---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 1276: شعبده‌بازِ دوره‌گرد • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 1276: شعبده‌بازِ دوره‌گرد

0

با دیدنِ این صحنه، بدنِ کاتارینا‌می‌خواهی​ بی‌اختیار یک قدم به عقب رفت‌زمان​ و ذهنش در سکوت فرو رفت.

دو ثانیه بعد، دهان‌هنوز​ باز کرد و صدایی‌یادت​ مردانه از آن بیرون آمد:

«آهای، کلاغِ کوچک.»

کاتارینا بی‌آنکه منتظرِ پاسخِ مردِ جوان بماند،‌وقتی​ لبخند زد و گفت: «اینکه فقط چند‌سوزاند​ بدل با خودت آورده‌ای، دست‌کم گرفتنِ من نیست؟

نکند نامه‌رسان شده‌ای و‌جور​ مخصوصاً آمده‌ای تا موادِ‌متنفر​ فرابشری به دستم برسانی؟

بگو ببینم، چه جور همکاری‌ای می‌خواهی؟ من خیلی از تو متنفر نیستم. هر‌کسی​ چه باشد، اتفاقاتِ آن زمان را آن مردِ متعصب برنامه‌ریزی کرده بود. طراحِ‌برگشت​ اصلی آلیستا تودور بود و تو را فقط می‌توان یک همدست به حساب آورد.»

مردی که روبه‌روی وی ایستاده بود، تاجی را که‌بچه‌ها​ پوشیده از زنگار و خون بود گرفت. وی قامتش‌می‌کرد​ را راست کرد و با لبخند سر تکان داد.

«با شنیدنِ صدایت، برای همکاری با‌می‌آید​ تو تردید دارم. چرا نمی‌گذاری ساورون‌می‌کرد​ و آینهورن با من صحبت کنند؟»

روحِ پلیدِ فرشتهٔ سرخ بی‌هیچ ملاحظه‌ای با تمسخر گفت: «نوچ، نوچ.‌اتفاقاتِ​ این‌همه سال گذشته، اما هنوز مثل بچه‌ها لجبازی. یادت می‌آید وقتی‌همدست​ نوزاد بودی چه کسی بغلت می‌کرد؟ چه کسی موهایت را سوزاند؟»

مردِ جوانِ روبه‌روی وی، با دستِ خالی‌اش عینکِ‌یادت​ تک‌چشمیِ خود را صاف کرد و با آرامش‌موهایت​ برگشت و بی‌هیچ تردیدی از در بیرون رفت.

در همین حین،‌این‌همه​ وی آهِ آرامی‌اما​ کشید و گفت:

«بچگانه است.»

فرشتهٔ سرخ با دیدنِ اینکه آمون قصدِ توقف ندارد، چند ثانیه‌اتفاقاتِ​ ساکت ماند. پیش از آنکه طرفِ مقابل از اتاق خارج شود،‌همدست​ کنترلِ بدنِ کاتارینا را به دست گرفت و با خنده گفت:

«فکر نکن نمی‌دانم می‌خواهی چه کار کنی، اما‌یادت​ مهم نیست. از آنجا که افکارت با آن مردِ‌سوزاند​ متعصب یکی نیست، پس جایی برای همکاری وجود دارد.»

آمون ایستاد و نیم‌چرخی زد تا‌اما​ به کاتارینا، دیوبانوی سپید که در تسخیرِ‌وقتی​ روحِ پلیدِ فرشتهٔ سرخ بود، نگاه کند.

عینکِ تک‌چشمیِ روی‌بچه‌ها​ چشمِ راستِ وی‌می‌آید​ اندکی سوسو زد.

...

شهرستانِ آوا، در شهری که پس‌بچه‌ها​ از جنگ در حالِ بازسازی بود،‌بودی​ داخلِ میخانه‌ای که ردِّ سوختگی داشت.

