چپتر 1024: فصل 1024
0«جلو… جلوشون رو بگیرید!»
همون لحظهای که دان جاگانگ حملهش روکوبیده شروع کرد، صدایی شبیه به یه جیغِ وحشتناکمتلاشیشده از دهن نخبگانِ دژ شبح سیاه بیرون پرید.
استاد اعظم دههزار طلا کسی بود که باید به هر قیمتی ازش محافظت میکردن. اینراهش فکر، انگار که طی سالها شستوشوی مغزی تو وجودشون حک شده باشه، بهشون میگفت کهاستخونِ باید فوراً مسیرِ استاد اعظم دههزار طلا رو مسدود کنن و جونش رو نجات بدن.
اما پاهای لعنتیشونتند به اندازهٔ دهنشون تندتشنگی و تیز حرکت نمیکرد.
تشنگی بهانتخابِ خون از چشمهایختم مرد فوران میکرد.
انرژی شیطانیِکوااااااااا تاریکی که دورچرخید بدنِ مرد میچرخید.
انگار ارواحِ کینهتوزِ کسایی که به دست دان جاگانگ کشتههوا شده بودن، دورش پرسه میزدن. این منظرهٔ هولناک و ویرانگر،جمجمهٔ مثل غلوزنجیر به پاهای نخبگان چسبیده بود و میخکوبشون میکرد.
دلیلشون برای جنگیدنتند و غریزهٔ بقاشون، مدامتشنگی با هم درگیر میشدن.
درست تو همون لحظه، نخبگانِ دژ شبح سیاه ارزش خودشون رومحکم ثابت کردن. اونهایی که تونسته بودن بر ترسِ غریزیشون غلبه کنن،همه به پرواز دراومدن و مسیرِ استاد اعظم دههزار طلا رو بستن.
اما خب، انتخابِدستِ درست همیشه بهمحکم نتیجهٔ درست ختم نمیشه.
کوااااااااا!
دستِ دان جاگانگ تو هوا چرخیدنمیکرد و محکم کوبیده شد تو سرِمیکرد کسی که راهش رو بسته بود.
کواااانگ!
با یه انفجارِ مهیب،هوا جمجمهٔ متلاشیشده مثل ترکشسرِ به همه طرف پرتاب شد.
با اینکه فقط یه مشت تیکه استخونِ کوچیک بودن که بهزور اندازهٔ یه انگشت میشدن، امابسته قدرتی که توشون نهفته بود، چی درونیِ محافظی رو که بالا آورده بودن مثل یه تیکه کاغذانگشت پاره کرد. فقط همین بود؟ تیکههای استخون تو هوا چرخیدن و بدنِ شکنندهٔ انسانها رو سوراخسوراخ کردن.
«کواااااک!»
زخمِ روی سینه چیزی بیشتر از یه سوراخِ اندازهٔ ناخنچرخید نبود، اما زخمِ روی کمر اونقدر بزرگ بود که یهمتلاشیشده مشت بهراحتی ازش رد میشد و تازه بازم جا داشت.
دان جاگانگ که تو یه چشمبههمزدن اون دوجین آدمی رو که به سمتشمهیب هجوم آورده بودن به خمیر تبدیل کرده بود، با نگاهِ خیرهش هالهٔ وحشیانهایبهزور از خودش ساطع کرد و بازماندهای رو که داشت ناله میکرد، تیکهتیکه کرد.
خون به درودیوارانتخابِ پاشید و گوشتهاختم از هم دریده شد.
«بـ… بمیر! ای هیولای لعنتییییی!»
این دیگه شجاعت نبود، بلکهختم یه حماقتِ محض بود، یاچرخید شایدم فقط یه تقلا کردنِ بیهوده.
دان جاگانگ کسایی رو کهچرخید جرئت کرده بودن به چالش بکشنش،کواااانگ به بدترین شکلِ ممکن مجازات کرد.
سوائهئهئهئک!
تیغههای انرژی شیطانیِ سیاه که از هر دو دستش فوران کرده بودن، بهمعنایانرژی واقعی کلمه مهاجمها رو درو کردن. اونهایی که به شیش تیکه مساوی تقسیمپرسه شده بودن، رو زمین پخش شدن و یه مهِ غلیظِ خونی دورشون بلند شد.
حاکمِ فرقه شیطانی.همیشه یه اهریمن کهنمیشه رو زمین قدم میزنه.
