چپتر 1361: عملیاتِ مشترک
0پیشوای اعظم... دنیتس از ترس ازببیند جا پرید و تقریباً نمیتوانست وحیایصمیمِ را که دریافت کرده بود باور کند.
اگر این دستور مستقیماًافکارش از سوی آقای ابلهلبخندی نیامده بود، بیشک ناسزا میگفت.
البته، اگر شخصِپاره روبهرویش گرمان اسپارو بود،تحولاتِ دندان روی جگر میگذاشت.
سرپرستِ اطلاعاتِ کلیسای خدای دریا که دید حالتِنمیشد چهرهٔ لرد دنیتس کمی عجیب است، با اندکیجلوگیری ترس پرسید: «لرد اوراکل، چیزِ دیگری هم هست؟»
دنیتس رشتهٔ افکارشپنهان را پاره کردببیند و بهزور لبخندی زد.
«به تحولاتِهست کلیسای امواجافکارش بهدقت توجه کنید.»
سرپرستِ اطلاعات آهِ آسودگی کشیدبهزور و با شتاب برای خداحافظی تعظیمکنید کرد و گفت: «بله، لرد اوراکل.»
دنیتس سر چرخاند و در حالی که بانمیشد لبخندی درخشان به آلجر ویلسون نگاه میکرد، گفت:جلوگیری «آقای ابله هماکنون وحی را صادر کرده است.»
آلجر درنگ نکرد. بیدرنگارادهٔ برخاست و کفِ دستِ راستشدهد را روی سینهٔ چپش فشرد.
دنیتس کمرش را صاف کرد و با وقار گفت: «خداامواج فرمود که از امروز به بعد، آلجر نقابی به چهرهخداحافظی خواهد زد و پیشوای اعظمِ کلیسای خدای دریا خواهد شد.»
آلجر در حالی که نمیتوانست لبخندشلبخندی را پنهان کند، تعظیم کرد واطلاعات گفت: «ارادهٔ آقای ابله، ارادهٔ من است!»
نیمی از لبخندش برای این بود که دنیتس ببیند ونقاب فروتنیاش را نشان دهد، در حالی که نیمِ دیگرش از صمیمِحیاتی قلب بود. دلیلش این بود که این وحی دو معنا داشت:
آقای ابله و سرورِ توفانها به توافقِ مشخصی رسیده بودند. با درکیصمیمِ ضمنی، خیانتِ او دیگر پیگیری نمیشد. البته، او باید نقاب میزد وضمنی از نامی جعلی استفاده میکرد تا از تحقیرِ کلیسای توفانها جلوگیری شود.
تبدیل شدن به پیشوای اعظمِپاره کلیسای خدای دریا گامی حیاتی برایبهدقت رسیدن به تختِ خدای دریا بود.
از دیدگاهِ آلجر، این بدان معنا بود که او رسماً به زیردستِ آقای ابله تبدیل شده است. در آینده، چه دربله ازای هویتِ خدای دریا و چه برای رهبریِ کلیسای ابله، فرصتهای فراوانی وجود خواهد داشت. اما در موردِ آقای ابله، وی وجودِصاف عظیمی بود که در همان سطحِ یک خدای راستین، یا حتی بالاتر قرار داشت. چطور ممکن بود نمایندهٔ وی یک فرشته نباشد؟
پس از تعظیم، آلجرضمنی صبورانه منتظر ماند تا اوراکلباید دنیتس نقابی نقرهای-سیاه برایش بیاورد.
نقاب را گرفتپنهان و با وقارببیند به چهره زد.
...
لئونارد در حالی که دستکشی سرخ به دست داشت، درتوجه امتدادِ سواحلِ میدسیشایر قدم میزد و از استراحتی که بهگفت خاطرِ بستنِ یک پروندهٔ فرابشری به دست آورده بود، لذت میبرد.
در موردِ باز شدنِ رازآلودِ درها و پنجرهها در شبِ گذشته، او پیشجعلی از این دستوراتی از کلیسای جامعِ مقدس دریافت کرده بود که آن را اززیردستِ طریقِ تحقیقات پیگیری نکند و بیشتر در موردِ این موضوع کنجکاوی به خرج ندهد.
