چپتر 859: چپتر 859
0«گفتی توبزرگ صفِ رزروصورتش ایستاده بودی؟»
«آـ آره. بهـممیرسید گفتن اینجا بایستم. امانکتهٔ اون یارو که اونجاست...»
«صبر کن.»
مرد با صدایی بلند ما چول را آرام کردکشیده و طوری به اطراف نگاه کرد که انگار دنبالبهـت چیزی میگردد. بعد، کاملاً ناگهانی، مثل یک ببر غرید:
«موک او!بزرگ این موکصورتش اوی حرومزاده کجاست؟!»
«آـ ایگو، داهیونگ! اومدم!»
به محض اینکه این حرفهاجایش تمام شد، مردی از یککشیده طرف با عجله به سمتش دوید.
'این دیگه چیه؟'
مردی با یک جای زخمِ بزرگ روی صورتش، که آنقدرتوی ترسناک بود که میتوانست مستقیم از توی کابوسها بیرون آمدهحالا باشد، با عجله نزدیک شد و جلوی مردِ غولپیکر ایستاد.
«حـ حالا،نظر اجازه بدین یهکوتاهتر لحظه توضیح بدم...»
کوانگ!
قبل از اینکه حتی بتواند جملهاش را تمام کند، مشتِ مردِمیرسید غولپیکر روی سرِ موک او فرود آمد. در یک چشمبههمزدن، موک اوپستت روی زمین افتاد و درحالیکه سرش را چسبیده بود، به خودش پیچید.
«کوااااک!»
'واو...'
وقتی بهش ضربهزخمدار زد، زمین برایپرید یه لحظه لرزید؟
«بلند شو، حرومزادهٔ بیمصرف!»
«بله! بله، رئیس!»
مردِ زخمدارنظر مثل فنریکم از جایش پرید.
صورتش که در حالتِ عادی کمیپرید کشیده به نظر میرسید، حالا یکم کوتاهتریکم شده بود، اما نکتهٔ مهم این نبود...
«بهـت گفتم راهنماییشون کنی،جایش اونوقت پستت رو ولکمی کردی به امونِ خدا؟»
«فقط یهبزرگ لحظه رفتم اونطرفتر!آنقدر قسم میخورم، داهیونگ!»
«اگه یه بارِ دیگه اینجا بلواییشده به پا بشه، همین امروز پوستت روکنی میکنم و بهعنوانِ مزهٔ مشروب میخورمش! فهمیدی؟»
«بله! بله!رئیس دیگه هرگزفنر تکرار نمیشه!»
«یه مشت آدمِ کاملاً بیمصرف!»
مردِ غولپیکر چشمانش را باآنقدر تهدید ریز کرد و بعد نگاهشکابوسها را به سمتِ ما چول چرخاند.
'هییییک!'
لحظهای که با آن چشمانِ نافذ و ترسناک چشمتوچشم شد، دهانش خشک شدیکم و تمامِ بدنش خیسِ عرق شد. بههرحال، حقیقت داشت که او هم سروصدا بهخدا پا کرده بود، پس به نظر میرسید که قطعاً اتفاقِ بدی در راه است.
با این حال، کارهای مردِپرید غولپیکر یک بارِ دیگر انتظاراتشنظر را زیر و رو کرد.
«ایگو، عذرخواهی میکنم.»
«...»
«باید از قبل بهـتون اطلاع میدادیم، اماحالتِ از اونجایی که این حرومزادهٔ بیمصرف غیبشکوتاهتر زده بود... همین الان مشکل رو حل میکنیم.»
مردِ غولپیکر شروع به تعظیم کرد وعادی هیکلِ عظیمش را به نشانهٔ احترام خمشده کرد. ما چول با گیجی سر تکان داد.
«مـ ممنونم.»
«با این حال.»
«بله؟»
در اینزخمدار لحظه، مرد کمرشپرید را صاف کرد.
«به هر دلیلی که باشه، دعوا کردن و ایجادِ مزاحمتتوی توی جزیره شکوفه آلو ممنوعه. چون به نظر میرسه بارِحالا اولتونه دارم بهتون اخطار میدم، اما لطفاً در آینده مراقب باشید.»
«ها؟ آها...نظر بله! بله!یکم البته! بله!»
مگر جرئت داشت سروصدا کند؟
بعد از دیدنِ آن عضلهها، چطور کسی حتی میتوانستکشیده به ایجادِ مزاحمت فکر کند؟ او همین الان دیده بودگفتم که یک مرد با یک مشت توی زمین فرو رفت.
