چپتر 1363: برنامهٔ درمان
0در ایوانی غرق در آفتابِ پاییزی، آدری کلاهِ حصیریِ باطراوتیبهوضوح مخصوصِ تعطیلات بر سر داشت و روی صندلیِ راحتی نشستهاصلیِ بود و با فراغِ بال مجلهای دربارهٔ مد را ورق میزد.
روی میزِ گردِ کنارش، شیرینیهای نفیس وموردِ فنجانی چای سیاه که از برگهای چایِخاکستری عمارتِ خاندانش دم شده بود، قرار داشت.
ناگهان سر بلند کرد و به لبهٔ ایوانسریعتر نگریست و گرمان اسپارو را دید که باواقعی پالتوی سیاه و کلاهِ سیلندریِ ابریشمی به سویش میآید.
آدری سر چرخاند و نگاهی به خدمتکارش، آنی، انداختبهوضوح و متوجه شد که او نیز مانندِ خدمتکارانِ اطراف،پزشکِ غریبهای را که ناگهان ظاهر شده بود، نادیده میگیرد.
همزمان، آدری حسمأموریتی کرد انگار محیطِ اطرافآمده کمی تاریکتر شده است.
برخاست و گوشههایرسیدگی دامنش را گرفتفقط و تعظیم کرد.
در این حین، ابتدا قصد داشت دربارهٔ مسئلهٔ کیمیاگرانِ روان و آقای خشم جدی صحبتدنیای کند، اما با کمی تأمل، دوباره لبخند زد و با همان لحنِ گیرا و شادابپزشکِ گفت: «آقای جهان، برای دریافتِ مشاورهٔ روانی آمدهاید، یا برای رسیدگی به مشکلِ آقای خشم؟»
اگر فقط موردِ اول بود، آدری باور داشت که «جهان»، گرمان اسپارو، اجازه میدادخوشحال او را فرازِ مِهِ خاکستری ملاقات کند. آنطور راحتتر و سریعتر بود. پس، این فرشتهمشاوره بیشک به دستورِ آقای ابله برای انجامِ مأموریتی در دنیای واقعی به اینجا آمده بود.
در عینِ حال، بهوضوح حس کرد کهآمده احساساتِ آقای جهان تا حدودی درهمآمیخته است. همخوشحال راضی و خوشحال بود، هم افسرده و غمگین.
بهعنوانِ پزشکِ اصلیِ گرمان اسپارو، این وضعیت برایشاول نادر نبود. این حالت اغلب بدان معنا بود کهراحتتر او به سطحی از مشاوره یا دلداری نیاز دارد.
کلاین صندلیای جلو کشیدخاکستری و کنارِ میزِ گردسریعتر نشست و گفت: «هر دو.»
«چای سیاه میخواهید یا قهوه؟» هرچند آدری برای تحقیق دربارهٔ آقای جهان پیشقدم نشده بود،افسرده اما پیشتر دوین دانتس را بارها دیده بود. آنها در جلسات، ضیافتها و رقصهای متعددیدلداری با هم شرکت کرده بودند و زیرِ نگاهِ تیزبینِ یک تماشاگر، بسیاری از جزئیات پنهان نمیماند.
برای مثال، آدری میدانست که دوین دانتس در قالبِ گرمان اسپارو، غذاهای شیرین با کمی ترشی را ترجیح میدهد. دوست داشت قهوه را بانبود شکر و بدونِ شیر بنوشد؛ برای چای سیاه، عاشقِ برشهای لیمو بود؛ از میانِ تمامِ شیرینیها، انتخابِ اولش شیرینیهای خامهای بود. عاشقِ جگرِ چربدوین و پوستِ مرغِ برشته بود و استیکِ دنده را بیشتر از فیلهٔ گاو دوست داشت. علاقهاش به پایِ دسی بسیار بیشتر از نان بود.
علاوه بر این، آدری بیشک یقین داشت که طرفِ مقابلاجازه از شیفتگانِ ادویه است. او انتظاراتِ بالایی از چاشنیها داشت ودستورِ سلیقهاش در این زمینه بیشتر به ذائقهٔ شهرستانِ دسی گرایش داشت.
با توجه به این جزئیات، آدری بر این باور بود که دعوت نکردنِانجامِ آقای جهان به صرفِ شیرینیهای روی میز بسیار بیادبانه خواهد بود. و نوشیدنیِخوشحال مناسب برای همراهی با این میانوعدهها بیشک یا چای سیاه بود یا قهوه.
