چپتر 796: فصل 796
0«نامگونگ هوانگ.»
«من بیوک هیون هستم.»
هیون جونگعمیقاً به آن دوگرفتم نفر سلام کرد.
«من هیون جونگ ازانتظاراتم کوه هوآ هستم. ازتحتتأثیر دیدنِ دوبارهتون خیلی خوشحالم.»
همهٔ آنها در مسابقاتِ موریمِ گذشته با همتحسین آشنا شده بودند. با این حال، برخوردِ این دوتمجید نفر با هیون جونگ بهطرزِ چشمگیری تغییر کرده بود.
اول از همه، بیوک هیون.
رهبرِ فرقهٔ چینگچنگتحتتأثیر با دیدنِ هیونفرقه جونگ لبخندِ درخشانی زد.
«شهرتِ کوه هوآ تو تمامِ سیچوان پیچیده. حدس میزدم که کوه هوآ تو مسابقاتِتمجید موریم برای خودش اسم و رسمی به هم بزنه، اما فقط میتونم عملکردی روشرور که فراتر از انتظاراتم بود تحسین کنم. من عمیقاً تحتتأثیر قرار گرفتم، رهبرِ فرقه.»
«اینقدر تعریفاما و تمجید واقعاًعملکردی زیاده. شرمندهـم میکنید.»
«اغراق نمیکنم. همه همین فکر رو میکردن. وقتینمیرسید قراره با این دزدهای دریاییِ شرور روبهرو بشیم،نیروهایی حضورِ کوه هوآ اینجا بهم اطمینانِ خاطرِ زیادی میده.»
صورتِ هیون جونگ سرخ شد.
با این وجود، دلیلی که باعث شد شانههایشتحتتأثیر جان بگیرند، این بود که احساس میکرد حرفهای رهبرِشرمندهـم فرقهٔ چینگچنگ تظاهر نیست، بلکه از صمیمِ قلب است.
اما،
«کوه هوآ اینجا چیکار میکنه؟»
به نظر نمیرسیدتحتتأثیر نامگونگ هوانگ احساساتِفرقه مشابهی داشته باشد.
او با چشمانیفراتر سرد به هیونکنم جونگ خیره شد.
«نیروهایی که اینجا جمع شدن، برای هدفِ ما که مقابله با یه دژِ آبیه، ازاینقدر قبل هم خیلی زیادن. اگه تعدادِ افراد بیشتر بشه، فقط باعثِ هرجومرج میشه. از اونجاییدریاییِ که دیر رسیدید، نباید بیموقع دخالت کنید و باعثِ سردرگمی بشید، فقط از عقب پشتیبانی کنید.»
«...»
«اینجا هیچعمیقاً جایی برای اتحادِگرفتم دوستانِ آسمانی نیست.»
بیوک هیون اخم کرد.
«این حرفِتوناما یکم زیادهرویمیتونم نیست، گاجو نامگونگ؟»
«منظورت از زیادهروی چیه؟ این دقیقاً حرفِ درستیه. حتی اگه کوهداشته هوآ این ماجرا رو شروع کرده باشه، در نهایت وقتی ما داشتیمقبل با دزدهای دریایی میجنگیدیم، مگه کوه هوآ تو جزیره مشغولِ خوشگذرونی نبود؟»
چشمانِ هیون جونگ لرزید.
«خوشگذرونی...»
آیا میشداما اسمِ آنمیتونم را خوشگذرونی گذاشت؟
خب... شاید برای کسانی که بیخبر بودند اینطورنمیرسید به نظر میرسید. زندگی از دور شبیه به یکجمع کمدی است، اما از نزدیک یک تراژدیِ تمامعیار است.
نامگونگ هوانگ باتحتتأثیر چهرهای ناراضی بهفرقه هیون جونگ غره رفت.