«اینجا جاییه که بازرگانها برای سوار شدن بهمیتوانست کشتی صف میکشن. ما رزروِ کشتیهای تجاری روجلوی توی عمارتِ پشتی انجام میدیم، پس میتونید برید اونجا.»
«ها؟ اینجا، اینجا نیست؟»
نه، اصلاًرئیس مسئله اینفنر نبود، مگر نه؟
«پس، همهٔ کسانیفنر که اینجا هستنحالتِ امروز دارن بارگیری میکنن...»
چشمانِ ما چول گشاد شد.
بازرگانهای حاضر در اینجا بهتنهایی کافیشده بودند تا چشمهای آدم سیاهی برود.راهنماییشون اما این حتی همهٔ آنها هم نبود!
'درسته، حالارئیس که بهش فکرجایش میکنم، کاملاً طبیعیه.'
برای همین بود کهجایش مسافرخانهها و انبارها در قسمتِکشیده پشتی قرار داشتند، اینطور نیست؟
«بله، میتونید برای رزرو بریدآنقدر اونجا. بعدش ما یه تاریختوی برای ارسالِ بارتون تعیین میکنیم.»
«ممنون، ممنونم.»
برخلافِ ظاهر وزخمدار جثهٔ جهنمیاش، صدایشپرید بهطرزِ باورنکردنیای ملایم بود.
و همینزخمدار موضوع او راپرید ترسناکتر هم میکرد.
«بسیار خب، پس.»
مرد برگشت و فریاد زد:
«انقدر زل نزنید و بارها رو بارگیری کنید،عادی ای مفتخورها! اگه امروز ارسالِ بارها تأخیر داشته باشه،مهم حتی به خوردنِ شامِ امشب هم فکر نکنید! فهمیدید؟»
«بله!»
«اگه فهمیدید، پس بجنبید!»
درحالیکه ما چول بایکم گیجی همانجا ایستاده بود، صداینبود گفتگوی آدمهای اطراف را شنید.
«به نظر میرسه رئیسِ بندرجایش امروز سرِ حاله. باورم نمیشهکشیده اینقدر داره ملایمت به خرج میده.»
«مگه نه؟زخمدار امروز خیلی خوشحالپرید به نظر نمیرسه؟»
«هاها، فکر کردمروی دارم بودا رو میبینم.بود حتماً حالش خیلی خوبه.»
آن؟ یک حالتِ خوب؟
مگر چشمهایشان دکوری بود؟
«اون، اون همیشه همینطوریه؟»
او با چشمانی گشادشده ازآنقدر بازرگانی که تا همین چند لحظهکابوسها پیش با او درگیر بود پرسید.
«منظورت چیه؟»
«نـ نه، اون شخص...»
«آه، رئیسِزخمدار بندر؟ اونجایش همیشه همینطوریه.»
«...»
«شاید خشن به نظر برسه، اما بانکتهٔ بازرگانها فوقالعاده مهربونه. راستش رو بخوای، بیشترِاونوقت آدمهای اینجا توی جزیره شکوفه آلو همینطورین.»
«...میگن نباید آدمهازخمدار رو از رویپرید ظاهرشون قضاوت کرد.»
«مسئله این نیست.»
«بله؟»
بازرگان رشتهٔنظر کلام رایکم در دست گرفت.
«دلیلش اینه که تو روزهای اولِ تأسیسِ جزیره شکوفهکمی آلو، کسانی که با بازرگانها بیادبانه رفتار میکردن، توسط دوجوبهـت تا حدِ مرگ کتک میخوردن و با خاک یکسان میشدن.»
«اوه. من هنوز اون روز رو یادمه. همونجا بودم و تماشا میکردم، وکوتاهتر نمیتونستم باور کنم که یه آدم بتونه تا این حد بد کتک بخوره. چیفقط میگفت؟ 'این همون روشِ کتک زدنیه که دوجانگنیم بهـمون یاد داده!' همین بود، نه؟»
«هاهاها. دوجو واقعاً حسِ طنزِآنقدر خوبی داره. یاد گرفتنِ روشِ کتککابوسها زدنِ آدمها از یه تائوئیست. هاهاها.»
نه، آخه شماها.میرسید این چیزیه کهشده بشه بهش خندید؟
«این، این اشکالیزخمدار نداره که آدمهاپرید رو اونطوری کتک بزنن؟»
«چرا که نه؟ اوناییجایش که کتک خوردن هنوزمکمی جزوِ آدمهای خوششانس حساب میشن.»
«ها؟»
بازرگان تکخندهای کردمیرسید و به کوهیشده در دوردست اشاره کرد.
«اون کوهِ اونجا رو میبینی؟»
«...آره، کور که نیستم.»
