چپتر 1012: چپتر 1012
0بوم!
یک جنگجوی دیگرپشت با صدای بلندیجوری به زمین کوبیده شد.
نامگونگ دوی آرام چشمهای محکم بستهشدهاشبیفتند را باز کرد و آدمهایی راباید که روی زمین افتاده بودند شمرد.
«یک، دو، سه... شش...»
دقیقاً شش نفر.
عدد شش ضعفِ خاندان نامگونگ را ثابت میکرد، و همزمان، نمادِ سرسختیِشوک نامگونگیها بود که حتی بعد از اینکه با چشمهای خودشان دیدند ساهیونگشانشده با سرِ داغون غش کرده، باز هم نتیجه را نپذیرفتند و هجوم آوردند.
به زبان سادهتر، شش نفرِ کلهشق که میگفتند «منتانگ نمیتونم این نتیجه رو قبول کنم»، هجوم آوردند فقطکردنِ برای اینکه سرشان بشکند و بیهوش بیفتند روی زمین.
آن همناباوری به دستِترکیبِ شمشیرِ تانگ سوسو.
«نمیدونم.»
باید میخندید؟ یا گریه میکرد؟
به لطفِ تار و مار کردنِ خونسردانهٔ جنگجویانِ شمشیرِ خاندانسوسو نامگونگ توسط تانگ سوسو، ثابت شد که انتخابش کاملاً درستجنگجویانِ بوده؛ آنقدر قاطعانه که دیگر جای هیچ بحثی باقی نگذاشت.
«ولی این واقعاًوحشت چیزیه که بخوامهمهٔ بابتش خوشحال باشم؟»
صحنهٔ جارو شدنِ جنگجویانِ شمشیرِ خاندان نامگونگ مثل برگ درپیچیدهای باد، آن هم به دستِ تانگ سوسو که فقط چنددست سال بود شمشیرزنی یاد گرفته بود را باید چطور تفسیر میکرد؟
نامگونگ دوینگاهی نگاهی بهسرش پشت سرش انداخت.
جنگجویانِ شمشیرِ خاندان نامگونگبشکند جوری به نظر میرسیدندشمشیرِ که انگار روح دیدهاند.
شوک، ناباوری و وحشت. ترکیبِ پیچیدهای از همهٔچهرهشان این احساسات در چهرهشان بود، در حالی کهمیزد با نگاهی خالی به افتادهها خیره شده بودند.
و بعد.
تق، تق، تق.
سپس، یک نفرسرشان در حالی که آرامدستِ دست میزد آمد جلو.
«خیلی خب، فکر کنم واسه یه مبارزهٔ تمرینیِچهرهشان دوستانه همینقدر کافی باشه، پس بیاید جمعش کنیم. فقطآمد یه تمرین بود، پس بیاید زیاد درگیرِ نتیجهاش نشیم...»
این بک چون بود که با یک قیافهٔ معذب سعی داشت سریعاحساسات قضیه را جمعوجور کند. وقتی نامگونگ دوی به او نگاه کرد، همزمانخیلی یک حسِ غیرقابلِ توصیف از قدردانی و تأسف به او دست داد.
این حرکتش شاملِ یک تلاشِ اشکآورجوری بود تا هرطور شده آخرین ذرهشوک از غرورِ خاندان نامگونگ را نجات دهد.
اما...
«صبر کن، ساسوک.»
«سوسو. بیا همینجا تمومش...»
«هنوز یه چیزی موندهسرش که باید بگم. فقطمیرسیدند یه لحظه طول میکشه.»
«...باشه.»
در نهایت، بک چون که از طرف تانگ سوسو پس زدهافتادهها شده بود، سرش را پایین انداخت و با قدمهای سنگین رفت کنار.تمرینیِ سوسو آمد جلو و نگاهش را روی جنگجویانِ شمشیرِ خاندان نامگونگ چرخاند.
هیچکس... حتی نامگونگانگار دوی هم نتوانست بهناباوری آن چشمها نگاه کند.
«شماها.»
«...»
«ساهیونگِ من پیشنهاد دادترکیبِ که شخصاً بهتون آموزشچهرهشان بده، و همهتون غر زدین؟»
«...»
