چپتر 1270: دیدار
0روی کشتیِ «خدای دریا»، اعضای شهر نقره، مانند لیاوال، کاندیسحمله و دیگر پیشاهنگان شهر نقره، روی صندلیهایی نشسته بودند کههوشیار مناسب اندازهشان نبود. آنها با احتیاط به «کوتولههای» اطرافشان نگاه میکردند.
البته، میدانستند که اینها انسانهای عادی هستند. گذشته از این، همه میدانستند که قدِ اغراقآمیزشان حاصل معجونهاست، اما همچنان حس میکردند که آدمهای روی کشتیکرد بیش از حد کوتاهاند، از جمله لرد دنیتس، که خودش را اوراکل مینامید. بههرحال، در شهر نقره، بهجز کودکان، ساکنانی که هنوز به ردهٔ ۶کمین نرسیده بودند، میانگین قدشان از ۱.۸ متر بیشتر بود. در میان آنها، فرابشران ردهٔ ۹ که بیش از دو متر قد داشتند نیز کم نبودند.
تکانهای خفیف قایق باعث میشد «نیمهغولها» کمی احساس ناراحتی کنند، اما بدن نیرومندشان کمک کرد تا بهسرعت بر این تأثیر غلبه کنند. و تضادگفتم میان دریا و قایق تنها در آنسوی پنجره باعث میشد نتوانند بیقراری، ترس و اضطرابشان را مهار کنند. مثل اولین باری بود که درپایین یک مأموریت اکتشافی شرکت میکردند. به نظر میرسید در محیط اطراف هیولاهایی در تاریکی کمین کردهاند که هر لحظه ممکن است به آنها حمله کنند.
در آن لحظه، دنیتس وارد اتاقی شد که به سالن غذاخوری تبدیل شده بود.فرابشران او به افراد قدبلند، محتاط، هوشیار و عجیبولباسی که خشکشان زده بود لبخند زد ونیرومندشان گفت: «غذایتان آماده است. حالا میتوانید هر طور که دوست دارید از غذایتان لذت ببرید.
«راستی، فراموش نکنیدهیولاهایی همین الان چه گفتم.لحظه این آبها بسیار خطرناکاند.
«نیازی نیستمیانگین بلند شوید. میتوانیدبیشتر سر جایتان بمانید.»
وقتی دنیتس دید ارشد جوانی که خودش را دریک معرفی کرده بودحالا و دیگر «نیمهغولها» میخواهند بلند شوند و با مؤدبانهترین حالت با او صحبتآبها کنند، با عجله دستانش را پایین آورد و جلوی رفتار غیرمتمدنانهشان را گرفت.
«اگه من هم همقدِ اونا بودم، تا الان مسخره کردنِ آدمایبیشتر اطرافم رو شروع کرده بودم...» دنیتس در حالی که دست میزدمیشد تا به خدمه اشاره کند غذا را بیاورند، زیر لب غرغر کرد.
عطر تندی بیدرنگ در بینی دریک و دیگر ساکنان شهر نقره پیچید. رایحهایسالن بود که هنگام کباب کردن قارچهای گوشتی با آن آشنا بودند، اما بوی غیرقابلوصفِآماده دیگری هم به آن اضافه شده بود. بویی نسبتاً عجیب و کمی تحریککننده بود.
این بو چنان فریبنده بود کهبود دهان لیاوال، کاندیس و بقیه آبتکانهای افتاد و معدهشان به تقلا افتاد.
دنیتس در حالی که به یکیخشکشان از خدمه که وارد میشد اشارهحالا میکرد، گفت: «گوشت کبابشدهٔ سبک دسی.»
او بشقاب فولادیِ بزرگی در دست داشت که تکهای گوشت کبابشدهٔبیشتر قهوهایِ مایل به طلایی و آغشته به روغن در آن میدرخشید. رازیانه،نیمهغولها ریحان و ادویههای دیگر بهطور یکنواخت روی سطح آن پخش شده بود.
دنیتس تکتک غذاها را معرفی کرد و وقتی کارش تمام شد لبخند زد:سالن «استیک، ماهیِ تابهای، نان سفید، سوپ غذاهای دریایی و آبجوی سبک... نگران هیچچیزغذایتان نباشید. با خیال راحت دلی از عزا دربیاورید. ما ذخایر غذایی فراوانی داریم.»
