چپتر 1318: هفت عضوِ شورا
0دستِ راستِ آدری لحظهای مکث کردمیدانست و سپس به حالتِ عادی برگشت. نقابیزیرِ را که به «غرور» معروف بود، برداشت.
او بهسادگی به پائولیپیشینش درلاو پاسخ داد: «احتمالِنگاهش ۵۰ درصد کم نیست.»
این یعنی انتخابِ نقابیهمین که هوین رامبیس پیشتر بهتجربیاتِ چهره میزد، تصادفِ غافلگیرکنندهای نبود.
با این حرف، آدرینگاهش نقابِ سرد و خاکستریمیزِ را به چهره زد.
تقریباً بیدرنگ، حس کردچیزهایی شخصیتِ مجازیِ دیگری درآموزشِ جزیرهٔ ذهنش پدیدار شده است.
این از دنیای بیرون سرچشمهچیزی نمیگرفت، بلکه بزرگنماییِ افراطیِ چیزهاییسطحِ بود که از پیش میدانست.
«آنها آموزشِ بسیار کمیهمین دیدهاند. باید زیرِ نظرِمشاهدات من انتخابِ درستی داشته باشند.
«همه هوشِ کافیچرخشِ ندارند. برعکس، بیشترِسطحِ مردم بسیار احمقاند.
«آن کارگران تکانشی و غیرمنطقیاند. بهسادگی با مزایای ناچیز فریبکمی میخورند و هیچ آیندهنگریای ندارند. تنها در صورتی نجات مییابند کهندارند من به جایشان فکر کنم، راهنماییشان کنم و برایشان تصمیم بگیرم.
«آنها ترحمانگیزند،مشاهدات اما ارزشِپیشینش همکلام شدن ندارند.
«...»
این افکار در ذهنِ آدری طنین انداخت و تقریباً باورش شدروی که حقیقت همین است. هر چه باشد، این بازتابی نسبی از مشاهداتهیچچیزِ و تجربیاتِ پیشینش بود. چیزی نبود که از هیچ ساخته شده باشد.
آدری با چرخشِ نگاهش،چیزهایی خودش را در سطحِآموزشِ صیقلیِ میزِ دراز دید.
روی نقابِ سرد و خاکستری، چشمانش رو به بالا کشیده شده و رویدراز پیشانیاش ثابت مانده بود، گویی فقط میتوانست چیزهای بالا را ببیند و بهببیند هیچچیزِ دیگری اهمیت نمیداد. این منظره خندهدار، عجیب و در نهان هولناک بود.
آدری سکوت کرد. چندهمین ثانیه بعد، با صداییمشاهدات بم گفت: «این غرور است؟»
اگر مدتها پیش از طریقِ تبادلِ نظر میانِ آقایدراز جهان، آقای مردِ آویخته و خانمِ گوشهنشین از تصوراتِ غلطشفقط رها نشده بود، چهبسا واقعاً تحتتأثیرِ شخصیتِ غرور قرار میگرفت.
اما نمیدانست پسافراطیِ از تحتتأثیر قرار گرفتنآنها چه رخ خواهد داد.
درلاو با لحنی تأییدآمیز گفت: «بسیار سریعتر ازنگاهش آنچه انتظار داشتم به خودتان آمدید. به نظرچشمانش میرسد در تجربهٔ دستکاریِ دیگران خود را گم نکردهاید.»
آدری متفکرانه پاسخ داد:همین «آقای هوین رامبیس همیشهمشاهدات کمی مغرور به نظر میرسید...»
درلاو دستانش را روینگاهش سینه در هم گره کرددراز و گفت: «متوجه شده بودید؟»
آدری در دو جملهٔچیزهایی کوتاه پاسخ داد: «فقط گاهیبسیار اوقات. از روی برخی جزئیات.»
درلاو آهی کشیدتجربیاتِ و با لبخندساخته سر تکان داد.
«تأثیرِ این نقاب بر هوین رامبیس بدتر ازمشاهدات چیزی بود که انتظار داشتم. گذشته از این،سطحِ او معمولاً خیلی خوب خودش را پنهان میکرد.