مردی که کلاهِ کهنه‌ای بر سر داشت، لیوان را‌بچه‌ها​ گرفت و جرعه‌ای نوشید. نتوانست جلوی شکایتش را بگیرد: «توبی،‌موهایت​ باز هم توی این آبجوی لعنتی‌ات زیادی آب قاطی کرده‌ای؟»

صاحبِ میخانه که متصدیِ‌لجبازی​ بار هم بود، لیوانش را‌بودی​ پاک کرد و پوزخند زد:

«قانونِ ممنوعیتِ الکل را که یادت‌می‌خواهی​ نرفته؟ اولیک، باید خدا را شکر‌زمان​ کنی که اصلاً الکلی برای نوشیدن داری!»

مردِ تنومند که اولیک نام داشت،‌بچه‌ها​ پیش از آنکه روی نوشیدنِ آبجویش تمرکز‌کسی​ کند، چند کلمه‌ای زیرِ لب غرولند کرد.

کنارِ او مردی با پوستِ برنزه‌اما​ و آستین‌های بالازده نشسته بود. او سر‌وقتی​ بلند کرد و نگاهی به اطراف انداخت.

«شنیده‌ام که ممنوعیتِ الکل به‌زودی لغو می‌شود، چون‌نوزاد​ غذای فیناپوتر به‌زودی می‌رسد. تازه، فیساک و اینتیس هم‌خالی‌اش​ قرار است غرامتشان را با مقدارِ زیادی غذا بپردازند!»

توبی، صاحبِ میخانه، تازه جواب داده بود:‌خیلی​ «فقط می‌توانم بگویم امیدوارم. خداوند نگهدارمان باشد.»‌برنامه‌ریزی​ که صدای باز شدنِ در را شنید.

سر بلند کرد و مردِ‌مثل​ جوانی را دید که شبیهِ شعبده‌بازهای‌نوزاد​ دوره‌گرد بود و داشت وارد می‌شد.

این مرد ردای سیاه و بلندی به تن داشت‌بچه‌ها​ و کلاهِ سیلندریِ کلاسیکی بر سر گذاشته بود. به‌می‌کرد​ سمتِ پیشخوانِ میخانه رفت و روی چهارپایه‌ای بلند نشست.

مرد چند پنسِ مسی‌لجبازی​ روی پیشخوان گذاشت و‌نوزاد​ گفت: «یک لیوان آبجوی ساوت‌ویل.»

مردِ تنومند که اولیک نام داشت، سر‌خیلی​ چرخاند تا به غریبه نگاه کند و‌برنامه‌ریزی​ با کنجکاوی پرسید: «اهلِ اینجا نیستی؟ شعبده‌بازی؟»

مردِ جوان که هیچ ویژگیِ برجسته‌ای در چهره‌اش نداشت،‌می‌آید​ خندید و گفت: «بله، شعبده‌ای که در آن بیشتر‌جوانِ​ از همه مهارت دارم، برآورده کردنِ آرزوهای مردم است.»

اولیک بی‌درنگ سوت زد.

«چه می‌شنوم؟

برآورده کردنِ آرزوهای مردم!؟

خدایا، یک نفر‌اما​ اینجا دارد ادای‌بچه‌ها​ خدایان را درمی‌آورد!»

این دست‌انداختن‌نوچ​ باعث شد همه‌گذشته​ بزنند زیرِ خنده.

مردِ جوانی که ادعا می‌کرد شعبده‌باز‌می‌آید​ است، عصبانی نشد. لبخند زد و گفت:‌موهایت​ «این فقط یک ترفندِ خاصِ شعبده‌بازی است.»

اولیک جرعه‌ای از‌ببینم​ آبجوی بی‌مزه‌اش را‌می‌خواهی​ سر کشید و خندید.

«پس آرزوی مرا برآورده کن‌مثل​ و کاری کن این رئیسِ‌وقتی​ خسیس یک لیوان آبجو مهمانم کند.»

مردِ جوانِ سیاه‌پوش دستِ راستش را‌اما​ بالا آورد و ضربهٔ آرامی روی‌می‌آید​ میز زد و گفت: «بسیار خب.»

