چپتر 1282: جرم
0روی بهسختی خونسردیاش را حفظ کرد و چنان وانمود کرد کهخوبی گویی دارد دربارهٔ محتوای کاغذِ زرد با همراهانش بحث میکند. گفت: «هاها،موفقیت چطور میشود در یک نگاه فهمید کسی خارجی است؟ چطور تشخیصش میدهند؟»
او با معنای پنهانِ حرفهایش به فیل و پاشا دلداری داد تا نترسند. هرچهشلیک بود، بهجز بیلز که بومیِ آنجا بود، سه نفرِ دیگر شهروندِ لوئن بودند. هیچجلو خونی از قارهٔ جنوبی در رگهایشان جریان نداشت و هیچچیز در اجزای چهرهشان جلبتوجه نمیکرد.
پاشا با لکنتکردند گفت: «اما... امانسبتاً این رویدادی فراطبیعی است...»
این راخوبی نمیشد باداشتند عقلِ سلیم سنجید!
روی با دیدنِ شهروندانی که با چهرههاییکردند بیروح و بهآرامی نزدیک میشدند، تنش یخهنگامِ کرد. بیدرنگ با صدایی خفه فریاد زد:
«فرار کنید!»
بهمحضِ اینکه حرفش تمام شد، چرخیدنسبتاً و بهسمتِ نزدیکترین ورودیِ خیابان دوید.گهگاه پاشا و فیل هم سایهبهسایه بهدنبالش رفتند.
بیلز بهعنوانِ یک بومی، بیسروصدا دردویدن عقبِ گروه ماند و سطحِ پوستشغلت را با فلسهای توهمیِ ماهی پوشاند.
بنگ! بنگ! بنگ!
چند شهروند تفنگهای شکاریِپوشاند دولولِ خود را بالاتفنگهای آوردند و شلیک کردند.
روی، فیل و پاشا فرابشرانی بودند که مهارتِ نسبتاً خوبیهنگامِ در مبارزه داشتند. هنگامِ دویدن، گهگاه تغییرِ مسیر میدادند یاحملات به جلو غلت میزدند و با موفقیت از حملات جاخالی میدادند.
پس از آن، با راهنماییِ پاشا ازگهگاه خیابانها گذشتند، از چنگِ تعقیبکنندگان گریختند وموفقیت در گوشهٔ تاریک و خلوتی پنهان شدند.
فیل که یک دستش را از دست داده بود،مهارتِ نفسنفسزنان پرسید: «باید چه کار کنیم؟ با توجه بهمسیر محتوای اعلامیه، احتمالاً نمیتوانیم از این شهر خارج شویم.»
روی با وجودِ اینکه بهشدت دستپاچه بود، خودش را وادار بهخود آرامش و تفکر کرد تا مبادا روحیهٔ کلِ گروه از هم بپاشد.دویدن گفت: «باید قوانین را بفهمیم و راهی برای دور زدنشان پیدا کنیم.»
پاشا به بیلزِ محتاط نگاهمهارتِ کرد و پرسید: «در گذشتههنگامِ هم چنین اعلامیهای پیدا شده بود؟»
بیلز سر تکان داد.
«بله، هرچند بهندرت گذرِ من به میدانِ شهرداریفرابشرانی میافتاد، اما زمانی که در ارتش استخدام شدم ماتغییرِ را آنجا جمع کردند. آن تابلوی اعلانات را دیدهام.»
پاشا گفت: «خودِ تابلوی اعلانات نباید مشکلیشهروند داشته باشد. شاید کلیدِ ماجرا همان دو تکهکردند کاغذ باشد. قوانینِ روی آنها ماهیتی رازآلود دارد.»
روی بیدرنگ موافقت کرد.
«درست است.
«گذشته از این، گمان میکنم قوانین پیش از اجرا باید بهخوبی اطلاعِ عموم برسند. اگر فرصتی پیدا کنیم و آن دو تکه کاغذموفقیت را پاره کنیم، شاید محدودیتهای مربوط به آنها هم از بین برود.»
با شنیدنِ حرفهای روی،پوشاند پاشا، فیل و بیلزتفنگهای در سکوت فرو رفتند.
پس از چند ثانیه، عضلاتِ صورتِ فیل منقبض شد و گفت:دویدن «بیایید امتحانش کنیم! اگر در شهر گرفتار بمانیم، حتی اگر بهراهنماییِ دستِ این شهروندان هم نیفتیم، ممکن است به دلایلِ مختلف مجازات شویم.»
هرچند همگی فرابشر بودند، اما ردهشان بالا نبود.تغییرِ رویارویی با چند آدمِ عادی مشکلی ایجاد نمیکرد،جاخالی اما دشمنی با یک شهرِ کامل بهشدت خطرناک بود.