در رابطه با این دستور، کاری ازفروتنیاش دستِ لئونارد برنمیآمد، زیرا مدتها پیش حقیقتِدلیلش کلی را از پیرمرد پالز زوروآست آموخته بود:
آقای دروازه به دنیای واقعی بازگشته بود و فرشتهٔ زمان آمون از فرصت استفاده کرد تا آیینِ خداشدنِشتاب وی را بدزدد و به ردهٔ ۰ خطا ارتقا یابد. تقریباً در همان زمان، آقای ابله بیشتر بیدار شد.برخاست وی از طریقِ قصرِ سفیرا، ارتباطی کوتاه و ضعیف با فرابشرانِ مسیرهای غیببین، شاگرد و غارتگر برقرار کرده بود.
پالز زوروآست بهعنوانِ فرشتهای از مسیرِ غارتگر، بیشک میتوانست تغییراتِ اقتدارِکنید مربوط به آمون و خداشدنِ وی را حس کند. وی همچنینچرخاند کشف کرد که قصرِ سفیرا ارتباطی با وی برقرار کرده است.
لئونارد هوای تازهٔ صبحگاهی را به درون کشید و در حالی که صدایش را پایین آورده بود،شود با لحنی آمیخته به نگرانی و سردرگمی پرسید: «پیرمرد، آمون پیش از این به ردهٔ ۰ ارتقا یافتهوجود است. تو دیگر نباید فایدهٔ چندانی برای وی داشته باشی. چرا هنوز میخواهی در بدنِ من انگل شوی؟»
پالز زوروآستلبخندش در ذهنِارادهٔ او پوزخند زد.
«سادهلوح.
«فکر میکنی حالا که قدیس شدهایلبخندی و بر دانشِ علومِ غریبهٔ بسیاری تسلطآهِ یافتهای، دیگر به راهنماییهای من نیازی نداری؟»
لئونارد پس از کمی تأملخیانتِ گفت: «میتوانی انتخاب کنی کهنقاب رودررو به من آموزش دهی.»
برای او، انگل شدنِارادهٔ یک فرشته در بدنش همدهد موهبت بود و هم بلا.
خوبیاش این بود که حتی اگر با یک موجودِ اساطیریِ واقعی روبهرو میشد، کاملاًاطلاعات بیدفاع نبود. کافی بود بهآرامی فریاد بزند «پیرمرد» تا مشکل حل شود. علاوه بر این،نگاه تاریخ و دانشِ کمیاب و گوناگونِ علومِ غریبه از دورانِ چهارم نیز بسیار مفید بود.
بزرگترین عیبش این بود که جانش درتحولاتِ دستانِ انگل بود. اگر طرفِ مقابل نیتِآسودگی پلیدی داشت، او نمیتوانست جلویش را بگیرد.
این مسئله زمانی بزرگترین نگرانیِ لئونارد بود، اما اکنون دیگر چندان مشکلساز نبود. دلیلش این بود که بیداریِ آقای ابله در حالِ عمیقتر شدن بود و به وی اجازه میداد پالز زوروآست را کاملاًفراوانی سرکوب کند. علاوه بر این، لئونارد نیز به دستیارِ کشیشِ عالیرتبهای در کلیسای شبِ جاوید تبدیل شده بود. او قطعاً تحتِ نظرِ الههٔ شبِ جاوید قرار میگرفت و حتی ممکن بود وی او راخاطرِ بهطورِ ویژه نشانهگذاری کرده باشد. در چنین شرایطی، محال بود ایزدی با اقتدارِ نهان نتواند پالز زوروآست را کشف کند. اگر پیرمرد افکارِ شرورانهای در سر داشت، مدتها پیش از میان برداشته شده بود.
چیزی که لئونارد را بیشتر از همهفروتنیاش آزار میداد این بود که در نتیجهٔدلیلش این وضعیت، بسیاری از کارها چندان راحت نبود.
اگرچه او از پیش به انگل شدنِ یک پیرمرد در بدنش عادتتوجه کرده بود و حتی هنگامِ دستشویی رفتن نیز با او گپ میزد،چرخاند اما همچنان ترجیح میداد در چنین موقعیتهایی وقتش را برای خودش داشته باشد.
بنابراین، احساس میکرد اگر پیرمرد بدنش را ترک کند و اجازه دهد وی مانندِ یککشید بزرگتر در خانهاش زندگی کند، راهِ بهتری برای کنار آمدن با وی خواهد بود. وقتیوحی نیاز داشت با مسائلِ خطرناکتری روبهرو شود، میتوانست از پیرمرد بخواهد موقتاً در بدنش انگل شود.
پالز زوروآستبودند با شنیدنِ پیشنهادِخیانتِ لئونارد پوزخند زد.
