چپتر 1090: فصل 1090 - ما باور نداشتیم
0اینطور نیست کهاونا ترسی که حسسقوطِ میکنن رو درک نکنه.
نه، چونگ میونگ احساساتشون رو خیلیجای عمیقتر از هر کسِ دیگهای میفهمید. چونبتونه خودش قبلاً یه بار تجربهش کرده بود.
وقتی ماگیو شروع کرد به پیشروی توی جونگوون، همون لحظهای که به عظمتِعذاب قدرت و هدفشون پی برد، چیزی که کوه هوآ رو در بر گرفت،باشه حسِ ترس و فشاری بود که باعث میشد احساس کنن حتی نمیتونن نفس بکشن.
حسِ ترسی از اینکه اگه کاری نکنن، جونگوون ممکنه نابود بشه. و کوه هوآبینهایت هم برای به دوش کشیدنِ این مسئولیت تحت فشار بود. کوه هوآ که زیرِ اینداره بارِ سنگین عذاب میکشید، در نهایت خودش داوطلبانه رفت جلو تا خودش رو فدا کنه.
این کار قطعاً میتونست انتخابِ درستی باشه.خفتی در نتیجه، جونگوون اهریمن آسمانی رو شکستشاید داد و ماگیو رو عقب راند. اما...
«چونگ مون ساهیونگ.»
چونگ میونگ ازبرای چونگ مون که داشتمسئولیت اشکِ خون میریخت، میپرسه.
«ساهیونگ، هنوزم باورتنسلهای اینه که اینشدن انتخابِ درستی بود؟»
نیازی به شنیدنِ جوابچشمای نیست. اشکهایی که چونگ مونبعدیش میریزه، خودش جوابِ این سؤاله.
چی میشد اگه واقعاً چیزی به اسم بهشت وجودصدا داشت، و اونا با چشمای خودشون سقوطِ چونگ مونآتشِ و خفتی که نسلهای بعدیش متحمل شدن رو تماشا میکردن؟
شاید برای چونگ مون، اونجا رو باید به جای بهشت، جهنمِبارِ بینهایت صدا کرد. چطور ممکنه بهشت جایی باشه که آدم بتونهقطعاً با خیالِ راحت سوختنِ همهچیز رو توی آتشِ جهنم تماشا کنه؟
و حالا، هیوننسلهای جونگ داره همونشدن مسیر رو میره.
چونگ میونگ چشماشو باز میکنه و به هیوننسلهای جونگ خیره میشه. چهرهٔ چونگ مون روی چهرهٔباید هیون جونگ که روبهروش نشسته بود، سایه انداخت.
«رهبر فرقه.»
«...بگو.»
«میدونم که خیلینسلهای مسخرهست که منشدن این حرف رو بزنم.»
«...پس خودتم میدونی، پدرسوخته.»
حرفِ چونگ میونگ اوناونجا جوِ بهشدت سنگین روبینهایت یه ذره سبکتر کرد.
چونگ میونگ همیشه همینطوری بود. حتی وقتی همه سعی میکردن جلوشو بگیرن، بدونِعذاب یه لحظه تردید به اردوگاهِ دشمن حمله میکرد، چون باور داشت این کاریه کهنتیجه باید انجام بده. حالا اصلاً منطقی نیست که بخواد هیون جونگ رو منصرف کنه.
«شاگرد، من خیلی وقته به این موضوعتماشا فکر کردم. چرا کوه هوآ با وجودِ پایبندیصدا به جوانمردی و انجامِ کارِ درست، سقوط کرد؟»
«...»
«چرا با وجودِ اینکهاونجا کارِ درست رو انجام دادیم،صدا مجبور شدیم اشکِ خون بریزیم؟»
هیون جونگ آروم چشماشو بست. راستش، اینمسئولیت سؤال برای کسایی که الان توی کوهمیکشید هوآ زندگی میکردن، یه معمای حلنشدنی بود.
بهشون یاد داده بودن که پاسدارِ جوانمردی باشن. اما بهای پایبندی به این جوانمردی بیشصدا از حد وحشتناک بود. تضادِ بین چیزی که یاد گرفته بودن و چیزی که تجربهمسیر میکردن. این تضاد گاهی باعث میشد مسیری که در پیش گرفته بودن رو زیر سؤال ببرن.