روی، بیلز و پاشا کموبیش پیش از این درمهارتِ میدانِ نبرد حضور داشتند. میدانستند که در چنین شرایطی تردیدمیدادند بدترین کارِ ممکن است، پس با پیشنهادِ فیل موافقت کردند.
گروهِ چهارنفره با راهنماییِ پاشا که شکارچیِشهروند نسبتاً باتجربهای بود، مسیر را دور زدندشلیک و از خیابانی دیگر به میدانِ شهرداری بازگشتند.
در این لحظه، ساکنانی که دورِ اعلامیهخوبی جمع شده بودند دیگر آنجا حضور نداشتند. گوییمیدادند داشتند کلِ شهر را برای یافتنِ خارجیها میگشتند.
با دیدنِ تابلوی اعلانات که بیصدا در میانِ دومسیر چراغِ گاز ایستاده بود، روی و همراهانش محتاطانه بهخیابانها آن نزدیک شدند، درحالیکه هر لحظه آمادهٔ فرار بودند.
پس از نزدیک شدن به هدف، ناگهان سؤالی بهمهارتِ ذهنِ روی رسید. شتابان صدایش را پایین آورد ومسیر پرسید: «آیا از بین بردنِ اعلامیه عملی غیرقانونی محسوب میشود؟»
پاشا جاتوهمیِ خورد: «رویپوشاند کاغذ، بله...»
سپس نگاهشان را به تابلوی اعلاناتنسبتاً دوختند و فهرستِ جرایمِ تعیینشده درگهگاه قانونِ سوم را از نظر گذراندند.
«...
«۸. تخریبِ اموالِ عمومی.
«...»
بیلز بیاختیارشلیک گفت: «واقعاًفرابشرانی وجود دارد.»
فیل که چهرهاش بهخاطرِ خونریزی رنگباخته بود،گهگاه رنگپریدهتر شد. پس از کمی تأمل گفت:موفقیت «تخریبِ اموالِ عمومی چه مجازاتی در پی دارد؟»
این جرمِ چندانخود سنگینی نبود و مجازاتشکردند باید نسبتاً سبک میبود.
در این صورت، فیل تصمیم داشت خطرِشهروند پاره کردنِ اعلامیه را به جان بخرد وکردند به این رویدادِ وحشتناک و عجیب پایان دهد.
درست در لحظهای که روی، پاشا و بیلزمبارزه داشتند به پاسخِ این سؤال فکر میکردند، صدایی ازغلت پشتِ سرشان به گوش رسید: «بارِ اولیها شلاق میخورند.»
هر چهار نفر با وحشت برگشتند و مردِتغییرِ جوانی را دیدند که ردایی سیاه و کلاهیجاخالی سیلندری بر تن داشت. ظاهرش کاملاً معمولی بود.
مرد ادامه داد:خود «برای تکرارِ جرم، دستِکردند فرد را قطع میکنند.
«نمیدانم بعدتوهمیِ از آنپوشاند چه اتفاقی میافتد.»
روی درحالیکه خنجرِ پنهانش را محکم درخوبی دست گرفته و کاملاً هوشیار بود، اخممسیر کرد و پرسید: «شما از کجا میدانید؟»
مردِ جوان لبخندی زد و گفت:دویدن «من امتحان کردهام. بیفایده است. اعلامیهغلت خیلی زود به حالتِ اول برمیگردد.»
پاشا که انگار متوجهِبالا موضوع شده بود، پرسید:فرابشرانی «پس شما شلاق خوردهاید؟»
مردِ جوان با چهرهای آرام سر تکان داد وشکاریِ گفت: «بله. با این حال، چون مرتکبِ کلاهبرداری همنسبتاً شدم، بعداً مجازاتم این شد که دستم را قطع کنند.»
بیلز با گیجی پرسید: «کلاهبرداری؟»
مردِ جوان خندید و پاسخ داد: «به بیانِ ساده، من شخصاًجلو اعلامیه را از بین نبردم. درعوض، عروسکی ساختم تا این کارگریختند را انجام دهد. کسی هم که شلاق خورد، همان عروسک بود.»
درحینِ صحبت،دولولِ دستِ راستشبالا را بالا آورد.
مچِ دستِ او نیز مانندِ فیل با برشیتفنگهای تمیز قطع شده بود. انتهای بریدهشدهاش سرخی وفرابشرانی سفیدیِ رنگپریدهای داشت، گویی هنوز داشت خونریزی میکرد.
ناگهان، گوشتِ انتهای دستش به هم پیچید و تکانداشتند خورد و کرمهایی شفاف از آن بیرون خزیدند. کرمهامیزدند در هم تنیده شدند و دستِ جدیدی شکل دادند.