با گفتنِ این حرف، نگاهی به «نیمهغولهایی»میان انداخت که به نظر میرسید مشتاقاند بایستند.قایق سپس با خندهای ریز اتاق را ترک کرد.
کاندیسِ موکوتاه با دشواریِ فراوانعجیبولباسی نگاهش را از غذا گرفتغذایتان و آب دهانش را قورت داد.
«ارشد دریک،بهجز حالا چهساکنانی کار کنیم؟»
با اینکه دریک باور داشت اوراکلِکردهاند آقای ابله به آنها آسیبی نمیرساند،اتاقی از روی عادت نظر بسیار محتاطانهای داد.
«به دو گروه تقسیم میشویم.بیشتر یک گروه منتظر میماند تا نوبتشنبودند برسد. گروه دیگر الان غذا میخورد.»
کاندیس ناگهان ایستاد: «بسیار خب،عجیبولباسی ارشد دریک. من درخواست میدهمغذایتان به گروهِ چشندگان غذا بپیوندم!»
گروهی دهنفره بهسرعت تشکیل شد. همزمان، لیاوال و کاندیس بهسویمتر میز درازِ نزدیک دیوار رفتند و مقداری از وسوسهانگیزترین چیزیقایق که پیدا کردند، یعنی همان گوشت کبابشدهٔ دسی را برداشتند.
پس از گرفتنِ یک گاز، آبِ غلیظ، عطر و گوشت خالصِ آمیخته در بافتغذاخوری آن، تجربهای پیچیده و بیهمتا در دهانشان شکل داد. تنها توانستند دو بار بجوندحالا و سپس با ولع غذا را به درون معدهشان بلعیدند تا گاز دوم را بزنند.
این غذا بارها خوشمزهترمتر از قارچهای گوشتیای بودفرابشران که پیشتر خورده بودند.
بیآنکه متوجه شوند، ده ساکن شهر نقرهزده در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زدهدوست و دیدشان تار شده بود، مشغول خوردن بودند.
روی عرشه، دنیتس به مسیر دریاییِ امن در ویرانههایقدشان نبرد خدایان نگاه کرد. او در این فکر بودتکانهای که چگونه مشکلات پیروان آقای ابله را حلوفصل کند.
ناگهان ملوانی دواندوانهیولاهایی آمد و در حالیلحظه که نفسنفس میزد گفت:
«لرد اوراکل، آنها همینمتر الان غذایشان را تمامفرابشران کردند. باز هم میخواهند!»
...این یاروها ازمحتاط کجا پیداشون شده؟خشکشان دنیتس جا خورد.
«یک دستِبهجز دیگر برایشانساکنانی آماده کنید.»
دنیتس با دیدن اینکه ملوان میخواهدکردهاند برگردد، بهسرعت افزود: «از فردا بهاتاقی بعد، خدمه باید ماهیگیری را شروع کنند!»
...
در دریایقدبلند سونیا، درهوشیار جزیرهای غیرمسکونی.
کلاین به وضعیت کنونیاش عادت کرده بود و نیروی روحیاشمتر را مهار کرد. او قصد داشت به بکلاند «تلهپورت» کندقایق و آینهٔ جادویی، آرودس، را احضار کند تا چند سؤال بپرسد.
او برای بیرون آوردن ساکنان شهر ماه به دنیای بیرون عجلهای نداشت. قصد داشت صبر کند تا دنیتس واحد پیشگام شهر نقره رازده مستقر کند. با تجربهٔ کافی، میتوانست توجهش را به این موضوع معطوف کند. بههرحال، مسیر خروج از سرزمین متروک خدایان باز شده بود. اوشوید میتوانست از روش پاسخ به نیایشها استفاده کند و با تکیه بر قدرت عصای ستارگان، تمام ساکنان شهر ماه را به بیرون منتقل کند.
البته، اگر در یک بار دیگر بسته میشد، کلاین باز هم راهحلی داشت. او ابتدا ساکنانمیشد شهر ماه را به اقامتگاه پادشاه غولها منتقل میکرد و میگذاشت خودشان در را باز کنند.پنجره بدون اولین لوح کفر و روح پلیدِ فرشتهٔ تاریک، فرابشران عادی میتوانستند در را باز کنند.