اگه قرار بود با مرگِ خودشون ازخفتی بقیه محافظت کنن، همهٔ آدمای اینجا میتونستنشاید بدونِ ذرهای تردید این کار رو انجام بدن.
اما شاگردای کوه هوآ میدونن. کاری که الان میخواستنصدا انجام بدن، حتی همون کسایی که بیشتر از همهآتشِ میخواستن ازشون محافظت کنن رو هم واردِ چرخهٔ فداکاری میکرد.
آخه چطور میتونستن بپذیرن که بهای تلاششونمسئولیت برای محافظت از عزیزانشون، فدا شدنِ همونمیکشید آدمایی باشه که میخواستن ازشون محافظت کنن؟
آیا واقعاًخفتی میتونستن بابعدیش لبخند بمیرن؟
آیا برای کسی که با چشمای خودش صحنهٔ غمانگیزِ مرگِ تمامِ رفقاییتماشا که باهاشون تمرین کرده، خندیده و گپ زده رو دیده، ممکنه که باخیالِ لبخند بمیره و از اینکه جلوی نابودیِ جونگوون رو گرفته، احساسِ شادی کنه؟
حالا، چونگ میونگ حقیقتی رو پیشجای کشیده بود که شاگردای کوه هوآآدم پنهانی سعی میکردن حرفی ازش نزنن.
«...بهش فکر کردی؟»
«آره.»
«و... جوابشو پیدا کردی؟»
چونگ میونگمیکردن آروم سرشواونجا تکون داد.
«نتونستم پیداش کنم، رهبر فرقه.»
«...»
«فقط امیدوار بودم. اینکه ما قویتر بشیم. و اونابعدیش ضعیفتر از قبل باشن. تا حتی اگه همون کارهاجهنمِ رو تکرار کردیم، نتیجهش به وحشتناکیِ دفعهٔ قبل نشه.»
هیون جونگ چشماشو بست.
این یه جوابِ پوچ و بیفایده بود. با این حال، هیون جونگ هم فرقی بانهایت چونگ میونگ نداشت. برای اینکه ظاهرِ جوانمردی و عدالت رو از دست ندن، فقط امیدوار بودن.داد فقط امیدوار بودن که یه روزی اتفاقِ بدتری از اون نیفته که بیخِ خرخرهشون رو بچسبه.
«برای همین وقتی خبرِ پیدایشِ ماگیو رو شنیدم،میکردن باید میرفتم. نه برای متوقف کردنشون، بلکه برای اینکهجایی خودم ببینم. تا با چشمای خودم ببینم چقدر قویان.»
پلکهای هیون جونگ کمی لرزید.
این به خاطر این بود که میتونست ناامیدیای رو که چونگ میونگ بابتونه دیدنِ قدرتِ ماگیو با چشمای خودش حس کرده بود، تصور کنه. نه، بهچشماشو این خاطر بود که میتونست اون ناامیدی رو بهوضوح توی اون چشما حس کنه.
«...حتماً ناامید شدی.»
«آره.»
چونگ میونگ با آرامش جواب داد. اینقدر آرومنسلهای بود که در واقع دردناک به نظر میرسید.باید ناخودآگاه آهی از دهانِ هیون جونگ خارج شد.
چرا این بچهشاید همیشه این حرفاجای رو تو خودش میریزه؟
اگه فقط میتونست یه کم بیشتر از چیزایی که توزیرِ دلشه رو با بقیه در میون بذاره، میتونستن یه جوری بهشکار قدرت بدن. نه... حتی اگه نمیتونستن، حداقل تمامِ تلاششون رو میکردن.
«بدونِ اینکه جوابی پیدا کنممتحمل جنگیدم. چون جنگیدن بهتر ازاونجا دست روی دست گذاشتن بود.»
«...»
«اما همونطور که میجنگیدم،اونجا متوجه شدم. که چرابینهایت کوه هوآ شکست خورد.»
هیون جونگ بابرای چهرهای بهتزده بهاین چونگ میونگ نگاه کرد.
«چرا؟»
«چون ما باور نداشتیم.»
«...باور نداشتین؟»
«آره.»
