---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 1362: شاهد • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 1362: شاهد

0

به‌عنوانِ فرابشری که در مقامِ عضوِ سازمانِ سرّی‌آدم​ به ادارهٔ امنیتِ عمومیِ اینتیس پیوسته بود، این اولین‌داد​ باری نبود که آنتوان با چنین چیزی روبه‌رو می‌شد.

در گذشته، هر بار که به ردهٔ‌آدم​ بالاتر می‌رفت، می‌شنید: «هورناسیس... فلگریا... هورناسیس... فلگریا...» چند‌ادامه​ بار نزدیک بود مهارش را از دست بدهد.

برخلافِ قبل، به‌سپس​ نظر می‌رسید محتوای‌زیردستانش​ نجواها تغییر کرده است.

پس از فروکش کردنِ هذیان‌ها، همه‌چیز در مقابلش به حالتِ عادی بازگشت. آنتوان اخم‌تلاشی​ کرد و با خود زمزمه کرد: وضعیتِ روانی‌ام اخیراً خیلی پایدار بوده و نه معجونی‌اطلاعاتم​ خوردم و نه تلاشی برای ارتقا کردم. چرا باید نجوای یه وجودِ پنهان رو بشنوم؟

انگار مثلِ قبل نیست...

اورویل یعنی چی؟‌گذاشته​ اطلاعاتم کافی نیست.‌کابوس​ اصلاً نمی‌تونم بفهممش...

دیلان، دیلان، آره، مقاماتِ سازمان اشاره کرده بودن‌داد​ که رهبرِ مرموز و ترسناکِ ما یه زمانی‌زمین​ یه قلعهٔ باستانی به اسمِ دیلان رو پنهان کرده...

تچ، هر وقت اون وجود رو به یاد می‌آرم، بی‌اختیار می‌لرزم. با اینکه وی‌تلاشی​ تو این دو سالِ گذشته به حالتِ عادی برگشته، افسانه‌های ترسناک و ویرانی‌های فیزیکی‌ای‌یعنی​ که از خودش به جا گذاشته، کافیه تا یه عمر کابوس به آدم بده...

آنتوان خود را آرام کرد و‌عمر​ سردرگمی‌اش را پس زد. سپس به‌سپس​ تعیینِ مأموریت برای زیردستانش ادامه داد.

...

در مقابلِ یک سنگِ قبر، کلاین که تازه‌داد​ گل‌های سفید را زمین گذاشته بود، سرش را‌زمین​ کمی چرخاند، گویی داشت به چیزی گوش می‌داد.

با اینکه چیزی نشنید، اما به‌عنوانِ شاهِ فرشتگانی که بر‌پایدار​ بخشی از اقتدارِ مسیرش کنترل داشت، به‌خوبی حس می‌کرد مشکلی‌نجوای​ در کار است. اطلاعاتی سرّی داشت به اهدافی خاص منتقل می‌شد.

کلاین نگاهش را پس‌گذاشته​ گرفت و با خود زمزمه‌بده​ کرد: «زاراتول هنوز کاملاً نمرده؟»

آن زمان، او به سطح، جایگاه و اقتدارش تکیه کرده‌سردرگمی‌اش​ بود تا به‌زور جلوی رستاخیزِ زاراتول را بگیرد. هیچ‌چیزِ غیرعادی‌ای حس‌تازه​ نکرده بود، اما پس از بررسیِ خودش، متوجهِ مسئله‌ای مشکل‌ساز شد.

ویژگیِ فرابشری‌ای که از زاراتول جذب کرده‌ادامه​ بود، مجموعه‌ای کامل از ویژگی‌های فرابشریِ ردهٔ‌گل‌های​ ۹ تا ۱ را در خود داشت.

این همچنین بدان معنا بود‌زمزمه​ که این مجموعه تنها یک‌پایدار​ ویژگیِ فرابشریِ معجزه‌گر در خود داشت.