انرژی شیطانی که ازش ساطع میشد، اتمسفر رو شکافت و همهچیز رو تو خودشجمجمهٔ بلعید و چرخید. در برابرِ این عظمتِ خردکننده، حتی دژ شبح سیاه که یه زمانیتوشون کلِ گانگنام رو تو ترس فرو برده بود، کاملاً بیدفاع و ضعیف به نظر میرسید.
و تو همون لحظه، پای استاد اعظمنمیشه دههزار طلا به زمین کوبیده شد. نهسرِ رو به جلو، بلکه رو به عقب.
«جلوش رو بگیرید!»
یه فریادِ بلندهمیشه از دهنِ استاد اعظمکوااااااااا دههزار طلا بیرون پرید.
فقط یه بدترین سناریوی ممکنچرخید وجود داشت که باید بهشبسته فکر میکرد. مرگش تو این مکان.
بهخاطر طبیعتِ فرقههای شرور، سقوطِ رهبرشون مساوی بود با نابودیِ کلِچرخید فرقه. اگه اون میمرد، دژ شبح سیاه تو یه چشمبههمزدن فرو میپاشیدهمه و باید به هر قیمتی که شده از این اتفاق جلوگیری میکرد.
استاد اعظم دههزار طلاتیز که حسابوکتابهاش رو کرده بود،چشمهای با تمامِ توانش عقبنشینی کرد.
هرچقدر هم که رقتانگیز به نظر میرسید، اون بایدهوا زنده از اینجا برمیگشت. فقط تو این حالت بود کهجمجمهٔ میتونست دنیا رو از وجودِ این هیولای دیوونه باخبر کنه.
با این حال، دان جاگانگ اونقدرهامحکم هم بخشنده نبود که بذاره طعمهایانفجارِ که انتخاب کرده قسر در بره.
پات!
کسایی که مسیرِ استاد اعظم دههزار طلا رو بسته بودن، تبدیل به گوشتکوبیده شدنشیطانیِ و به هوا رفتن. دان جاگانگ، در حالی که خرد میکرد، زیر پا له میکردهولناک و میدرید، مثل یه تیرِ سیاه مستقیم به سمتِ استاد اعظم دههزار طلا هجوم برد.
«کوک!»
یه پرتوِ نوردستِ از کمرِ استاد اعظمکوبیده دههزار طلا شلیک شد.
تجلی شاه شبح!
هنرِ نهایی که بهش افتخار میکرد، هوا رو شکافت. یه ضربهٔفوران شمشیرِ تقریباً بینقص و بدونِ هیچ حرکتِ اضافهای. تا حالا چند نفرکشته جونشون رو سرِ این شمشیرِ سریع و برقآسا از دست داده بودن؟
اما.
کاگاگاگانگ!
ضربهٔ شمشیری که استاد اعظم دههزار طلا رها کرده بود،هوا با دستِ دان جاگانگ برخورد کرد و کمانه کرد. چشمهایجمجمهٔ استاد اعظم دههزار طلا از شدتِ شوک بیاختیار گشاد شد.
شمشیرم رو…دهنشون با دستِتیز خالیش دفع کرد؟
کیاااااااک!
تو همون لحظه، یه تیغهٔ غولپیکر از انرژی شیطانی از انگشتِ برافراشتهٔانفجارِ دان جاگانگ فوران کرد. تیغههای انرژی شیطانی، مثل پنجههای آسورا که بهاستخونِ این دنیا نازل شده باشه، رو سرِ استاد اعظم دههزار طلا بارید.
استاد اعظم دههزار طلا که حتی جرئت نمیکردکوااااااااا جلوش رو بگیره، پاش رو به زمین کوبیدبسته و بدنش رو به یه سمت غلت داد.
کوااااااانگ!
زمینی که تیغهٔ شیطانی روش فرود اومده بود، یه شکافِ عظیممحکم برداشت، انگار که یه پنجهٔ هیولایی روش کشیده شده باشه. این منظرهایطرف بود که حتی با دیدنش با چشمهای خودش هم نمیتونست باورش کنه.
«ای مرتدِ کثیف!»
دان جاگانگ سرش روهمیشه انداخت عقب و مثلکوااااااااا یه جونورِ وحشی غرش کرد.
کلِ بدنِ استادتند اعظم دههزار طلا غرقتشنگی تو عرقِ سرد شد.
چرا؟
خب معلومه، کسی که الان تو این مکان سلطه داره،بسته مشخصاً دان جاگانگه. دژ شبح سیاه حتی نمیتونه جلوش رو بگیره.فقط اما چرا این مرد داره مثل یه جونورِ زخمی وحشیبازی درمیاره؟
«این…!»
