب، خب باید همونجا میموندی واینطوری جات رو نگه میداشتی، مگه نه؟چیز در هر حال، من تکون نمیخورم!»
یه بازرگانعضو هیچوقت نباید تونگاهی دعوا کم بیاره.
ما چول که این رو خوب میدونست، صداشمیدونین رو برد بالا. بازرگانی که یقهش رو گرفتهمیخوای بود، حتی از قبل هم عصبانیتر به نظر میرسید.
«باشه. اگه میخوای اینجوریداشت بازی دربیاری... پس امروزمیکرد باید یه سر بری قبرستون.»
با بالا گرفتنِ دعواشون،بعد کسایی که از اونداد بغل تماشا میکردن، نوچنوچ کردن.
«هی! آهای! با شمام اونجا!»
«...بله؟»
«چرا اینقدر داددلش و بیداد راه انداختین؟متفاوتی فکر کردین اینجا کجاست؟»
«میگی اینجا کجاست...»
بازرگانی که یقهٔ ما چول رو گرفتهبعد بود، سرش رو کج کرد. قیافهش دادداشت میزد که اصلاً نمیفهمه طرف داره چی میگه.
بعد بازرگانِ بزریشی که مداخلهبودن کرده بود، با نگاهی عاقلاندرسفیهکوگانگ به هر دو گروه نگاه کرد.
«انگار هیچکدومتون چیزِدلش زیادی دربارهٔ جزیره شکوفهمتفاوتی آلو نمیدونید. بارِ اولتونه؟»
«...»
«...»
وقتی هر دو گروه پلکبودن زدن، بازرگانِ بزریش نوچنوچی کردکوگانگ و سرش رو تکون داد.
«اگه دردسر درست کنید، پرتتون میکنن بیرون و تا یه ماه نمیتونید باری بزنید. یادتون نرفته که اینجاآخه جزیره شکوفه آلوئه، نه؟ مگه اینکه بخواین جونتون رو با تبعید شدن به خطر بندازین، پس صداتون رو بیاریدساخته پایین. اگه شما دو تا دعوا کنید و دودش تو چشمِ ما بره، من یکی که بیخیال نمیشم. فهمیدین؟»
ما چولنگاهی با گیجیبعد پلک زد.
«یعنی اگه سراحتیاط و صدا راهانداخت بندازیم، نمیتونیم بار بزنیم؟»
«همین الان که بهت گفتم.»
«نـ... نه. اصلاً با عقل جورکاملاً درمیاد؟ هر چی باشه، اینجا جاییهعقل که برای حملِ کالا پول میگیرن، نه؟»
«...چی؟»
«هوهو، اینو باش.»
«برای همینه که تازهکارا اینجورین.»
بازرگانهای اطراف چشمهاشون گرد شدچیز و نوچنوچ کردن و ماچیزی چول از خجالت سرخ شد.
«پس، بارِ اولته؟»
«...آره. ما یه گروهِ بازرگانیِ کوچیکیم و از اونجایی کهجواب رهبرِ قبلی مریض شد و مجبور شد یهویی کار روچیزی ول کنه... من مجبور شدم با عجله بیام این سفر.»
«تچ، تچ، تچ. برای همینه که هیچی نمیدونی. ببین، اینجا جزیره شکوفه آلوئه. اگه بخوای عقلِمیخوای سلیمِ جاهای دیگه رو اینجا پیاده کنی، حسابی تو دردسر میافتی. قانونِ جزیره شکوفه آلو خیلی سادهست.موقع دردسر درست نکن. سر و صدا راه ننداز. و حسابکتابت رو هم صاف و روشن تسویه کن.»
«...»
«از همه مهمتر، دردسر درست نکن!اینطوری میدونی تا حالا چند تا گروهِچیز بازرگانی بهخاطرِ شکستنِ همین قانون ورشکست شدن؟»
«...»
«هیچ کارِ احمقانهای نکنبهش و ساکت بمون... اوه،میدونین لعنتی! دیگه خیلی دیر شد!»
«ها؟»
همون موقع بود.
گورومب.
جلوی صف ناگهان شلوغ شد و بازرگانها به چپ و راستنیستم عقبنشینی کردن. با باز شدنِ راه از بینِ بازرگانها، گروهی ازبشی مردها در حالی که با عصبانیت خیره شده بودن، جلو اومدن.
یه غولِ بیابونیدلش که حداقل هفتکاملاً فوت قد داشت.
با یهنگاهی ریشِ زمختبعد و سیخسیخی.
چشمهای درنده.
بالاتنهش کاملاً برهنه بود چون لباسش رو درآورده بود و عضلههای برجستهش جوریآره بودن که انگار هر لحظه ممکن بود منفجر بشن. عرقِ غلیظی از رویفقط انحنای عضلههاش سرازیر بود، انگار که تمامِ این مدت مشغولِ حملِ بار بوده.
«اوه...»
درست وقتی ما چول که از اون هیکلِ رعبآور قالب تهی کردهچیز بود گردنش رو جمع کرد، مردهایی که جلو اومده بودن با چهرههاییبزرگ که انگار تمامِ اعصابخوردیِ دنیا توشون جمع شده بود، به سمتش نگاه کردن.
تو همون لحظه،احتیاط دلِ ما چولانداخت هری ریخت پایین.
«این...!»
مردی که ما چولداشت و گروهش رو براندازمیکرد میکرد، چشمهایی کاسهخون داشت.
همزمان، رنگنگاهی از چهرهٔبعد ما چول پرید.
«د- دیگه کارمون تمومه.»
ایگو، آخه چرا اومدیم اینجا...
بدنِ بزرگِ مرد جوری میلرزید که انگارمتفاوتی نمیتونست خشمش رو کنترل کنه. بعد، مثلِدربیاد یه ببرِ غران دهنش رو باز کرد.
«مشکلی پیش اومده؟ جنابِ مشتری؟»
«...»
«چیزی باعثِ ناراحتیتون شده؟»
«...بله؟»
مهربونترین صدای دنیا ازبعد چهرهای بیرون اومد کهداد انگار میخواست آدم بکشه.
«اون، اون که...»
نه.
اینجا چه خبره لعنتی؟
آخه یعنی چی...