«چیِ شماها اینقدر فوقالعادهست؟»
شانههای جنگجویانِ شمشیرِ خاندان نامگونگبیهوش کمی لرزید. حسِ تحقیر رویسوسو حسِ غلیظِ شکستِ قبلیشان آوار شد.
«خاندان نامگونگ؟ بااعتبار؟ معلومه که عالیه. صدالبتهاحساسات که عالیه. ولی... مگه شماها اون اسمِ پرآوازهٔدست خاندان نامگونگ رو که اینقدر بهش مینازید، ساختین؟»
«...»
«به خودتون بیاید.»
نگاهِ تانگ سوسو در حالیبیهوش که به همه زل زدهسوسو بود، مثل یخ سرد بود.
کسی که بهتر از همه میداند آنهایی که اسمهای بااعتبار دارند چقدر مغرور وسپس ازخودراضیاند، خودِ تانگ سوسو است. اگر در موقعیتی نبود که فقط به خاطر زنبیاید بودنش از خاندان تانگ کنار گذاشته شود، شاید او هم دقیقاً مثل همینها بزرگ میشد.
«شماها فقط یهانگار مشت بچهاین. بدونِ اسمِناباوری خاندان نامگونگ، هیچی نیستین.»
با شنیدنِ این حرفها، نامگونگ دوی چشمهایش رامیرسیدند محکم بست. با اینکه میدانست این حرفها مستقیماًپیچیدهای به او زده نشده، ولی قلبش به درد آمد.
«انگار فکر میکنین اگه پوستهٔ خاندان نامگونگ رو بپوشین، خودبهخودسوسو قویتر میشین. اگه آدمهایی مثل شما قراره نمایندهٔ اسمِ خاندانجنگجویانِ نامگونگ باشن، طولی نمیکشه که این اسم به خاک مالیده میشه.»
«نونا!»
«...فکر نمیکنیمیرسیدند حرفهات یه کمدیدهاند زیادی تند بود؟»
«زیادی تند؟»
در جوابِ اینسرشان واکنشِ سریع، پوزخندی رویدستِ لبهای تانگ سوسو نشست.
«انگار این حرفها حتی بعد از اینکهاحساسات شمشیرت رو شکستم از دهنت درمیاد، اونم منیدست که فقط چند ساله شمشیرزنی یاد گرفتم، هاه؟»
«...»
جنگجویانِ شمشیرِنگاهی خاندان نامگونگ دوبارهانداخت دهانشان را بستند.
هیچ حرفی نمیتوانست این قضیه را توجیه کند. حتی اگر خوشسروزبانترین آدمِباید دنیا را هم میآوردند تا برایشان استدلال بیاورد، باز هم چارهای جزدرست این نداشتند که دهانشان را ببندند و چشمهایشان را روی هم بگذارند.
«یه مشت آدم کهترکیبِ حتی پایهایترین چیزها رو همحالی بلد نیستن، اینقدر ادعا دارن.»
تانگ سوسومیرسیدند با سردیروح پوزخند زد.
«اگه واقعاً میخواین قویتر بشین، از همون پایههامیرسیدند دوباره شروع کنین. هیچ دشمنی تو این کانگهوپیچیدهای گولِ حرکاتِ شمشیرِ پرزرقوبرق و بیمحتوای شما رو نمیخوره.»
بعد ازبرای تمام شدنِبشکند حرفهایش، برگشت.
«...»
درست همان موقع که آهی کشیدند وناباوری فکر کردند این سخنرانیِ تحقیرآمیز تمام شده،حالی صدای سردش دوباره به سمتشان پرتاب شد.
«و اینکه.»
«...»
«خدا رو شکر کنین که ساهیونگِ من بهچهرهشان فکرتون بود و من رو فرستاد جلو. اگه یکیآمد دیگه میاومد وسط، خیلی افتضاحتر از این شکست میخوردین.»
این حرفها ضربهٔ آخر بود. جنگجویانِ شمشیرِ خاندان نامگونگ که ازهمهٔ قبل هیچ راهی برای تلافی نداشتند، سرهایشان را پایین انداختند. چشمهایشانآمد نورش را از دست داد و انگشتهایشان به طرزِ رقتانگیزی میلرزید.
