چپتر 1341: در رؤیا
0پس از اینکه بهکند خودش آمد، لبخندِ محوش راهیبرت حفظ کرد و محتاط شد.
بهطور مبهمی حس میکرد نیروییقطعاً رازآلود او را به سمتِ هارتلارخ،باشند روستایی با سنتِ اژدهاپرستی، سوق میدهد.
این شبیهشاید به چیدمانی ازباشند سوی سرنوشت بود.
آدری یک بار واردِ تالارِ حقیقت شده بود و آنجا کشف کرد که نقاشیهای دیواری بهسگِ واقعیت تبدیل شدهاند. علاوه بر این، میدانست که ردهٔ ۱ مسیرِ تماشاگر، نویسنده است. از این نام،مخالفت چیزهایی را به هم ربط داده بود، بنابراین اجتنابناپذیر بود که شک کند کاسهای زیر نیمکاسه است.
در این لحظه، هیبرت خندید.
«اسمِ این روستا را شنیدهام.قطعاً یادم است که خاندانِ مانداشته ملکی در این نزدیکی دارد.»
در حینِشاید حرف زدن، نگاهیباشند به آسمان انداخت.
«تقریباً غروب است. چراملک آنجا نمانیم و فرداآماده به شکار ادامه ندهیم؟»
آلفرد مخالفتی با پیشنهادِ برادرِکاسهای بزرگترش نداشت. برای او، شب ماندناسمِ در هر ملکی اساساً یکسان بود.
سر تکان داد و گفت:قطعاً «یک نفر را بفرستید تانداشته به پدر و مادر خبر بدهد.»
آدری حرفی نزد. چشمانِنداشته سبزش کمی چرخید و نگاهششکاری از چهرهٔ دو برادرش گذشت.
ابروهای هیبرت فوراً در هم رفت و گفت: «فکر میکنم بهتر است برگردیم.باشند به این ملک از قبل خبر داده نشده، پس قطعاً آماده نیستند. شایدداریم راهی نداشته باشند که به این همه اسب، سگِ شکاری و خدمتکار برسند.
«علاوه بر این، هنوزکند یک ساعت تا غروب مانده.هیبرت وقتِ کافی برای برگشتن داریم.»
وقتی آلفرد دید برادرش به این سرعت نظرش راراهی عوض کرد، خواست با او مخالفت کند. با اینهنوز حال، با کمی فکر، حس کرد حرفِ برادرش منطقی است.
با در نظر گرفتنِ اینکه خواهرشهمه هم اینجا بود، بهاختصار موافقت کردهنوز و گفت: «پس بیایید زودتر برگردیم.»
با گفتنِ این حرف، منتظرِقبل هیبرت نماند. با فشردنِ پهلوی اسبراهی و تکان دادنِ شلاق، راه افتاد.
هیبرت اخمبنابراین کرد، سپسکند آرام شد.
بدونِ اینکه حرفِ دیگری بزند، خواهرش، گروهِ همراهان، خدمتکارانراهی و سگهای شکاری را هدایت کرد و برگشت، و باساعت دنبال کردنِ حاشیهٔ جنگل، به ملکی در طرفِ دیگر بازگشت.
آدری بیسروصدا پشتِ سرشنداشته رفت و نظری دربارهٔسگِ روندِ پیشرفتِ ماجرا نداد.
...
اواخرِ شب،بنابراین در ملکی درکاسهای شهرستانِ چسترِ شرقی.
آدری که از قدرتهای ذهنگردانِ خود برای تغییرِ افکارِ دو برادرش استفادههمه کرده بود تا مانع از نزدیک شدنِ آنها به هارتلارخ شود، پتویداریم مخملی را کنار زد، به رختخواب رفت و به خوابِ عمیقی فرو رفت.
در عالمِ خواب، ناگهان نشست.
سپس به اطراف نگاه کرد و میزِ آرایشِ آشنا و ورودیِراهی حمام را دید. فهمید که هنوز در اتاق است، اما ماهِمانده سرخِ بیرونِ پنجره ناپدید شده بود. هیچ ستارهای نبود، فقط تاریکی.
این دنیای واقعی نیست...کند آدری فوراً نتیجهگیری کردلحظه و خودش را بررسی کرد.
خیلی زود، به نتیجهای رسید:
این یک رؤیا بود.نداشته رؤیایی نسبتاً عجیب کهسگِ باعث میشد او هوشیار بماند.
