چپتر 1276: شعبدهبازِ دورهگرد
0با دیدنِ این صحنه، بدنِ کاتارینامیخواهی بیاختیار یک قدم به عقب رفتزمان و ذهنش در سکوت فرو رفت.
دو ثانیه بعد، دهانهنوز باز کرد و صدایییادت مردانه از آن بیرون آمد:
«آهای، کلاغِ کوچک.»
کاتارینا بیآنکه منتظرِ پاسخِ مردِ جوان بماند،وقتی لبخند زد و گفت: «اینکه فقط چندسوزاند بدل با خودت آوردهای، دستکم گرفتنِ من نیست؟
نکند نامهرسان شدهای وجور مخصوصاً آمدهای تا موادِمتنفر فرابشری به دستم برسانی؟
بگو ببینم، چه جور همکاریای میخواهی؟ من خیلی از تو متنفر نیستم. هرکسی چه باشد، اتفاقاتِ آن زمان را آن مردِ متعصب برنامهریزی کرده بود. طراحِبرگشت اصلی آلیستا تودور بود و تو را فقط میتوان یک همدست به حساب آورد.»
مردی که روبهروی وی ایستاده بود، تاجی را کهبچهها پوشیده از زنگار و خون بود گرفت. وی قامتشمیکرد را راست کرد و با لبخند سر تکان داد.
«با شنیدنِ صدایت، برای همکاری بامیآید تو تردید دارم. چرا نمیگذاری ساورونمیکرد و آینهورن با من صحبت کنند؟»
روحِ پلیدِ فرشتهٔ سرخ بیهیچ ملاحظهای با تمسخر گفت: «نوچ، نوچ.اتفاقاتِ اینهمه سال گذشته، اما هنوز مثل بچهها لجبازی. یادت میآید وقتیهمدست نوزاد بودی چه کسی بغلت میکرد؟ چه کسی موهایت را سوزاند؟»
مردِ جوانِ روبهروی وی، با دستِ خالیاش عینکِیادت تکچشمیِ خود را صاف کرد و با آرامشموهایت برگشت و بیهیچ تردیدی از در بیرون رفت.
در همین حین،اینهمه وی آهِ آرامیاما کشید و گفت:
«بچگانه است.»
فرشتهٔ سرخ با دیدنِ اینکه آمون قصدِ توقف ندارد، چند ثانیهاتفاقاتِ ساکت ماند. پیش از آنکه طرفِ مقابل از اتاق خارج شود،همدست کنترلِ بدنِ کاتارینا را به دست گرفت و با خنده گفت:
«فکر نکن نمیدانم میخواهی چه کار کنی، امایادت مهم نیست. از آنجا که افکارت با آن مردِسوزاند متعصب یکی نیست، پس جایی برای همکاری وجود دارد.»
آمون ایستاد و نیمچرخی زد تااما به کاتارینا، دیوبانوی سپید که در تسخیرِوقتی روحِ پلیدِ فرشتهٔ سرخ بود، نگاه کند.
عینکِ تکچشمیِ رویبچهها چشمِ راستِ ویمیآید اندکی سوسو زد.
...
شهرستانِ آوا، در شهری که پسبچهها از جنگ در حالِ بازسازی بود،بودی داخلِ میخانهای که ردِّ سوختگی داشت.
مردی که کلاهِ کهنهای بر سر داشت، لیوان رابچهها گرفت و جرعهای نوشید. نتوانست جلوی شکایتش را بگیرد: «توبی،موهایت باز هم توی این آبجوی لعنتیات زیادی آب قاطی کردهای؟»
صاحبِ میخانه که متصدیِلجبازی بار هم بود، لیوانش رابودی پاک کرد و پوزخند زد:
«قانونِ ممنوعیتِ الکل را که یادتمیخواهی نرفته؟ اولیک، باید خدا را شکرزمان کنی که اصلاً الکلی برای نوشیدن داری!»
مردِ تنومند که اولیک نام داشت،بچهها پیش از آنکه روی نوشیدنِ آبجویش تمرکزکسی کند، چند کلمهای زیرِ لب غرولند کرد.
کنارِ او مردی با پوستِ برنزهاما و آستینهای بالازده نشسته بود. او سروقتی بلند کرد و نگاهی به اطراف انداخت.