با کوبیده شدنِ پرصدای لیوان روی پیشخوان، صاحبِ میخانه یک‌کسی​ لیوان آبجو ریخت و آن را جلوی اولیک هل داد. سپس‌صاف​ دستش را عقب کشید و دوباره مشغولِ پاک کردنِ لیوانش شد.

این صحنه که برایش آشنا‌همکاری‌ای​ به نظر می‌رسید، اولیک را‌باشد​ حیرت‌زده کرد. با گیجی فریاد زد:

«توبی، او را می‌شناسی؟»

توبی، صاحبِ میخانه، طوری که‌گذشته​ انگار اولیک احمق است به‌لجبازی​ او نگاه کرد و گفت: «نه.»

«...» اولیک با تردید لیوانِ آبجو را برداشت‌نوزاد​ و با احتیاط جرعه‌ای نوشید تا ببیند آیا توبی‌خالی‌اش​ او را مجبور به پرداختِ پولش می‌کند یا نه.

مردِ تنومند وقتی دید صاحبِ میخانه دیگر کاری به‌نیستم​ کارش ندارد، با تعجب سر چرخاند و به مردِ‌اصلی​ جوانی که ردای سیاه و کلاهِ سیلندری داشت، نگاه کرد.

«چطور این کار را کردی؟»

مردِ جوان با آسودگی جرعه‌ای از‌اما​ آبجوی ساوت‌ویل نوشید و گفت: «گفتم‌می‌آید​ که، این یک ترفندِ خاصِ شعبده‌بازی است.»

در حالی که اولیک هنوز در‌می‌آید​ شوک بود، مردِ کنارِ او که‌می‌کرد​ آستین‌هایش را بالا زده بود پوزخند زد.

«شرط می‌بندم تو و توبی از قبل‌خیلی​ با هم تبانی کرده‌اید. ضربه زدنت روی‌برنامه‌ریزی​ میز یعنی اینکه پولِ آبجو را تو می‌دهی.»

شعبده‌بازِ دوره‌گرد با‌اما​ بی‌تفاوتی پاسخ داد:‌بچه‌ها​ «می‌توانی آرزوی دیگری بکنی.»

مردِ آستین‌بالازده با ازخودراضی‌بودن گفت: «من و برادرم خانه‌ای داریم که‌یادت​ در یکی از بمباران‌ها فروریخت و حالا در حالِ بازسازی است.‌دستِ​ آرزویم این است که پیش از برگشتنم به حالتِ اولش برگردد.»

کارِ آسانی نبود.

شعبده‌بازِ دوره‌گرد دستِ راستش‌جور​ را بالا آورد، بشکنی زد‌نیستم​ و لبخند به لب آورد.

«بسیار خب، آرزویتان برآورده شد.»

کسانی که به این ماجرا توجه داشتند،‌هنوز​ زدند زیرِ خنده. آن‌ها دیگر به آن‌نوزاد​ غریبه و نمایشِ شعبده‌بازیِ ناشیانه‌اش اعتنایی نکردند.

مردی که آستین‌هایش را بالا زده بود، پس از نوشیدن،‌کسی​ مست و پاتیل همراه با اولیچ از میخانه بیرون رفت‌خود​ و تلوتلوخوران در خیابان به سمتِ حومهٔ شهر به راه افتاد.

پانزده دقیقه بعد، به منطقه‌ای برگشتند که داشتند‌متنفر​ خانه‌شان را در آن بازسازی می‌کردند. می‌خواستند واردِ‌بود​ چادری شوند که دولت به آن‌ها داده بود.

در این لحظه، تندبادی‌هنوز​ سرد وزید و هر دو‌می‌آید​ را هم‌زمان به لرزه انداخت.

اندکی بعد، ساختمانی دوطبقه پیشِ چشمانشان‌اما​ پدیدار شد. خانه‌ای بود که به‌خوبی می‌شناختندش‌وقتی​ و سال‌ها برای ساختنش زمان گذاشته بودند.