«با این پیشفرض، برایم عجیب نیست که ناپدید شده است. تکبرش باعثچشمانش میشود نتواند مسیرِ زیرِ پایش را ببیند. این باعث میشود فرابشرانی را کهنمیداد از او ضعیفترند دستکم بگیرد و این اغلب خطراتِ بزرگی به همراه میآورد.»
آدری در برابرِ میل به یادآوریِ مرگِ هوین رامبیس مقاومت کرد و سنجیده پرسید: «این هفت شخصیت میتوانند دانش و احساساتِندارند مربوطه را تشدید کنند تا در درکِ مشکلاتِ خودمان یاریمان دهند و بتوانیم مستقیماً با آنها روبهرو شویم. اما در عینراهنماییشان حال، اثراتِ منفیِ خاصی هم به همراه میآورند و ناآگاهانه شخصیتِ فردی را که نقاب را به چهره میزند، تغییر میدهند؟»
درلاو بهآرامی سر تکان داد.
«در قلمروِ ذهن، دریافتِ کمکِ بیرونیِ خالص ومشاهدات بیخطر بسیار دشوار است. فرد باید قدرتِ درونیِسطحِ کافی داشته باشد تا از اثراتِ منفیِ مربوطه بپرهیزد.
«شما مسیرِ درستیچرخشِ را پیمودهاید کهسطحِ متوجهِ این موضوع شدهاید.»
آدری تازه میخواست از فرصت استفاده کند وآموزشِ چند سؤال دربارهٔ قلمروِ ذهن بپرسد که ناگهانداشته دید یکی از نقابهای روی میز ناپدید شد.
ناخودآگاه سر برگرداند و به ورودیِساخته کلیسای جامع نگاه کرد. پیکری رامیزِ دید که از در وارد شد.
این پیکر کتوشلوارِ رسمیِ سهتکهای به تن داشتمشاهدات و کلاهِ سیلندریِ نیمهای در دستش بود. نقابیسطحِ را که پیشتر ناپدید شده بود، به چهره داشت.
دهانِ نقاب تا نزدیکِ گوشها گشادسطحِ شده بود. دهانش باز مانده بود،چشمانش گویی میخواست هرچه را چشمانش میبیند ببلعد.
درلاو معرفی کرد: «ایشانچیزهایی یکی از اعضای شورایآموزشِ کیمیاگرانِ روان، آقای شکمپرستی هستند.»
پس از آن، دیگر اعضای شورای کیمیاگرانِ رواننگاهش یکی پس از دیگری از راه رسیدند. آنها آقایبالا شهوت، خانمِ طمع، دوشیزه تنبلی و آقای حسادت بودند.
آدری بهعنوانِ یک تماشاگرِهمین ارشد، نخستین کسی بودمشاهدات که متوجهِ تفاوتِ نقابهایشان شد:
طمع شبیهِ شکمپرستی بود. دهانش بهسطحِ نرمهٔ گوشهایش میرسید، اما باز نبود.چشمانش افزون بر این، چشمانش بسته بود.
شهوت شبیهِ غرور بود، اما چشمانش با آدمهایآموزشِ عادی فرق داشت. چشمانش تا وسطِ بینی فروداشته رفته بود، گویی از پایین به مردم نگاه میکرد.
چشمها، گوشها، بینی وپیشینش دهانِ حسادت کمی کجنگاهش بود و حالتی عبوس داشت.
چشمانِ تنبلی محکم بسته بود و دهانشنسبی بهطورِ طبیعی آویزان بود، چنانکه این حس راخودش القا میکرد که صاحبِ نقاب در خواب است.
درلاو با دیدنِ حضورِ همهٔ اعضای شورا، لبخندی زددراز و گفت: «بیایید منتظرِ دوستِ دیگری بمانیم. او هفتمین عضوِفقط شورا خواهد بود. هه، هشتمین، فراموش کردم خودم را بشمارم.»
درست همان لحظه،افراطیِ پیکری از درِ اصلیِآنها کلیسای جامع وارد شد.
این پیکر پیراهن، جلیقه، پالتوی سیاهساخته و کلاهِ سیلندریِ نیمهای به تن داشت.دراز در نگاهِ اول، جنتلمنی نسبتاً خوشپوش بود.
با این حال، آدری پس از کمی دقتمشاهدات متوجه شد زیرِ لباسهای انسانی، خرگوشِ غولآسایی قرار دارد.صیقلیِ چشمانش سرخِ روشن بود و خزش به سفیدیِ برف.