و مارِ سرنوشت، ویل آسپتین، اشاره کرده بود‌آدم​ که زاراتول و نیای خاندانِ آنتیگونوس هر دو یک‌داد​ ویژگیِ فرابشریِ معجزه‌گرِ اضافی را در خود پذیرفته بودند.

بنابراین، واقعیتِ ماجرا این بود که بی‌شک یک ویژگیِ فرابشریِ معجزه‌گرِ اضافی در زاراتول وجود داشت که‌مقابلِ​ حالا ناپدید شده بود. در موردِ اینکه آیا ویژگی‌های فرابشریِ اضافیِ دیگری مانندِ دانشورِ باستان و ساحرِ‌شاهِ​ غریب هم وجود داشت یا نه، کلاین به‌دلیلِ شناختِ ناکافی از زاراتول هیچ راهی برای حدس زدن نداشت.

بر اساسِ این وضعیت، کلاین‌مأموریت​ از مدت‌ها پیش شک کرده‌سنگِ​ بود که زاراتول کاملاً نمرده است.

البته، اگر طرفِ مقابل می‌خواست زنده شود، کار به این سادگی‌ها نبود. زیرا استفاده از روشی‌ارتقا​ بیش از حد ساده به معنای پنهان نبودنِ آن بود. چنین کاری قطعاً توسطِ فرابشرانِ رده‌بالای‌نمی‌تونم​ همان مسیر کشف می‌شد و در نتیجه، روشی مؤثر برای جلوگیری از آن به کار می‌رفت.

زمانی که زاراتول توانسته بود یک ویژگیِ فرابشریِ ردهٔ ۲ را از خود جدا‌مأموریت​ کند، وی بی‌شک یک خادمِ رازهای ردهٔ ۱ بود. دشمنانِ زیادی وجود نداشتند که بتوانند‌گویی​ وی را مهار کنند—همان معدود دشمنانی که باید با محتاط‌ترین رویکرد با آن‌ها روبه‌رو می‌شد.

بنابراین، کلاین باور داشت که وی از آن بخش از ویژگی‌های فرابشری که از خود جدا کرده بود، برای به‌کلاین​ دست آوردنِ یک فرصت استفاده کرده است. با این حال، هدفش استفادهٔ مستقیم از آن برای رستاخیز نبود. در عوض،‌به‌خوبی​ این راهی برای انجامِ تدارکاتِ فراوان بود. وی به فرصتی یا واسطه‌هایی نیاز داشت تا این تدارکات را عملی کند.

از قرارِ معلوم، وی اون بخش از ویژگیِ فرابشری رو که شاملِ ویژگیِ فرابشریِ‌گل‌های​ معجزه‌گر می‌شد، به روشِ خاصی پنهان کرده و به‌دقت مخفیش کرده. وگرنه، وقتی به‌بخشی​ خادمِ رازها ارتقا پیدا کردم، باید می‌تونستم با استفاده از قصرِ سفیرا مستقیماً ببینمش...

آره، قدمِ بعدی باید استفاده از یه روشِ پنهان واسه هدایت یا وسوسه کردنِ یه هدفِ خاص باشه تا وی رو زنده کنه. هه، وی یگانگی رو در خود نپذیرفته،‌کافی​ واسه همین نمی‌تونه «روی همهٔ کانال‌ها پخش کنه». تازه، وی باید مطمئن بشه که منِ ارتقایافته یا آمون محتوای مربوطه رو نمی‌شنویم و نقشه‌هاش رو خراب نمی‌کنیم. بنابراین، تعدادِ اهدافی‌فیزیکی‌ای​ که وی می‌تونه وسوسه کنه خیلی محدوده... همهٔ اعضای سازمانِ سرّی، یا بخشی از اونا؟ کلاین که روی یک زانو نشسته بود، در فکر فرو رفت و سر تکان داد.

نفسش را بیرون‌خودش​ داد و بدونِ پنهان‌کابوس​ کردنِ چیزی غرولند کرد:

«چرا کشتنِ فرابشرانِ‌گذاشته​ رده‌بالای مسیرِ غیب‌بین‌کابوس​ این‌قدر سخت است؟»

انواع‌واقسامِ تدارکات‌سردرگمی‌اش​ و برگ‌های‌تعیینِ​ برنده وجود داشت.