«هنوز به این فکر میکنی که وقتیفروتنیاش به خانه برمیگردی "انگلسازی" را متوقف کنیدلیلش و وقتی بیرون میروی دوباره "انگل" شوم؟
«فکر میکنیهست من محافظِافکارش تو هستم؟»
لئونارد خندهٔ خشکی کرد و گفت:لبخندی «اگر هنوز کاملاً بهبود نیافتهاید و میخواهیدآهِ به "انگلسازی" ادامه دهید، من مخالفتی ندارم.»
پالز زوروآست دو ثانیه ساکتخیانتِ ماند و سپس صدای کمینقاب سالخوردهاش در ذهنِ لئونارد طنین انداخت.
«دورهٔ بعدی در واقع خطرناکترین زمان است. برای جایگاهِ سرورِ رازها، ابله و آمون قطعاًمعنا نبردی خواهند داشت. وقتی آن زمان فرابرسد، تحتِ تأثیرِ انواعِ ویژگیهای فرابشری، فرشتگانِ همان مسیرنقاب ممکن است تحتتأثیر قرار بگیرند. هه، بهتر است زیرِ سایهٔ محافظتِ نگاهِ شبِ جاوید بمانم.
«وقتی سرورِ رازها متولد شود، حتیکرد اگر التماسم کنی که "انگل" شوم،توجه دیگر به تو اعتنایی نخواهم کرد!»
لئونارد کمی جاپاره خورد و ناخودآگاهلبخندی نام را تکرار کرد.
«سرورِ رازها؟»
پالز زوروآست آهی کشید و با غرور گفت:نشان «این چیزی نیست که بتوانی کاملاً درکش کنی.داشت البته، تا وقتی من هستم، نیازی به نگرانی نیست.»
لئونارد تازه میخواست از فرصت استفاده کند ولبخندی بپرسد که ناگهان دید یکی از اعضای تیمِ دستکشهایکشید سرخ با تلگرافی در دست دواندوان به سویش میآید.
عضوِ تیم با احترامکرد گفت: «کشیش، تلگرافی ازامواج کلیسای جامعِ مقدس رسیده است.»
لئونارد کمی سر تکانضمنی داد و تلگراف را گرفت.باید بهسرعت نگاهی به آن انداخت.
«به قارهٔ جنوبی برویدارادهٔ و در محاصرهٔ مکتبِنشان گلِ سرخ شرکت کنید.»
قارهٔ جنوبی... مکتبِ گلِافکارش سرخ... لئونارد روی اینلبخندی دو کلمهٔ کلیدی تمرکز کرد.
او بهسرعت به بزرگترین کلیسای جامعِ این شهر بازگشت و باکنید استفاده از جادوی آیینیِ گسترده، ارتباطی با کلیسای جامعِ مقدس برقرار کرد.حالی در رؤیایش، با پاپ، بانو آریانا و دیگر مقاماتِ عالیرتبه دیدار کرد.
پس از گفتگوییدرکی کوتاه، لئونارد تقریباًدیگر اصلِ مأموریت را فهمید:
کلیساهای رسمیِ مختلف سه تا چهار نیمهخدا را مأمور میکردندنیمِ تا به قارهٔ جنوبی بروند و مکتبِ گلِ سرخ رامشخصی که پس از جنگِ جهانی بسیار فعال شده بود، محاصره کنند.
این مأموریتی بلندمدت بود. از آنجا که نیمهخدایانِ مکتبِ گلِ سرخ میدانستند چگونهکنید ردپایشان را پنهان کنند، کارها را کاملاً مخفیانه پیش میبردند و پیدا کردندرخشان یا قفل کردن روی آنها آسان نبود. مقابله با آنها هم کارِ سادهای نبود.
طبقِ گفتهٔ پاپ، همین که درلبخندی عرضِ سه سال نتایجِ کافی به دستآهِ بیاید، دستاوردِ بسیار خوبی به شمار میرفت.
در این فرایند، کلیسای جامعِ مقدس وضعیت را زیرِ نظرنقاب میگرفت و نیمهخدایان را جابهجا میکرد تا مطمئن شود سراسقفهاگامی و دستیارانِ عالیرتبهٔ کشیش در وضعیتِ روانیِ نسبتاً پایداری قرار دارند.
پس از خروج از رؤیا،نیمی لئونارد به اطراف نگاه کردنیمِ و صدایش را پایین آورد.