بک چون که داشت در سکوت این صحنهٔمیرسیدند رقتانگیز را تماشا میکرد، قیافهٔ عجیبی به خودشپیچیدهای گرفت. بعد جو گول آرام درِ گوشش پچپچ کرد.
«هی، ساسوک.»
«...چیه؟»
«این رسماًمیرسیدند یه کلاهبرداریِروح تمامعیار نیست؟»
«...ساکت شو.»
بک چون آرامسرشان انگشتِ اشارهاش رابیفتند گوشهٔ لبش گذاشت.
«نه، ولی واقعاً یه کلاهبرداریه...»
یون جونگ بدونِ اینکه حرفیدیدهاند بزند دستش را دراز کردپیچیدهای و پوزهٔ جو گول را گرفت.
«خفه شو، حرومزاده.»
«ممف!»
بک چون باوحشت یک قیافهٔ گناهکارانه بهاحساسات خاندان نامگونگ نگاه کرد.
«...این یه کلاهبرداریه.»
اگه بقیهنگاهی میآمدند جلو، اوضاعانداخت خیلی افتضاحتر میشد؟
«خب...»
البته، اگر پنج شمشیر میآمدند جلو، گفتنِ اینچهرهشان حرف غلط نبود. با این حال، اگر میخواستی بگوییآمد تانگ سوسو ضعیفترین فردِ کوه هوآست، اصلاً اینطور نبود.
اگر بخواهیم بیطرفانه نگاه کنیم، تواناییهای تانگ سوسو الان جزوِ بهترینهای کوه هوآست. بهحالی لطفِ توجهِ ویژهٔ تانگ گوناک از سنینِ پایین، او عملاً انواع و اقسامِ اکسیرهایتمرینیِ مقوی را مثل تنقلات خورده بود، و انرژیِ جاسودان هم به آن اضافه شده بود.
در میان شاگردان هواشان، وقتی پای قدرتنظر درونی در میان باشد، تانگ سوسو کسی استترکیبِ که سر جایگاه اول و دوم رقابت میکند.
تازه معلوم نبود اگر بقیه جلو میرفتند میتوانستند راحتتر با خاندان نامگونگباید کنار بیایند یا نه، اما قطعاً سخت میشد تصویری از در همدرست شکستنِ آنها با قدرتِ خالص ساخت؛ دقیقاً همان کاری که او الان کرد.
تانگ سوسو خیلی دیر شروع کرده بود، و اگر درخالی این سه سال گذشته با جان و دل روی پایههایفکر قدرتش کار نمیکرد، محال بود بتواند این عقبماندگی را جبران کند.
اگر کسی فقط به سرعتِ پیشرفتِ مهارتهای او نگاه میکرد، با خودش میگفت: «چه دنیای گندی، فقط استعداد مهمه!» ودست از شدتِ ناامیدی شمشیرش را دور میانداخت. اما وقتی کسی واقعاً تمرین کردنش را به چشم میدید، واکنشش این بود:نشیم «جای تعجب نیست که مهارتهاش اینقدر پیشرفت میکنه» و با عجله میرفت تا شمشیری را که دور انداخته بود، دوباره بردارد.
بنابراین، این صحنهپشت را فقط اوجوری میتوانست خلق کند.
«فکر کنم چونگ میونگبشکند سوسو رو فرستاد جلو چونتانگ دقیقاً میخواست همچین صحنهای بسازه.»
تحقیرآمیز بود که به دست کسی کهاحساسات خیلی دیرتر از آنها شمشیرزنی را یادسپس گرفته بود، اینطور کامل در هم بشکنند.
شوک و ناباوری به وضوح در چهرهٔ شمشیرزنان خاندان نامگونگ حکهمهٔ شده بود. با دیدن وضعیت آنها، بک چون نتوانست جلوی خودشآمد را بگیرد و یک بار دیگر به تانگ سوسو افتخار کرد.
جایگاهش به عنوانپشت دختر تانگ گوناک،جوری رهبر خاندان تانگ سیچوان.