دستهای داندهنشون جاگانگ شروع کردحرکت به سیاه شدن.
«نمیذارم به این راحتیها بمیری!»
خشم تو چشمهاش مثل مواد مذاب میجوشید. دان جاگانگراهش جوری غرش کرد که انگار نمیتونست عصبانیتش رو کنترلطرف کنه. رگها و تاندونها در سراسرِ صورتش بیرون زدن.
«چطور جرئت میکنی اسمِ اون رو بانمیشه اون دهنِ کثیفت به زبون بیاری! اونسرِ دهنت رو هزار تیکه میکنم، ای مرتدِ لعنتی!»
کواااانگ!
دان جاگانگ که با خشونت پاش رو رودستِ زمین کوبیده بود، یه بار دیگه با سرعتیکواااانگ وحشتناک به سمتِ استاد اعظم دههزار طلا هجوم برد.
استاد اعظم دههزار طلا بهسرعت بدنشمحکم رو به یه سمت پرت کرد ومهیب این بار هم از ضربهش جاخالی داد.
کواااااااانگ!
زمینی که مشتِ دان جاگانگ روش فرود اومد، مثل پنیرمرد له شد. و بعد جوری منفجر شد و به بالاکینهتوزِ پاشید، که انگار یه گلولهٔ توپ افتاده باشه تو آب.
پات!
استاد اعظم دههزار طلا که برای جاخالی دادن از حملهٔبسته دان جاگانگ به عقب پریده بود، فوراً تو هوا چرخیداینکه و سه ضربهٔ شمشیر به سمتِ دان جاگانگ رها کرد.
سه پرتوِ نورِ شمشیر که اونقدر برنده بودنکوااااااااا که نمیشد فقط با کلمهٔ «تیز» توصیفشون کرد،بسته با سرعتِ نور به سمتِ دان جاگانگ پرواز کردن.
یه آدمِ عادی جاخالی میداد، و اگه نمیتونست، دفاع میکرد. با اینمیکرد حال، دان جاگانگ نه جاخالی داد و نه دفاع کرد. در عوض، خودشدورش رو تو انرژی شیطانی پیچید و مستقیم به سمتِ انرژی شمشیر یورش برد.
چی؟
کوانگ!
انرژی شیطانیِ سیاهی که فوران کرده بود، سه پرتوِ انرژیهوا شمشیر رو پس زد. استاد اعظم دههزار طلا بهطور غریزی پاشمتلاشیشده رو به زمین کوبید و بدنش رو به عقب پرت کرد.
اما آدمدهنشون نمیتونه تاتیز ابد جاخالی بده.
کوادودودوک!
دست دان جاگانگ مثل پنجهٔ جلوییِ یه جانور درنده چرخید وکواااانگ روی سینهٔ استاد اعظم دههزار طلا خراش انداخت. تیکهای از گوشت سینهـشتیکه کنده شد و خون از سینهٔ استاد اعظم دههزار طلا فواره زد.
«کجا فرار میکنی! موشِ کثیف!»
صحنهٔ تعقیب کردنِ استاد اعظم دههزار طلا توسط دان جاگانگ، شبیهفوران ببری بود که روی طعمهـش میپره. استاد اعظم دههزار طلا که گیرکشته افتاده بود، دندونهاش رو به هم سایید و شمشیرش رو محکم چسبید.
تکنیک نهاییـش، دوازده سبک شاه شبح، و بهطوردستِ خاص فرمِ فتح آسمانِ شاه شبح، با شدتی بیشترانفجارِ از هر لحظهٔ دیگهای تو کل زندگیـش فوران کرد.
کواگاک! کواگاگاگاک!
انرژی شیطانیِ دورِ دان جاگانگ وختم انرژی شمشیرِ اون، وسط زمین ومحکم هوا بهشدت با هم برخورد کردن.
«آااااااه!»
با فریادی که باورش سخت بود از دهن استاد اعظمچرخید دههزار طلا بیرون اومده باشه، انرژی شمشیر تقویتشده که ازمتلاشیشده لاجوردی هم آبیتر بود، انرژی شیطانیِ دان جاگانگ رو پارهپاره کرد.
پات! پات!
تو یه چشمبههمزدن، خطوطهمیشه قرمز خون روی بدنکوااااااااا دان جاگانگ نقش بست.
«عوضیییی!»
فرمِ شکافتن خورشیدِ شاه شبح که یکیکوااااااااا پس از دیگری رها میشد، با سرعتراهش صاعقه به شکافِ انرژی شیطانیِ پارهشده نفوذ کرد.