خرگوش قدمبهقدم به داخل آمدخودش و کنارِ میزِ دراز ایستاد.دید از قضا کنارِ آدری قرار گرفت.
درلاو لبخندی زد و بهپیش نقابِ خشم روی میز اشارهکمی کرد: «متأسفانه فقط یک انتخاب دارید.»
خرگوش بامشاهدات صدای انسانیِپیشینش مردانهای گفت:
«من همیشه بسیار ملایمهمین بودهام. فرصتِ خوبی استمشاهدات تا خشم را تجربه کنم.»
همانطور که حرف میزد،نگاهش نقابِ شخصیت را برداشتمیزِ و به چهره زد.
چشمانِ نقاب گشاد و دهانش کاملاًمیدانست باز بود، گویی هر لحظه غرشِباید خشمگینانهای از آن سر داده میشد.
پس از آنکه آقای خشم کنارِ آدری نشست،نگاهش درلاو دست زد و گفت: «دو عضوِ شوراییچشمانش را که به شورای ما میپیوندند، رسماً معرفی میکنم.
«این دوشیزه غرور است. این آقایبازتابی خشم است. هر دو نیمهخدا هستندساخته و در قلمروِ ذهن دستاوردهای عمیقی دارند.
«علاوه بر این، دوشیزه غرورخودش مسئولیتِ منطقهٔ بکلاندِ بزرگ در پادشاهیِروی لوئن را بر عهده خواهد داشت.»
درلاو با گفتنِ این حرف، به آدری نگاه کرد و گفت: «شاید خبر نداشته باشید، اما ریشهٔ ماهمه در میانِ انبوهِ روانشناسان، روانپزشکان و علاقهمندانِ این حوزه است. قدرتِ ما عمدتاً در شهرهای بزرگ متمرکز است،صورتی نه در شهرها و روستاهای کوچک. بنابراین، هر عضوِ شورا مسئولِ یک شهر و مناطقِ اطرافِ آن است.»
سپس درلاو ادامهتجربیاتِ داد: «آقای خشم مسئولِچرخشِ پایتختِ لنبرگ، آزشارا، است؛
«آقای شهوتباورش مسئولِ پایتختِهمین اینتیس، تریر، است؛
«خانم طمعساخته مسئولِ پایتختِ فیساک،خودش سنت میلوم، است؛
«دوشیزه کاهلیبزرگنماییِ مسئولِ پایتختِ فیناپوتر،پیش شهرِ فیناپوتر، است.
«آقای حسادت مسئولِتجربیاتِ شهرِ تیلیسی درساخته جمهوریِ اینتیس است؛
«آقای شکمپرستی مسئولِحقیقت شهرِ کنستانت دربازتابی پادشاهیِ لوئن است.»
پس از معرفی، درلاو افزود: «مأموریتِ کیمیاگرانِ روانِ ما کاوش، کشف و پژوهش است. ما به تأثیرگذاری بر گستره، تعدادِ اعضا، منابع و مواردی ازنمیداد این دست اهمیتی نمیدهیم. بنابراین، هیچ عضوی در دریای مه، دریای دیوانه، دریای سونیا و قارهٔ جنوبی نداریم. البته اغلب اعضایی هستند که برای کاوشغلطش در ویرانههای قارهٔ جنوبی و در جستجوی تاریخِ باستان به دریا میروند. هه هه، فراموش کردم که من شاهِ تختِ سیاه در پنج دریا هستم.»
سنت میلوم، کنستانت، تیلیسی... تقریباً نیمی ازآنها اعضای شورای کیمیاگرانِ روان در منطقهٔ میدسیشایرنظرِ هستند... آدری با تیزبینی متوجهِ مشکلی شد.
او از خاندانی اشرافی میآمد و از جوانی آموزشِ خوبی دیده بود.میزِ با موقعیتِ جغرافیاییِ تکتکِ شهرهای قارهٔ شمالی بیگانه نبود. میدانست که سنتمیتوانست میلومِ فیساک، کنستانتِ لوئن و تیلیسیِ اینتیس شهرهای ساحلیِ بزرگِ میدسیشایر هستند.
