---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 1319: وردِ حفظِ جان • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 1319: وردِ حفظِ جان

0

درلاو با دیدنِ اینکه آدری مایل است مأموریتِ تحقیقاتی را بپذیرد، سر‌اشیاءِ​ تکان داد و گفت: «اطلاعاتِ دقیق را بعداً به شما می‌دهم، اما‌دیگر​ باید هشدار دهم که این موضوع تا حدودی خطرناک است. نباید بی‌احتیاطی کنید.»

درلاو با گفتنِ این حرف لحظه‌ای مکث کرد و گفت: «اگر با‌روشِ​ حادثه‌ای روبه‌رو شدید و نتوانستید با تکیه بر خودتان آن را حل‌خیر​ کنید، می‌توانید نامی را به زبان بیاورید. این کار برایتان رستگاری می‌آورد.»

آدری که حدسی‌پرسید​ در ذهن داشت،‌بی‌درنگ​ پرسید: «چه نامی؟»

حالتِ چهرهٔ‌مقدسِ​ درلاو بی‌درنگ‌دورانِ​ جدی شد.

«این نام از کتابِ مقدسِ آفریدگارِ دورانِ سوم‌می‌کنیم​ می‌آید. دربردارندهٔ والاترین رازِ قلمروِ ذهن است و‌آن‌ها​ ارتباطِ نزدیکی با چیزی از کیمیاگرانِ روان دارد.

«آن نام "آدم" است.»

آدم... آدری اصلاً تعجب نکرد، اما‌بی‌درنگ​ در ظاهر خود را گیج نشان داد،‌سوم​ گویی نمی‌دانست این نام چه معنایی دارد.

درلاو توضیحی نداد و در عوض گفت: «به‌عنوانِ عضوِ شورا، باید مسئولیتِ یک شیءِ مهرشدهٔ درجهٔ ۱ را بر عهده داشته باشید. با این حال، شما و "خشم" تازه‌توضیحی​ به جمعِ ما پیوسته‌اید، پس اول باید یک دورهٔ ارزیابی را بگذرانید. گذشته از این، عضوِ پیشینِ کمیتهٔ منطقهٔ بکلاند، یعنی هوین رامبیس، یک شیءِ مهرشدهٔ نسبتاً مهم را‌رامبیس​ گم کرده است. داریم بررسی می‌کنیم که آیا باید روشِ استفاده از اشیاءِ مهرشده را تغییر دهیم و استفاده از آن‌ها را فقط با ثبتِ درخواست مجاز کنیم یا خیر.

«به عبارتِ دیگر، تمامِ اشیاءِ مهرشده در این شهرِ ذهن نگهداری خواهند‌اشیاءِ​ شد. شما معمولاً آن‌ها را پیشِ خود نگه نمی‌دارید و فقط پس‌دیگر​ از ثبتِ درخواست برای حوادثِ خاص، می‌توانید به‌طورِ موقت از آن‌ها استفاده کنید.»

زنی که مسئولِ سنت میلوم‌نسبتاً​ در پایتختِ فیساک بود، بی‌درنگ سرش‌آیا​ را به نشانهٔ مخالفت تکان داد.

«نقصِ بسیار جدی‌ای در این روش وجود دارد. آن هم این است که ما‌می‌آید​ قادر به مقابله با حوادثِ ناگهانی نخواهیم بود. چه دشمن باشد چه هیولا، به‌تعجب​ محضِ رویارویی با آن‌ها، وقتِ درخواست دادن و دریافتِ شیءِ مهرشده را نخواهیم داشت.

«معتقدم روشِ کنونی به‌اندازهٔ کافی خوب است. هر کس برای‌قلمروِ​ مقابله با حوادث، یک شیءِ مهرشدهٔ درجهٔ ۱ در دست‌تعجب​ دارد. در صورتِ نیاز، می‌توانیم برای دریافتِ اشیاءِ دیگر درخواست دهیم.»