«بعضی از اونا به خاطرآنقدر اینکه به اموالِ بازرگانها دستدرازی کردهکابوسها بودن، توی اون کوهها دفن شدن.»
چشمانِ ما چولمیرسید نزدیک بود ازشده حدقه بیرون بزند.
«دـ دفن شدن؟»
«بهـت که گفتم. خودم واضح شنیدم. دوجو باکمی لبخندِ درخشانی گفت: 'انقدر بزنیدشون تا فقط یه جونِنبود نصفهونیمه براشون بمونه، بعد زندهزنده تو کوه دفنشون کنید.'»
«...»
«و بعدش صد بار ازکوتاهتر بازرگانها عذرخواهی کرد و دهبهـت برابرِ ارزشِ کالاهاشون بهشون غرامت داد.»
«میتونستن فقط کالاها روفنر پس بدن، اما واقعاًعادی چه آدمِ سخاوتمندی بود.»
«آه، دوجوزخمدار یه نجیبزادهٔ واقعیه.پرید یه نجیبزادهٔ تمامعیار!»
این آدمها کاملاًروی عقلشان را ازترسناک دست داده بودند؟
اصلاً میفهمیدند دارند چه میگویند؟کوتاهتر وقتی آدمها را زندهزنده دفنبهـت میکند، به او میگویند نجیبزاده؟ نجیبزاااااده؟
«اون... به نظر میرسهفنر این دوجو آدمِ خیلیعادی ترسناکی باشه، مگه نه؟»
«اصلاً این یارو به حرفام گوشحالتِ میداد؟ اون یه نجیبزادهست، میشنوی چییکم میگم؟ یه نجیبزادهٔ اصیل و مادرزاد!»
ما چول ازروی تلاش برای درکِ بیشترِبود حرفهای آنها دست کشید.
و صادقانه بگویم، اینکه آن شخصشده یک نجیبزاده بود یا یک اراذلراهنماییشون و اوباش، به او هیچ ربطی نداشت.
با این حال،زخمدار گفتگوی بعدی افکارش راحالتِ بهتمامی در هم شکست.
«اگه کنجکاوی،زخمدار چرا باجایش چشمهای خودت نمیبینیش؟»
«ببخشید؟»
«مگه نگفتی میخوای رزرو کنی؟»
«در- درسته.»
«خودِ دوجو داره رزرواجایش رو انجام میده، پسکمی میتونی خودت بری و ببینیش.»
«...»
«آه، فقط یه هشدار. بهتره حواست به حرفمهم زدنت باشه. درسته که دوجو یه جنتلمنِ واقعیه،کردی اما آدمایی که بهش خدمت میکنن اینطوری نیستن.»
«کیکیکی، یه اشتباهزخمدار بکن تا درجا سرتوحالتِ از تنت جدا کنن!»
«خیلی هم جیگرفنر آدمو حال میآره،حالتِ مگه نه؟ هاهاهاها!»
ما چولبزرگ چشمانش راصورتش محکم بست.
به نظر میرسید هیچکس در اینشده مکان، چه مسافرخانهدار، چه کارگران وراهنماییشون چه تاجران، عقلِ سالمی در بدن نداشت.
«...بزرگه.»
«واقعاً بزرگه...»
«میگن تمامِ پولِمیرسید یانگتسه میره بهشده جزیره شکوفه آلو.»
دهانِ همه از عظمتِفنر عمارتی که روبهرویشان قرارعادی داشت، ناخودآگاه باز مانده بود.
حتی نمیشدزخمدار دید انتهایجایش این ساختمان کجاست.
آنها به مناطقِ مختلفی در جونگوون سفر کردهمیتوانست بودند، اما بهسختی میتوانستند به یاد بیاورند کهجلوی تا به حال عمارتی به این بزرگی دیده باشند.
«فکر کنم حتی دفترِیکم مرکزیمون توی جونگوون هممهم از این کوچیکتر بود.»
«د- درسته؟»
«...اینجا هم که خیلی شلوغه.»
با ورود از دروازهٔ اصلی، مردم در حالِمیتوانست رفتوآمد و تکاپو بودند. تنها تفاوت این بودجلوی که برخلافِ اسکله، اینجا هیچکس باری به همراه نداشت.
«کارِ درستی کردیم کهیکم اول اقامتگاه گرفتیم ومهم گاری رو اونجا گذاشتیم.»
«باید ازرئیس همون اول بهجایش حرف گوش میدادیم.»
اعضای گروهِ بازرگانی که تلاشهایشان بینتیجهحالتِ مانده بود، با دلخوری به او نگاهکوتاهتر کردند. چهرهٔ ما چول در هم رفت.
