---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 1403: در دورانِ مدرن (۱) • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1403: در دورانِ مدرن (۱)

0

من یک کارمندِ عادیِ شرکت هستم.‌سگش​ بزرگ‌ترین لذتِ روزمره‌ام این است که‌اصلاً​ بتوانم سروقت کارم را تعطیل کنم.

این چیزی نیست که اغلب محقق شود، زیرا فقط‌این‌جور​ با اضافه‌کاری است که می‌توانم حقوقِ بیشتری بگیرم. تنها‌بویی​ با این کار است که می‌توانم کمی احساسِ امنیت کنم.

از این نظر، رئیسم آن‌قدرها هم بد نیست. دست‌کم پولِ اضافه‌کاری را می‌دهد،‌جداً​ برخلافِ شرکتِ بغلی که فقط شعار دادن بلد است. تنها کاری که می‌کنند‌آدما​ این است که بدونِ خرج کردنِ حتی یک پنی، فقط به کارمندان وعده‌ووعید می‌دهند.

بر اساسِ مشاهداتم، فاصله‌ای تا تعطیلی ندارند،‌باشه​ چون رئیسشان از همین حالا دارد سعی می‌کند‌اصلاً​ کامپیوترهای دست‌دوم را در «مومنتسِ وی‌چت» خود بفروشد.

این چیزی نیست که خودم فهمیده باشم.‌قلاده​ من در وی‌چت با رئیسشان دوست نیستم.‌حیوونِ​ این حرف از دهانِ کارمندانِ خودشان درآمده است.

در این دنیا، جنسیت‌زده است اگر بگوییم‌می‌بره​ هر جا زن‌ها باشند، غیبت هم هست. در‌نگه​ عوض، هر جا آدم‌ها باشند، غیبت هم هست.

البته، به این حرف‌ها اطمینانِ مطلق ندارم. زمانی بود که یک‌دمِ​ سگ و یک گربه این حس را به من دادند که دارند‌می‌بره​ با سرگرمی ما آدم‌ها را تماشا می‌کنند و غیبتِ ما را می‌کنند.

درست مثلِ همین حالا، گلدن‌صاحب​ رتریوری که همیشه نزدیکِ ساختمانِ دفترم‌می‌بره​ پیدایش می‌شود، دمِ در نشسته است.

جداً، با این موهای ترتمیزش، به نظر نمیاد که صاحب نداشته‌آدما​ باشه. آخه کی سگش رو بدونِ قلاده می‌بره بیرون؟ این‌جور آدما‌گردنبند​ اصلاً نباید حیوونِ خونگی نگه دارن. هیچ بویی از اخلاق نبردن!

اِ، یه گردنبند دورِ‌آخه​ گردنشه، یه طناب، و‌بیرون​ تهِ طناب هم تو دهنشه...

همان‌طور که با خودم زمزمه‌همیشه​ می‌کنم، یادِ ایموجی‌ای می‌افتم که‌می‌شود​ در اینترنت ترند شده است:

عجب خودکنترلیِ بالایی داره!

پوزخندی می‌زنم و نگاهم را به آن‌سوی درهای شیشه‌ای می‌دوزم.‌این‌جور​ آسمان بسیار تاریک است و قطراتِ درشتِ باران از میانِ‌اخلاق​ هوای خفه‌کننده و مرطوب عبور کرده و به زمین کوبیده می‌شوند.

لعنت، چه زود بارون گرفت!

در این لحظه‌گلدن​ دلم می‌خواهد خدا‌نزدیکِ​ را زیرِ سؤال ببرم.

امروز به‌زور تونستم سروقت تعطیل کنم.‌نداشته​ کی فکرش رو می‌کرد به طوفان‌بیرون​ بخورم؛ تازه چتر هم با خودم نیاوردم!

وقتی در دفتر بودم، متوجه شدم که بیرون تاریک‌بیرون​ و دلگیر است و می‌دانستم طوفانی در راه است، اما‌بویی​ فکر می‌کردم وقتِ کافی برای رسیدن به ایستگاهِ اتوبوس دارم.

تا وقتی اتوبوسم به نزدیکیِ آپارتمانِ اجاره‌ای‌ام برسه، بارون‌این‌جور​ باید بند اومده باشه یا حداقل نم‌نم شده باشه.‌بویی​ هر چی باشه تابستونه و بارون زود میاد و می‌ره.