کوادودودوک!
«...»
چشمهای استاد اعظمتند دههزار طلا براینمیکرد یه لحظه لرزید.
شمشیرش که پر از یه انرژیِنمیشه بهشدت تیز و مورمورکننده بود، درستکوبیده وسط سینهٔ دان جاگانگ فرو رفته بود.
«آه...»
این دستاوردی بود کههمیشه حتی خودش هم باورشکوااااااااا نمیشد بهش رسیده باشه.
به همین خاطر بودتیز که استاد اعظم دههزار طلاچشمهای یهو غرق در ترس شد.
«امکان نداره، شاید یه تلهـست...»
کوادوک!
همون لحظه، دان جاگانگهمیشه با دستهای خالی شمشیرِکوااااااااا فرورفته تو سینهـش رو گرفت.
«...موشِ کثیف.»
استاد اعظم دههزار طلا غریزی شمشیرش رو ولدستِ کرد و به عقب پرید. اما قبل از اینکهانفجارِ بتونه کامل فرار کنه، دان جاگانگ بازوش رو گرفت.
«آاااااه!»
همون لحظه، فریادی از دهن استاد اعظم دههزار طلا بیرون پرید. ناخنهای دان جاگانگ گوشتش رو سوراخ کردانفجارِ و تو استخونهاش فرو رفت. یه سوزش وحشتناک بازوش رو در بر گرفت، انگار که تو شعلههای آتیشنهفته غرق شده باشه. کل بدن استاد اعظم دههزار طلا مثل کسی که تب کرده باشه، شروع به لرزیدن کرد.
اما چیزی که بیشتر از اون درد عظیم باعث ناامیدی استاد اعظممیکرد دههزار طلا شد، صحنهای بود که جلو چشمهاش اتفاق میافتاد. شمشیرش که سینهٔدورش دان جاگانگ رو سوراخ کرده بود، داشت آرومآروم به بیرون هل داده میشد.
«کوه... کوهوهوهوک...»
چشمهای پر از خونش که پر از درد بود، هیبسته گشاد و گشادتر میشد. زخم باز شده تو سینهٔ داناینکه جاگانگ داشت بهسرعت با گوشت تازه و قرمز پر میشد.
دان جاگانگبستن با صدایی تاریکنتیجهٔ و خفه گفت:
«میذارم زنده بمونی. تو حقحرکت نداری راحت بمیری. اما... اینمرد بدنت دیگه به هیچ دردی نمیخوره.»
تو یه چشمبههمزدن، دردی اونقدر شدید که میتونست دهنش رو از هم بدره، دورراهش بازوی استاد اعظم دههزار طلا پیچید. عضلههای سفت و محکمِ بازوی استاد اعظم دههزار طلااستخونِ تو یه لحظه شروع به خشک شدن و پیچخوردن کردن، درست مثل یه درخت مرده.
«کووووااااارگ!»
فریادی که حتی نمیشد بهشنتیجهٔ گفت رقتانگیز، از دهنِ بازِهوا استاد اعظم دههزار طلا بیرون اومد.
اما همون موقع، اعضای دژ شبح سیاه کهخون تازه به اون دو نفر رسیده بودن، بادور فریادهای بلندی به سمت دان جاگانگ حملهور شدن.
«از رهبر محافظت کنین!»
«بمیر، هیولا!»
اونایی که چشمهاشون از خشم قرمز شدهنمیشه بود، بدون اینکه جونشون براشون مهم باشه،سرِ به سمت پشتِ دان جاگانگ هجوم بردن.
دان جاگانگ حتی سرش رو هم برنگردوند. فقط بازوش رومرد به سمت کسایی که بهش حمله کرده بودن چرخوند. تیغههایکینهتوزِ بلندشده از انرژی شیطانیِ سیاه، همهٔ مهاجمها رو تیکهتیکه کرد.
آدمها تبدیل به تیکههای گوشتختم شدن و سلاحها خاکستر شدنچرخید و تو هوا پخش شدن.
با این حال، اعضای دژ شبح سیاه بدون اهمیت دادن بهکواااانگ جون خودشون به جلو هجوم میآوردن. دلیلش ساده بود. لحظهای که استادتیکه اعظم دههزار طلا میمرد، خانوادههاشون هم کشته میشدن. چارهای جز جنگیدن نداشتن.
کاگاگانگ!
حتی با اینکه نیمتنهٔ پایینیش قطع شده بود، شمشیرِ چرخیده شونهٔفوران دان جاگانگ رو سوراخ کرد و یه نفر که کل بدنشدست له شده بود، با تنها بازوی باقیموندهـش به پای دان جاگانگ چسبید.