«اونایی که تا قبلصورتش از این حتی یهمیتوانست کلمه هم حرف نمیزدن...»
همیشه وقتی اوضاع خرابیکم میشه تقصیرِ من میندازن.مهم امان از دستِ این تاجرها!
«فعلاً بیاید بریم تو.»
«بله.»
با عبور از دروازهٔ اصلی، سالنِ بزرگیبود در برابرشان نمایان شد. با راهنماییِ شخصیباشد در جلو، واردِ صحنهای کاملاً ناآشنا شدند.
فضای داخلیِ وسیع که دهبرابر مجللتر از هر خانهٔ ثروتمندی بهگفتم نظر میرسید، پر از میز بود و کسانی که پشتِ اینقسم میزها نشسته بودند، بیوقفه در حالِ نوشتن و ثبتِ چیزی بودند.
«رسیدی که اینجا بود کجاست؟»
«دفترِ کل! دفترِفنر کلِ تخلیهٔ بارِحالتِ دیروز! کی برش داشته؟!»
«بهت کهبزرگ گفتم امروزصورتش روزِ وصولِ پرداختیهاست!»
«آخ، دارم دیوونهمیرسید میشم! عددا با همنکتهٔ نمیخونه! کی گند زده؟!»
آنجا یک میدانِ نبرد بود.
«همهشون دفترِ کلان؟»
او نمیتوانست حجمِ عظیمِ کالاهایی را که نیاز به اینهمه آدمکابوسها برای کار روی دفاترِ کل داشت، تصور کند. حتی بزرگترین گروههای بازرگانیلحظه در جونگوون هم این تعداد آدم را برای کارِ حسابداری استخدام نمیکردند.
و قطعاً بهمیرسید این شکلِ خستگیناپذیرشده هم کار نمیکردند.
«از اینرئیس طرف. لطفاًفنر اینجا صف بکشید.»
وقتی جلوتر رفتند، مردمی را دیدندحالتِ که در صف منتظر ایستاده بودند. درکوتاهتر انتهای صف، یک میزِ بزرگ قرار داشت.
«اوه...»
پشتِ میز یک طومارِ بزرگ با تصویرِ نمادهای دهگانهٔنبود طولِ عمر آویزان بود و بینِ میز و طومار، مردیفقط نشسته بود که با لبخندی ملایم به مهمانان خوشامد میگفت.
«...خیلی باشکوهرئیس به نظرفنر میرسه، مگه نه؟»
«درسته؟»
او ردای سفیدِ محققان و کلاهِ بزرگِ مقاماتمیتوانست را بر سر داشت. با وجودِ چشمانِ نسبتاًجلوی باریکش، لبخندِ ملایمش به او حسوحالِ مهربانی میبخشید.
و یکنظر بادبزنِ پَرداریکم در دستش...
«...انگار تجسمِ جاگال ریانگه.»
«د- درسته. دقیقاً همینطوره.»
با اضافه کردنِ کسانی که در جلو کار میکردند،مستقیم واقعاً چنین حسی به آدم دست میداد. خانوادههای ثروتمندِغولپیکر سلسلهٔ هان در گذشته باید دقیقاً همینشکلی بوده باشند...
«اما مگه نمیگفتن دوجوییکم جزیره شکوفه آلو درمهم اصل یه راهزن بوده؟»
هاه؟
«پس یعنیزخمدار همهٔ اینجایش آدما هم راهزنن؟»
هاه؟
ما چول پلکمیرسید زد و دوبارهشده به اطراف نگاه کرد.
«حالا که بیشتر دقت میکنم...»
یک جای کار میلنگید.
با اینکه همه در رداهای تمیزِ محققان با دقت مشغولِ پر کردنِ دفاترِآمده کل بودند، اما با بررسیِ دقیقترِ چهرههایشان، بیشتر شبیه به اراذل و اوباشیکوانگ بودند که آدم در کوچهپسکوچهها با آنها روبهرو میشد تا یک مشت محقق.
«نه... اینا تومیرسید میدونِ چاقوکشی غلتشده زدن یا چی؟»
مچِ دستهایی که از آستینهای گشاد بیرون زده بود،کمی گردنهایی که از یقهها دیده میشد و حتی جاینبود زخمهای واضحِ چاقو روی صورتهایشان، هر بینندهای را معذب میکرد.
«اینجا دیگه چه جهنمیه؟»
چرا یه همچین آدمایی دارنآنقدر دفترِ کل مینویسن؟ چرا؟ مگهتوی دارن تو کوچهپسکوچهها کاسبی میکنن؟
«از این طرف.»