اولیچ و برادرش بی‌اختیار‌لجبازی​ سر چرخاندند و همان سردرگمی‌بودی​ را در چشمانِ یکدیگر دیدند.

اولیچ که انگار از شدتِ مستی توهم زده‌متنفر​ بود، زمزمه کرد: «من که این‌قدر ننوشیدم... آن‌بود​ توبیِ لعنتی کلی آب قاتیِ آبجو کرده بود!»

برادرش پاسخی نداد. پس از چند ثانیه بهت‌زدگی،‌یادت​ ناگهان قدم‌هایش را تند کرد و به سمتِ‌موهایت​ خانه دوید و دست به دیوار و در کشید.

او که گویی دیوانه شده‌گذشته​ بود، مدام با خودش زمزمه‌لجبازی​ می‌کرد: «واقعی است، واقعی است...»

اولیچ هم همین کار را کرد. سرانجام مطمئن شد‌بودی​ که خانه‌شان به حالتِ اولش برگشته است. این موضوع‌عینکِ​ او را هم شگفت‌زده کرد و هم به وحشت انداخت.

در این لحظه، برادرش‌جور​ ناگهان گفت: «آرزویم برآورده‌متنفر​ شد. آن شعبده‌باز، آن شعبده‌باز...»

پیش از آنکه حرفش تمام شود، برگشت‌لجبازی​ و به سمتِ میخانه دوید. اولیچ هم‌بغلت​ به خودش آمد و سایه‌به‌سایه دنبالش رفت.

بنگ!

درِ میخانه را با فشار‌یادت​ باز کردند، به داخل هجوم بردند‌بغلت​ و نگاهشان را به پیشخوان دوختند.

اما شعبده‌بازِ دوره‌گرد با‌جور​ آن ردای سیاه و کلاهِ‌نیستم​ سیلندری‌اش از آنجا رفته بود.

اولیچ و برادرش به اطراف نگاه کردند.‌لجبازی​ ظاهراً خیالشان راحت شده بود، اما در عین‌می‌کرد​ حال حس می‌کردند چیزی را از دست داده‌اند.

در میدانِ شهر، شعبده‌بازِ‌سال​ دوره‌گردِ جوان روبه‌روی دختری‌مثل​ ده‌ساله چمباتمه زده بود.

«شعبدهٔ من برآورده کردنِ آرزوی توست.»‌می‌آید​ سرش را چرخاند و نگاهی به کلیسای‌موهایت​ جامعِ شبِ جاوید در آن حوالی انداخت.

دخترک از مراسمِ عشای ربانیِ‌همکاری‌ای​ شبِ جاوید بیرون دویده بود و‌اتفاقاتِ​ ظاهراً میدانِ خالی را ترجیح می‌داد.

پس از کمی فکر، به آقای شعبده‌بازِ مهربان نگاه‌می‌آید​ کرد و گفت: «آرزویم این است که پدر، عمو‌جوانِ​ و برادرم زنده شوند. من پولِ خون‌بهایشان را نمی‌خواهم...»

شعبده‌بازِ دوره‌گرد پاسخی‌این‌همه​ نداد و عمیقاً به‌هنوز​ دخترکِ روبه‌رویش خیره ماند.

دخترک لب‌هایش‌مثل​ را برچید و‌یادت​ به‌زور لبخندی زد.

«فقط شوخی کردم. مامان گفت‌همکاری‌ای​ چنین آرزویی چیزی نیست که‌باشد​ حتی ایزدان هم بتوانند برآورده کنند...»

همان‌طور که حرف می‌زد،‌هنوز​ سرش را پایین انداخت و‌می‌آید​ به نوکِ پاهایش نگاه کرد.

«فقط می‌خواهم‌نوچ​ بابا دوباره‌سال​ بغلم کند...»

پیش از آنکه حرفش تمام شود، ناگهان‌وقتی​ متوجه شد سایه‌ای روبه‌رویش افتاده است. به‌سرعت سرش‌جوانِ​ را بالا آورد و به پهلو نگاه کرد.