در واقع، شاید این فرقهٔ وودانگ نبود،عمیقاً بلکه خاندانِ نامگونگ بود که بدترین احساساتتمجید را نسبت به کوه هوآ در اینجا داشت.
وودانگ به خاطرِ شکست در برابرِ کوه هوآ شهرتش راعمیقاً از دست داده بود، و اگرچه گرایشهای مشابهشان نزدیک شدنِشرمندهـم آنها را دشوار کرده بود، اما آسیبِ واقعی چندان بزرگ نبود.
اما خاندانِ نامگونگ بهاست خاطرِ کوه هوآ خیلی چیزهااحساساتِ را از دست داده بود.
اول از همه، این حقیقتگرفتم که خاندانِ تانگ از پنجواقعاً خاندانِ بزرگ کنار کشیده بود.
اگرچه این موضوع بهطورِ رسمی اعلام نشده بود، اما متحد شدنِ آنها با اتحادِ دوستانِ آسمانیزیاده به این معنا بود که همبستگیِ پنج خاندانِ بزرگ شکسته میشود. برای خاندانِ نامگونگ که بهعنوانِ سرپرستِبهم پنج خاندانِ بزرگ آنها را رهبری میکردند، جداییِ خاندانِ تانگ آسیبی معادلِ قطع شدنِ یک بازو بود.
ثانیاً، آنها کنترلِفقط تجارت در پکنفراتر را از دست دادند.
در میانِ پنج خاندان، خاندانِ نامگونگ و خاندانِ پنگ بر بزرگترین شریانهایباشد مالی نظارت داشتند. خاندانِ نامگونگ یک منطقهٔ تجاری با محوریتِ آنهویی تأسیسزیادن کرده بود، اما خاندانِ پنگِ هوبی بر منطقهٔ تجاریِ پکن تسلط داشت.
با این حال، به لطفِ ارسالِ ویژهٔ اتحادیهٔ تجاریِ لعنتیِ اونها، با رویمیکنید آوردنِ مقامات به اتحادیهٔ تجاریِ اونها، تعادلِ منطقهٔ تجاریِ پکن در خطرِ فروپاشیحضورِ قرار گرفت. در نتیجه، بارِ روی دوشِ خاندانِ نامگونگ بهطورِ طبیعی افزایش یافت.
پول و قدرت.
در میانِ خنجر خوردن از هر دو طرف، نامگونگکنم هوانگ هر چقدر هم که آدمِ خوبی بود، چطورواقعاً میتوانست با دیدِ مثبتی به کوه هوآ نگاه کند؟
و از همه مهمتر...
«لعنتی. به خاطرِتحتتأثیر اون حرومزادههای کوهفرقه هوآ، دوی تحقیر شد.»
فرقههای دیگر همفراتر بهشدت توسطِ کوهکنم هوآ تحقیر شده بودند.
اما تفاوتِ چشمگیری بینِ تحقیر شدنِ شاگردِ یک فرقهکنم و تحقیر شدنِ سوگاجو، کسی که قرار بود گاجوی بعدیزیاده باشد، وجود داشت؛ آنقدر متفاوت که جرئتِ مقایسهاش را نداشتند.
در نتیجه، نامگونگ هوانگ نمیتوانستچیکار تحمل کند که کوه هوآمشابهی در حضورِ او به شهرت برسد.
«جنابِ بزرگ، شما چیقرار فکر میکنید؟ قصد داریدتعریف با کوه هوآ همکاری کنید؟»
«همم.»
بوپ گه مکث کرد و در پاسخ دادنِ فوری مرددعمیقاً بود. این چیزی نبود که بتوان سریع به آن جواب داد.میکنید واضح بود که هر طور جواب میداد، مشکلاتی به وجود میآمد.
معمولاً این حرفها بیسروصدا در پشتِ پرده مطرحنمیرسید میشدند، اما رویکردِ صریحِ نامگونگ هوانگ بیانِ آننیروهایی را دشوارتر میکرد. چون چشمهای مراقبِ زیادی آنجا بودند.