حضور او چیزی کمتر از نمادِ تبادل و اتحاد میان هواشان و خاندان تانگ سیچوان نبود. بامار اینکه او برای یادگیری شمشیرزنی آمده بود، اما حتی اگر از زیر تمرینات در میرفت و سعیواقعاً میکرد مثل یک «گلِ زینتیِ تبادلی» زندگی کند، کمتر کسی پیدا میشد که از او انتقاد کند.
با این حال، تانگ سوسو تمام چیزهایی که داشت راخالی دور انداخت. او میخواست به عنوان یک جنگجوی شمشیرزن شناخته شود.واسه عمقِ تلاشهای دیوانهوارش را فقط کسانی میدانستند که شاهد آن بودند.
و امروز، بالاخره ثابت شددیدهاند که آن تلاشهای دردناک چهپیچیدهای نتیجهای به همراه داشته است.
در این لحظه، خودِسرش تانگ سوسو هم میتوانستمیرسیدند به دستاوردهایش افتخار کند.
«ساگوووووو!»
تانگ سوسو ناگهان مثل برق از جااحساسات پرید و یو ایسول را که درسپس حال تماشای این صحنه بود، بغل کرد.
«خوب کارمیرسیدند کردم، مگهروح نه؟ نه؟»
بدنِ بیحالتِ یو ایسولسرش مدام به عقب تاب میخوردانگار و دوباره سر جایش برمیگشت.
«سوسو. باید در نظر بگیریبیهوش که زورت خیلی بیشتر ازسوسو قبل شده... کمرش داره نصف میشه...»
این هم در نوع خودش عجیبهمهٔ بود که یو ایسول در تمام اینشده مدت چهرهٔ بیحالتش را حفظ کرده بود.
«...آرنجهات هنوز خشکن.»
«جداً؟ فکر میکردم درستش کردم.»
تانگ سوسو شروعسرشان کرد به بازبیفتند و بسته کردنِ بازویش.
«پایینتنهـت روناباوری محکم کن وپیچیدهای بازوهات رو انعطافپذیرتر.»
«چشم! حتماً یادم میمونه!»
تانگ سوسو باپشت جدیت به تکانجوری دادنِ سرش ادامه داد.
بک چون باسرشان دیدن این صحنهبیفتند نتوانست لبخند نزند.
«نه، فقط سوسو نیست.»
اگر یو ایسول نبود که در اینناباوری سه سالِ گذشته مدام به تانگ سوسوحالی آموزش میداد، صحنهٔ امروز هرگز اتفاق نمیافتاد.
در همین لحظه.
چونگ میونگ که تا آنبیهوش موقع از عقب اوضاع را تماشانمیدونم میکرد، ناگهان قدمی به جلو برداشت.
«همم.»
او فقط با همین صدای کوتاهششوک توجه همه را جلب کرد و باچهرهشان نگاهی آرام به خاندان نامگونگ خیره شد.
«خب.»
«...»
«دیگه چیناباوری رو بایدترکیبِ ثابت کنم؟»
با خندهٔ چونگ میونگ، چهرهٔ شمشیرزنان نامگونگ سرخوحشت شد. چون تازه فهمیده بودند که شکایتشان در برابرخیره شمشیر جوانمرد کوه هوآ چقدر مضحک به نظر میرسیده.
شمشیر جوانمرد کوه هوآ که جای خودنظر دارد، مگر آنها همین الان به دستوحشت تانگ سوسو کاملاً در هم شکسته نشدند؟
«شوخی دیگه کافیه.»
چونگ میونگناباوری به آرامیترکیبِ بشکن زد.
«من اونقدرها هم آدمِ بیکاری نیستم کهناباوری بخوام کسایی رو که حتی با حرف وخالی عمل هم نمیفهمن، به زور دنبالِ خودم بکشونم.»
«دوجانگ...»
«تا فردابرای صبح تصمیمتونبشکند رو بگیرید.»
او اوضاع راوحشت خیلی تمیز وهمهٔ قاطعانه جمعبندی کرد.
«از فردا، از تمریناتِ مقدماتی که تا الان انجام میدادیمپیچیدهای میگذریم و تمریناتِ واقعی و حسابی رو شروع میکنیم. قرارهدست چند برابر سختتر از کارایی باشه که تا الان کردیم.»