درلاو خندید و گفت: «این‌کرده​ روش در گذشته واقعاً بهتر بود.‌استفاده​ اما حالا، نیازی نیست نگران باشید.

«تا زمانی که فرصتِ مقاومت در برابرِ حادثه‌ای را‌بررسی​ داشته باشید، می‌توانید مستقیماً واردِ این شهرِ ذهن شوید‌آن‌ها​ تا از دستِ دشمن پناه بگیرید و شیء را بردارید.

«اگر فرصتی در کار نبود،‌چهرهٔ​ همان‌طور که گفتم، به زبان‌مقدسِ​ آوردنِ نامِ "آدم" کفایت می‌کند.»

دو بار نامِ "آدم" را بردید. آن موجود‌والاترین​ احتمالاً همین حالا هم دارد نگاه می‌کند. نه، «وی»‌"آدم"​ شاید از همان ابتدا در حالِ تماشا بوده باشد...

با شنیدنِ این‌پیوسته‌اید​ حرف، قلبِ آدری‌ارزیابی​ بی‌اختیار تندتر زد.

آقای حسد سر تکان‌کمیتهٔ​ داد و پرسید: «پس بدونِ‌رامبیس​ دعوتِ شما چطور وارد شویم؟»

درلاو به صورتش اشاره کرد و گفت:‌داریم​ «از این جلسهٔ شورا به بعد، می‌توانید نقابِ‌تغییر​ شخصیتِ خود را از این شهر بیرون ببرید.

«مهم نیست کجا باشید، تا زمانی که دست‌کم دو انسان در‌یعنی​ اطرافتان حضور داشته باشند، بله، غیر از خودتان، قادر خواهید بود‌استفاده​ نقابِ شخصیتِ مربوطه را به چهره بزنید و واردِ شهر شوید.

«و این هفت نقاب غیرمادی هستند. ارتباطِ تنگاتنگی با آگاهیِ شما دارند‌بکلاند​ و نیازی نیست به روشِ خاصی از آن‌ها نگهداری کنید. تنها با‌استفاده​ یک اراده، قادر خواهید بود آن‌ها را از دریای ناخودآگاهِ جمعی بیرون بکشید.»

در آن لحظه، مردی که نقابِ شکم‌پرستی بر چهره داشت و حسِ غرق‌داریم​ بودن در لذت‌جویی را القا می‌کرد، کمی اندیشید و پرسید: «آیا بیرون بردنِ‌درخواست​ نقابِ شخصیت از این شهر، بر وضعیتِ روانی و شخصیتِ حقیقیِ ما تأثیری می‌گذارد؟»

درلاو با صراحت پاسخ داد: «تأثیراتی خواهد داشت که‌می‌کنیم​ نیازمندِ توجه است. اما معتقدم همهٔ شما متخصصانِ قلمروِ ذهن‌ثبتِ​ هستید و تواناییِ حلِ مشکلات در این زمینه را دارید.»

آدری کمی نگران بود که این هفت نقابِ شخصیت ربطی به آدم داشته باشند، اما در شهرِ ذهن جرئت نداشت به‌روشِ​ این موضوع فکر کند. خود را مجبور کرد تا افکارش را مهار کند و در پاسخ به حرفِ پیشینِ درلاو گفت:‌نگه​ «من هر دو روشِ نگهداری از شیءِ مهرشدهٔ درجهٔ ۱ را می‌پذیرم. صبورانه منتظر می‌مانم تا دورهٔ ارزیابی به پایان برسد.»

دوشیزه تنبلی که انگار خواب‌دورهٔ​ بود، با لبخندی نظر داد:‌کمیتهٔ​ «دوشیزه، شما اصلاً مغرور نیستید.»

پس از بحث دربارهٔ اژدهای ذهن در شهرستانِ چسترِ‌رامبیس​ شرقی، پنج عضوِ دیگرِ شورا برای تبادلِ اطلاعات، شروع‌استفاده​ به معرفیِ مسائلِ درخورِ توجه در مناطقِ خود کردند.