این موضوع باعث شد او‌زمزمه​ واقعاً بفهمد چرا الهه مستقیماً‌پایدار​ نیای خاندانِ آنتیگونوس را نکشته بود.

برای نیمه‌ابله، مرگ ممکن‌گذاشته​ بود به معنای فرصتی‌آدم​ تازه برای زندگی باشد!

با این حال، یه ساختارِ پیچیده و درهم‌تنیده معمولاً به این معنیه که تواناییِ ریسک‌پذیریش پایینه. کی می‌دونه، شاید نقشهٔ رستاخیزِ زاراتول به نفعِ یه‌سرش​ عضوِ خوش‌شانسِ سازمانِ سرّی تموم بشه. احتمالِ وقوعِ این اتفاق حتی ممکنه از بازگشتِ وی از مِهِ تاریخ هم بیشتر باشه. همچنین، این شانس وجود‌زاراتول​ داره که ایزدانِ بیرونی تو کارش دخالت کنن، روش تأثیر بذارن یا ازش سوءاستفاده کنن... کلاین در حالی که به‌آرامی می‌ایستاد، در دل پوزخند زد.

او موقتاً هیچ فکری برای پیدا کردنِ ویژگیِ فرابشریِ معجزه‌گر نداشت. دلیلش این بود که زیرِ فشارِ عظیمِ آمونِ خطا، چاره‌ای نداشت جز اینکه‌نشنید​ از فرصت استفاده کند تا انسانیتش را تقویت کرده و وضعیتِ روانی‌اش را پایدار سازد. او باید به شهرِ کالدرون در عالمِ ارواح می‌رفت تا‌اقتدارش​ آبِ رودِ تاریکیِ ابدی را بیاورد و بدین ترتیب، یگانگیِ ابله را در خود بپذیرد. او هیچ وقتی برای تلف کردن روی مسائلِ غیرفوری نداشت.

تا زمانی که با موفقیت ارتقا می‌یافت و تعادلِ جدیدی برای وضعیتی که در آن قرار داشت برقرار می‌کرد،‌باید​ بدش نمی‌آمد به اینتیس برود و با اعضای سازمانِ سرّی برای یافتنِ خزانهٔ گنجِ پنهانی که زاراتول مخفی کرده‌اشاره​ بود، سروکله بزند. این کار فرشته‌ای را که از دورانِ چهارم زیسته بود، برای همیشه به آرامشِ ابدی می‌فرستاد.

افکارش را مهار کرد و سر پایین انداخت تا به سنگ‌قبرِ‌سردرگمی‌اش​ پیشِ رویش نگاه کند. کلاین آرام به عقب رفت، دست در‌تازه​ جیب برد و به پهلو چرخید تا واردِ عالمِ ارواح شود.

در این اواخر، او مانندِ گردشگری در علومِ غریبه بود. گاهی به‌تعیینِ​ جایی که پیش‌تر بود برمی‌گشت و گاهی با راهنماییِ سرنوشت، بی‌هدف در عالمِ‌سرش​ ارواح سفر می‌کرد و به واقعیت‌های گوناگون می‌رفت تا صحنه‌های متفاوتی را ببیند.

در نتیجه، خودآگاهی و خویشتن‌شناسی‌اش رفته‌رفته بازیابی‌ادامه​ و تثبیت شد. اکنون می‌توانست تا حدودی از‌سفید​ لنگرهایش برای سرکوبِ ارادهٔ بیدارشدهٔ تیانزون استفاده کند.

این امر ذهنِ او را بسیار‌وضعیتِ​ پایدارتر از زمانی کرد که با‌معجونی​ الههٔ شبِ جاوید دیدار کرده بود.

در عالمِ ارواح—لایه‌های اشباع‌شده‌ای که به نقاشیِ رنگ‌روغنِ انتزاعی‌بده​ می‌مانست—کلاین بی‌هدف پرسه زد و چند قدم در سمتی‌مقابلِ​ برداشت که در معنای معمولِ کلمه، «سمت» محسوب نمی‌شد.