«شنیدهام که ممنوعیتِ الکل بهزودی لغو میشود، چوننوزاد غذای فیناپوتر بهزودی میرسد. تازه، فیساک و اینتیس همخالیاش قرار است غرامتشان را با مقدارِ زیادی غذا بپردازند!»
توبی، صاحبِ میخانه، تازه جواب داده بود:خیلی «فقط میتوانم بگویم امیدوارم. خداوند نگهدارمان باشد.»برنامهریزی که صدای باز شدنِ در را شنید.
سر بلند کرد و مردِمثل جوانی را دید که شبیهِ شعبدهبازهاینوزاد دورهگرد بود و داشت وارد میشد.
این مرد ردای سیاه و بلندی به تن داشتبچهها و کلاهِ سیلندریِ کلاسیکی بر سر گذاشته بود. بهمیکرد سمتِ پیشخوانِ میخانه رفت و روی چهارپایهای بلند نشست.
مرد چند پنسِ مسیلجبازی روی پیشخوان گذاشت ونوزاد گفت: «یک لیوان آبجوی ساوتویل.»
مردِ تنومند که اولیک نام داشت، سرخیلی چرخاند تا به غریبه نگاه کند وبرنامهریزی با کنجکاوی پرسید: «اهلِ اینجا نیستی؟ شعبدهبازی؟»
مردِ جوان که هیچ ویژگیِ برجستهای در چهرهاش نداشت،میآید خندید و گفت: «بله، شعبدهای که در آن بیشترجوانِ از همه مهارت دارم، برآورده کردنِ آرزوهای مردم است.»
اولیک بیدرنگ سوت زد.
«چه میشنوم؟
برآورده کردنِ آرزوهای مردم!؟
خدایا، یک نفراما اینجا دارد ادایبچهها خدایان را درمیآورد!»
این دستانداختننوچ باعث شد همهگذشته بزنند زیرِ خنده.
مردِ جوانی که ادعا میکرد شعبدهبازمیآید است، عصبانی نشد. لبخند زد و گفت:موهایت «این فقط یک ترفندِ خاصِ شعبدهبازی است.»
اولیک جرعهای ازببینم آبجوی بیمزهاش رامیخواهی سر کشید و خندید.
«پس آرزوی مرا برآورده کنمثل و کاری کن این رئیسِوقتی خسیس یک لیوان آبجو مهمانم کند.»
مردِ جوانِ سیاهپوش دستِ راستش رااما بالا آورد و ضربهٔ آرامی رویمیآید میز زد و گفت: «بسیار خب.»
با کوبیده شدنِ پرصدای لیوان روی پیشخوان، صاحبِ میخانه یککسی لیوان آبجو ریخت و آن را جلوی اولیک هل داد. سپسصاف دستش را عقب کشید و دوباره مشغولِ پاک کردنِ لیوانش شد.
این صحنه که برایش آشناهمکاریای به نظر میرسید، اولیک راباشد حیرتزده کرد. با گیجی فریاد زد:
«توبی، او را میشناسی؟»
توبی، صاحبِ میخانه، طوری کهگذشته انگار اولیک احمق است بهلجبازی او نگاه کرد و گفت: «نه.»
«...» اولیک با تردید لیوانِ آبجو را برداشتنوزاد و با احتیاط جرعهای نوشید تا ببیند آیا توبیخالیاش او را مجبور به پرداختِ پولش میکند یا نه.
مردِ تنومند وقتی دید صاحبِ میخانه دیگر کاری بهنیستم کارش ندارد، با تعجب سر چرخاند و به مردِاصلی جوانی که ردای سیاه و کلاهِ سیلندری داشت، نگاه کرد.
«چطور این کار را کردی؟»
مردِ جوان با آسودگی جرعهای ازاما آبجوی ساوتویل نوشید و گفت: «گفتممیآید که، این یک ترفندِ خاصِ شعبدهبازی است.»
در حالی که اولیک هنوز درمیآید شوک بود، مردِ کنارِ او کهمیکرد آستینهایش را بالا زده بود پوزخند زد.
«شرط میبندم تو و توبی از قبلخیلی با هم تبانی کردهاید. ضربه زدنت رویبرنامهریزی میز یعنی اینکه پولِ آبجو را تو میدهی.»