در این میان، آقای شکم‌پرستی که ده انگشتر به دست داشت و به‌اشیاءِ​ نظر می‌رسید هر لحظه می‌تواند یک گاوِ درسته را ببلعد، گفت: «منطقهٔ کنستانت‌تمامِ​ اخیراً آرام نبوده است. معجزاتِ بسیاری یکی پس از دیگری در آنجا رخ داده‌اند.

«اول، شهرِ کنستانت یک‌شبه بازسازی شد. دوم، شهروندانِ شهرِ بلتین به‌طورِ دسته‌جمعی خاطراتِ بازهٔ زمانیِ خاصی را از دست‌می‌کنیم​ دادند. سوم، یک ساحرِ بزرگ و قدرتمند که آرزوهای دیگران را برای سرگرمی برآورده می‌کند، در ساحلِ شرقیِ میدسی‌شایر پرسه‌خواهند​ می‌زند. نامش مرلین هرمس است. در همین رابطه، شیئی هم وجود دارد که با نامِ "ماشینِ آرزوی تمام‌خودکار" شناخته می‌شود.

«گذشته از این‌ها، متوجهِ چیزِ عجیبی هم شدم. چند‌پیشینِ​ روز پس از بازسازیِ معجزه‌آسای شهرِ کنستانت، بسیاری از موش‌ها،‌داریم​ سوسک‌ها و کلاغ‌های شهر روحِ خود را از دست داده‌اند.»

آقای شهوت از پایین به‌منطقهٔ​ شکم‌پرستی نگاه کرد و پرسید: «چطور‌مهم​ توانستید این مشکل را حس کنید؟»

شکم‌پرستی آبِ دهانش را قورت داد و گفت:‌بررسی​ «اخیراً دارم روی مشکلاتِ ذهنیِ جانورانِ عادی تحقیق‌دهیم​ می‌کنم. موش‌ها، سوسک‌ها و کلاغ‌ها نمونه‌های آزمایشیِ من هستند.»

پیش از آنکه جلسه رسماً وارد‌گذشته​ مرحلهٔ سوم شود، اعضای شورا بی‌درنگ بحث‌رامبیس​ دربارهٔ مسیرِ این پژوهش را آغاز کردند.

این تبادلِ علمی دانشِ آدری را تا حدِ‌گذشته​ زیادی پربار کرد. او با جدیتِ تمام گوش می‌داد‌مهم​ و گهگاه افکار و دیدگاه‌هایش را در میان می‌گذاشت.

پس از مدتی، درلاو دست‌منطقهٔ​ زد و گفت: «بسیار خب،‌نسبتاً​ این جلسه همین‌جا به پایان می‌رسد.»

آدری ناخودآگاه می‌خواست برخیزد و پیشگامِ دیگر اعضای شورا در تعظیم و خداحافظی‌اشیاءِ​ شود. با این حال، خیلی زود به خود آمد و سرِ جایش نشست،‌تمامِ​ تا اینکه یکی مانده به آخرین نفری شد که از جا بلند می‌شد.

پیش از رفتن، با‌ارزیابی​ کنجکاوی پرسید: «آقای رئیس،‌کمیتهٔ​ آیا این شهر نامی دارد؟»

درلاو خندید‌جمعِ​ و گفت:‌اول​ «بله. باغِ عدن.»

باغِ عدن... آدری دید که دیگر اعضای شورا به سمتِ در می‌روند‌کرده​ و متفکرانه پرسید: «کلیساهای جامعِ زیادی در اینجا هست. لابد نمایندهٔ یک‌فقط​ آیین هستند. خب، می‌خواستم بدانم "ساکنانِ" اینجا به کدام وجود باور دارند؟»

درلاو سر تکان داد‌نسبتاً​ و با وقار پاسخ داد:‌می‌کنیم​ «آفریدگارِ قادر و دانای کل.»