«شما چیعمیقاً فکر میکنید،قرار رهبرِ فرقه؟»
هو دوجین که بهآرامی بهتحسین سمتِ آنها قدم برمیداشت، باگرفتم شنیدنِ این سؤال لبخند زد.
«از هر نظر که حساب کنیم،فراتر مگه این سرکوب تو رودخانهٔ یانگتسهقرار فقط به خاطرِ کوه هوآ امکانپذیر نشده؟»
«...همم.»
چشمانِ نامگونگ هوانگتحتتأثیر کمی باریک شد.فرقه هو دوجین گفت:
«نمیشه انکار کردفراتر که کوه هوآکنم نقشِ محوری داشته.»
«رهبرِ فرقه...»
«فقط.»
هو دوجین با یکقرار کلمهٔ کوتاه حرفِ نامگونگتعریف هوانگ را قطع کرد.
«لطفاً اجازه بدید ما رهبریِ این سرکوب رو به عهده بگیریم، رهبرِاینقدر فرقه. ما به رودخانهٔ یانگتسه اومدیم تا عدالتِ خودمون رو دنبال کنیم،وقتی اما اگه کوه هوآ تمامِ اعتبار رو به دست بیاره، درست نیست.»
«...»
با نگاه کردن به هو دوجین، حالتِ متعجبی دراحساساتِ چهرهٔ هیون جونگ نقش بست. او به این موضوعشدن شک کرده بود، اما انتظارِ چنین بیانِ مستقیمی را نداشت.
«لطفاً.»
هو دوجین کمی سرش راتحسین خم کرد و هیون جونگگرفتم بهسرعت دستش را دراز کرد.
«لطـ... لطفاً اینطوری نکنید. مگه این موضوعانتظاراتم اینقدر بزرگه که اینطور رسمی برخورد میکنید،فرقه رهبرِ فرقه؟ ما همونطور که میگید عمل میکنیم.»
«ممنونم.»
هو دوجینعمیقاً لبخندی زدقرار و ادامه داد:
«موضوع فقط اعتبارفراتر نیست. همونطور که میبینید،عمیقاً وضعیتِ زمینِ اونجا اینطوریه.»
«...همم.»
جایی که هو دوجین بهچیکار آن اشاره میکرد، آنسوی رودخانه بود.داشته چهرهٔ هیون جونگ در هم رفت.
«این زمین...»
عرضِ رودخانه خیلی زیاد نبود. با توجه به عرضِ یانگتسه کهفرقه تا به حال دیده بود، کاملاً باریک به نظر میرسید. بهفکر نظر میآمد اگر تلاش میکردند، عبور از آن کارِ چندان سختی نباشد.
اما مشکل چیزیفقط بود که بعدفراتر از آن قرار داشت.
«اون داخل...»
آنسوی رودخانه صخرهای بلند و شیبدار قرار داشت. وتمجید درست در وسطِ آن، درهٔ باریکی بود که انگارمیکردن بر اثرِ ضربهٔ تبرِ یک خدا به وجود آمده بود.
«منظورتون اینهعملکردی که دژِ آبیِتحسین اژدهای سیاه اونجاست؟»
«بله. فقط به اندازهایمیتونم پهنا داره که یه کشتیِکنم بزرگ بتونه ازش عبور کنه.»
«...»
بوپ گهعمیقاً به توضیحاتقرار ادامه داد:
«ما سعی کردیم دور بزنیم و وارد بشیم، اما سخت بود. اولاً، صخره برای پایین پریدن خیلی بلنده.میکنید ما باید با استفاده از طناب پایین بریم، اما تهیهٔ طنابی با اون طول کارِ سختیه... و با توجهمیده به مهارتِ کسانی که اون داخل هستن، فقط برای پایین رفتن از صخره باید آسیبِ زیادی رو متحمل بشیم.»