شعبدهبازِ دورهگرد بااما بیتفاوتی پاسخ داد:بچهها «میتوانی آرزوی دیگری بکنی.»
مردِ آستینبالازده با ازخودراضیبودن گفت: «من و برادرم خانهای داریم کهیادت در یکی از بمبارانها فروریخت و حالا در حالِ بازسازی است.دستِ آرزویم این است که پیش از برگشتنم به حالتِ اولش برگردد.»
کارِ آسانی نبود.
شعبدهبازِ دورهگرد دستِ راستشجور را بالا آورد، بشکنی زدنیستم و لبخند به لب آورد.
«بسیار خب، آرزویتان برآورده شد.»
کسانی که به این ماجرا توجه داشتند،هنوز زدند زیرِ خنده. آنها دیگر به آننوزاد غریبه و نمایشِ شعبدهبازیِ ناشیانهاش اعتنایی نکردند.
مردی که آستینهایش را بالا زده بود، پس از نوشیدن،کسی مست و پاتیل همراه با اولیچ از میخانه بیرون رفتخود و تلوتلوخوران در خیابان به سمتِ حومهٔ شهر به راه افتاد.
پانزده دقیقه بعد، به منطقهای برگشتند که داشتندمتنفر خانهشان را در آن بازسازی میکردند. میخواستند واردِبود چادری شوند که دولت به آنها داده بود.
در این لحظه، تندبادیهنوز سرد وزید و هر دومیآید را همزمان به لرزه انداخت.
اندکی بعد، ساختمانی دوطبقه پیشِ چشمانشاناما پدیدار شد. خانهای بود که بهخوبی میشناختندشوقتی و سالها برای ساختنش زمان گذاشته بودند.
اولیچ و برادرش بیاختیارلجبازی سر چرخاندند و همان سردرگمیبودی را در چشمانِ یکدیگر دیدند.
اولیچ که انگار از شدتِ مستی توهم زدهمتنفر بود، زمزمه کرد: «من که اینقدر ننوشیدم... آنبود توبیِ لعنتی کلی آب قاتیِ آبجو کرده بود!»
برادرش پاسخی نداد. پس از چند ثانیه بهتزدگی،یادت ناگهان قدمهایش را تند کرد و به سمتِموهایت خانه دوید و دست به دیوار و در کشید.
او که گویی دیوانه شدهگذشته بود، مدام با خودش زمزمهلجبازی میکرد: «واقعی است، واقعی است...»
اولیچ هم همین کار را کرد. سرانجام مطمئن شدبودی که خانهشان به حالتِ اولش برگشته است. این موضوععینکِ او را هم شگفتزده کرد و هم به وحشت انداخت.
در این لحظه، برادرشجور ناگهان گفت: «آرزویم برآوردهمتنفر شد. آن شعبدهباز، آن شعبدهباز...»
پیش از آنکه حرفش تمام شود، برگشتلجبازی و به سمتِ میخانه دوید. اولیچ همبغلت به خودش آمد و سایهبهسایه دنبالش رفت.
بنگ!
درِ میخانه را با فشاریادت باز کردند، به داخل هجوم بردندبغلت و نگاهشان را به پیشخوان دوختند.
اما شعبدهبازِ دورهگرد باجور آن ردای سیاه و کلاهِنیستم سیلندریاش از آنجا رفته بود.
اولیچ و برادرش به اطراف نگاه کردند.لجبازی ظاهراً خیالشان راحت شده بود، اما در عینمیکرد حال حس میکردند چیزی را از دست دادهاند.
در میدانِ شهر، شعبدهبازِسال دورهگردِ جوان روبهروی دختریمثل دهساله چمباتمه زده بود.
«شعبدهٔ من برآورده کردنِ آرزوی توست.»میآید سرش را چرخاند و نگاهی به کلیسایموهایت جامعِ شبِ جاوید در آن حوالی انداخت.
دخترک از مراسمِ عشای ربانیِهمکاریای شبِ جاوید بیرون دویده بود واتفاقاتِ ظاهراً میدانِ خالی را ترجیح میداد.
پس از کمی فکر، به آقای شعبدهبازِ مهربان نگاهمیآید کرد و گفت: «آرزویم این است که پدر، عموجوانِ و برادرم زنده شوند. من پولِ خونبهایشان را نمیخواهم...»