کلاین پس ازدنیای کمی تأمل پاسخآمده داد: «چای سیاه.»
نگرشِ آسوده و دوستانهٔ دوشیزه عدالت باعثآمده شد بسیار احساسِ راحتی کند. حس میکرد اینخوشحال حالت برای «تسکینِ» بعدی بسیار مفیدتر خواهد بود.
حالا که چنین بود، قطعاًاگر بهتر بود هنگامِ دریافتِ درمانِ روانی،میداد از خوردنِ شیرینیها نیز لذت ببرد.
آدری به خدمتکارش، آنی، گفت: «یک فنجانراحتتر چای سیاهِ دیگر برایم بیاور و یکمأموریتی برش لیمو هم به آن اضافه کن.»
آنی از این دستور تعجب نکرد و همهچیز رابهوضوح منطقی یافت. برگشت و به سوی ورودیِ ایوان رفتپزشکِ و به خدمتکارانی که آنجا ایستاده بودند، دستوراتی داد.
آدری برای شروعِ روندِ درمانِ روانی عجلهای نداشت و از آقای جهان هم نپرسید که چرا در چنینبهعنوانِ حالِ پیچیدهای است. لبخندی زد و با دقت محصولاتِ محلیِ عمارت را معرفی کرد. مقایسهای با عمارتِ میگورِجلو دوین دانتس انجام داد و با لحنی طبیعی او را از وضعیتِ کنونیِ پیشخدمت و خدمتکارانش آگاه کرد.
برخی در عمارت مانده بودند و به کارِ قبلیشان ادامه میدادند. با محصولاتِ عمارتِ میگور، تأمینِ مخارجشان کاملاً بیدردسر بود. حتی مازادی هم وجود داشت که میشد آن را به بودجهای برای تعمیرِ خانهها تبدیل کرد و بهغمگین سازمانهای خیریه اهدا نمود. آدری تنها یک حسابدار، یک کمکپیشخدمت و یکی از کارکنانِ بنیاد را برای بررسیِ وضعیتِ آنها فرستاده بود. برخی حس میکردند که بدونِ یک کارفرمای واقعی، نمیتوانند نقششان را به بهترین شکل ایفا کنند.رقصهای آنها از حقوقی که میگرفتند شرمنده بودند و تصمیم گرفتند استعفا دهند و به دنبالِ کار بگردند. برخی دیگر به کارهای خیریه علاقهمند شدند و با یافتنِ هدفی جدید در زندگی، به یکی از بنیادهای تحتِ نامِ آدری پیوستند...
کلاین در سکوت گوشخاکستری میداد و گهگاه سؤالی میپرسید،فرشته گویی با دوستی گپ میزند.
وقتی چای را آوردند،واقعی جرعهای نوشید و باحال رضایت سر تکان داد.
پس از آنکه دید او تکهای کیکِ خامهای خورد،حال چشمانِ سبزِ آدری چرخید و با لبخند گفت: «بهبهعنوانِ نظر میرسد غذا برای یک فرشته ضروری نباشد، درست است؟»
کلاین بهسادگی پاسخ داد: «بله، فقطفقط یک سرگرمی است.» و سپس افزود:فرازِ «میتواند برای حفظِ انسانیت به کار رود.»
حفظِ انسانیت... آدری این جمله را در ذهنسریعتر سبکسنگین کرد. «این برای مقاومت در برابرِ الوهیتِ درونتاناینجا است؟ مشکلاتِ روانیِ شما در چنین دستهای قرار میگیرد؟»
او با ملایمت بحثواقعی را به سوی درمانِحال روانیِ کلاین سوق داد.
کلاین بهآرامی سرمأموریتی تکان داد واینجا گفت: «درست است.
«شما هم باید آن را تجربه کرده باشید. هر فرابشریاجازه که به الوهیت دست یافته باشد، قطعاً به نوعی آنبیشک را تجربه خواهد کرد. تفاوت فقط در مقدارِ آن است.»
آدری با جدیت به یاد آورد و گفت: «من گهگاه خوابِ گویِ نوری را میبینم که تمامِ جهان را روشنحال کرده است. گاهی صدایی توصیفناپذیر میشنوم و اقیانوسی تار، عجیب و وهمآلود میبینم که انگار افکارِ متضادِ بسیاری را درسطحی خود جای داده است. یقین دارم که این یک توهم است، اما در عینِ حال بسیار واقعی به نظر میرسد.»