...

باغِ عدن... آفریدگارِ قادر و‌دورهٔ​ دانای کل... اگه اینو آدم‌کمیتهٔ​ نساخته باشه، اسممو برعکس می‌نویسم!

کلاین، فرازِ مِهِ خاکستری و درونِ قصرِ باستانی،‌هوین​ به ستارهٔ سرخ‌رنگی که نمایندهٔ دوشیزه عدالت بود‌آیا​ نگاه کرد و در دل با خود زمزمه کرد.

تازه، اینکه موقعِ خطر در‌مهم​ جواب بگی «آدم»، خودش بدونِ‌آیا​ هیچ پنهان‌کاری‌ای نشون‌دهندهٔ یه مشکله.

از زمانی که دوشیزه عدالت وارد باغِ عدن شده بود، دیدِ راستینی که قصرِ سفیرا فراهم می‌کرد سرکوب شده‌می‌کنیم​ بود. کلاین تنها می‌توانست از زاویهٔ دیدِ آدری محیط را مشاهده کند؛ درست مانند زاویهٔ دیدِ ثابتِ ملکهٔ راز‌نگهداری​ برنادت در آن جزیرهٔ بدوی. این موضوع تا حدی جایگاهِ شهرِ ذهنی، یعنی باغِ عدن را نیز نشان می‌داد.

کلاین به آرامی به لبهٔ میزِ دراز‌بگذرانید​ و لکه‌دار ضربه زد و قلم و‌هوین​ کاغذی احضار کرد تا افکارش را بنویسد.

این‌طور نبود که نتواند با تکیه بر تفکرِ خودش این موضوع را تحلیل کند. بلکه، هنگام رویارویی با وجودی مانند آدم،‌تغییر​ نیاز داشت بارها و بارها جزئیات را بسنجد و تحلیل کند. از این رو، کلماتی که روی کاغذ نقش می‌بستند به‌خاص​ او کمک می‌کردند تا آن‌ها را بارها و بارها بخواند، مبادا نکته‌ای از قلم بیفتد و بتواند جزئیاتِ جاافتاده را جبران کند.

«فرضِ پایه: آدم پیش از این با استفاده از جنگِ‌آیا​ تمام‌عیارِ قبلی به ردهٔ ۰ ارتقا یافته است. با تبدیل‌درخواست​ شدن به خدای راستین، وی می‌تواند به‌عنوان خیال‌پرداز شناخته شود.

«دوشیزه عدالت تصادفاً پس از مرگِ هوین رامبیس به‌منطقهٔ​ ردهٔ ۴: دستکاری‌کننده تبدیل شد. او شاید بتواند دیگران‌بررسی​ را متقاعد کند، اما نمی‌تواند آدم را متقاعد کند.

«آدم چه می‌خواهد؟ زمینه‌چینی برای یک قدیسِ ردهٔ‌گذشته​ ۴ با هویتِ وی به‌عنوانِ یک خیال‌پرداز همخوانی ندارد،‌مهم​ مگر اینکه وی نقشهٔ دیگری در سر داشته باشد...

«هدفِ اصلی‌اش اژدهای ذهن‌کمیتهٔ​ است، یا من که‌هوین​ حامیِ دوشیزه عدالت هستم؟

«در این مورد باید‌نسبتاً​ دقت و هوشیاری را‌بررسی​ بالا برد. نباید بی‌احتیاطی کنیم.