در طولِ این فرایند، روی و دیگران حتی ذرهای ترس احساس نکردند. دلیلشمیزدند این بود که بهمحضِ دیدنِ آن کرمها که نمیتوانستند جزئیاتشان را تشخیص دهند، افکارشانشدند آشفته شد. افکارِ پراکنده در ذهنشان میچرخید و کنترلِ احساسات برایشان دشوار شده بود.
پس از اینکه کفِ دست با پوست «پوشانده»فرابشرانی و عادی شد، فرابشران به خود آمدند. آنهاگهگاه با شوک، شگفتی و ترس چند قدم عقب رفتند.
صحنهای که تازهماهی دیده بودند ازچند درکشان فراتر بود!
«راستی، فراموش کردم خودم را معرفی کنم. منمبارزه یک شعبدهبازِ دورهگرد هستم.» کسی که مرتکبِ کلاهبرداری وغلت تخریبِ اموالِ عمومی شده بود، کسی نبود جز کلاین.
نگاهی به آن چهار فرابشر انداخت و باتغییرِ لبخند گفت: «بهترین ترفندِ شعبدهبازیِ من برآورده کردنِجاخالی آرزوهاست. آیا آرزویی دارید که بخواهید برآورده شود؟»
با شنیدنِ این سؤال، رویآوردند جان گرفت و با امیدواری پرسید:خوبی «میتوانید ما را از بلتین ببرید؟»
کلاین قول داد: «البته،پوشاند تمامِ تلاشم را برای اینشکاریِ کار میکنم، اما نه حالا.»
سپس بهشلیک فیلِ بیدستفرابشرانی نگاه کرد.
«او تازهخوبی آرزویش را گفت.هنگامِ آرزوی شما چیست؟»
فیل بادولولِ تردید گفت:بالا «...اینکه دستم برگردد.»
کلاین نگاهش را بهپوشاند بیلز دوخت و گفت: «بسیارشکاریِ خب. دستش را بیرون بیاورید.»
بیلز پس از لحظهای تردید، طبقِ دستورِخوبی مردِ مرموز جعبهٔ چوبی را بیرون آوردمسیر و دستِ درونش را به فیل پس داد.
کلاین باخوبی لبخند گفت:داشتند «بیایید اینجا.»
فیل شجاعتش راخود جمع کرد و باکردند دستِ قطعشدهاش جلو رفت.
کلاین به دستور دادن ادامه داد: «باندها را باز کنید. دستِ قطعشدهبالا را سرِ جای اصلیاش بگذارید. فقط یادتان باشد برعکس نگذاریدش. وگرنه مجبورگهگاه میشوید دوباره آن را قطع کنید و این فرایند را تکرار کنید.»
فیل با دیدنِ اطمینانِ طرفِ مقابل، کمی دلگرمتر شد.داشتند با چهرهای درهمرفته بهسرعت باندی را که به زخمش چسبیدهموفقیت بود کَند و صدای هیسی از لای دندانهایش بیرون داد.
پس از اینکه دستِ قطعشدهاش رادویدن روی جای بریدگی گذاشت، کلاین تکهکاغذیغلت سفید بیرون آورد و نزدیک شد.
سپس دست درازخود کرد تا کاغذشلیک را روی زخم بکشد.
بیصدا، تکهکاغذ به دو نیمبنگ شد و همزمان فیل حسدولولِ کرد درد ناپدید شده است.
بهسرعت پایین را نگاه کرد و دیدخوبی مچِ چپش کاملاً سالم است. حتی نمیشد تشخیصمیدادند داد که پیش از این آسیبی دیده است.
فیل ناخودآگاه انگشتانش را تکانهنگامِ داد و فهمید که تواناییِ حرکتیاشجلو را بههیچوجه از دست نداده است.
کلاین دو قدم بهبالا عقب رفت و با لبخندمهارتِ گفت: «آرزوی شما برآورده شد.»
فیل ماتومبهوت پاسخ داد: «ممنونم...»
کلاین بهشلیک دو فرابشرِفرابشرانی دیگر نگاه کرد.
«آرزوی شما چیست؟»
بیلز با دیدنِ اینکه آرزوی فیلشلیک واقعاً برآورده شده است، بیدرنگ جلو آمدداشتند و گفت: «میخواهم بدانم خانوادهام کجا هستند.»
کلاین بازوی چپش را تکان داد و آینهایتفنگهای نقرهای با نقشونگارهای باستانی بیرون آورد. سرش را پایینمهارتِ انداخت و با لبخند گفت: «پاسخِ این سؤال چیست؟»
سطحِ آینه با نوری آبمانندمهارتِ سوسو زد و کلماتِ نقرهایهنگامِ یکی پس از دیگری پدیدار شدند.