اما در مورد اینکه آیا آفریدگارِ راستین دخالت میکند یا جلویش را میگیرد، کلاینطور به آن فکر نکرد. دلیلش این بود که خدای راستینِ ردهٔ ۰ اکنون قادر بهنیست انجام این کار بود. حتی اگر کلاین مخالف هم بود، نمیتوانست جلوی «وی» را بگیرد.
علاوه بر این، کلاین باور داشت که تمرکزِمیانگین آفریدگارِ راستین روی این موضوع نیست. مهمترین دغدغهٔنیز «وی» دستگیریِ آمون و پسگرفتنِ اولین لوحِ کفر بود.
اگه بخوایماطراف دقیق بگیم، اینکمین یه درامِ خانوادگیه...
کلاین در دل طعنه زد. گرسنگیِ خزنده راشده از هوا چنگ زد و شیءِ مهرشدهای رالبخند که مدتها همراهش بود، در دستِ چپش پوشید.
بدنش بهسرعتعجیبولباسی شفاف وزده ناپدید شد.
در عالمِ ارواحِ اشباعشده و تودرتو، کلاینآماده بهسرعت از میانِ اشکالِ وصفناپذیر عبور کرد وراستی به مختصاتی که نشاندهندهٔ بکلاند بود، نزدیک شد.
ناگهان از حرکت ایستاد و در خلأِغذاخوری پرآشوب، به هفت نورِ خالصی که بالاترین نقطهٔخشکشان عالمِ ارواح را اشغال کرده بودند، چشم دوخت.
قبلاً بهخاطرِ ردهٔ پایینم جرئت نمیکردم تو عالمِ ارواح پرسه بزنم. حتی سعی نکردم بهزده هفت نوری که بهم لطف داشتن سر بزنم. حالا به نظر میرسه وقتِ دیداره... اونا تجسمِالان انواعِ دانش هستن و سالهای بیشماری تو عالمِ ارواح زندگی کردن. احتمالاً رازهای خیلی زیادی میدونن...
درست وقتی افکارِ کلاین به پایانبود رسید، ناگهان نوری مقابلش پدیدار شد.تکانهای پیرمردی با ردای نارنجی ظاهر گشت.
این پیرمرد چاق بودهوشیار و ریشِ سفیدِ کوتاهی داشت.گفت بسیار مهربان به نظر میرسید.
او به کلاینکودکان نگاه کرد و بانرسیده لبخند سر تکان داد.
«جنابِ عالی، لطفاً اجازه دهید خودمکردهاند را معرفی کنم. باید مرا بهاتاقی یاد بیاورید. من نورِ نارنجی هیلاریون هستم.»
آخرین باریمیانگین که دیدمت،متر خیلی لاغر بودی...
کلاین در دل طعنه زدلبخند و با لبخند پرسید: «ظاهراً پیشبینیطور کرده بودید که به دیدارتان میآیم؟»
هیلاریون چیزی رازده پنهان نکرد وغذایتان صادقانه لبخند زد.
«عالمِ ارواح با انواعواقسامِ اطلاعات در هم آمیخته است. برخی از گذشته میآیند، برخیعجیبولباسی از حال، و برخی به آیندهای قطعی اشاره دارند. چه غیببینی باشد چه پیشگویی، بیشترِفراموش روشها در واقع از عالمِ ارواح استفاده میکنند و سپس به رازهای سرنوشت سرک میکشند.»
منظورِ نورِ نارنجی این بود که چون کلاین در عالمِ ارواح حضور داشت و قصدِ دیدار داشت وغذایتان آماده بود تا برای این کار اقدام کند، قطعاً تبادلِ اطلاعاتِ متناظری رخ میداد. این موضوع به هفت نورنیست که تا حدودی عالمِ ارواح را کنترل میکردند اجازه داد تا آن را حس کنند و پیشگویی انجام دهند.
کلاین اصلاً غافلگیر نشد. آهسته سرگفت تکان داد و گفت: «غیر ازدوست شما، چه کسِ دیگری میخواهد مرا ببیند؟»
او در ابتدا قصد داشت از القابِ محترمانه استفاده کند، اما بادارید در نظر گرفتنِ نگرشِ هفت نور و نحوهٔ خطابِ نورِ نارنجی، ازنیازی این کار منصرف شد تا جایگاهش را بهعنوانِ نمایندهٔ قصرِ سفیرا حفظ کند.