«این...!»
در نهایت، دان جاگانگهوا با چشمهایی که ازشونسرِ حرصِ خون میبارید، برگشت.
«کافرهای کثیف!»
همزمان، دهها تیغهتند از انرژی شیطانیِنمیکرد سیاه فوران کرد.
«همهتون بمیرین!»
کوااااااا!
تیغههای انرژی شیطانی که از بدن یه انسان هم بزرگتر بودن، بهشدت چرخیدن و بهراهش کسایی که بهش حمله کرده بودن ضربه زدن. گوشت و خون روی تیغهها با هماستخونِ قاطی شد و صحنهای رو خلق کرد که اصلاً نباید تو این دنیا وجود میداشت.
کواااااااااااااا!
طوفان انرژی شیطانیِهمیشه سیاه، بارها و بارهاکوااااااااا روبهروش رو جارو کرد.
و تو یه چشمبههمزدن، همهچیزچرخید ناپدید شد، انگار که ازبسته اولش هم یه توهم بوده.
دنیا غرق سکوت شد.
فقط زمینِ قرمز وتیز خونی ثابت میکرد که هرچشمهای اتفاقی اینجا افتاده، دروغ نبوده.
دان جاگانگ که با هیجانِ تو صورتش بهدستِ اطراف نگاه میکرد، آروم نگاهش رو پایین آورد وانفجارِ به چیزی که تو دستش گرفته بود خیره شد.
بازوی یه نفر، به لاغریِ یه درخت پیر، از شونه قطعکواااانگ شده بود. یه پوزخند محو رو لبهای دان جاگانگ نشست. بازوییمشت که تو دستش بود رو انداخت رو زمین و زیر لب گفت:
«چه تصمیم سریعی گرفت.»
استاد اعظم دههزار طلا با استفاده از همونخون لحظهٔ کوتاهی که دان جاگانگ کنترلش رو از دستبدنِ داد، بازوی خودش رو قطع کرد و فرار کرد.
تو حالت عادی، اون به کسی که تو چنگش گیر افتاده بود فرصت فرار نمیداد، اما...کواااانگ هر کسی که انرژی شیطانی رو تا حد نهاییش پرورش بده، حتی برای یه لحظه همانگشت که شده، عقلش رو از دست میده. این یه عارضهٔ جانبیِ اجتنابناپذیر بود که باید تحملش میکرد.
با این حال، اون یارو که اسمش حتی تو کانگهوبسته هم معروف بود، فقط بازوی خودش رو قطع کرد واینکه فرار کرد و همهٔ زیردستهاش رو به امون خدا ول کرد.
«در برابر همچین موجوداتی...»
دان جاگانگ لبشتند رو اونقدر گازنمیکرد گرفت تا خون اومد.
اما بعد، انگار که بخواد این شکِ دردستِ حال رشد رو از خودش دور کنه، سرش روانفجارِ تکون داد و از روی عادت زیر لب گفت:
«ظهور دوبارهٔکوااااااااا اهریمن آسمانی،هوا پیشروی دههزار اهریمن.»
اون ظهور میکنه.
اون حتماً ظهور میکنه.
«ظهور دوبارهٔانتخابِ اهریمن آسمانی،نتیجهٔ پیشروی دههزار اهریمن.»
و اینطوری، با انکار کردنِچرخید تمام توهمات درونش، اون دربسته نهایت بهش یه اسم میداد.
فقط اون موقع بودهمیشه که دان جاگانگ معنیِکوااااااااا وجودش رو پیدا میکرد.
«جونگ نیل.»
«بله! اسقف.»
فرستادهای که به دستورهوا اون جواب داده بود، جلوشراهش ظاهر شد و زانو زد.
«...بیشتر بکش، درد بیشتری بهشون تحمیلختم کن. کاری کن که کل دنیامحکم تو ناامیدی و درد ناله کنن.»
«بله! اسقف!»
دان جاگانگانتخابِ نگاهی بهنتیجهٔ زمینِ خونی انداخت.
«داری میشنوی؟کوااااااااا اهریمن آسمانی. صدایچرخید فریادهای ما رو.»
تازه بعدبستن از مدتی، آرومنتیجهٔ روش رو برگردوند.
تو جایی که ترک کرده بودن، فقطتشنگی بازوی استاد اعظم دههزار طلا باقی مونده بودتاریکی که مثل یه درخت پیر پیچ خورده بود.