بی‌اختیار انگشتِ وسطم را به سوی خدا می‌گیرم. درمانده،‌پیدایش​ سرم را برمی‌گردانم تا به گلدن رتریورِ دمِ در‌نداشته​ نگاه کنم و با بی‌خیالی می‌گویم: «تو هم چتر نیاوردی؟»

این فقط طعنه‌ای‌ترتمیزش​ به خودم بود، اما‌باشه​ لحظه‌ای بعد جا می‌خورم.

گلدن رتریورِ‌صاحب​ بزرگ برایم‌باشه​ چشم می‌چرخاند.

برایم چشم چرخاند.

چشم‌هایش را.

می‌دونستم. این‌موهای​ سگ یه‌نمیاد​ رگِ انسانی داره!

نگاهم را‌صاحب​ می‌دزدم و زیرِ‌آخه​ لب زمزمه می‌کنم.

دوباره طوفانِ بیرون را برانداز می‌کنم‌قلاده​ و از خودم می‌پرسم که آیا‌نباید​ باید تا ایستگاهِ اتوبوس بدوم یا نه.

فین‌فین می‌کنم و با در نظر‌نزدیکِ​ گرفتنِ اینکه هنوز کاملاً از سرماخوردگی‌ام‌نشسته​ بهبود نیافته‌ام، جلوی این میلم را می‌گیرم.

هوف، به‌عنوانِ یه مردِ گنده، طبیعی نیست‌باشه​ که فقط یه گوشی، یه کارتِ مترو‌آدما​ و یه کارتِ کلید با خودم بیارم؟

آخه کی بی‌دلیل‌نداشته​ کیف دستش می‌گیره‌سگش​ و توش چتر می‌ذاره؟

این روزا‌نداشته​ حتی پولِ خرد‌سگش​ هم همراهم برنمی‌دارم.

بی‌خیال. برمی‌گردم دفتر و یه جوری وقت می‌کشم. تو سایت‌ها می‌چرخم و‌نشسته​ صبر می‌کنم تا بارون نم‌نم بشه، بعد می‌رم. اگه واقعاً اون‌طوری که می‌خوام‌این‌جور​ پیش نرفت، غذا سفارش می‌دم... آهی می‌کشم و برمی‌گردم تا برم سمت آسانسور.

یهو چشمم به یه‌نمیاد​ دستگاه فروش خودکار می‌افته که‌سگش​ گوشهٔ لابی ساختمون اضافه شده.

قهوهٔ سومین؟‌صاحب​ یهو هوس کردم‌آخه​ یه چیزی بنوشم.

همون کاری رو کردم که تو فکرم بود. با استقلال‌آدما​ مالی‌ای که واسه خرید نوشیدنی‌های زیر ۱۰ یوان دارم، با‌نبردن​ اعتمادبه‌نفس می‌رم سمت دستگاه و نگاهی به نوشیدنی‌های توش می‌ندازم.

مایزون، آب‌معدنی نونگفو اسپرینگ، چای یخ مستر‌ساختمانِ​ کونگ و چای یاس... اِ... وقتی دارم نوشیدنی‌ها‌ترتمیزش​ رو نگاه می‌کنم، متوجه یه چیز عجیب می‌شم.

یه جعبه‌ست که‌ترتمیزش​ گوشهٔ بالاترین ردیف‌نداشته​ نوشیدنی‌ها گذاشته شده.

این دیگه چه کوفتیه؟ به‌آخه​ صفحهٔ نمایش نگاه می‌کنم و‌این‌جور​ عکس‌ها و متن‌های متحرک رو می‌خونم.

خیلی زود می‌فهمم جعبه چیه.

از این «لوت‌باکس‌های»‌گلدن​ دنیای واقعیه که‌نزدیکِ​ تازگی‌ها مد شده!

این روزها نوشیدنی‌ها هم لوت‌باکس دارن؟ واقعاً مالیات‌آخه​ بر شعوره... قمار واقعاً هیجان‌انگیزه... این‌ها رو زیر لب‌حیوونِ​ می‌گم و هم‌زمان محتویات احتمالیِ لوت‌باکس رو بررسی می‌کنم.

لعنتی، جالبه.