با پیروی از راهنماییِ سرنوشت‌عمر​ و نیروی روحی، آنجا را ترک‌سپس​ کرد و به دنیای واقعی بازگشت.

نخستین چیزی که پیشِ رویش پدیدار‌زیردستانش​ شد، میدانی کوچک و کلیسای جامعی‌کلاین​ متعلق به الههٔ شبِ جاوید بود.

در آن لحظه، افرادِ‌خود​ بسیاری با چهره‌هایی شادمان‌اخیراً​ واردِ کلیسای جامع می‌شدند.

برگشتم بکلاند؟

کلاین به خورشیدی که از میانِ‌معجونی​ ابرهای تنک می‌تابید نگاه کرد و همراهِ‌باید​ جمعیت به سوی درِ کلیسای جامع رفت.

به‌محضِ عبور‌ادامه​ از ورودی، نگاهش‌سنگِ​ ناگهان خشک شد.

بنسون را دید.

بنسون مورتی.

چهرهٔ مردِ مو مشکی و چشم‌قهوه‌ای تا حدودی شبیهِ کلاین بود.‌کردم​ با این حال، مرد که کمی مسن‌تر به نظر می‌رسید، موهایش را‌اطلاعاتم​ مرتب به عقب شانه کرده و پیشانیِ پهنش را نمایان ساخته بود.

او کنارِ محراب ایستاده بود،‌سنگِ​ کت‌وشلواری اتوکشیده به تن داشت‌سفید​ و کمی عصبی به نظر می‌رسید.

کلاین دو ثانیه‌مقابلِ​ خیره ماند و سپس‌تازه​ به‌سرعت نگاهش را دزدید.

پس از آن، نگاهش را روی‌خیلی​ نیمکت‌های ردیفِ جلو چرخاند و ملیسا‌برای​ را در لباسی سفید و پوشیده دید.

در مقایسه با گذشته، چهرهٔ دخترِ جوان دیگر‌تلاشی​ آن حالتِ نوجوانی را نداشت. صورتش پُرتر شده‌پنهان​ بود و دیگر آن‌قدر لاغر به نظر نمی‌رسید.

او مدام با اطرافیانش گپ‌سنگِ​ می‌زد و با مهارت به‌سفید​ انواعِ امور و معاشرت‌ها رسیدگی می‌کرد.

هنوزم همون‌قدر ازمدافتاده‌مقابلِ​ لباس می‌پوشه. خداروشکر‌کلاین​ که مشکی نپوشیده...

کلاین این را زیرِ لب زمزمه کرد و‌اخیراً​ گوشه‌های لبش بالا رفت. به گوشه‌ای از کلیسای‌ارتقا​ جامع رفت و جایی برای نشستن پیدا کرد.

حدودِ دَه دقیقه بعد،‌گذاشته​ کارِ ملیسا تمام شد‌آدم​ و در جای خود نشست.

موسیقیِ شادمانی شروع به‌کافیه​ نواختن کرد و رفته‌رفته‌بده​ لحنی پروقار به خود گرفت.

بانویی در لباسِ عروسِ سفید و تمیز، با یک دست‌سنگِ​ بازوی پدرش و با دستِ دیگر بازوی مادرش را گرفته‌گویی​ بود. او از راهروی میانِ نیمکت‌ها به سمتِ محراب رفت.

بنسون که نزدیکِ محراب ایستاده‌زمزمه​ بود، آبِ دهانش را قورت‌پایدار​ داد و بی‌اختیار لبخند زد.

این عروسیِ او بود.

کلاین که در گوشه‌ای نشسته بود، با دیدنِ این‌آرام​ صحنه کمی به عقب تکیه داد. سرش را اندکی پایین‌قبر​ آورد و زیرِ لب گفت: «مثل یه بابونِ موفرفری می‌خنده...»

پس از آنکه پدر و مادرِ عروس او را‌مقابلِ​ به جلوی محراب آوردند، پیش از آنکه رو به‌کمی​ نشانِ مقدس و کشیش بایستد، به بنسون تعظیم کرد.