چونگ میونگخفتی آروم سربعدیش تکون داد.
چونگ مون قطعاً آدمِ بزرگی بود. اگه قرار بود در موردِ قدرت بحث بشه، نه قدرتِ هنرهایجای رزمی بلکه قدرتِ شخصیت، حتی تو کلِ زندگیش هم هیچکس قابلِ مقایسه باهاش نبود. حتی هیون جونگداره که الان موردِ تأییدِ چونگ میونگ بود، در مقایسه با چونگ مون ممکن بود ضعیف به نظر برسه.
با این حال...
«کوه هوآ تو اون زمان بهطرزِ باورنکردنیای قوی بود، و کسیبارِ که رهبریش میکرد خیلی بزرگ بود. به خاطرِ همین... دقیقاً بهقطعاً خاطرِ همین، کوه هوآ نمیتونست به هیچکس جز خودش اعتماد کنه.»
تازه الان فهمیده بود. چرامتحمل کوه هوآ مجبور شد اون بارِباید سنگین رو بهتنهایی به دوش بکشه؟
چونگ مون همیشه بهش میگفت که تنهایی جلو نره و هوای ساهیونگهاشتماشا رو داشته باشه. میگفت تنهایی جلو نرو، بلکه با برتریِ خودت اوناییبتونه که ضعف دارن رو رهبری کن. این روشِ چونگ مون بود. اما...
چونگ میونگمیکردن آروم لبشاونجا رو گاز گرفت.
شاید این اولین باری بودکشیدنِ که توی این زندگیِ طولانیش...زیرِ این حرفا رو به زبون میآورد.
«اون راه اشتباه بود.»
لحظهای که این کلمات رو به زبون آورد، طعم تلخی رو روی زبونشمیکردن حس کرد. انکار کردنِ چونگ مون هیچ فرقی با انکار کردنِ تمامِ وجودِراحت خودش نداشت. اما... حالا چونگ میونگ مجبور بود این کار تلخ رو انجام بده.
نه به خاطر اونایی که توجای گذشته جا مونده بودن، بلکه به خاطربتونه کسایی که تو زمان حال زندگی میکردن.
«دلیل اینکه هواشان میتونست تو خطاین مقدم بجنگه این بود که کساییسنگین بودن که از پشتسر ازشون حمایت میکردن.»
دلیل اینکه چونگ میونگ میتونست توشدن خط مقدم بجنگه این بود که کساییجهنمِ بودن که از پشتسر ازش حمایت میکردن.
«با این حال، هواشانچشمای فکر میکرد که داره همهچیزبعدیش رو به تنهایی پیش میبره.»
با این وجود، چونگ میونگباید هم فکر میکرد که دارهچطور همهچیز رو به تنهایی پیش میبره.
«اگه فقط هواشان وقتدوش میکرد تا به کساییتحت که پشتسرش میجنگیدن نگاهی بندازه...»
اگه فقط چونگ میونگ میتونستمتحمل حتی یه ذره به کساییاونجا که پشتسرش میجنگیدن نگاه کنه.
«شاید نتیجهوجود یه چیزچشمای دیگه میشد.»
شاید مجبورمیکردن نمیشد همهچیز روباید از دست بده.
چونگ میونگ که تادوش اینجا حرف زده بود،تحت آروم چشماش رو بست.
هواشانِ اون زمان بدون شک فرقهٔ قوی و بزرگی بود. اما دقیقاً به همین خاطر، فرقهٔچطور مغرور و خودحقپنداری هم بود. اونا با سردی به کسایی نگاه میکردن که درستیِ راهی کهچشماشو هواشان در پیش گرفته بود رو درک نمیکردن. این حقیقتی بود که چارهای جز پذیرفتنش نبود.
چونگ مون همیشه چونگ میونگ رو به خاطر اینکه نمیتونست با بقیه هماهنگ بشه سرزنش میکرد. اما هواشانجهنمِ که چنین چونگ مونی رو در رأس خودش داشت، شاید به عنوان یه فرقه تفاوت چندانی با شخصیتمیره خودِ چونگ میونگ نداشت. چون هماهنگیای که چونگ مون ازش حرف میزد، صرفاً هماهنگی در درون خودِ فرقه بود.