با گیجی مدام بهفنر اطراف نگاه میکردند کهعادی خیلی زود نوبتشان شد.
«بله!»
همانطور که راهنمایی شدند، به جلو حرکتبود کردند؛ جایی که دوجویی با ظاهری شبیهِ جاگالنزدیک ریانگ، با لبخندی درخشان به آنها خوشامد گفت.
«خوش اومدید.نظر شنیدم از اتحادیهکوتاهتر تجاری دهبوک هستید.»
«بله، بله. درسته. این اولین باریهپرید که به اینجا میآیم، برای همینمیرسید میخواستیم یه کشتیِ تجاری رزرو کنیم...»
«جای درستی اومدید.فنر من ایم سوبیونگ، دوجویعادی جزیره شکوفه آلو هستم.»
«آه... بله! منروی ما چول هستم،ترسناک مسئولِ اتحادیه تجاری دهبوک.»
«از اونجا که اینجا تازهوارد هستید، شخصاً ترتیبِ ملاقاتتون رو دادم. ما خیلیکنی از حضورتون در جزیره شکوفه آلو استقبال میکنیم. عالی نمیشه اگه بتونیم رابطهٔبلوایی خوبی با هم داشته باشیم؟ مشتاقانه منتظرِ همکاریِ صمیمانهٔ شما در آینده هستم.»
«آه، بله! این ماییم کهجایش باید اینو بگیم! من همکشیده مشتاقانه منتظرِ همکاریِ شما هستم.»
«هاها. این حرفا چیه.»
لبخندِ ایمبزرگ سوبیونگ حتیصورتش پهنتر هم شد.
هیچ نشانی از تیرگییکم یا خطر در آنمهم لبخندِ بینقص دیده نمیشد.
«نکنه سوءتفاهم شده؟»
مگه میشه اینفنر مرد کسی روحالتِ زندهبهگور کرده باشه؟
چطور یه محقق که به نظرترسناک میرسه حتی نمیتونه یه خرگوش بگیره،بیرون میتونه مرتکبِ چنین عملِ شنیعی بشه؟
«مشخصاً یه سوءتفاهمی پیش اومده...»
درست در همان لحظه بود.
مردی با عجله واردِ سالن شد و چیزی درکشیده گوشِ ایم سوبیونگ زمزمه کرد. ایم سوبیونگ که با لبخندیگفتم بر لب گوش میداد، گوشههای لبش را بیشتر بالا برد.
«واقعاً؟»
«بله، دوجو-نیم.»
«اگه گناهی کرده، باید تاوانش رو پس بده.عادی تا غروب در حدِ معمول شکنجهـش کنید ونکتهٔ بعد بندازیدش تو رودخونه تا غذای ماهیا بشه.»
«از اونجازخمدار که شناگرِ ماهریه،پرید نمیتونه فرار کنه؟»
«تچ، تچ.بزرگ حتماً باید همهچیزوآنقدر خودم بهت بگم؟»
برای یکنظر لحظه، چهرهٔ ایمکوتاهتر سوبیونگ سرد شد.
«تاندونهای دست و پاش رو قطع کنید و دست و پاش رو با طنابهای آهنی ببندید. محضِ احتیاط دانتینشبهـت رو هم از بین ببرید. به پاهاش هم وزنه ببندید تا نتونه روی آب شناور بمونه. آه، و رویامروز تاندونهای بریدهشدهـش هم یکم نمک بپاشید. گناهانش خیلی بزرگتر از اونه که بخواد به همین سادگی منتظرِ مرگش بمونه.»
«فهمیدم.»
«تمیز انجامش بده، خیلی تمیز.»
«چشم، دوجو-نیم.»
«بههرحال، اونا راهزن به دنیا اومدن، پس اگه حتی یه ذره حواستمیرسید بهشون نباشه، از این اتفاقا میافته. مطمئن شو که عواقبِ دستدرازی بهپستت هر چیزی رو کاملاً بفهمن. به همه بگو با دقت تماشا کنن.»
«همین کار رو میکنم.»
ایم سوبیونگ که با تکان دادنِ دستشبود مرد را مرخص کرد، نوچی کرد و دوبارهنزدیک با لبخندی درخشان به ما چول خیره شد.
«اوه، بابتِ اینمیرسید وقفه عذرخواهی میکنم.شده کجای حرفمون بودیم؟»
«...»
«رئیسِ بازرگانان-نیم؟»
«...خواهش میکنمبزرگ به منصورتش رحم کنید.»
«هاه؟»
به نظر میرسید آنهافنر قدم به جایی گذاشتهعادی بودند که اصلاً نباید میگذاشتند.