بنسون تعظیم کرد و چرخید.

پس از نشستنِ پدر و مادرِ عروس، کشیش گفت: «دوستان و‌سردرگمی‌اش​ خانوادهٔ عزیز، امروز اینجا گردِ هم آمده‌ایم تا زیرِ سایهٔ الههٔ مهربان،‌گل‌های​ شاهدِ پیوندِ این زوج در ازدواج باشیم و آن را جشن بگیریم.»

«ستایش بر بانو.» تمامِ مهمانانی که به الههٔ شبِ‌آرام​ جاوید ایمان داشتند، دستِ راستشان را بالا آوردند و با‌قبر​ کشیدنِ چهار نقطه در جهتِ عقربه‌های ساعت، ستاره‌ای رسم کردند.

کلاین نیز‌سردرگمی‌اش​ در میانِ‌تعیینِ​ آن‌ها بود.

وقتی همه آرام گرفتند، کشیش سر چرخاند و به عروس گفت: «آیا شما، لوسی بروک، بنسون مورتی را به عنوانِ‌نجوای​ شوهرِ قانونی و شرعیِ خود می‌پذیرید و پیمان می‌بندید که در شادی و غم، بیماری و سلامت، و در برابرِ‌رهبرِ​ هر چالشی که با آن روبه‌رو می‌شوید، تا زمانی که هر دو زنده هستید، به او عشق بورزید و گرامی‌اش بدارید؟»

بانویی که لوسی نام داشت، به‌عمر​ نشانِ مقدسِ الههٔ شبِ جاوید نگاه‌سپس​ کرد و با وقار سر تکان داد.

«بله، می‌پذیرم.»

لبخندِ بنسون دوباره نمایان شد.

کشیش رو به او کرد و گفت: «آیا شما، بنسون مورتی، لوسی بروک را به عنوانِ همسرِ قانونی و‌باید​ شرعیِ خود می‌پذیرید و پیمان می‌بندید که در شادی و غم، بیماری و سلامت، و در برابرِ هر چالشی‌اشاره​ که با آن روبه‌رو می‌شوید، تا زمانی که هر دو زنده هستید، به او عشق بورزید و گرامی‌اش بدارید؟»

بنسون بی‌درنگ سر‌خودش​ تکان داد و‌عمر​ گفت: «بله، می‌پذیرم!»

با دیدنِ این صحنه و شنیدنِ‌کابوس​ صدای او، دیدِ ملیسا تار شد.‌تعیینِ​ قلبش هم‌زمان با شادمانی فشرده شد.

پس از پشت‌سر گذاشتنِ‌تعیینِ​ انواعِ فرازونشیب‌ها، خانواده‌شان سرانجام‌داد​ عضوِ جدیدی را می‌پذیرفت.

ناگهان، ناخودآگاه سرش را به‌زمزمه​ سمتِ گوشهٔ سالن چرخاند و صندلیِ‌بوده​ خالی‌ای را دید. هیچ‌کس آنجا نبود.

ملیسا بی‌درنگ لب‌هایش‌خودش​ را برچید و سرش‌کابوس​ را اندکی تکان داد.

پس از چند ثانیه جستجوی آن‌کابوس​ محدوده، آرام نگاهش را پس گرفت‌تعیینِ​ و دوباره به محراب چشم دوخت.

تنها زمانی که کشیش اعلام‌مأموریت​ کرد بنسون و لوسی زن و‌قبر​ شوهر هستند، ملیسا دوباره لبخند زد.

...

در عمارتِ خاندانِ هال‌گذاشته​ در شهرستانِ چسترِ شرقی، کلاین‌بده​ از میانِ خلأ بیرون آمد.

او ذهنِ خود را تثبیت کرده بود‌آدم​ و اکنون می‌توانست از روان‌پزشکش درمان بخواهد.‌زیردستانش​ در عین حال، باید مشکلی را حل می‌کرد.

ناولها | novelha.net