بالاخره اتفاق افتاد... آدریملک هیچ وحشتی حس نکرد.آماده فقط کمی آزرده بود.
بعدازظهر ماجرا را درست مدیریت نکرده بود،نیمکاسه که منجر به کشیده شدنِ مشکل به ملکیخاندانِ شد که پدر و مادرش در آن بودند.
با نگاه به گذشته، معتقد بود که باید از ایدهٔ هیبرت پیروی میکرد وسگِ مستقیم به ملکِ خانوادگیِ نزدیکِ هارتلارخ میرفت. سپس، میتوانست منطقاً «ترتیبِ» بازگشتِ هیبرت ونظرش آلفرد به اینجا را بدهد و خودش بماند تا منتظرِ هرگونه پیشامدِ احتمالی باشد.
اینگونه، حتی اگر اتفاقی همباشند میافتاد، روی پدر و مادر،خدمتکار برادران و بیشترِ خدمتکاران تأثیری نمیگذاشت.
با این حال، در آن زمان، هدفِ اصلیاش پیروینیستند از چیدمانِ سرنوشت نبود. تا جایی که میتوانست ازخدمتکار هارتلارخ دوری کند، تمامِ تلاشش را برای این کار میکرد.
در کمالِ تعجبش، خطر گاهیکاسهای اوقات حتی اگر به دنبالشخندید هم نبودی، به سویت میپرید.
دوری کردن ازقبل آن و خریدنِآماده زمان، راهحلی همهجانبه نبود.
آدری فوراً از تختنداشته پایین آمد و پابرهنهسگِ روی فرشِ ضخیم ایستاد.
او از قبل تأیید کرده بود که با سطحش بهعنوانِ یکراهی نیمهخدای رؤیاگرد، میتواند مستقیماً از این رؤیای عجیب فرار کند و بهوقتِ دنیای واقعی برگردد و یک بارِ دیگر از «دعوتِ» مشکوک دوری کند.
پس از نگاهی به اطراف، آدری لبهایشنیمکاسه را جمع کرد، شنلِ آبیرنگی را کهیادم روی جالباسیِ کنارش آویزان بود برداشت و پوشید.
نفسِ عمیقیملک کشید و بهقطعاً سمتِ در رفت.
در این حین،راهی «خالکوبیِ» ستارهٔ سرخی رویاسب پشتِ دستش ظاهر شد.
«خالکوبی» طوری ناپدیدبرگردیم شد که گویینشده هرگز ظاهر نشده بود.
این نشانی بود که پس از اولین ورودش به کاخِ باستانیِ فرازِ مِهِ خاکستری روی او باقی مانده بود.حینِ برای مدتی طولانی، هیچ ویژگیِ خاصی نشان نداده بود. تنها در آغازِ امسال بود که آقای ابله به آنها اطلاعبرای داد که در موقعیتهایی که نمیتوانند نیایش کنند، میتوانند با فعال کردنِ «خالکوبیِ» مربوطه، از خواندنِ نامِ مقدس چشمپوشی کنند.
بهسادگی، این امتیازی بودنشده که برکتیافتهٔ یک ایزدشاید از آن برخوردار میشد.
البته، هیچ راهی برای انتقالِ اطلاعات وجود نداشت.سگِ فقط در موقعیتهای بحرانی قابل استفاده بود و بهبرگشتن آقای ابله اجازه میداد نگاهِ خود را معطوف کند.
و مهمتر از آن، نشانِ سرخِ ستارهمانند نسبتاً چشمگیر بود. بهراحتی توسطِ دیگران و کسانی که مخفیانه آنها را زیر نظر داشتند، کشف میشد. بنابراین، در موقعیتیوقتی که نیاز داشت خاص بودنش را پنهان کند، آدری بیشتر تمایل داشت از تواناییهای مختلفِ یک ذهنگردان استفاده کند تا ایدهٔ نیایش به آقای ابله را در ذهنِسپس انسانی نامحسوس در آن نزدیکی بکارد. او آنها را وادار میکرد تا نیایش را در زمانها و مکانهای مناسب کامل کنند و برای محافظت از او دعا کنند.
در این لحظه، او باور داشت که صاحبِ رؤیا میداند که او مشکوکشنیدهام است، بنابراین حس کرد نیازی به این همه دردسر نیست. تنها کاری کهغروب باید میکرد این بود که موجودیتی را که به آن نیایش میکرد، پنهان کند.