با این حال، چونگاونجا میونگ باور داشت کهبینهایت چونگ مون بیقیدوشرط حق باهاشه.
چون چونگ مون همیشه آدمِ برحقیاین بود و برای چونگ میونگ، شخصیتِسنگین خیلی بزرگی برای الگوبرداری به حساب میاومد.
اما این رونسلهای وقتی داشت با دانتماشا جاگانگ میجنگید یاد گرفت.
تانگ بو پشتسرِاونا اون بود، اماسقوطِ هیچکس پشتسرِ هواشان نبود.
چونگ مون که چونگ میونگ مثل یه کوه عظیمصدا میپرستیدش هم بینقص نبود. اونم فقط یه انسان بود کهجهنم در تمام طول عمرش با نگرانیهای بیپایانی دستوپنجه نرم میکرد.
و حالا، برای اولین بار، چونگ میونگ از سایهٔ چونگ مونبارِ که روش افتاده بود رها شده بود و به دنیای بیرون نگاهمیتونست میکرد. سایهای که هرچقدر گرم بود، همونقدر هم سنگین و غلیظ بود.
«رهبر فرقه.»
«بله... بله، چونگ میونگ.»
«آدما وقتیمیکردن مضطرب میشن، یادشونباید میره چی دارن.»
«...»
«ما چی داریم؟»
هیون جونگ نتونست فوراً بهخودشون این حرف جواب بده. چیمتحمل اونجا بود... اونا چی داشتن...
یه آرمانمیکردن بزرگ؟ جوانمردی؟اونجا یا... قدرت؟
هیون جونگ با چشمایی که غرق در تفکر بود به کساییبارِ که دور هم جمع شده بودن نگاه کرد. و بعد، انگارقطعاً که دیگه چیزی برای تأمل کردن وجود نداشت، به حرف اومد.
«هواشان چیزای زیادی داره. اما اگهشدن بخوام ارزشمندترین و مهمترین چیز رو بینشونجهنمِ نام ببرم، فقط یه چیز وجود داره.»
هیون جونگوجود با لبخند محویخودشون سر تکون داد.
«اونم فقط آدمهاست.»
چونگ میونگ با شنیدن این حرف لبخندمسئولیت زد. دقیقاً همون کلماتی که امیدوار بود ازنهایت هیون جونگ بشنوه، از دهنش بیرون اومده بود.
«با گذشته فرق داره. مامتحمل آدمها رو داریم. نه فقط تویباید هواشان، بلکه کسایی که کنارمون ایستادن.»
هیون جونگ سر تکون داد.
بعد از اومدنِ چونگ میونگ، هواشان چیزایجهنمِ زیادی به دست آورد. اما، مهم نیست بقیهراحت چی میگن، بزرگترین دستاوردشون روابط و پیوندها بود.
«برای منم همینطور بود. وقتی قدرتِ اتحاد مستبدین پلید من رو تحتسنگین فشار گذاشت، اولین چیزی که انتخاب کردم این بود که فقط قدرتِانتخابِ خودم رو بیشتر کنم. حاضر بودم برای این کار از همهچیز دست بکشم.»
«آره، درسته.»
«در اصل، اتحاد دوستان آسمانی باید همون موقع از هم میپاشید. کی دلش میخواد منتظر کسی بمونهجای که تمام مسئولیتهاش رو ول کرده و کنار کشیده تا قدرت خودش رو بیشتر کنه؟ اما... تانگداره گاجو-نیم تمام کارایی که ما باید انجام میدادیم رو به دوش کشید و تو سکوت منتظرمون موند.»
چونگ میونگ سرش رو چرخوند و به تانگ گوناکصدا نگاه کرد. تانگ گوناک که متوجه این نگاه شد،آتشِ انگار که خجالت کشیده باشه، خندهٔ معذبی سر داد.
«چرا اونبشه کار رودوش کردید، گاجو-نیم؟»
«مگه دلیل خاصی میخواد؟ فقط...»
صدای خجالتزدهای بود که به ندرت از تانگنسلهای گوناک شنیده میشد. به همین خاطر، بدون هیچباید شک و شبههای، خیلی واقعیتر به نظر میرسید.