«...همم. درسته.»
چند روز پیش، وقتی هواشان بهمیکنه دژ آبیِ نهنگِ بزرگ حمله کرد،باشد اعضای نوکریم از صخره پایین اومدن.
اما این کار فقط به این دلیل ممکن شد کهواقعاً هواشان اون پایین بود و با مسدود کردنِ راهِ کماندارها،قراره حواسِ دزدان دریایی رو از کسایی که پایین میاومدن پرت کرد.
اگه ارتفاع مناسب بود، میتونستن با گرفتنِعمیقاً بالای صخره برتری پیدا کنن، اما اینتمجید ارتفاع فقط جونِ نفوذیها رو به خطر میانداخت.
«اما تنها راهِ حمله از بالا،فراتر پایین رفتن از صخره نیست، مگهقرار نه؟ میشه سنگ پرت کرد یا...»
«یا روغنِ داغ ریخت؟»
هنوز حرفِ هیون جونگ تمومگرفتم نشده بود که نامگونگ هوانگواقعاً با لحنی تمسخرآمیز پرید وسطِ حرفش.
«هواشان به "هواشانِفراتر درستکار" معروف بود، اماعمیقاً ظاهراً همهش اغراق بوده.»
او آشکارااما و بامیتونم تمسخر پوزخندی زد.
«پیشنهاد میکنی بدونِ اینکه بدونیم اون پایین کیا هستن، کورکورانه حملهداشته کنیم؟ اگه اینجا دژ آبیِ اژدهای سیاهه، ممکنه غیرنظامیها یا کارگرهایآبیه اسیرشده هم اونجا باشن. داری میگی روی سرِ اونا سنگ بندازیم؟»
«...»
«این حرفت کاملاً بیمعنیه.»
هیون جونگ آهِ آرومیمیتونم کشید. زمزمهٔ ضعیفی ازتحسین بینِ لبهاش خارج شد.
هرچند لحنش تند بود، اما حرفش اشتباه نبود. کساییاحساساتِ که برای اجرای عدالت به رودخونهٔ یانگتسه اومده بودن، نمیتونستنهدفِ بدونِ در نظر گرفتنِ آسیب به مردمِ عادی حمله کنن.
«گاجوی نامگونگ، شاید بهترقرار باشه یه لحظه آروم بگیریدتمجید و خودتون رو کنترل کنید.»
«اهم.»
نامگونگ هوانگ در واکنش به هشدارِفراتر ظریفِ بوپ گه، سرفهٔ بلندی کرد.قرار بوپ گه وضعیت رو خلاصه کرد.
«پس احتمالاً مجبوریم از طریقِ آبراهِ جلویی وارد بشیم. نه فقط برایباشد جلوگیری از آسیب به مردمِ عادی، بلکه به این دلیل که فکرزیادن نمیکنم اگه اونا یه دژ آبیِ نخبه باشن، با اینجور حملات آسیبی ببینن.»
«این یعنی...»
«آدمِ زیاد توی اون مسیرِ باریک فقط دستوپاجیره. سخته که بینِ فرقههایی کهتعریف حمله میکنن و اونایی که حمله نمیکنن فرق بذاریم، برای همین فکر میکنمدزدهای فرقهٔ کوه هوآ که از همه دیرتر رسیده، باید کوتاه بیاد و عقب بمونه.»
«...فهمیدم.»
وقتی بوپ گهقلب اینطور حرف زد،میکنه هیون جونگ چارهای نداشت.
مهمتر از همه، این چهار فرقه با پیوندی به اسمِ «ده فرقهٔشرمندهـم بزرگ» و «پنج خاندانِ بزرگ» به هم گره خورده بودن. اونا نمیتونستنروبهرو با هیون جونگ که عضوِ «اتحادِ دوستانِ آسمانی» بود، احساسِ راحتی کنن.
«از درکِ شما ممنونم.»
«حرفشم نزنید...»