«پیرمرد، اوضاع کمی عجیب است.پاره چرا کلیساهای مختلف ناگهان مکتبِامواج گلِ سرخ را هدف گرفتهاند؟»
این کارِ آسانی نبود. در چند قرنِ گذشته، اینطور نبود که کلیساهایاطلاعات رسمی تلاشهای مشابهی نکرده باشند، اما تنها توانسته بودند آنها را سرکوبدرخشان و تضعیف کنند و قادر به ریشهکن کردنِ مکتبِ گلِ سرخ نبودند.
از یک سو، دلیلش این بود که در اتحادشان شکافهایی وجود داشت. میانشان سوءظن و کمبودِ همکاری به چشم میخورد.گامی از سوی دیگر، به دلیلِ افراطِ نیمهخدایانِ مکتبِ گلِ سرخ، وضعیتِ روانیشان شاید غیرعادی بود، اما وقتی با خطر روبهروهمان میشدند، میدانستند چگونه دوری کنند، پنهان شوند و خود را مخفی نگه دارند. آنها بیدلیل خود را به خطر نمیانداختند.
علاوه بر این، با برکتهای خدای دربندفروتنیاش و درختِ مادرِ هوس، برای ایزدان دشواردلیلش بود که راهنماییِ دقیقی برای اقداماتشان ارائه دهند.
پالز زوروآست فوراً به سؤالِ لئونارد پاسخ نداد. پس از حدودبهدقت ده ثانیه، وی آهی کشید و با صدایی کمی سالخورده گفت: «اینبله برای از بین بردنِ تهدیدهای احتمالی و آماده شدن برای آخرالزمان است.»
آماده شدن برای آخرالزمان... دهانِبهزور لئونارد باز ماند و میخواست چیزیکنید بگوید، اما در نهایت سکوت کرد.
...
بکلاند، کلیسای خرمن.
املین وایت تازه واردِ سالن شده بود، اما پیش از آنکه بتواندتوجه به اتاقش برود و لباسهایش را عوض کند، دید که پدر اوتراوسکیچرخاند در ردیفِ جلوی نیمکتها ایستاد، همچون کوهی که از زمین سر برآورد.
برکتیافته با صدایی بم گفت: «مادرِ زمینتحولاتِ به ما دستور داده است که بهآسودگی قارهٔ جنوبی برویم و بدکاران را دفن کنیم.»
صدایش در سالن طنین انداخت، همچون غرشِپیگیری کُندِ رعد، و باعث شد مؤمنانِ خونتبار کهتحقیرِ در حالِ نیایش بودند چشمانشان را باز کنند.
پس رؤیای دیشبپنهان واقعی بود... املین بهفروتنیاش اصلِ ماجرا پی برد.
شبِ گذشته، او خوابِ نیای بزرگ را دیده بود و در خواب دیده بود که ویآسودگی از او میخواهد با پدر اوتراوسکی و جناحِ اعتدالِ مکتبِ گلِ سرخ همکاری کند تا بهوحی قارهٔ جنوبی بروند و با اعضای مکتبِ گلِ سرخ که به ماهِ ازلی باور داشتند، مقابله کنند.
البته اگر فرصتی پیش میآمد،بهزور به دشمنانی که به درختِ مادرِکنید هوس باور داشتند نیز رحم نمیکردند.
از آنجا که او اغلب مکاشفاتِ جعلی داشت، املین این رؤیا رانامی جدی نگرفته بود. او قصد داشت لباسهایش را عوض کند و پیشدیدگاهِ از آنکه از پدر اوتراوسکی تأییدیه بگیرد، نیایشهایش را به پایان برساند.
او با کلمهای کوتاه تأییدنیمی کرد و سپس با خونسردینیمِ به پدر اوتراوسکی پاسخ داد:
«عجلهای نیست.
«اول با اعضایپاره جناحِ اعتدالِ مکتبِلبخندی گلِ سرخ تماس میگیرم.»
پدر اوتراوسکی بیتفاوت سر تکانخیانتِ داد و گفت: «چند خونتبارِنقاب داوطلب را هم انتخاب کن.»
...
در جمهوریِ اینتیس، در پایتخت، تریر،کرد سرپرستِ یک آژانسِ اطلاعاتی در حالِتوجه محول کردنِ وظایف به زیردستانش بود.
ناگهان دیدش تار شدکرد و صدای دوری را شنیدبهدقت که در گوشهایش زنگ میزد:
«اورویل... دیلان... اورویل... دیلان...»