اگرچه با سه شهرِ بزرگِ بکلاند، تریر و شهرِ فیناپوتر قابلقیاس نبودند، اما هر کدامخودش بسیار بزرگ بودند. افزون بر این، شهرهای متوسطِ بسیاری در اطرافشان وجود داشت. این امرمیتوانست ساحلِ میدسیشایر را به پویاترین منطقهٔ اقتصادی در قارهٔ شمالی و پرجمعیتترین ناحیه تبدیل میکرد.
در چنین شرایطی، جای تعجب نداشت که تمرکزِ کیمیاگرانِ رواندید بر میدسیشایر معطوف شده باشد. آدری بهطورِ کلی این ادعامیتوانست را که کیمیاگرانِ روان تمایلِ چندانی به گسترش ندارند، باور نمیکرد.
پس از آنکه اعضای شورا با یکدیگر آشنا شدند، درلاو سرش را چرخاند و به آدری گفت: «دوشیزه غرور، بهکافی دلیلِ جنگ، کیمیاگرانِ روانِ بکلاند متحملِ تلفاتِ سنگینی شدهاند. ما ارتباطمان را با بسیاری از اعضا از دست دادهایم. درفکر آینده فهرستِ مشخصی به شما خواهم داد. شما مسئولِ تأییدِ محلِ حضورِ اعضا و سپس سازماندهیِ مجددِ آنها خواهید بود.
«در این فرایند، پیشنهاد میکنم برای انجامِ وظایف از چهره و نامِ واقعیِ خوددید استفاده نکنید. هویتی مجازی بسازید تا کارها را به انجام برسانید. هوین رامبیس دراهمیت این زمینه خوب عمل نکرد. به گمانم او کمی بیش از حد مغرور بود.»
آدری آهستهباورش سر تکان دادباشد و موافقت کرد.
درلاو نگاهش را گرفت و گفت: «دومین موضوعیمیزِ که امروز باید دربارهاش بحث کنیم، محلِ اختفای اژدهایمانده ذهن در شهرستانِ چستر شرقی از پادشاهیِ لوئن است.
«رسومِ اژدهاپرستی در روستای هارتلارک در دو سالِ گذشته تضعیف نشدهدیدهاند است. گمان میکنم اژدهای ذهن هنوز به طریقی بر آن تأثیربرعکس میگذارد. شاید بتوانیم از این طریق محلِ اختفایش را پیدا کنیم.
«چه کسی حاضرتجربیاتِ است به اینساخته موضوع رسیدگی کند؟»
پس از طرحِ این پرسش، به یاد آورد که دوشیزه غرور و آقای خشم که بهتازگی پیوستهصیقلیِ بودند، دانشِ کافی از وضعیتِ مربوطه ندارند. او بهسادگی کاوشهایی را که کیمیاگرانِ روان پیشتر انجام دادهاهمیت بودند، و همچنین مشکلاتی را که تمامِ اعضای تیمِ باستانشناسیاش با آنها روبهرو شده بودند، توضیح داد.
آدری در واقع در مراحلِ اولیه در برخیمیزِ مسائل مشارکت داشت. اکنون که دلیلِ مناسبی برایثابت مداخله پیدا کرده بود، بیاختیار تپشِ قلب گرفت.
اینطور نبود که واقعاً بخواهد اژدهای ذهن را شکاربسیار کند، بلکه میخواست با آن ارتباط برقرار کند وهمه دانش و اسرارِ بیشتری از قلمروِ ذهن به دست آورد.
با این حال، برای بالا بردنِ دستش عجلهای نداشت. بهعنوانِ عضویصیقلیِ که برای نخستین بار در شورا شرکت میکرد، ترجیح میداد فرصتیگویی را از دست بدهد تا اینکه برای خودنمایی اشتیاق نشان دهد.
آقای شهوت نگاهی به جمع انداخت و گفت: «این مسئله مربوطچیزی به لوئن است. برای ما مناسب نیست که دخالت کنیم. مگرچشمانش اینکه دوشیزه غرور و آقای شکمپرستی وقتِ این کار را نداشته باشند.»
آدری چند ثانیهٔ دیگر صبر کرد. وقتی دید آقایدراز شکمپرستی چیزی نمیگوید، به درلاو نگاه کرد و گفت: «منفقط سعی میکنم تحقیق کنم، اما به اطلاعاتِ دقیقتری نیاز دارم.»