این مکالمه از راهِ دور انجام میشد،نظر اما بک چون میتونست واضح بشنودش. صورتشسرد از شدتِ خشم کمی در هم رفت.
«لعنتی.»
بعضیا با دشمنیِ آشکار،انتظاراتم بعضیا مؤدبانه، و بعضیای دیگهقرار با لحنی نرم و آرومبخش.
شاید روشهاشون فرق میکرد، اما همهشون بهطورِ طبیعی هواشان روعمیقاً طرد میکردن. هواشانی که اول از همه با دژ آبیشرمندهـم جنگید و به خاطرِ مردمِ یانگتسه شجاعانه واردِ جنگ شد.
«این روشِ اوناست؟»
درست همون موقع بود کهگرفتم بک چون لبهاش رو آرومواقعاً گاز گرفت و خشمش رو فروخورد.
قدم.
«هم؟»
میتونست مردی روقلب ببینه که دارهمیکنه به سمتِ هواشان میآد.
فقط از روی هاله وگرفتم قدمهاش میشد حس کرد کهواقعاً این نزدیک شدن اصلاً دوستانه نیست.
وقتی بک چون باانتظاراتم دقتِ بیشتری به صورتِتحتتأثیر مرد نگاه کرد، جا خورد.
«نامگونگ دوی؟»
در گذشته، این نامگونگ دوی، معروف به شمشیرِ کوهشکن بود که توی مسابقاتِ موریمسرد از چونگ میونگ شکست خورده بود. در حالی که به شاگردهای هواشان نزدیک میشد،بیشتر صورتش به قدری سرد و بیروح بود که انگار از آهن پوشیده شده بود.
قدم.
نامگونگ دوی درست جلوی بکتحسین چون ایستاد، لحظهای خیره موندگرفتم و بعد دهن باز کرد.
«اژدهای الهیِ کوه هوآ کجاست؟»
«...بله؟»
«اژدهای الهیِ کوه هوآ.»
بک چون بهفراتر جای جواب دادن،کنم سرش رو کمی چرخوند.
همزمان، تمامِ نگاهها مسیرِمیتونم چشمهای بک چون روتحسین تا یه نقطه دنبال کردن.
«اوپ! همممپ! اوپ!»
«...»
«...»
چشمهای نامگونگ دوی لرزید.
«متأسفم.»
بک چون از صمیمِ قلب و از اعماقِ وجودش از نامگونگ دوی عذرخواهی کرد.اغراق با در نظر گرفتنِ اینکه نامگونگ دوی با چه افکاری بهشون نزدیک شده بود،بهم نباید همچین صحنهای رو بهش نشون میداد. این ابتداییترین احترام به یه آدمِ دیگه بود...
«ولـ... ولش کنید.»
«مطمئنی؟»
«فقط زود باشین!»
«چشم!»
جو گول و یون جونگ پارچهٔ دورِ دهنِ چونگ میونگ رو باز کردن وتمجید زنجیرهایی که دورش پیچیده شده بود رو درآوردن. به محضِ اینکه آزاد شد، چونگشرور میونگ با صورتی که انگار از حبس کردنِ نفسش سرخ شده بود، فریاد زد:
«فوااااه! هوی! نباید جوریمیتونم ببندینش که بتونم نفستحسین بکشم؟ فکر کردم الان میمیرم!»
«الان این مهمترینقلب چیز نیست. مامیکنه مهمون داریم، چونگ میونگ.»
«ها؟ مهمون؟»
چونگ میونگ بعد سرشانتظاراتم رو چرخوند و بهتحتتأثیر نامگونگ دوی نگاه کرد.
«اوه...»
نامگونگ دوی قیافهاش رواست جدی کرد و بانمیرسید صدایی سنگین به حرف اومد:
«خیلی وقته که...»