«گورستانِ گلورینِ بلتین...»
بیلز که گردن کشیده بود، با دیدنِکردند این نوشته دلش ریخت و بیاختیار حسِ شدیدیدویدن از اندوه و ناامیدی وجودش را فرا گرفت.
در ثانیهٔ بعد، کلماتِپوشاند نقرهایِ جدیدی از درونِتفنگهای نورِ آبمانند پدیدار شد.
«...در کلبهٔ نگهبانِ آن.»
...این یعنی... بیلز حس کرد اندوهشدویدن جای خود را به شادی دادهغلت است و از صمیمِ قلب گفت: «ممنونم.»
بهمحضِ اینکه حرفشخود تمام شد، ناگهان بهکردند دو سؤال فکر کرد.
چند نفر میتوانستند درپوشاند گورستان زندگی کنند؟ چندتفنگهای نگهبانِ گورستان میتوانست آنجا باشد؟
اعضای خانوادهاش قطعاًکردند بیشتر از دونسبتاً سه نفر بودند!
چهرهٔ بیلز پیش ازداشتند آنکه ساکت شود، میانِ اندوهمسیر و شادی در نوسان بود.
در نتیجه، سؤالیخود را که آینهٔشلیک نقرهای پرسیده بود ندید.
«اربابِ بزرگ،توهمیِ آیا بهاندازهٔ کافیبنگ مهربانانه پاسخ دادم؟»
کلاین نامحسوس سر تکان دادمهارتِ و گفت: «بله.» سپس نگاهشهنگامِ را به تنها بانوی باقیمانده دوخت.
پاشا دو ثانیه فکر کرد و گفت:گهگاه «آرزویم این است که تا وقتی زندهموفقیت از بلتین خارج میشویم، از ما محافظت کنید.»
او فهمیده بود که آرزویآوردند روی ایراد دارد، زیرا لزوماً قرارخوبی نبود زنده از بلتین خارج شوند.
کلاین با لبخند تحسینپوشاند کرد: «هوشمندانه است. آرزویتفنگهای شما برآورده خواهد شد.»
پاشا با شتاب پرسید:فرابشرانی «پس چه بهایی باید بپردازیم؟داشتند منظورم دستمزدِ تماشای شعبدهبازیِ شماست.»
کلاین کوتاه پاسخ داد: «آرزوهایتان همان بها هستند.» سپس متفکرانهمیدادند پرسید: «اگر بدانید چیزهایی دروغیناند، اما با میلِ خودتان بخواهیدچنگِ از آنها استفاده کنید، دیگر نباید کلاهبرداری محسوب شود، درست است؟»
روی و همراهانش با شنیدنِ اینشلیک حرف گیج شدند. پس از لحظهای تأمل،داشتند سر تکان دادند و گفتند: «قطعاً نه.»
«این در واقعماهی یک بازی میانِچند دو طرف است.»
«یک اقدامِ داوطلبانهکردند با درکِ روشن ازخوبی کارها، قطعاً کلاهبرداری نیست.»
«هیچ شکی در آن نیست.»
کلاین پسدولولِ از شنیدنِبالا پاسخهایشان لبخند زد.
«بسیار عالی. این همانپوشاند چیزی است که یکتفنگهای آدمِ عادی فکر میکند.»
در حینِ صحبت، با دستِ راستش چند بارمبارزه در هوا چنگ زد و زنی با ردایجلو ساده و موهای بلندِ سیاه را بیرون کشید.
این تصویرِ آریانا،مبارزه مادرِ صومعهٔ شبِ جاوید،گهگاه از خلأ تاریخ بود.
کلاین به اطراف نگاه کرد و چیزِکردند غیرعادیای ندید. به تصویر لبخند زد وهنگامِ گفت: «خانم، دقیقاً چه اتفاقی افتاده است؟»
چشمانِ آریانا کمی چرخید و در دمشهروند ژرف و آرام شد. این نگاه باعثشلیک میشد آدم از صمیمِ قلب احساسِ آرامش کند.
وی با آرامش گفت:
«لاریون، راهبرِ کلِ کلیسایداشتند خدای نبرد، فرار کرده است.مسیر دارم وی را ردیابی میکنم.»
آریانا مکث کرد و گفت:آوردند «پس از آمدن به بلتین،نسبتاً اطلاعاتِ جدیدی به دست آوردم.»
«طبقِ اطلاعاتِ ما، لاریونپوشاند هنگامِ فرار یک شیءِ مهرشدهشکاریِ را با خود برده است.»