این لوت‌باکس در واقع مربوط به یه نوشیدنیِ‌بیرون​ جدیده. تا حالا تو بازار نبوده، بطری‌اش طراحی‌دارن​ منحصربه‌فردی داره و اسم‌هاش هم خیلی باکلاس و شیکه!

غیب‌بین، کارآموز، خنیاگر، جنگجو، بی‌خواب—ها، از این خوشم میاد.‌پیدایش​ وکیل، قاتل و شکارچی هم هست... نگاهی به قیمت‌نداشته​ لوت‌باکس می‌ندازم و می‌فهمم فقط ۵ یوان قیمت داره.

از چیزی که فکر‌نمیاد​ می‌کردم ارزون‌تره، واسه همین‌آخه​ تصمیم می‌گیرم امتحانش کنم.

زندگی کوتاهه،‌صاحب​ پس چرا‌باشه​ امتحانش نکنم؟

به‌عنوان یه بردهٔ جامعه، ساعتِ کاریِ روزانه از نُه صبح تا شیش،‌نباید​ هفت، هشت، نُه، ده شب طول می‌کشه... اگه زمانِ کار، خوردن، خوابیدن‌طناب​ و رفت‌وآمد رو کم کنی، وقتِ آزادِ خیلی کمی واسه تفریح می‌مونه.

این زندگیِ یکنواخت اگه هر‌همیشه​ روز تکرار بشه، حتی ربات‌ها رو‌دمِ​ هم از پا درمیاره. واقعاً خسته‌کننده‌ست.

قیمتِ خونه که از اون هم افسرده‌کننده‌تره. باعث می‌شه انگیزهٔ سخت‌می‌بره​ کار کردن رو از دست بدی. آدم ناامید می‌شه یا فقط‌بویی​ با این شعار سر می‌کنه که هر چی پیش آید خوش آید.

اینکه بتونی به جز رمان، کمیک، ویدیو و‌می‌بره​ بازی، تو سرگرمی‌های ارزون‌قیمت یه هیجانِ جدید پیدا‌نگه​ کنی، خودش یه جور غافلگیری به حساب میاد.

گوشیم رو درمیارم‌باشه​ و شروع می‌کنم‌قلاده​ به اسکن کردنِ کیوآرکد.

هم‌زمان، چند تا‌گلدن​ اسم رو تو‌نزدیکِ​ ذهنم زمزمه می‌کنم:

غیب‌بین، بی‌خواب، تماشاگر، قاتل...

این‌ها نوشیدنی‌هایی هستن که‌باشه​ بیشتر از همه دلم‌می‌بره​ می‌خواد از تو لوت‌باکس دربیان.

تا وقتی‌نداشته​ یکی از‌آخه​ این‌ها باشه، راضی‌ام.

بعد از پرداخت، انگار‌رتریوری​ دستگاه گیر کرد. تا یه‌پیدایش​ مدت طولانی هیچ تکونی نخورد.

شک می‌کنم‌موهای​ نکنه می‌خواد‌نمیاد​ سرم کلاه بذاره.

نکنه داره همون‌جا بسته‌بندیش می‌کنه؟‌آخه​ این رو با غرغر می‌گم و‌آدما​ جدی‌جدی به فکر شکایت کردن می‌افتم.

تو همین لحظه، بالاخره دستگاه علائمی از‌می‌بره​ حرکت نشون می‌ده. لوت‌باکس به بیرون هل داده‌نگه​ می‌شه و با صدای تاپ! می‌افته تو محفظه.

وقتشه که شاهدِ یه معجزه باشم! خم می‌شم،‌دفترم​ درِ کشوییِ محفظه رو هل می‌دم و لوت‌باکس رو‌صاحب​ که واقعاً نمی‌تونم بگم بسته‌بندیِ نفیسی داره، بیرون می‌کشم.

بعد از اینکه تندتند جعبه‌صاحب​ رو باز می‌کنم، بطری‌ای رو می‌بینم‌می‌بره​ که مارهای درهم‌پیچیده دورش رو گرفتن.

بر اساس چیزی که‌باشه​ رو صفحه دیده بودم،‌می‌بره​ می‌تونم تشخیص بدم کدوم نوشیدنیه.

به‌عنوان یه گیمرِ اساسینز‌آخه​ کرید، این همون نتیجه‌ای‌بیرون​ بود که منتظرش بودم:

قاتل!

ناولها | novelha.net