«...تو دیگه کی بودی؟»
نامگونگ دوی که برای یه لحظهفراتر زبونش بند اومده بود، سرش رو چرخوندگرفتم و فقط به آسمونِ دوردست خیره شد.
بک چون طاقتِ دیدنِاست این صحنه رو نداشتنمیرسید و سرش رو برگردوند.
«واقعاً متأسفم.»
«باید همونطور بسته نگهش میداشتم.»
بعد جو گولِ بیخبرمیتونم از همهجا، سریع درتحسین گوشِ چونگ میونگ پچپچ کرد:
«این نامگونگ دویئه!قلب نامگونگ دوی! شمشیرِمیکنه کوهشکن، نامگونگ دوی!»
«اوه؟ نامگونگ دوی؟»
«آره!»
چونگ میونگ یه کمِمیتونم دیگه به نامگونگ دویتحسین نگاه کرد و گفت: «آهااا!»
«...خب اون دیگه کیه؟»
«توی مسابقاتِعمیقاً موریم باهاشقرار مبارزه کردی!»
«من توی مسابقاتِ موریم فقط یکیکنم دو تا حرومزاده رو که کتک نزدم.تعریف از کجا باید همهشون رو یادم بمونه؟»
«همون قویه که بینشون بود!»
«هه یون؟»
«نـ... نه،عمیقاً اونی که بعدگرفتم از اون بود!»
«لی سونگبک؟»
«...»
بک چون دیدش.
نگاهِ واقعاً شرمنده و عذرخواهانهایگرفتم که جو گول موقعِ نگاه کردنزیاده به نامگونگ دوی تو صورتش داشت.
...این یهعملکردی صحنهٔ خیلیانتظاراتم نادر بود.
«اون... اوناما یکی که بعدعملکردی از اون بود؟»
«اونایی که بعدش بودن همهشون یهمیکنه مشت آدمِ بیاهمیت بودن. چطور میتونمباشد هر چیزِ کوچیکی رو یادم بمونه؟»
چونگ میونگ لباسهاش رو تکوند و ازاینقدر جاش بلند شد. بعد نامگونگ دوی لبهاشاغراق رو گاز گرفت و بهش غره رفت.
«تو من رو فراموش کردی...»
«آه!»
بعد چونگ میونگ که یهو این رو بهنمیرسید زبون آورد، دستاش رو به هم کوبید. نامگونگ دویجمع لبخندِ کجی زد، انگار که انتظارِ همین رو داشت.
«حالا شناختی...»
«همون یارو خوشتیپِفراتر رو اعصاب! اسمتکنم جین اونریونگ بود؟ درسته؟»
«نامگونگ دوی!»
«ها... عجیبه. اگه یه یارویچیکار خوشتیپ و رو اعصاب باشه، پسداشته حتماً باید از خاندانِ جین باشه.»
نامگونگ دوی و جین دونگریونگ...گرفتم نه، بک چون، هر دوواقعاً از شدتِ حرص به لرزه افتادن.
چونگ میونگ بعدفراتر از کمی فکر کردن،عمیقاً دوباره فریاد زد: «آها!»
«آها! اوه هِـی، تویی! ازعملکردی دیدنت خوشحالم! دیدنِ قیافهت خاطراتعمیقاً رو زنده میکنه! اون موقع... اِهم...»
چونگ میونگ که لبخندِاست درخشانی به لب داشت،نمیرسید نگاهی به پایین انداخت.
و همزمان، تمامِ کسایی که توی مسابقاتِاینقدر موریم حضور داشتن، ردِ نگاهش رو دنبالاغراق کردن و بعد سریع نگاهشون رو دزدیدن.
«...متأسفم. اون موقع حسابی اعصابم خردکنم بود. نباید اون کار رو میکردم.اینقدر راستی... خوبی؟ مشکلی پیش نیومده یا...»
«کهک...»
صورتِ خوشتیپِ نامگونگقلب دوی مثلِ یهمیکنه یاکشا در هم رفت.