«خب، گاهی خوابِ یک صلیبِ عظیم راعینِ میبینم. صدای دعای آرامِ کسی را میشنیدم، اماافسرده هرچه تلاش میکردم نمیتوانستم جزئیاتش را تشخیص دهم.»
دومی احتمالاً کارِ سفیرای دریای آشوبه و فسادِ غیرمستقیمی که از درونش میآد. سومی هم آدامِ خیالپردازه که شروع کرده به تأثیر گذاشتننادر روی فرابشرانِ هممسیرش... اولی هم بیداریِ موجودِ اولیه تو بدنِ خدای خورشیدِ باستانه، همون قادرِ مطلقِ باستانی؟ کلاین لحظهای فکر کرد و سپسنشده با صدایی بم گفت: «آفریدگارِ نخستین همهٔ موجوداتِ زنده را آفرید و همچنین به ویژگیهای فرابشریِ گوناگونی تجزیه شد. این سرچشمهٔ فرابشربودن است.
«بنابراین، همهٔ ما در بدنمان الوهیت داریم. آنها ارادهٔ آفریدگارِاجازه نخستین را در خود دارند. هرچه ویژگیهای فرابشریِ بیشتری جمعبیشک شود، "وی" بیشتر بیدار میشود و جای ما را میگیرد.»
او از رایجترین و مبهمترین روشآنطور برای توضیحِ ریشهٔ مشکل استفاده کرد،ابله طوری که به فساد منجر نشود.
این موضوع تا حدودی در انجمنِ تاروت مورد بحث قرار گرفته بود، بنابراین درکِخوشحال آن برای آدری دشوار نبود. متفکرانه گفت: «برای همین است که آدم باید از انسانیتِمشاوره خود برای مقاومت در برابرِ الوهیت استفاده کند. و همزمان به لنگرها هم نیاز است؟»
کلاین دو موقعیتِ متفاوت را توضیح داد: «بله، نوری که در خواب میبینید، صداهایراضی وصفناپذیری که میشنوید و اقیانوسِ واهی که میبینید، همگی نوعی فساد هستند. و صلیبِ غولآساسطحی و صدای دعا هم باید نتیجهٔ تأثیری باشد که آدامِ خیالپرداز بر فرابشرانِ هممسیرش میگذارد.»
آدری ناخودآگاه صاف نشستمشکلِ و به اطراف نگاه کرد.باور کمی ترسیده به نظر میرسید.
گرمان اسپارو واقعاً نامِ کسیملاقات را که نباید نامش رابیشک برد، به زبان آورده بود!
کلاین توضیح داد: «نگران نباشید.اینجا تا وقتی من کنارِ شمااحساساتِ هستم، "وی" نمیتواند صدایم را بشنود.»
آدری نگاهش را پسدنیای گرفت و تعجب وعینِ حیرتش را پنهان نکرد.
«شما بهآمدهاید ردهٔ ۱مشکلِ ارتقا یافتهاید؟»
این دیگه خیلی سریع نیست... «وی»آنطور تازه یه خرده بیشتر از ششابله ماه پیش فرشتهٔ ردهٔ ۲ شده بود!
کلاین صادقانهمأموریتی پاسخ داد: «بیشتراینجا شبیهِ شاهِ فرشتگان.»
«...» آدری چند ثانیه سکوت کرد. لبهایش راعینِ روی هم فشرد و با لبخندی «آزرده» گفت: «همینغمگین الان نزدیک بود خودم هم دچارِ مشکلِ روانی شوم.»
کلاین هم خندید.
«برای من، تبدیلمِهِ شدن به شاهِ فرشتگانراحتتر لزوماً چیزِ خوبی نیست.
«بله، فرابشرانِ ردهٔ بالای مسیرِ تماشاگر باید توجهِ ویژهای به وضعیتِ روانیِ خود داشته باشند. برای مسیرهای دیگر، تقویتِ الوهیت و بدتر شدنِ فساد کاملاً واضح است. اما برای یک تماشاگر اینطور نیست. شماصندلیای باید مدام خودتان را بررسی و ارزیابی کنید. هر تغییرِ کوچکی در شخصیتِ فرد و درکِ او از مسائل باید تا سرچشمهاش ردیابی شود. باید تأیید شود که هیچ مشکلی وجود ندارد و اینمیدانست تفاوت را میتوان تغییری طبیعی در نظر گرفت. در غیر این صورت، ناآگاهانه به شخصِ دیگری تبدیل میشوید که میتواند با خونسردی همان کسانی را بکشد که در ابتدا قصدِ محافظت از آنها را داشتید.