«...»
«کسایی که از این قضیهبیهوش خوششون نمیاد، از فردا برایسوسو تمرین نیان. منم نمیفتم دنبالتون.»
نامگونگ دویناباوری سرش راترکیبِ بالا آورد.
«دو... دوجانگ. این...»
«تو همنگاهی موضعِ خودتسرش رو مشخص کن.»
چونگ میونگبرای با لحنبشکند تندی گفت.
«اینکه بخوای کسایی رو که فریاد میزنن نمیخوان پیروی کنن به زور با خودت بکشونی، زیادی بلندپروازانهست.آمد این کار فقط به کسایی که واقعاً میخوان یاد بگیرن آسیب میزنه. اگه واقعاً به خاندان نامگونگنتیجهاش اهمیت میدی، باید بدونی چطور بخشهای پوسیده رو ببری و بندازی دور و به راهت ادامه بدی.»
آهِ عمیقیمیرسیدند از دهان نامگونگدیدهاند دوی خارج شد.
«...میفهمم، دوجانگ.»
در نهایت، نامگونگ دوی چارهای جز اعتراف به درستیِتانگ حرفهای چونگ میونگ نداشت. با این طرز فکرِ فعلی، همهخونسردانهٔ فقط به تکرارِ همان تمریناتِ شلخته و بیفایده ختم میشدند.
«پس تا فردا...»
«فقط یه چیز...»
در همان لحظه، با صدایی که حرفش را قطع کرد، نگاهدیدهاند چونگ میونگ به پایین چرخید. نامگونگ دان که روی زمین افتادهافتادهها بود، ناگهان سرش را بالا آورد تا به او نگاه کند.
«میتونم فقط یه چیز بپرسم؟»
«آره، بپرس.»
نامگونگ دان با پاهای لرزاندیدهاند ایستاد، مستقیم به چونگ میونگپیچیدهای خیره شد و دهان باز کرد.
«...اگه تمریناتِ دوجانگپشت رو دنبال کنیم...جوری میتونیم قوی بشیم؟»
چونگ میونگ خندید.
«میپرسی قوی؟»
«بله. ما...»
«بس کنید. احمقها.»
نامگونگ دان که کمی جا خورده بوددستِ و سرش را بالا آورده بود، با دیدنلطفِ چشمان چونگ میونگ در جای خود خشکش زد.
چونگ میونگ با نگاهیترکیبِ برنده به نامگونگ دانچهرهشان خیره شد و غرید:
«من اینجام تا پوستِ کسایی که حاضرن تلاشوحشت کنن رو بکنم، نه اینکه بچههای گریهئو روافتادهها ناز و نوازش کنم و بهشون دلداری بدم.»
رنگ ازنگاهی چهرهٔ نامگونگسرش دان پرید.
«تا همینجا همسرشان به اندازهٔ کافیبیفتند باهاتون راه اومدم.»
«دو... دوجانگ...»
«اگه میخوای قویتر بشی، بیشتر جونشوک بکن. ناله نکن و از مناحساسات نخواه که این کار رو برات بکنم.»
نامگونگ دان مشتهایش را گره کرد. چونگنظر میونگ نگاه سردی به او انداخت ووحشت یک بار دیگر با نامگونگ دوی صحبت کرد.
«مجبورشون نکن.»
«...»
«بذار خودشون مسیرشون رو انتخاب کنن. حتیناباوری اگه تعداد کمتری بمونن، بازم خیلی بهترحالی از اینه که فقط سیاهیلشکر جمع کنی.»
نامگونگ دوی سر تکان داد.
«یادم میمونه.»
بعد از تمام شدن حرفهایش، چونگ میونگ برگشت. سپس بطریخالی مشروبش را از کمرش بیرون کشید و با قدمهای سنگین دورواسه شد. پنج شمشیر و شاگردان هواشان نیز به دنبال او رفتند.
شمشیرزنان خاندان نامگونگ که در حیاطِ بزرگِ عمارتوحشت تنها مانده بودند، بیوقفه به پشتِ سرِ شاگردانافتادهها هواشان که در حال دور شدن بودند، خیره ماندند.