نورِ نارنجی هیلاریون بیدرنگ لبخنداتاقی زد و گفت: «همهٔ آنها.افراد جنابِ عالی که مخالفتی ندارید؟»
کلاین سر تکان داداتاقی و مؤدبانه پاسخ داد:شده «البته. باعثِ افتخارِ من است.»
بهمحضِ اینکه حرفش تمام شد، نورهاییگفت به رنگهای مختلف در اطرافِ هیلاریوندوست برخاستند و به پیرمردانی متفاوت تبدیل شدند.
«جنابِ عالی، لطفاً اجازه دهید معرفی کنم.» وقتی نورِ نارنجیطور دید کلاین سر تکان میدهد، به پیرمردی با ردای سرخگفتم اشاره کرد و گفت: «ایشان نورِ سرخ آیور موریا هستند.»
همونی کهاست قبلاً بهوارد سؤالم جواب داد...
کلاین بیدرنگ لبخند زدتاریکی و قدردانی و صمیمیتِممکن خود را نشان داد.
بهنوبهٔ خود، هیلاریون نورِ زرد ونیثان، نورِمیان آبی کوتومی، نورِ سبز سراپیس، نورِ نیلی یسوسباعث و نورِ بنفش سنت ژرمن را معرفی کرد.
نورِ زرد ونیثان... این همونیهعجیبولباسی که دربارهٔ جدِّ خاندانِ ابراهیمغذایتان اون پیشگوییِ آخرالزمانی رو کرد؟
کلاین به پیرمردِ لاغراندام و ریشبلندی کهآماده ردایی لیموییرنگ به تن داشت نگاه کرد وراستی با لبخند گفت: «بیایید بنشینیم و گپی بزنیم.»
همانطور که صحبتحمله میکرد، دستِ راستشسالن را بالا آورد.
شعلههای سرخِ تیره در محیطِ اطرافغذاخوری روشن شدند. این شعلهها از شومینهایهوشیار میآمدند که در آن زغالسنگی مرغوب میسوخت.
این شعلهها بیدرنگ صندلیِ راحتی، فرشی زرد و خاکستری، کمدها، مبلها،طور میزهای عسلی، مجسمههای چدنی، فنجانهای چایِ چینیِ سفید و اشیاءِ دیگری رابسیار روشن کردند و یک اتاقِ نشیمنِ کلاسیک به سبکِ بکلاند شکل دادند.
کلاین رو به هفت نور کرد وآماده درحالیکه لبخند میزد و به مبل وببرید صندلیهای پشتیبلند اشاره میکرد، گفت: «بفرمایید بنشینید.»
پس از آنکه هفت نور نشستند، کلاین روی صندلیِ راحتی نشست، فنجانِ چای راعجیبولباسی برداشت و با لحنی طبیعی گفت: «راستش را بخواهید، همیشه دلم میخواست به دیدارِراستی هر هفت نفرِ شما بیایم، اما فرصتی پیدا نمیکردم. حالا بالاخره به این آرزو رسیدم.»
«این آرزوی ما هم بوده است.» به نظر میرسیدافراد نورِ نارنجی درخشانترین و برونگراترین فرد در میانِ هفتغذایتان نور باشد. او بیدرنگ از طرفِ همهٔ همراهانش پاسخ داد.
اِ، حسعجیبولباسی میکنم آرزوی یکیلبخند رو برآورده کردم...
کلاین که خوشحال شده بود، پرسوجو کرد:زده «میتوانم بپرسم دربارهٔ کیهان، یا بهتر استطور بگویم، کهنایزدان و ایزدانِ بیرونی چه میدانید؟»
نورِ نیلی یسوس که ردایی کتان به تن داشت و نسبتاً جوان به نظر میرسید، با جدیتنبودند پاسخ داد: «جنابِ عالی، کهنایزدانی که به جهانِ ما چشم دوختهاند عبارتاند از الههٔ مادرِ تباهی، درختِغلبه مادرِ هوس، فرزندِ آشوب، گرسنگیِ ازلی، حلقهٔ مکافات، فرمانروای ابرنواختر، هذیانهای خاموشیناپذیر، شهریارِ زوال و ناظرِ ابعادِ بالا...»
...یه کم زیادی زیاد نیستن؟
کلاین باحمله شنیدنِ این حرفسالن کمی جا خورد.