«دیوانه شدن برای فرابشرانِ مسیرِواقعی تماشاگر آسان نیست، اما در عینِاحساساتِ حال آسانترین مسیر برای دیوانگی است.»
آدری باآمدهاید حیرت پاسخمشکلِ داد: «میفهمم.»
او بحث را ادامه داد و پرسید: «وضعیتِ روانیِ شما ناپایداردستورِ است و مشکلِ روانی دارید. آیا دلیلش این است که دراحساساتِ مدتزمانِ کوتاهی شاهِ فرشتگان شدید و این از انتظاراتِ شما فراتر بود؟»
کلاین جرعهای چای سیاه نوشید و گفت: «بله. ارادهای درونم کهحدودی متعلق به من نیست، تا حدِ زیادی بیدار شده است. تنها بهسختینبود میتوانم سرکوبش کنم و سطحِ اولیهای از ثباتِ روانی را نگه دارم.»
آدری همزمان با گوش دادن بهاینجا توضیحاتِ گرمان اسپارو، از قدرتهای فرابشریاشحدودی برای مشاهده و تحلیلِ او استفاده کرد.
پس از اینکه صحبتهای طرفِ مقابل تمام شد، لبخندی آرامبخش زد و گفت: «وضعیتِ فعلیِ شما را تقریباً درک میکنم. برنامهٔ اولیهٔ درمان به دو مرحله تقسیم میشود: ابتدا واردِحال عالمِ ذهنِ شما میشوم و خاطراتِ مربوط به انسانیتتان را بیدار میکنم. اوه، این شاملِ آن دسته از خاطراتی نمیشود که آنقدر عذابتان بدهد که بخواهید تسلیم شوید. سپس، وقتیگرد الوهیتِ شما واکنش نشان داد، از تسکین، هیپنوتیزم و دیگر قدرتهای فرابشری استفاده میکنم تا فساد و اثرهای منفیاش را کاهش دهم و به شما کمک کنم تا بهتر سرکوبش کنید.»
کلاین لحظهای سکوتمِهِ کرد و سپسآنطور گفت: «بسیار خب.»
تصمیم گرفت از ویژگیِ منحصربهفردِ خود در حفظِ هوشیاری در خواب ودرهمآمیخته عالمِ ذهن استفاده کند و ابتدا خاطراتِ مربوط به ابله را گردآوریحالت کند و سپس آنها را به کرمهای روحِ فرازِ مِهِ خاکستری «پیوند بزند».
در آن لحظه، آدریدنیای از خدمتکارش، آنی، خواست تاحال یک روسریِ ابریشمیِ سفید بیاورد.
سپس، با آنرسیدگی روسریِ نازک چشمهافقط و گوشهایش را بست.
کلاین با گیجی این صحنهملاقات را تماشا کرد و منتظربیشک ماند تا دوشیزه عدالت توضیح دهد.
آدری پس از بستنِ روسری لبخند زد وحال گفت: «این یک هیپنوتیزم است که به منغمگین اجازه میدهد ادراکِ پیکرِ روحم را مهروموم کنم.
«به این ترتیب، حتی اگر واردِ عالمِ ذهنِ شما شوم، نمیتوانم آن خاطراتِ بیدارشده راخوشحال بشنوم یا ببینم. البته، شهودِ روحیام را حفظ خواهم کرد؛ در غیر این صورت، نمیتوانممشاوره جزیرهٔ آگاهیِ شما را پیدا کنم و قادر به حس کردنِ تغییراتِ الوهیتِ شما نخواهم بود.
«میتوانستم فقط شما را هیپنوتیزم کنم، اما شما همین حالا هم یک شاهِمِهِ فرشتگان هستید. نگرانم که تحتتأثیرِ آگاهیِ شما قرار بگیرم، بنابراین از این آیینِواقعی نمادین استفاده میکنم تا به حالتِ هیپنوتیزمشده برسم و اثرهایش را تقویت کنم.»
او با آرامش توضیح دادملاقات و بیآنکه کلاین متوجه شود،بیشک خلقوخوی او را آرام کرد.
کلاین بهآرامی سردنیای تکان داد و گفت:عینِ «بسیار خب، شروع کنیم.»