وقتی به در رسید، آدری دست درازنیستند کرد و دستگیره را گرفت، آن راسگِ بهآرامی چرخاند و سپس به عقب کشید.
راهروی نسبتاًشاید تاریک در میدانِباشند دیدش پدیدار شد.
ساختمانِ اصلیِ این عمارت بیش از صد سال قدمت داشت. بسیاری از بخشها، بهویژه راهرو، همچنان ویژگیهای پیشینِ خود را حفظ کرده بودند. هیچ چراغِ گازیداریم در آنجا نبود و دیوارها با شمعدانهایی از جنسِ نقره یا مس تزئین شده بودند. شمعهای بیشماری روی آنها قرار داشت که نوری زرد و کمجانراه ساطع میکردند و با روشن کردنِ سراسرِ راهرو، انواعواقسامِ سایهها را میساختند. فضا چنان بود که گویی هر لحظه ممکن است شبحی در راهرو ظاهر شود.
حتی اینم تو رؤیا بازسازیکاسهای شده... آدری به اطراف نگاهخندید کرد و واردِ راهرو شد.
با عبورِ این فکر از ذهنش،آماده فرشی بلند و ضخیم به رنگِهمه زردِ کمرنگ زیرِ پاهایش ظاهر شد.
آدری روی فرش قدم گذاشتباشند و با پیروی از شهودِخدمتکار روحیاش به سمتِ راست رفت.
پس از برداشتنِ دو سه قدم، ناگهان ایستاد. حسنیستند کرد انگار چیزی پشتِ آن دو درِ کاملاً بستهخدمتکار پنهان است که میلِ شدیدی برای کاوش در او برمیانگیخت.
این اتاقخوابِ پدر و مادره. اون اتاقِنیمکاسه هیبرته. اونم اتاقِ آلفرد... آدری در ذهنشیادم یادداشت کرد و اخمهایش در هم رفت.
درهای باستانیِ نقشبرجسته زیرِ نورِ کمجانِ شمعهانیستند بهشدت رازآلود بودند. آدم را مشتاق میکردندسگِ تا بداند چه چیزی پشتشان پنهان است.
در حالی که افکارش بهسرعت ازهمه پیِ هم میآمدند، آدری ناگهان فهمیدهنوز آنها در رؤیا نمادِ چه چیزی هستند.
این درِ عالمِ ذهنملک بود. پشتِ هر در،آماده عالمِ ذهنِ صاحبش قرار داشت.
به بیانِ دیگر، اگر آدری درِ اتاقِ آلفردلحظه را هل میداد و باز میکرد، میتوانست رازهای گوناگونینزدیکی را ببیند که در اعماقِ قلبش پنهان شده بود.
با همین منطق، میتوانستنشده در رازهای لرد هالشاید و بانو کتلین سرک بکشد.
آرام نگاهش را گرفت. آدری چشمانش رااسب بست و به راهش ادامه داد تامانده نگذارد این وسوسه بر او اثر بگذارد.
پس از تمامِبرگردیم تجربههایش، رفتهرفته اصلینشده را فهمیده بود:
یک نیمهخدا در قلمروِ ذهنکاسهای باید خودش را مهار میکردخندید و به دیگران احترام میگذاشت.
با توجه به اینکه میتوانست افکارِ واقعیِ آدمها را از طریقِ زبانِ بدن، حالتهایسگِ چهره و نوساناتِ احساسیشان بخواند، اگر به همین راضی نمیشد، میتوانست حریصانه افکارِ درونیِنظرش دیگران را بکاود و رازهایشان را بیرون بکشد. اما در نهایت، خودش آسیب میدید.
اصلِ بسیار سادهای بود: هر کسی به درجاتِ مختلف تاریکیخدمتکار یا افکارِ پلیدی در درونِ خود داشت. با این حال،دید آنها را مهار میکردند و نمیگذاشتند بر اعمالشان اثر بگذارد.
در چنین شرایطی، اگر یک نیمهخدا در قلمروِ ذهن همچنان بر کاویدنِ این افکارهمه پافشاری میکرد و بخشهای زشتِ زیرِ نقاب را بیرون میکشید، خیلی راحت از ذاتِ بشرسرعت ناامید میشد، به انواعواقسامِ افکارِ منفی آلوده میگشت و رفتهرفته بیآنکه بفهمد، به جنون میرسید.