«در باغِ عدن، کلیسای جامعی که اعضای شورای کیمیاگرانِ روان از آن استفاده می‌کردند، شبیهِ کلیسای جامعِ اجسادِ‌بررسی​ آدم است. با این حال، تنها کمی شباهت دارد. ستون‌های سنگیِ نمای بیرونی‌اش با چندین جمجمه تزئین شده‌اند.‌تمامِ​ در داخل هیچ چیدمانِ مشابهی وجود ندارد و رنگِ آن سیاه و بسیار دلگیر است. این به چه معناست؟

«آن اژدهای سفید و خاکستری که دورِ‌بگذرانید​ صلیبِ عظیم پیچیده بود نمادِ چیست؟ آیا‌هوین​ اولین قدم در احیای آفریدگار موفقیت‌آمیز بوده است؟

«خب، آدم همین حالا هم یک خیال‌پرداز است. اگر پدرِ وی یا‌کرده​ آفریدگارِ نخستین بازگردد، وی اولین کسی خواهد بود که بدشانسی می‌آورد. آیا‌فقط​ وی حاضر است خود را فدا کند؟ آیا معنای "متعصب" بودن همین است؟

«گمان می‌رود آن خرگوش هرمس باشد... با این حال، به‌عنوانِ فرشته‌ای از مسیرِ تماشاگر، منطقی نیست که وی‌فقط​ پس از این‌همه مدت نتوانسته باشد نفرینِ تغییرشکلِ دوشیزه پیام‌رسان را باطل کند، به‌ویژه از آنجا که وی‌خاص​ خیال‌پردازی دارد که می‌تواند به او کمک کند... همم، آیا هرمس این کار را عمداً انجام داده است؟

«بله، رئیسِ کیمیاگرانِ روان، درلاو، اشاره کرد که برای تماشاگر،‌بکلاند​ مرگ تنها نمایانگرِ پایانِ یک هویت است. او همچنان می‌تواند در‌روشِ​ جنبه‌های دیگر و با هویتی دیگر در نمایشنامه‌های دیگر شرکت کند...

«با کنار هم گذاشتنِ این‌ها، آیا به این معناست که وقتی مسیرِ تماشاگر به ردهٔ ۳‌نسبتاً​ یا ردهٔ ۲ می‌رسد، آن‌ها می‌توانند هویت‌هایی را که زمانی داشتند جدا کنند و آن‌ها را‌درخواست​ به انسان‌های زنده تبدیل کنند؟ و حتی اگر این هویت‌ها بمیرند، منجر به مرگِ بدنِ واقعی‌شان نمی‌شود؟

«به نظر می‌رسد این‌کمیتهٔ​ پیش‌درآمدی برای تبدیل شدن‌هوین​ به یک خیال‌پرداز باشد...

«همم، آیا خرگوشی که هرمس پس از نفرین شدن به آن تبدیل شد، به‌عنوانِ یک‌تغییر​ هویت جدا شد که بعداً مستقیماً در کیمیاگرانِ روان شرکت کرد؟ وی می‌خواهد چه کار‌معمولاً​ کند؟ آن زمان، وقتی فرقهٔ عزلت‌نشینانِ شفق ارتباط برقرار می‌کردند، وی کنارِ امپراتور نشسته بود...»

پس از آنکه کارِ نوشتن تمام شد، کلاین خودنویسش را‌بکلاند​ زمین گذاشت و نوشته‌ها را چند بار با دقت خواند؛‌آیا​ در حالی که دلش پر از راز و سردرگمی بود.

در نهایت، تنها کاری که از‌ارزیابی​ دستش برمی‌آمد این بود که به‌بکلاند​ مشاهده ادامه دهد و هوشیار بماند.

در همین لحظه، آدری سوار بر کالسکهٔ خودش‌هوین​ شده، از باغِ عدن بیرون آمده و به پارکی‌روشِ​ در محلهٔ امپراتریس که دریاچه‌ای مصنوعی داشت، بازگشته بود.

برای نیایش به درگاهِ آقای ابله شتابی نداشت و امیدوار بود‌روشِ​ راهِ بهتری برای مهروموم کردنِ نقابِ غرور پیدا شود. او طوری‌کنیم​ به ویلای مجللِ خود بازگشت که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است.

ناولها | novelha.net