سربازی از ارتشِ لوئن با پیراهنِ سرخ و شلوارِ سفید آنجا‌اتفاقاتِ​ ایستاده بود. تفنگی در دست نداشت و لبخندی از تهِ دل‌همدست​ بر لب داشت. چمباتمه زد و مثلِ همیشه آغوشش را باز کرد.

دخترک به جلو پرید، خودش را‌بچه‌ها​ در آن آغوشِ گرم انداخت و گفت:‌کسی​ «بابا... خیلی دلم برایت تنگ شده بود...»

در آن لحظه، شعبده‌بازِ جوان کلاهش‌اما​ را پایین کشید، قد راست کرد و‌وقتی​ به سمتِ ورودیِ میدان به راه افتاد.

در میانِ نسیمِ شبانگاهی، ردای‌یادت​ سیاه و بلندش در آن‌کسی​ میدانِ پهناور به‌آرامی تاب می‌خورد.

...

به چشم‌برهم‌زدنی دوشنبه فرا رسید. در کاخِ باستانیِ‌یادت​ فرازِ مِهِ خاکستری، اعضای انجمنِ تاروت هم‌زمان پدیدار‌موهایت​ شدند و یک‌صدا به آقای ابله ادای احترام کردند.

کلاین به اطراف‌این‌همه​ نگاه کرد و‌اما​ ناگهان احساساتی شد.

مردِ آویخته الان کاردینالِ کلیسای سرورِ توفان‌هاست و مسئولیتِ اسقف‌نشینِ مجمع‌الجزایرِ رورستد رو بر عهده داره. با اینکه عدالت موقتاً ارتباطش رو با کیمیاگرانِ روان از دست‌آهِ​ داده، ولی این حق رو داره که یکی از اعضای شورای اون‌ها بشه. خورشید یکی از بزرگانِ شورای شش‌نفرهٔ شهرِ نقره‌ست و ماه هم یه کنتِ خون‌تباره.‌آنجا​ ستاره دستیارِ کشیشِ عالی‌رتبهٔ شاهین‌های شب تو کلیسای الههٔ شبِ جاویده. گوشه‌نشین یه ملکهٔ پنهان تو دریاست و یکی از ده ستونِ سازمانِ ریاضتِ موسی به حساب می‌آد.

به‌جز شعبده‌باز و داوری، بقیهٔ اعضای‌می‌خواهی​ انجمنِ تاروت همه نیمه‌خدا هستن. اون‌ها‌زمان​ رده‌بالاهای جناح‌های مختلف تو جهانِ رازآلودن.

و با حمایتِ خاندانِ ابراهیم، شعبده‌باز شانسِ‌لجبازی​ زیادی داره که تا آخرِ سال به‌بغلت​ ردهٔ ۴، یعنی ساحرِ اسرار ارتقا پیدا کنه.

به عبارتِ دیگه، داوری کسیه که برای بالا بردنِ قدرتش‌لجبازی​ سخت‌ترین مسیر رو در پیش داره. اون فقط یکی از‌سوزاند​ رده‌میانی‌های رو به بالای ام‌آی‌۹ئه، برای همین نیمه‌خدا شدنش بی‌نهایت سخته.

کلاین که در مِهِ خاکستری‌سفید پوشیده‌می‌آید​ شده بود، به‌سرعت نگاهش را پس گرفت‌موهایت​ و در دل پوزخندی به خودش زد.

بالاخره شبیهِ یه سازمانِ سرّیِ رده‌بالا شد...‌خیلی​ هرچند، همیشه این حس رو بهم می‌داد‌برنامه‌ریزی​ که این یه جور کنفرانس بینِ جناح‌های مختلفه...

سپس رو به اعضای‌هنوز​ انجمنِ تاروت سر تکان‌یادت​ داد و گفت: «شروع می‌کنیم.»

ناولها | novelha.net