شعبدهبازِ دورهگرد پاسخیاینهمه نداد و عمیقاً بههنوز دخترکِ روبهرویش خیره ماند.
دخترک لبهایشمثل را برچید ویادت بهزور لبخندی زد.
«فقط شوخی کردم. مامان گفتهمکاریای چنین آرزویی چیزی نیست کهباشد حتی ایزدان هم بتوانند برآورده کنند...»
همانطور که حرف میزد،هنوز سرش را پایین انداخت ومیآید به نوکِ پاهایش نگاه کرد.
«فقط میخواهمنوچ بابا دوبارهسال بغلم کند...»
پیش از آنکه حرفش تمام شود، ناگهانوقتی متوجه شد سایهای روبهرویش افتاده است. بهسرعت سرشجوانِ را بالا آورد و به پهلو نگاه کرد.
سربازی از ارتشِ لوئن با پیراهنِ سرخ و شلوارِ سفید آنجااتفاقاتِ ایستاده بود. تفنگی در دست نداشت و لبخندی از تهِ دلهمدست بر لب داشت. چمباتمه زد و مثلِ همیشه آغوشش را باز کرد.
دخترک به جلو پرید، خودش رابچهها در آن آغوشِ گرم انداخت و گفت:کسی «بابا... خیلی دلم برایت تنگ شده بود...»
در آن لحظه، شعبدهبازِ جوان کلاهشاما را پایین کشید، قد راست کرد ووقتی به سمتِ ورودیِ میدان به راه افتاد.
در میانِ نسیمِ شبانگاهی، رداییادت سیاه و بلندش در آنکسی میدانِ پهناور بهآرامی تاب میخورد.
...
به چشمبرهمزدنی دوشنبه فرا رسید. در کاخِ باستانیِیادت فرازِ مِهِ خاکستری، اعضای انجمنِ تاروت همزمان پدیدارموهایت شدند و یکصدا به آقای ابله ادای احترام کردند.
کلاین به اطرافاینهمه نگاه کرد واما ناگهان احساساتی شد.
مردِ آویخته الان کاردینالِ کلیسای سرورِ توفانهاست و مسئولیتِ اسقفنشینِ مجمعالجزایرِ رورستد رو بر عهده داره. با اینکه عدالت موقتاً ارتباطش رو با کیمیاگرانِ روان از دستآهِ داده، ولی این حق رو داره که یکی از اعضای شورای اونها بشه. خورشید یکی از بزرگانِ شورای ششنفرهٔ شهرِ نقرهست و ماه هم یه کنتِ خونتباره.آنجا ستاره دستیارِ کشیشِ عالیرتبهٔ شاهینهای شب تو کلیسای الههٔ شبِ جاویده. گوشهنشین یه ملکهٔ پنهان تو دریاست و یکی از ده ستونِ سازمانِ ریاضتِ موسی به حساب میآد.
بهجز شعبدهباز و داوری، بقیهٔ اعضایمیخواهی انجمنِ تاروت همه نیمهخدا هستن. اونهازمان ردهبالاهای جناحهای مختلف تو جهانِ رازآلودن.
و با حمایتِ خاندانِ ابراهیم، شعبدهباز شانسِلجبازی زیادی داره که تا آخرِ سال بهبغلت ردهٔ ۴، یعنی ساحرِ اسرار ارتقا پیدا کنه.
به عبارتِ دیگه، داوری کسیه که برای بالا بردنِ قدرتشلجبازی سختترین مسیر رو در پیش داره. اون فقط یکی ازسوزاند ردهمیانیهای رو به بالای امآی۹ئه، برای همین نیمهخدا شدنش بینهایت سخته.
کلاین که در مِهِ خاکستریسفید پوشیدهمیآید شده بود، بهسرعت نگاهش را پس گرفتموهایت و در دل پوزخندی به خودش زد.
بالاخره شبیهِ یه سازمانِ سرّیِ ردهبالا شد...خیلی هرچند، همیشه این حس رو بهم میدادبرنامهریزی که این یه جور کنفرانس بینِ جناحهای مختلفه...
سپس رو به اعضایهنوز انجمنِ تاروت سر تکانیادت داد و گفت: «شروع میکنیم.»