«چون ما دوستانِ صمیمی هستیم.»
تانگ گوناک آروم گلوش رو صاف کرد، انگارتحت که از گفتنِ همچین حرفی با زبون خودشداوطلبانه خجالت کشیده بود. چونگ میونگ لبخند ملایمی زد.
اگه فقطخفتی اون زمانبعدیش هم همینطور بود.
زمانی تو گذشته کهچشمای چیزی رو از دست دادنبعدیش که نباید از دست میدادن.
اگه برای هواشان فرقهای مثل خاندان تانگ وجود داشت، و اگه برای چونگ میونگ آدماییراحت مثل تانگ بو توی هواشان بودن، آیا اونا فقط یه گوشه میایستادن و سقوطِ هواشان روچهرهٔ تماشا میکردن؟ آیا فقط مینشستن و تماشا میکردن که گلهٔ گرگها به سمتِ هواشان هجوم میبرن؟
نه، امکانبشه نداشت. همچین چیزیکشیدنِ هرگز اتفاق نمیافتاد.
اگه تانگ بو بود، جونش رو به خطر مینداخت تااونجا جلوش رو بگیره. اگه خاندان تانگِ فعلی بود، تحت هیچخیالِ شرایطی اجازه نمیدادن کسی پاش رو از دروازههای هواشان داخل بذاره.
چیزی که هواشان الانچشمای داره، و چیزی کهنسلهای اون زمان فاقدش بود.
«رهبر فرقه...»
اینا کلماتی بود که چونگ میونگ، شاگردِ هواشان،تحت به هیون جونگ میگفت و کلماتی که حاکم شمشیررفت شکوفه آلو، چونگ میونگ، به چونگ مونِ گذشته میگفت.
«در برابر یه دشمنِ سرسخت، چیزی کهتماشا یه شمشیرزنِ متزلزل باید بهش اعتماد کنه،بینهایت شمشیرِ خودش و زمانیه که صرفِ تمرین کرده.»
«...بله.»
«پس فرقهمیکردن باید به چیباید باور داشته باشه؟»
«اینکه...»
هیون جونگ یک بار دیگه به کساییتماشا که روبهروش نشسته بودن نگاه کرد. و بعدصدا با نگاهی مهربون، به چونگ میونگ جواب داد.
«ارزشِ چیزی که حفظشچشمای کردیم... و باوری کهنسلهای به مسیرِ طیشدهمون داریم.»
«بله، رهبر فرقه.»
چونگ میونگبشه هم لبخنددوش ملایمی زد.
«دلیل اینکه ما اتحاد دوستان آسمانی رو ساختیم این بود که بهجای آدمایی نیاز داشتیم که به هم اعتماد کنن و کنار هم بجنگن.آتشِ چون باور داشتیم که میتونیم نقطهٔ قوت و دژِ مستحکمِ همدیگه باشیم.»
«بله، دقیقاً.»
چونگ میونگمیکردن آروم سرشاونجا رو پایین انداخت.
«پس رهبر فرقه، هروقت مطمئن نبودید که باید چیکارفشار کنید، به چیزایی که شما و هواشان ازش محافظت کردیدفدا فکر کنید. من باور دارم که تمام جوابها تو هموناست.»
هیون جونگ تو سکوت بهمتحمل چونگ میونگ که سرش رواونجا خم کرده بود نگاه کرد.
کاری که اونا انجامچشمای داده بودن. چیزی کهنسلهای ازش محافظت کرده بودن.
«...میفهمم منظورت چیه.»
چونگ میونگ چشماش رو بست.
«ساهیونگ چونگ مون.»
توی تاریکی، چونگ مون هنوز داشتسقوطِ بهش نگاه میکرد. اما دیگه هیچتماشا دردی تو چهرهٔ چونگ مون نبود.
«نگران نباش. بچههایشاید الان از اونجای موقعِ ما خیلی بهترن.»
تو همون لحظه، لبخند ملایمیکشیدنِ روی لبهای چونگ مون کهزیرِ داشت بهش نگاه میکرد نشست.
چونگ میونگ با چشمایبعدیش بسته، مدت طولانیای بهمیکردن اون لبخند خیره موند.
برای یه مدتِ خیلی طولانی.