این همچنین یکی از دلایلی بود که چرا تماشاگران، با وجودِ اینکه میتوانستندشنیدهام خود را «تسکین» دهند و مشکلاتِ روانیِ مربوطه را درمان کنند، یکی ازغروب مسیرهایی بودند که بهراحتی مجنون میشدند یا مهارِ خود را از دست میدادند.
آنها همزمانملک هم امن بودندقطعاً و هم خطرناک.
از این رو، آدری قوانینی برای خودش وضع کرد تا رعایتشان کند. او تنها بهوقتِ مشاهده و ذهنخوانیِ کسانی میپرداخت که میشناختشان. تمامِ تلاشش را میکرد تا واردِ رؤیای آنهاگرفتنِ نشود. این محدودیت در موردِ غریبهها صدق نمیکرد. اگر ضرورتی نداشت، واردِ عالمِ ذهنِ هیچکس نمیشد.
آدری که ردایی آبی بهقبل تن داشت، با دنبال کردنِشاید راهرو به انتهای آن رسید.
چشمانش را باز کردکند و نگاهش را بهلحظه اتاقِ سمتِ چپ دوخت.
اتاقِ آفتابگیرِ نیمهبازی بود.
آدری دوباره لبهایش را بهباشند هم فشرد و با تنفسیخدمتکار آرام، دستگیرهٔ در را گرفت.
با باز شدنِبرگردیم درِ چوبی، منظرهٔ درونِقطعاً آن رفتهرفته نمایان شد.
آنجا دیگر یک اتاق نبود. روی زمین قلوهسنگهای گرد وخندید دستههایی از علفهای هرزِ سیاهآبی به چشم میخورد. اعماقِ آنحرف فضا چنان تاریک بود که نمیشد چیزی را بهوضوح دید.
آدری آرام بهقبل داخل رفت و درنیستند را پشتِ سرش بست.
در تاریکی،شاید شبحِ برخی اشیاءباشند بهسرعت شکل گرفت.
ستونِ سنگیِ غولآسایی به بلندیِ دههانشده متر در آنجا ایستاده بود. هیولاینداشته مارمولکمانندِ بلندی روی آن قرار داشت.
هیولا مانندِ کوهی کوچک بر فرازِ ستونِ سنگی چمباتمه زدهخندید بود. بدنش با فلسهای سنگیِ غولآسای سفید و خاکستری پوشیدهحرف شده بود و چشمانش عمودی و به رنگِ طلاییِ کمرنگ بود.
این همان اژدهای ذهنینشده بود که در اسطورههاشاید از آن سخن میرفت.
با صدای ویژژژ، دو بالِباشند اژدهای ذهن از هم باز شدبرسند و تقریباً تمامِ آسمان را پوشاند.
استخوانهایشان مانندِ رگبرگهای فلزی بودقبل که با غشایی خاکستریرنگ باشاید نقشونگارهای رازآلود پوشیده شده بود.
با نگاهِ آدریاجتنابناپذیر به بالا، اژدهایزیر ذهن صدایی وزوزمانند درآورد:
«تو به لیوسید رفتهای.»
بیتردید، ویشاید از زبانِنداشته اژدهایان استفاده میکرد.
شهرِ معجزات، لیوسید... از کجا میدونه... درست همان لحظه که این دو فکر از ذهنِ آدری گذشت، شنید که اژدهای ذهن میگوید: «آگاهیِ درونِکافی قلبِ هر کس، مبادلهٔ خاصی با دریای ناخودآگاهِ جمعی انجام میدهد. و مکانِ بیهمتایی مانندِ لیوسید نیز به همین ترتیب اثری ویژه در توفشردنِ بر جای گذاشته است. وقتی شخصیتِ مجازیات در دریای ناخودآگاهِ جمعی میگردد و چندان از من دور نیست، طبیعتاً میتوانم آن را حس کنم.»
این از حدِ تواناییهای من فراتره و کاری نیست که یه رؤیاباف بتونه انجام بده...خاندانِ یعنی این اژدهای ذهن معادلِ یه ژرفبینِ ردهٔ ۲ـه؟ اون واقعاً منو مستقیماً تحتِ کنترلشکار نگرفته... در حالی که این افکار از ذهنِ آدری میگذشتند، اژدهای ذهن دوباره به سخن درآمد.
«مطمئنم درملک این لحظهنشده هیچ سوءنیتی نداری.»
آدری دو ثانیه سکوت کرد وهمه سپس سر بالا آورد و پرسید:هنوز «نگران نیستید که این یک تله باشد؟»